رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل2

5 (100%) 1 vote

رمان همسر دوم من فصل دوم

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

با این حرفش جیگرمم رو سوزوند. بغض بزرگی جلوی گلوم رو گرفت که راه نفسم
رو بست. صدای پوزخند آرشام تیری شد که در قلبم فرود اومد.

به سختی خودم رو کنترل کردم و گفتم:

_سارا جون تو خودتم هنوز ازدواج نکردی!

سارا خواست جوابم رو بده که مامانه آرشام گفت:

_نظرتون چیه یه ماه دیگه برن سر خونه زندگیشون؟ جهیزیه نمیخوایم به جاش شما هم از عروسی بگذرید. چون ما برای آرشام یه بار عروسی گرفتیم. خوبیت نداره.

با تعجب و شوکه به مامان آرشام نگاه کردم و منتظر عکس العمل مامان بابا

شدم. باورم نمیشه اونا حتی میخوان آرزوی لباس عروس و جشن عروسی که

آرزوی هر دختریه رو ازم بگیرن. همش زور همش تحمیل…

من مثل بقیه دخترا نتونستم مهر مادر و پدر و دوستام رو بچشم. من مثل بقیه

دخترا نتونستم تا لیسانس درس بخونم و به شغلی که همیشه آرزوش رو داشتم

برسم. من مثل بقیه دخترا نتونستم همسر رویایی خودم رو که چهره و

اخلاقش رو هرشب توی ذهنم مجسم میکردم انتخاب کنم. من مثل بقیه دخترا

نتونستم یکی یکی خاستگارام رو ببینم و

نظر بدم. حالا هم میخوان عروسی رو که آرزوی هر دختریه رو ازم بگیرم و مثل بقیه چیزا حسرتش رو به دلم بزارن!

دو روز مثل برق و باد گذشت. من نامزد آرشام شدم ، و به همین مناسبت قراره

یه مهمونی کوچیک ترتیب بدیم. ارشام هم امروز میاد دنبالم تا بریم ، دنبال خرید جشن.

زودتر از خونه اومدم بیرون و کنار
در منتظر آرشـام موندم.

نگاهی روی ساعت گوشیم انداختم ، و به دیوار تکیه دادم تا آرشام بیاد و

بریم از شانس گند من یه پسر جوونه موتور سوار کنارم اومد ایستاد و گفت:

_ جون خانوم خوشگله برسونمت؟

اخمی کردم و چند قدمی عقب رفتم، تا فاصله ام رو باهاش حفظ کنم اما دوباره

جلو اومد، و دستش رو جلو اورد، که با صدای بوق ماشینی از جا پریدیم. نگاهی به ماشین انداختم که آرشام رو با اخمایی

در هم دیدم. انتظار داشتم پایین بیاد و کتک مفصلی به مرد بزنه اما فقط بهم

اشاره کرد .سوار ماشین بشم بدون هیچ معطلی سوار شدم که ارشام ماشین رو راه انداخت و حرکت کرد. همینجور که

گاز میداد و دستش رو روی دنده جا به جا میکرد گفت:

_ ببین دختر جون وقتی مجرد بودی هر غلطی که دلت خواست کردی، اما الان زن منی برام مهم نیست چند نفر دستمالیت کردن ولی اگه با کارات آبروی من رو بردی چنان درسی بهت میدم که هیچوقت فراموش نکنی!فهمیدی؟

با تعجب به حرفای آرشام گوش دادم. باورم نمیشه همچین حرفایی بهم زده باشه! من…من دستمالیم؟

دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم صدام رو بلند کردم و فریاد زدم:

_دهنت رو ببند. هرچی گفتی اهمیتی ندادم و ساکت نشستم اما دیگه نمیذارم بهم تهمت بزنی.

آرشام که از صدای بلندم عصبانی شد؛ محکم سیلی توی گوشم زد، که سوتی

بلند توی سرم پیچید. به سختی جلوی اشکام رو گرفتم اما چندان هم موفق نبودم .

و قطرات اشک از چشمام پایین می اومدن اهمیتی ندادم که آرشام الان درحال

رانندگیه و خطرناکه محکم و تند تند پشت سر هم به شونه اش مشت زدم که

ماشین رو گوشه ای نگهش داشت پیاده شد و دستم رو محکم گرفت و دنبال خودش کشید. کمی به اطراف دقت کردم که

چیزی یادم اومد. درسته اینجا خونه آرشامه اما… اما برای چی من رو باید خونه بیاره؟ وای خدا!نکنه…

منو برد داخل خونه و محکم هلم داد که افتادم رو کف زمین با چشمهای گریون داشتم نگاهش،میکردم.

که عربده زد:

_تو چه غلطی کردی چجوری جرعت کردی صدات و برا من بلند کنی
تو هیچ اهمیتی برامن نداری که بخوام برات غیرتی بشم یا کا ری کنم.تو حتی ارزشت از سگ خونه ی من هم کمتره.

با بغض و درد نگاهش میکرد و به تحقیر هاش،گوش میدادم با دیدن چشمهای پر از اشکم چند،ثانیه بهم خیر شد، و بعد با پوزخند عصبی زد گفت:

_نمیخواد مـظلوم نمایی کنی من امثال شما رو خوب میشناسم، سعی کن کمتر به پرو پام بپیچی وگرنه بلایی سرت میارم که تا عمر داری فراموشت نشـه.

بدون اینکه نگاهی بهم بندازه به سمت در راه افتاد و گفت:

_تا دوقیقه دیگه نیومدی رفتم.

با درد دستم و به زمین زدم از جام بلند شدم که دردی تو دستم پیچید بدون توجه به درد دستم.از جام بلند شدم.

دردی که از حقارت و تنهایی و بیکسی تو قلبم بود از درد دستم هم بیشتر بود
هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم
قراره با کسی ازدواج کنم که

دوستم نداره و ازم متنفره آهی از سر تنهایی کشیدم.شاید سرنوشت منم اینه
نمیدونم شاید تقدیر من اینه.

با تلخندی که از صدتا گریه بدتر بود از
خونه ویلایی آرشام خارج شدم و به سمت ماشین رفتم بدون هیچ حرفی

ارشام رانندگی میکرد،و من به آینده نا معلومی که قرار بود برام چه اتفاق های
دیگه ای بیفته فکر میکردم،

باایستادن ماشین از فکر بیرون اومدم و نگاهی به خونمون انداختم که آرشام
گفت:

_اگه پرسیدن بگو کاری برا ارشام پیش اومد خریدارو هم بعدان میگم انجام بدن.

بدون اینکه نگاهی به صورتش بندازم
از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه حرکت کردم.

در خونه رو که باز کردم مامان با کنجکاوی نگاهی بهم انداخت. با دیدن

صورت قرمزم که از فرط گریه به این حالت در اومده بود؛ به سمتم اومد و گفت:

_ باز چه غلطی کردی؟ پسر مردم رو با کارات فراری ندی خیلیه! فقط وای به

حالت اگه ببینم شکایتی ازت کرد. تیکه بزرگه ات گوشته!

با نگاه خسته ای رو به مامان گفتم:
_ من کاری نکردم اگه میشه بعدا صحبت می کنیم. من میرم تو اتاقم.

و بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت اتاقم حرکت کردم.

بدون اینکه لباسام رو در بیارم روی تختم نشستم و شروع کردم به گریه کردن. زیر لبم زمزمه کردم:

فریاد که جز اشک شب و آه سحر گاه

اندر سفر عشق مرا همسفری نیست

نیم ساعتی که بود، که فقط اشک می ریختم و زمزمه هایی سر می دادم، که از

غمش دل فلک هم به لرزش می انداخت. همین جور مشغول گریه کردن بودم که

پارچ آب یخ روی سرم خالی شد. سرم رو بالا گرفتم که اشکان پسر خاله ی

دیوونه ام رو دیدم. با حرص به سمتش یورش بردم و همزمان گفتم:

_مگه کرم داری؟ بیست و چهار سالته اما مغزت از یه بچه هم کوچیک تره!

دمپاییم رو در اوردم که بزنمش اما اشکان زبونش رو دراورد و فرار کرد.
داد زدم:

_اگه مردی وایسا.

انتظار نداشتم که به حرفم گوش،کنه و بایسته برای همین محکم بهش برخوردم.

اشکان هم از خدا راضی من رو سفت توی بغلش نگه داشت و اجازه حرکت کردن بهم نداد.

قدش پونزده سانت ازم بلند تر بود؛ برای همین کم و بیش صورتمون رو به روی

هم قرار گرفته بود. تکونی به خودم دادم و گفتم:

_ولم کن اشکان.

اشکان بدون اینکه هیچ عکس العملی نشون بده گفت:

_ فرشته؟

لب زدم:
_هوم؟

_ چرا گریه کردی؟ چرا این اشکای نازتو به هدر میدی؛ برای چیزای الکی ؟

سرم رو پایین انداختم و گفتم:

_تو و هیچکس دیگه ای من رو درک نمی کنین. برای همین هیچ وقت به اشکایی

که می ریزم؛ نگو الکی و بی ارزش!

اشکان سرش رو تکون داد و گفت:

_ درسته درکت نمی کنم؛ چون جای تو نیستم. اما حست رو میفهمم، میدونم چه قدر ناراحتی. فرشته دنیا ارزش نداره؛ خودتو ناراحت کنی!

با غم نگاهش کردم و گفتم:

_اگه می خواستن به زور شوهرت بدن اونم به کسی که خودش زن داره و عاشقشه بازم این حرف رو میزنی؟

اشکان انگار که ناراحت شده باشه سکوت کرد و من رو از بغلش رها کرد.

با قدم های آروم به سمت تختم رفت

ونشست.
چشمام رو بستم و گفتم:

_واسه چی اینجا اومدی؟

اشکان سرش رو بالا اورد و گفت:

_خاله خبرم کرد. گفت دوباره…

پوزخندی زدم و گفتم:
_گفته دوباره روانی شدم؟

اشکان برای اینکه بخواد حرفش رو ماست مالی کنه گفت:
_نه منظورم اینه که خاله گفت؛ حالت دوباره بد شده.

خنده ی غمگینی کردم و کنارش روی تخت نشستم. زیر لب جوری که نشنوه گفتم:

_ ای کاش مامان این حرف رو میزد، اما همه خوب میدونن به خاطره کنجکاویش اشکان رو فرستاده؛ نه دل من!

اما خوب میدونم؛ اشکان رازای من رو به هرکسی نمیگه، مخصوصا مامان.

سرم رو بالا اوردم که دیدم اشکان بهم خیره شده .کم کم سرش رو پایین اورد و به صورتم نزدیک کرد که یهو
در اتاق باز شد بهت زده
به شخص روبرو نگاه میکردم که…

سارا بود که بهت زده به من و اشکان
خیره بود هرکسی اول میومد فکر
میکـرد داریم همدیگرو میبوسیم.

سریع از اشکان فاصله گرفتم که بلاخره
سارا از بهت در اومدو با پوزخند رو به من گفت:

_تو خجالت نمیکشی؟!خودت شوهر
داری اونوقت داری تو اتاقت با پسرخالت لاس میزنی.واقعان که هرزه ای.تو لیاقتت..

با چشمهای پر از عصبانیت اشک نگاهش میکردم که با صدای،عصبی و بلند
اشکان حرفش خورد.

_خفه شو سارا!حرف دهنت و بفهم تو میفهمی چی داری میگی؟قبل اینکه

چاک دهنم و باز کنم و چیزایی رو که
نباید بگم سریع از جلو چشمام گمشو
دیگم نبینم این اراجیف سر هم کنی.

متعجب به اشکان

که برای اولین بار با عصبانیت با سارا داشت حرف میزد و تهدیدش میکرد،

خیره شده بودم . چشمهام رو از اشکان گرفتم و به چهره ی سارا دوختم.

سارا خواست حرفی بزنه ولی با،دیدن عصبانیت اشکان با چشمهای اشکی که اولین بار بود میدیدم نگاهی،

به منو اشکان انداخت و از اتاق بیرون رفت.اشکان کلافه دستی،تو موهاش کشید و خواست حرفی بزنه.

ولی انگار پشیمون شد که سریع از اتاق رفت بیرون.

یه ربعی فقط روی تخت نشسته بودم و به رفتار اشکان فکر می کردم. خیلی

خوب شد که مامان خبرش کرد،حتی اگه به خاطره کنجکاویش بوده باشه، بازم

باعث شد از اون حال و هوای غم در بیام. اشکان که رفت حوصلمم سر رفت.

برای همین از جام بلند شدم و بیرون رفتم که بابا و سارا و اشکان رو در حال

گفتگو دیدم. چندقدمی جلو رفتم و روی مبل کنار بابا نشستم.

با خیرگی به اشکان که با جدیت داشت درمورد کار با بابا صحبت میکرد و کارهای شرکت رو توضیح می داد،نگاه کردم.

بابا شرکت ساخت و ساز داشت و چون رشته ی اشکان هم معماری بود تو شرکت کار می کرد.

با حرف مامان از دنیای تفکراتم خارج شدم:

_بفرمایید داخل، خوش اومدی پسرم.

باشنیدن صدای آشنایی خون تو رگهام یخ بست. من تازه داشتم ماجرای امروز

رو فراموش می کردم…کم کم میخواستم فراموش کنم همسر دوم

کسی شدم،ولی انگار با شنیدن صدای آرشام دوباره
حس های بد و بیخود به ذهنم هجوم اوردن.

با صدای سلامش، اشکان از جاش بلند
شد و با خوش رویی با آرشام احوال پرسی کرد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن