خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان بن بست

رمان بن بست

رمان بن بست

رمان بن بست پارت اخر

رمان بن بست پارت آخر جهت مشاهده به ترتیب رمان بن بست اینجا کلیک کنید رضا اون را خيلی دوست داشت و تصميم گرفته بود با آوريل ازدواج کنه . از رضا خواستم تا آوريل را دعوت کنه تا با همه خانواده آشنا بشه اينجا يک عروسی بگيريم بعد اگر …

ادامه نوشته »
رمان بن بست

رمان بن بست پارت شانزده

رمان بن بست جهت مشاهده به ترتیب رمان بن بست اینجا کلیک کنید از خونه صديقه به هتل رفتم و چند تا تراول درشت به رزوشن دادم طرز رفتار و چهره اش تغيير کرد و با عزت و   احترام تا آسانسور همراهم آمد . پول! تو چه ها که …

ادامه نوشته »
رمان بن بست

رمان بن بست پارت پانزده

رمان بن بست جهت مشاهده به ترتیب رمان بن بست اینجا کلیک کنید عصبانی شدم . کيوان از عصبانيتم خوشحال شد . روز سختی در پيش داشتم نگران از رفتار غير عادی کيوان بودم و به دنبال راه چاره! بايد کيوان را راضی ميکردم تا با عليرضا حرف بزنم. حس …

ادامه نوشته »
رمان بن بست

رمان بن بست پارت چهارده

رمان بن بست جهت مشاهده به ترتیب رمان بن بست اینجا کلیک کنید از قرار معلوم همه راضی بودند حتی عليرضا!!   هر چی باشه من مادرش نبودم! خداحافظی با عليرضا و زنش خيلی سخت بود. با چشم گريان همه جا را نگاه کردم به خوبی حس ميکردم ديگه برنميگردم. …

ادامه نوشته »
رمان بن بست

رمان بن بست پارت سیزده

رمان بن بست جهت مشاهده به ترتیب رمان بن بست اینجا کلیک کنید آقای هاشمی از خوشحالی نميدانست چی کار کنه. کيوان را با صحبت در مورد کار کلافه کرده بود بعدا فهميدم همان شب کيوان تمام مخارج هتل را به آقای هاشمی داده بود و گفته بود عليرضا ديگه …

ادامه نوشته »
رمان بن بست

رمان بن بست پارت دوازده

رمان بن بست جهت مشاهده به ترتیب رمان بن بست اینجا کلیک کنید البته هميشه ته دلم از روبرو شدن با رضا ميترسيدم. عليرضا گوشی را برداشت و به الهه زنگ زد و برای فردا شب وعده گرفت يک ساعت بيشتر با الهه حرف زد و بالاخره گوشی را قطع …

ادامه نوشته »
رمان بن بست

رمان بن بست پارت یازده

رمان بن بست جهت مشاهده به ترتیب رمان بن بست اینجا کلیک کنید خيلی شيک پوشيده بودند! پدر الهه رو به من گفت: همسرتون تشريف نياوردند؟ هنوز دلم نميخواست بدانند من از کيوان جدا شدم و اصلا مادر عليرضا نيستم . گفتم: ايشون خارج از ايران زندگی ميکنند از تصميم …

ادامه نوشته »
رمان بن بست

رمان بن بست پارت ده

رمان بن بست جهت مشاهده به ترتیب رمان بن بست اینجا کلیک کنید التماس کردم فرار کنه و خدمت را ول کنه اما در جوابم فقط خنديد و گفت: بچه شدی مامان؟  مگه ميشه؟ گفتم: هزاران نفر فرار ميکنند تو هم يکی!! گفت: نه نميشه بعدا که بخواهم کار کنم …

ادامه نوشته »
رمان بن بست

رمان بن بست پارت نه

رمان بن بست جهت مشاهده به ترتیب رمان بن بست اینجا کلیک کنید کاظمی گفت: شما از کی حرف ميزنيد؟ گفتم: سالها پيش وقتی شما بيخبر دبی رفتيد من هفت يا هشت ماه بعد برای ديدن شما دبی آمدم به آدرسی که از شما پيدا کرده بودم رفتم و با …

ادامه نوشته »
رمان بن بست

رمان بن بست پارت هشت

رمان بن بست جهت مشاهده به ترتیب رمان بن بست اینجا کلیک کنید ساعتم را درست کردم حالا ساعت هفت بود همه کارها با نظم و ترتيب انجام شد و من سوار هواپيما شدم و خوشبختانه بدون تاخير در فرودگاه کيش پياده شدم. با تاکسی خودم را به هتل رساندم …

ادامه نوشته »