رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل3

4 (80%) 6 votes

رمان همسر دوم من فصل سوم

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

این کار اشکان قابل تحمل بود، اما وقتی حرف بعدیش رو شنیدم خونم به

جوش اومد و احتمال هرگونه حمله به طرفش رو می دادم:

_بلاخره یکی پیدا شد خواهر ترشیده ی
مارو بگیره.

با غیظ روبه اشکان چشم و ابرو میومدم که نیشش رو تا بناگوش برام باز کرد.

با صدای آرشام توجهم بهش جلب شد:
_سلام عزیزم، خوبی؟

با شنیدن کلمه ی عزیزم دهنم از تعجب بازشد و با چشمای،گرد شده نگاهش کردم.
من از کی عزیزش شدم که خودم خبر

ندارم! زیر لب جواب سلامش رو دادم که
با حرف بعدی اشکان سرم رو با خجالت پایین انداختم.

_خوردی پسر مردم و دختر خاله.

دوست داشتم زمین دهن باز کنه و من رو
ببلعه چون در این حد ضایع خیره بودم

که اشکان هم فهمید . با حرف بعدیش طاقتم رو از دست دادم. شاید برای خجالت، شاید هم برای اینکه آرشام شوهر من نبود…

_ خجالتش رو.اصلا تاصبح نگاهش کن به من چه شوهر خودته.

چشمام رو ریز کردم و گفتم:

-اشکان جون، یه کار نکن که منم یه کاری کنم.

این یه رمز بین من و اشکان بود. این رمز بر میگرده به یه شب مهتابی که اشکان با سوتی که داد آتوی فوق العاده ای به

دستم افتاد و هر دفعه که اذیتم می کرد با این حرف حالش رو می گرفتم.

با صدای آرشام سرم و بلند کردم
و متعجب بهش خیره
شدم:

_ من اومدم با اجازه شما سالار خان
فرشته رو ببرم پیش مامان بزرگ چون نتونست بیاد خاستگاری.

وای نه همینم مونده برم خونشون. تا
خواستم حرفی بزنم و بهونه بیارم بابا جوابش رو داد.

_اره پسرم برید، خوش بگذره.

با این حرف، نگاه پر بغضم رو به سمت بابا سوق دادم و هر چی التماس بود تو

چشمام ریختم.ولی انگار مثل همیشه التماس تو چشمام روندید و کار خودش رو کرد.
***

باایستادن ماشین جلوی عمارتی زیبا دهنم از تعجب بازموند.نگاه کنجکاوم رو دورتا دورش چرخوندم.از دور نمای

خیلی قشنگی داشت که هر بیننده ای رو جذب خودش می کرد.

با صدای آرشام از فکر بیرون اومدم
و شوکه به حرفش گوش دادم.

_بنفشه هم تو این خونه زندگی می کنه.
پس اگه چیزی بهت گفت، نبینم جوابش رو بدی فهمیدی؟

فهمیدی رو با داد گفت که ناخوداگاه
با لبای بر چیده از بغض سرم رو به

نشونه ی چشم تکون دادم. وقتی نگاهش
بهم افتاد با پشیمونی خیره به چشمام شد.
ولی بعد چند دقیقه دوباره گفت:

_الان هم به جای بغض کردن، مثل بچه ی
آدم به حرفام گوش کن تا بعدا وارد عمارت شدی گیج بازی درنیاری.

با تکون دادن سرم، خوبه ای گفت. ریموت رو از جیبش بیرون اورد و در باز

کرد. با دیدن فضای حیاط همه ی غم و غصه هام فراموشم شدند.

سریع از ماشین پیاده شدم و به سمت گل هایی که تو باغ

کاشته شده بودند پرواز کردم. یه باغ پر ازگل با درخت هایی که سر به چنار

کشیده شده بودند. حتی به جرعت می تونم بگم از باغ آقاجون هم قشنگ تر

بود. به قدری محو گل ها بودم که
زمان و مکان رو فراموش

کردم. با صدای آرشام ناخوادگاه جوابش رو دادم.

_گل و گیاه خیلی دوست داری.

_‌آره عاشقشونم.
_چرا؟
_بهم آرامش میدن.

_که اینطور، بعدا وقت نگاه کردن به گل هارو داری بیا مامابزرگ منتظرته.

باشه ای گفتم و همراهش راه افتادم. با ورود ما به سالن خدمتکاری که فرم

مشکی و سفید پوشیده بود خطاب به همه گفت:

_خانوم و آقا اومدن.

همگی بهمون خیره شدند و اولین نفری که به سمتمون اومد مادر آرشام بود. با

لبخند بغلم کرد و گفت:

_خوش اومدی دخترم بیا تو.

بعد اون یه دختر خوشگل و بچه ی تقریبا چهار ساله ی تپل مپل بامزه

که تو بغلش بود جلو اومد و با پوزخند،

و حقارت بهم خیره شد.با چیزی که گفت:

مثل برق زده ها خشکم زد.

_هـه خوش اومده؟!

نگاهی تحقیرانه ای بهم انداخت و با لحنی خبیث گفت:

_من همسر آرشامم اینم دختر خوشگلمون.

بهت زده خیره شده بودم بهش آرشام
بچـه داره اونوقت داره با من

بخـاطر یه وارث کـه نسلشون رو ادامه بده ازدواج میکنه ، بغض تلخی
تو گلوم نشست
اما ،نمیخواستم خودمو جلوی بنفشه

ضعیف و شکننده نشون بدم بس بود
هر چی طعنه زدند و زخم زدند .

با چشمهای خالی از هر حسی نگاهم رو به
چشمای زیبا و کشیدش دوختم و

با لبخند ساختگی رو به بنفشه

کردم و گفتم:

_دختر خوشگلی دارین.

متعجب و کمی عصبی بهم خیرشد
که بحث رو عوض کردم تا خواست

حرفی،بزنه مامان آرشام گفت:

_دخترم خانوم جون منتظرت بیا.

ته دلم احساس خوشحالی کردم که از
پیش بنفشه میرم؛ تا نگاه های خبیث و طعنه هاش رو نشنوم، اما اگه می دونستم قراره چه حرفایی رو پیش

مادربزرگ آرشام بشنوم هیچ وقت خوشحالی نمی کردم.
آروم تقه ای به در زدم و بعد از شنیدن

صدای” بیا داخل” وارد اتاق شدم.
کمی اطراف رو نگاه کردم. یه اتاق بزرگ با تختی دو نفره سلطنتی، پرده هایی

طلایی رنگ که با فرش ست شده و وسایلی که همه اتاق رو پر کرده بود. مادربزرگ روی یه مبل نشسته بود و

عینکش رو تمیز می کرد. وقتی وارد اتاق شدم با لبخند و صدای آرومی گفتم:
_سلام

با دیدنم اخمی کرد و بدون جواب دادن به پاسخ سلامم گفت:

_بشین.

با کمی استرس چند قدمی جلو رفتم و

روی صندلی نشستم.

مادربزرگ عینکش رو به چشماش زد و با صدایی محکم و رسا شروع به صحبت کرد:

_خب خودت میدونی که آرشام نوه محبوب من زن داره؟

سرم رو تکون دادم که گفت:
-پس برای این موضوع مقدمه چینی نمی کنم، رک میرم سر اصل مطلب.

لب هام رو تر کردم و باشه ای گفتم.
مادربزرگ گفت:

_نمیدونم خبر داری یان، ولی من دوباره برات میگم. این خاندان بزرگ و ارثای

زیادش سال هاست که از پدر به پسر میرسه. طبق وصیت پدربزرگ، این ارث قراره به آرشام برسه اما در خانواده ما

مرسومِ همه ی میراث به فرزند پسر داده بشه، و همین طور که میدونی آرشام فقط یه دختر داره.
سریع وسط حرفش پریدم و گفتم:

– خب چرا بنفشه خانم دوباره حامله نمیشن؟

مادربزرگ با عصبانیت نگاهی بهم انداخت و گفت:
– اگه وسط حرفم نپری، همش رو توضیح میدم.
ببخشیدی زیر لب گفتم که ادامه داد:

– بنفشه به خاطره یه مشکلی که لازم نمیدونم بهت بگم نمیتونه باردار بشه و برای همین ما تصمیم گرفتیم همسری

موقت برای آرشام بگیریم، که برامون یه وارث بیاره. البته این رو بگم زن دومش رو تا آخر عمر از پول بی نیاز نگه می داریم.

با ناباوری به مادر بزرگ نگاهی کردم. خواستم مخالفت کنم، این دفعه از حق

خودم دفاع کنم ،اما زودتر از من با صدای محکمی گفت:

-شما دونفر الان به هم محرم هستین. پس هر چه زودتر نوه ام رو بیارید، بهتره. منظورم رو که متوجه می شید؟

آرشام پوزخندی کوچیک زد و با صدای بمی گفت:
– بله، همین امروز به خواستتون عمل می کنیم.

من متوجه نمیشم. اینا دارن چی میگن؟ چه خواسته ایِ که ما دوتا باید بر آورده اش کنیم؟

آرشام بعد از این که مادربزرگ سرش رو تکون داد دستم رو گرفت و بیرون کشید.
با قدم های محکم رو به سالن رفت. بنفشه یه پاش رو روی پای دیگریش انداخت و گفت:

-چیشد؟ امروز میخوای کارش رو بسازی؟

بعدم با عشوه روش رو از ما برگردوند.
آرشام دستم رو ول کرد و کنار بنفشه

نشست. دستش و زیر لب با صدای بمش
گفت:

_آره

بنفشه لحظه اززعصبانیت دستاش رو

مشت کرد و صورتش قرمز ولی دوباره
به حالت اولش برگشت و نگاه خبیثی بهم

انداخت و جلوی جمع گونه ی آرشام و بوسید،و خیره به چشماش گفت:

_من بهت اعتماد دارم عشقم

و با این کارش بدون ذره ای دلسوزی

قلب کوچیکم رو تکه تکه کرد. نفسم به سختی بالا میومد. بغض بزرگی راه گلوم

رو بسته بود. باورم نمیشه یه روز چنین روزی برسه که حتی تو کابوسامم نمی

دیدم. باورم نمیشه باید مثل برده ای فرزندی برای مرد این خونه بیارم و بعد

مثل یه اشغال از خونه بیرون پرتم کنند و در تمام این مدت شاهد زندگی شیرینشون باشم.

آرشام از جاش بلند شد به سمت من اومد. رو به همه گفت:
– ما میریم برای شروع…

با تایید کردن جمع، آرشام دستم رو کشید و به سمت اتاق برد.
با ترس گفتم:
-آرشام… آرشام داریم کجا میریم؟ چه کاری رو باید شروع کنیم؟ خواهش میکنم بگو. آرشام؟

داخل اتاق انداختم و با صدای،آرومی،
زیر لب گفت:

_لعنتی نمیشه چشماش.

و نگاهی بهم انداخت که باچشمهای اشکیم و پر سوالم بهش خیر شدم که تلخندی زد و گفت:

_اگه میخوای اتفاقی نیفته هر چی میگم رو قبول کن باشه؟

با مظلومیت نگاهی بهش انداختم و سرم و تند تند بالا پایین کردم و هم زمان فین فین میکردم که

با لبخند محوی که بزور قابل تشخیص بود نگاهی بهم انداخت و زیر لب گفت:

_ گربه کوچولوی مظلوم.

با دیدن نگاه تعجب زده ام تک سرفه ای کرد و گفت:

_مامان بزرگ میخواد ما هر چه زودتر
ازدواجمون رو رسمی تر کنیم و براش وارث بدنیا بیاریم اما من اینو نمیخوام.

چون نـه تو رو دوست دارم نـه بچه ای،
که از تو باشه رو میخوام.

با بغض،به حرفاش گوش میدادم که گفت:

_الانم بجای،بغض کردن پاشو برسونمت خونتون تااین قوم دوباره همچین فکرهایی بسرشون نزده.

با صدای لرزونی گفتم:

_چرا توواتاق پس حرف مامانبزرگت رو قبول کردی؟چرا میخواستی منو بدبخت کنی؟

بدون اینکه نگاهی بهم بندازه بطرف در رفت و گفت:

_اونش دیگه به تو ربطی،نداره کوچولو
اگه نمیخوای امشب اتفاقی بیفته پس راه بیفت برسونمت خونتون.

با عجله دونبالش از اون اتاق نحسی که ممکن بود زندگیم رو نابود کنه اومدم بیرون

و دونبال آرشام راه افتادم با شنیدن صدای بنفشه ارشام ایستاد منم متقابلان کنارش ایستادم.

بنفشه خودش رو رسوند بهمون وبا صدای بلند و عصبی رو به آرشام با
حرص گفت:

_مگه قرار نبود امروز همه چیز تموم بشه؟پس کجا داری میبری اینو؟نکنه میخوای اینو ببری خـو نـ..

با کاری که آرشام کرد،هینی کشیدم

بنفشه بهت زده دستش رو رو گونه اش
گذاشته بود و با چشمهای گشاده شاده آرشام و نگاه میکرد،

همه متعجب خیره به آرشام بودن که آرشام با حالت عصبی رو کرد به

بنفشه و گفت:

_بار آخرت باشه برا من خط و نشون میکشی یا حرفی که میخوای بزنی رو اول مزه مزه کن بعد بزن.

و بدون اینکه نگاهی به بقیه که حیرت زده نگاهش میکنن بندازه . با صدای
تقریبان بلند عصبی رو بهم
گفت:

_زود،باش بیا وایستادی چی رو نگاه میکنی؟

بدون حرف پشت سرش راه افتادم.

باایستادن ماشین کنار خونه زیر لب خداحافظی،کردم و به سمت خونه رفتم.

داشتم به اتفاق هایی که امروز افتاده بود فک میکردم و میرفتم طبقه بالا وقتی
داشتم از کنار اتاق مامان بابا رد،

میشدم با شنیدن اسمم کنجکاو وایستادم ببینم چی میگن.

صدای مامان میومد که میگفت:

_دلم داره آتیش میگیره میفهمی؟تواصلان میفهمی من چی میگم ؟

پشت بندش صدای عصبی بابا که میگفت:

_فکر میکنی من خوشحالم که دخترم و
غمگین میبینم یااینکه باید،کتکش
بزنم نه من فقط ..

با صدای سارا که از پایین میومد از در
فاصله گرفتم و به سمت اتاقم رفتم

ولی ذهنم مشغول حرف های مامان و بابا بود، یعنی منظورشون من بودم

لبخند اومد روی لبم برای
اینکه احساس کردم مامان بابا دوستم دارن. ولی نمیدونم چرا

اینجوری رفتار میکردن فکر های مختلفی تو ذهنم جولون میداد سرم روی،

بالشت گذاشتم و چشمهام رو بستم
با فکری درهم به خواب رفتم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن