خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان آنجلینا

رمان آنجلینا

رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت31

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید یعقوب دوبار از خونه اومد بیرون و به بالا نگاه کرد ولی من اونجا نبودم رفته بودم پایین و از لای در منتظر رفتن اون بودم …. نیم ساعتی طول کشید تا یعقوب …

ادامه نوشته »
رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت30

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید ما همه به جز بابا چهار روز خونه ی خاله موندیم می ترسیدم برم خونه و مهبد دنبالم اومده باشه و بچه ها رو ازم بگیره … می خواستم برم ولی آنا و …

ادامه نوشته »
رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت29

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید پیش قاضی به گریه افتادم التماس کردم و گفتم : تو رو خدا کمک کن آقای قاضی بچه تا هفت سالگی باید پیش مادرش باشه تازه مونس اصلا دختر خود منه مال اون …

ادامه نوشته »
رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت28

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید حالا بر خلاف هر روز دلم می خواست زود تر از خونه بره بیرون اون روز ناهار خورد و یکم دراز کشید و از خواب که بیدار شد ازم پرسید عشقم تو جایی …

ادامه نوشته »
رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت27

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید مهبد اومد منو برد دکتر ..اون می گفت تا حالا ندیدم زنی بعد از نه ماه شیر دادن این طوری بشه …. دارو و ماساژ و کمپرس آب داغ هم فایده ای نداشت …

ادامه نوشته »
رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت26

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید تا روزی که مهبد خبر داد و گفت : ساعت سه میرسم ایران و میام خونه ..تو چیزی نمی خوای سر راه بگیرم ؟ گفتم : نه تو خسته ای همه چیز هست …

ادامه نوشته »
رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت25

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید ظرف دو ساعت چهار, پنج جعبه ی بزرگ انواع متر رو آوردن خونه ی ما و مهبد در سوئیت رو از بیرون باز کرد و بردن اونجا .. من حدس می زدنم می …

ادامه نوشته »
رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت24

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید گفتم : نه ,نه ..اشکالی نداره .. گفت :تو دخالت نکن باید یاد بگیره که مودب باشه .. امیر حسین چشم هاش پر از اشک شده بود و دستش روی صورتش بود ..بدون …

ادامه نوشته »
رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت23

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید به محض اینکه دستش شل شد خودمو کشیدم کنار و رفتم سوار آسانسور شدم و رفتم بالا …. مونس پرید بغلم ..من باید طبق معمول مدتی تو بغلم می گرفتمش بعد به کارم …

ادامه نوشته »
رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت22

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید گفتم آره مگه چیه ؟ دست لرزونشو کرد لای موهاشو ..آب دهنوش قورت داد و گفت : هیچی …ولی اونا که دبی هستن و مهبد میگه تا حالا ایران نیومدن پس تو چطوری …

ادامه نوشته »