خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / دانلود رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل اول

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

با سیلی که بابا به گوشم زد به خودم اومدم.

با تعجب نگاهش کردم. با تعجب شاید هم ناباوری…

دستم رو روی گوش سرخ شده ام گذاشتم. قطرات اشک مثل سیل

روی صورتم هجوم اوردند.با صدایی لرزون گفتم:

_بابا…اما…م…من نمیخوام…زن آر…آرشام بشم.
بابا با عصبانیت فریاد زد:

_دهنت رو ببند دختره احمق. به چه حقی روی حرف پدربزرگت حرف میزنی

و مسخره بازی در میاری؟

با گریه و هق هق زنان گفتم:

_بابا توروخدا تو درکم کن. تو یه کاری کن. من نمیتونم با آرشام زندگی کنم. خواهش میکنم؛ ک…

و با سیلی بعدی بابام حرفم نا تموم موند. شوری خون حالم رو بهم زد. چند بار عوق زدم که بالاخره بابا ولم کرد و از اتاق بیرون رفت.

آروم آروم به سمت کنج دیوار حرکت کردم. لرز شدید پاهام باعث شد، موقع راه رفتن تلو تلو بخورم.

دستم رو روی گلوم گذاشتم تا راه نفسم باز بشه. مثل همیشه از پنجره به آسمون

که مثل بخت من تیره بود خیره شدم و با خدا دردول کردم.

اشکام تمومی نداشتن و مثل بارون تند تند می باریدن. لب هام رو از هم باز کردم زیر لب زمزمه کردم:

_خدایا خودت یه کاری کن. خودت دستم رو بگیر. نزار بختم از اینی که هست سیاه تر بشه!

چشمام رو بستم سرم رو به دیوار تکیه دادم و غرق در افکارم شدم. غرق شدم در اتفاقی که همین یک ساعت پیش برام افتاد.

مثل همیشه آخر سالن، جایی که به بقیه دید نداشت نشسته بودم و مشغول چایی خوردن بودم. اونجا شده بود پاتوق من، پاتوقی که از بچگی داشتم و وقتی

مامان و خواهرم من رو دختره نحس صدا میکردن؛پنهان میشدم و دور از بقیه اشک میریختم.

پنج دقیقه از چایی خوردنم میگذشت. که بابا بزرگ مثل همیشه با اخمایی در هم وارد سالن شد و با صدایی محکم گفت:

_همه سریع جمع بشن.

بابا مامان و سارا خواهرم با این حرف به سمت بابا بزرگ رفتن و کنارش روی

مبل نشستن. بابا بزرگ یه نگاهی به من
که همونجا نشسته بودم کرد و گفت:

_منظورم از همه تو هم بودی.

لب هام رو تر کردم و چشمی گفتم.

برام عجیب بود. آخه بابابزرگ هیچوقت دوس نداشت من تو جمعشون

باشم.شاید…شاید اتفاق مهمی افتاده که خواستن من هم باشم.

تا من رسیدم و روی مبل نشستم بابا بزرگ نگاه عمیقی به صورتم انداخت و رو به من حرفش رو شروع کرد:

_بالاخره وقتش رسیده.

وقت چی رسیده سوالی که تو ذهنم بود، رو بابا پرسید:

_وقت چی؟

بابا بزرگ نگاهی به بابا کرد و گفت:

_وقت ازدواج دخترت.

وقتی این حرف زد؛ چند حس به قلبم هجوم اوردن. ترس، تعجب، کنجکاوی و

آخرم ناراحتی. ناراحت شدم چون حتی یه بار هم نشد اسمم رو صدا کنه. چون میگفتن نحسی وجودشون رو برمیگیره!

نمیدونم گناه من چی بود که من رو لایق این رفتار ها میدونستند.

با صدایی که خیلی آروم بود و شکه گفتم: ازدواج چی؟

بابا بزرگ گفت: تو از همون بچگیت نشون کرده آرشام بودی و وقتش رسیده باهاش ازدواج کنی.

با این حرف بابا سریع گفت: اما آرشام که زن داره!

بابابزرگ گفت: میدونم اما مجبوره ازدواج کنه.

صدای شکستن قلبم از صدکیلومتری هم قابل شنیدن بود، اما بقیه اینقدر دلشون

از سنگ بود که حتی صدای قلبم رو نشنیدند!

مخصوصا وقتی خواهرم کسی که از خونه من بود. کسی که همه به داشتنش افتخار میکردن؛ پوزخندی زد و اعلام خوشحالی کرد!
به سختی جلوی اشکام رو گرفتم. از بچگیم تا الان هر کاری دلشون خواست با

من کردند امااین بار نمیزارم… نمیزارم سرنوشت من رو از اینی که هست بد تر کنن.

با صدایی نسبتا بلند که از من بعید بود گفتم:

_اما من با آرشام ازدواج نمیکنم. این زندگی منه و حقمه خودم همسر اینده ام رو انتخاب کنم.

با این حرفم هیع مامان بلند شد با صدایی خشن گفت: دهنت رو ببند دختره بی حیا! چطور جرعت میکنی رو حرف بابابزرگت حرف بزنی؟

خواستم چیزی بگم که بابابزرگ گفت: اگه باهاش ازدواج نکنی از ارث و خانواده محرومت میکنم و طرد میشی.

تیری که به سمت قلبم نشونه گرفته بود؛ دقیق وسط هدف خورد. بابابزرگ خوب

میدونست من از طرد شدن میترسم. از دوری میترسم. خیلی خوب میدونست

من محتاج محبتم! اما همش رو ازم دریغ کردن و به جای ذره ای محبت من رو تهدید میکردن.

دیگه طاقتم رو از دست دادم و بی توجه به بقیه به سمت اتاقم اومدم که از بدشانسیم باباهم پشت سرم وارد اتاق

شد و همه حرصش رو سرم خالی کرد!
سرم رو تکون دادم تا از دنیای افکارم خارج و وارد دنیای کنونی بشم.نفس

عمیقی کشیدم.دستم رو بالا بردم و دونه دونه اشکام رو پاک کردم.من نمیزارم…نمیزارم من رو به زور به عقد

کسی که زن داره در بیارن. همین امشب فرار میکنم. همین امشب میرم جایی که دست هیچکس بهم نرسه.

یه ماه، دو ماه یا حتی سه ماه میرم تا آب ها از آسیاب بیفته و دوباره خونه برگردم.
من میدونم… میدونم وقتی برگشتم؛ مامان بابا پشتمن و طردم نمیکنن.

میدونم هیچ پدر و مادری بدی دخترشون رو نمیخوان. میدونم هوام رو دارن. اما بیشتر از همه این ها میدونستم

که همه افکارم اشتباهه و بابا و مامان دلشون ذره ای به حالم نمیسوزه.
از جام بلند شدم و سعی کردم فعلا افکار منفی رو از ذهنم دور کنم. چمدون

کوچیکم رو برداشتم و به سمت کمد رفتم تا وسایل ضروریم رو جمع کنم و خودم رو برای فرار آماده کنم.

نگاهی به ساعت گوشیم که دو نصفه شب رو نشون میداد کردم. حالا وقتشه!

الان همه خوابن و بهترین موقع فراره. بهترین موقعی که میتونم خودم و سرنوشتم رو نجات بدم. چمدون سبکم

رو برداشتم. در اتاق رو باز کردم و پا ورچین پا ورچین به سمت در خروجی رفتم. فقط یه قدم دیگه مونده بود از

خونه خارج بشم که شالم به همراه موهام کشیده شد! با صدای بلند آخی گفتم که باعث شد مامان و بابا بیدار بشن و چراغ هارو روشن کنن. وقتی چراغ روشن شد؛ بابا متعجب گفت:

_اینجا چخبره؟

چهره خبیث سارا خواهرم در حالی که شالم رو گرفته بود؛ نمایان شد. سارا با خودشیرینی گفت:

_ بابایی جونم؟ دخترت داشت فرار میکرد. من جوری موهاش روکشیدم که دیگه از این غلطا نکنه!

بابا به جای اینکه از من دفاع کنه و بهم حق بده؛ فریاد کشید:

_داشتی چه غلطی میکردی دختره ی (…) این همه کار کردم. برات نون و آب اوردم؛ اینه جوابم؟

خواستم حرفی بزنم که ضربه محکمی به سرم زد و با لگد به جونم افتاد. از درد جیغی کشیدم و روی زمین نشستم.

دستام رو محافظ سر و صورتم گرفتم تا از برخورد ضربه هاش به سرم درامان

بمونم. هق هقم، دل شکسته ام، تکه های قلبم و آهی که از ته دل کشیدم عرش خدارو لرزوند!

و گاهی درزندگی، خسته میشوی از بودن…
از زندگی کردن…

گاهی خسته میشوی، از حرف زدن و آن وقت است که آرزوی لال بودن میکنی…
و آنوقت است که غبطه میخوری به حال بی زبانان…

گاهی در زندگی خسته میشوی از چشم باز کردن…

و آنوقت است که آرزوی کوربودن میکنی!
و آونوقتاست که غبطه میخوری به حال نابینایان…

و خدانکند آدمی از چیزی خسته شود. آونوقت است که ارزوی نبودن میکند.

*

مامان و سارا گوشه ای ایستاده بودند و با لبخند به کتک خوردنم نگاه میکردند و

من فقط توی دلم دعا میکردم که آهم دامن گیر هیچ کدومشون نشه!

بالاخره بعد از اینکه بابا همه بدنم رو کبود کرد؛ چند قدمی عقب رفت و با پوزخند گفت:

_حالا اگه جرعت داری باز فرار کن.

خواستم از جام بلند بشم که با اخم گوشه لباسم رو کشید. من رو به سمت

اتاق برد و محکم روی زمین پرتم کرد. در رو قفل کرد و من رو با خودم و خدای خودم تنها گذاشت.

*
بالاخره موعد خاستگاری فرار رسید. مامان با هزار جور تیکه و دعوا مجبورم

کرد؛ لباسا و آرایشی که خودش دوست داشت رو انجام بدم و خانومانه رفتار

کنم. هنوزم صداش تو گوشمه که تهدید کنان می گفت:
_اگه جواب منفی دادم؛ زنده ام نمیزاره!
پنج دقیقه ای توی آینه به چشمای آبیم

که به خاطره اشکام زیادی ورم کرده بود؛ خیره شده بودم که زنگ در به صدا در

اومد و خانواده آرشام وارد خونه شدند. با کمی کنجکاوی به چهره تک تک افرادی

که وارد خونه می شدند نگاه کردم.

اول مادرش که زن شیک پوش و جوونی
بود اومد داخل و شروع کرد به احوالپرسی:

_سلام دخترم

_سلام خوش اومدین

با برق عجیبی که تو چشماش بود،بهم خیره نگاه میکرد با تعارف مامان وارد سالن شد

و بعد،اون پدرش با همون نگاه عجیبش
و بعد اون خواهرش
که برعکس پدر و مادرش مثل قاتلا بهم

نگاه میکرد،پشت چشمی
برام نازک کرد و رفت کنار بادیدن پسری

که دست و گل و به مامان میداد
و بابا دست میداد نگاهی بهش انداختم

که برق،از چشمام پرید و بهت زده
خیره شدم بهش خاطره ی قدیمی
از جلوی چشمام رد شد.


_آرشام چرا بامن بازی نمیکنی؟
با تمسخر نگاهی به چهره ی فرشته
انداخت و گفت:
_برو بچه تو حتی برادرتم باهات بازی
نمیکنه توقع داری من بیام همبازیت
بشم اضافی.

و بادوستاش شروع کردن به قهقه زدن
و فرشته که با چشمهای اشکی،نظارگر
بازی خواهر و برادرش وبچه های فامیل
بود”

با صدای سلام آرشام از فکر بیرون اومدم

و خیره شدم به چشمای سردی
و خشنی که غرور ازش چکه میکرد.
با صدای آرومی گفتم:

_سلام.

با صدای تعارف مامان همگی داخل سالن شدند و شروع کردند به بحث های
تکراری
با صدای آقا سیاوش پدر آرشام همه نگاها به سمتش،کشیده شد که گفت:

_بهتر نیست این دوتا جوون برن حرفاشون رو با هم بزنن.

همگی به من و آرشام خیره شدند که
مامان گفت:

_دخترم آقا آرشام رو راهنمایی کن تو اتاقت.

نمیخواستم با آرشام برم تو اتاق
ولی با چشم غره ای که مامان رفت

از جام بلند شدم و آرشام رو راهنمایی
کردم داخل اتاقم نگاهی به اتاقم کرد و بل پوزخند، رو میز کنار تختم.

نشست و با نگاه سرد خیره به چشمام
با صدای بم و خشداری لب زد:

_رفتیم بیرون میگی جوابم منفیه و تموم.فهمیدی.

نگاهی به چهره ی یخیش،انداختم و با صدای لرزونی گفتم:

_من نمیتونم جواب منفی بدم.شما بگید نمیتونید با من ازدواج کنید.

با صدای عصبی ولی در عین حال آرومش کنار گوشم که گفت:

_ببین بچه من نه تو رو دوست دارم
نه قول و قرار مسخره ی اینارو قبول دارم که اومدن وسط زندگیم.فهمیدی
پس رو اعصابم راه نرو و بگو جوابت منفیه.

با ترس و چشمهایی که از گریه خیس شده بود سرم و بالا آوردم و با صدای
خشداری ناشی از گریه گفتم:

_من.. من نمیتونم.

آرشام از خشم دستاش رو مشت کرد. فکم رو محکم گرفت و فشار داد که ابروهام در هم رفتند. دندوناش رو محکم روی هم فشرد و غرید:

_بهت گفتم جوابت منفیه، توهم قبول میکنی.

چشمام رو روی هم فشار دادم و همزمان سری به نشونه تایید تکون دادم. خدایا

چیکار کنم؟ تو بگو من به حرف کی گوش کنم؟ اون از مامان که میگفت، اگه

جوابم منفی باشه زنده ام نمیذاره! اینم از آرشام که حالش از دیدنم بهم میخوره!

آرشام پوزخندی زد و از جاش بلند شد و به سمت پذیرایی رفت. منم پشت سرش

راه افتادم و از اتاق خارج شدم. مامانه آرشام با ذوق گفت:

_خب چی‌شد؟ دخترم پسندیدی؟

با نگرانی و ترس نگاهم رو به طرف مامان و بابا بردم، که جواب منفیم رو از

توی چشمام خوندن. ولی به جای اینکه از جوابم و من حمایت کنند؛ مخالفت کردند و باز هم حرف خودشون رو به من تحمیل کردند.

بابا سریع گفت:

_خب سکوت نشونه رضایت. مبارک باشه.

با این حرف مامانه آرشام بلند شد و صورتم رو بوسید. اما آرشام و خواهرش

مثل قاتل زنجیره ای نگاهم میکردند و نقشه قتلم رو میکشیدن!

مامان گفت:

_پس بهتره همین الان یه صیغه محرمیت بینشون بخونیم، که راحت باشن.

بعد از اینکه همه موافقتشون رو اعلام کردند؛ من و آرشام کنار هم روی مبل

دونفره نشستیم و بابای آرشام صیغه رو بینمون خوند.

مادر آرشام از خوشحالی کلی کشید و انگشتری که از طلای سفید بود به دست
آرشام داد تا دستم کنه.

آرشام وقتی دستم رو گرفت؛ جوری فشار داد که احساس کردم همه استخونام درحال خرد شدنه! اما جرعت نکردم آخ بگم. به جاش از درد اخمی

کردم، که باعث شد؛ مامان برداشت بد کنه و با چشماش برام خط و نشون بکشه.

مامان آرشام گفت:
_چه عروس گل و خوشگلی گیرم اومده. باید یه اسفند دود کنم. خب ما کی باید این دوتا جوونا به خونه بخت همراهی کنیم؟می‌ترسم یکی عروسم رو بدزده!

سارا پوزخندی زد و با عشوه گفت:

_این و بدزدن؟ اگه شما نمی اومدین که تا صدسال دیگم رو دستمون میموند! ترشیده.

60tip.ir
رمان همسر دوم من از سایت شصت تیپ
Rating: 4.0/5. From 15 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت آخر

رمان همسر دوم جلد دوم پارت آخر جهت مشاهده پارت اول تا آخر جلد اول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *