خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / دانلود رمان همسر دوم من فصل4

دانلود رمان همسر دوم من فصل4

رمان همسر دوم من فصل چهارم

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

با صدای جیغ و دادی از خواب پریدم و
بدون توجه به وضعیتم از اتاق

اومدم بیرون با دیدن سارا که گریه
میکرد و جیغ داد میکرد و مامان سعی
در آروم کردنش داشت

نگاه کردم

با صدای آروم و شکه گفتم:
_اینجا چخبره؟

سارا با شنیدن صدام به سمتم چرخید،و
با چشمهای بخون نشسته اش بهم خیره

شد و لب زد:
_همش تقصیر توِ تقصیر تو..

جیغی زد و به سمتم حمله ور شد موهام رو میکشید به صورتم چنگ مینداخت

اول بهت زده بودم ولی با کشیده ای که سارا تو گوشم زد بخودم اومدم

و میخواستم ازش جدا بشم ولی سارا

دیوونه شده بود و مدام به سر و صورتم چنگ مینداخت.برای دفاع از خودم دستم و سپر خودم کرده بودم و گوشه ای

مچاله شده بودم هیچکس نمیومد سارا

رو ازم جدا کنه . درست مثل فقیری
شده بودم که برای رفع گرسنگی چیزی دزدیده و داره بابتش کتک میخوره.

اما نه من چیزی دزدیده بودم که بابتش اینجوری تنها بشم و کتک بخورم و پدر
و مادرم فقط تماشگر باشن.

اونجابود که برای اولین قلبم تیر کشید از تنهایی نمیدونم تو چه حالی بودم ولی
با دیدن دستی که سارا رو عقب

کشید نگاه گریون و غمگینم رو به حامیم دوختم به کسی که اولین بار بود

حمایتم میکرد . دوختم و خیره به چشماش شدم

نمیدونم چی تو چشمام دید که با قدم های بلند و محکمش به سمتم اومد.
وبادیدنم که میلرزیدم کنارم زانو زد

و سرشو برگردوند و رو به سارا صدای محکم و خشنش گفت:

_چجوری جرئت کردی دست رو زن من بلند کنی؟

سارا با صدای بلندی رو کرد،به ارشام گفت:

_زن تو خراب اون با مظلومیت الکیش همتون رو خام کرده اون کاری کرده اشکان بگه فرشته طلاق بگیره

من باهاش ازدواج کنم اون یه..

با سیلی که خورد ساکت شد،بهت زده
به بابا که به سارا سیلی زده بود خیره شدم که.

با صدای عصبی گفت:
_تو به چه حقی به خواهرت این پرت و پلاهارو نسبت میدی؟هان؟زود،برو تو اتاقت همین الان جلو چشمم نباش.

با تعجب و بغض به بابا نگاه میکرد که
برای اولین بار داشت از دفاع میڪرد.

نگاهی به سارا انداختم. که بهت زده به بابا خیره شده بود چندبار دهنش و باز و
بسته کرد و خواست حرفی بزنه
ولی انگار پشیمون شد که

دستش رو جلوی دهنش گرفت و به سمت اتاقش دوید،

نگاهمو به سمت بابا دادم که کلافه دستی تو موهاش،کشید و نیم نگاهی،

به سمتم انداخت و به سمت اتاق سارا
رفت بغض،عجیبی به گلوم چنگ زد بازم
بدون اینکه حتی توجه ای

به سمتم بکنه به اتاق سارا رفت همیشه تو بدترین حالت هام تو مشکلاتم تنهام میزاره

با صدای بم و خشداری کنار گوشم

نگاه غمگین و اندوه بارم رو به سمت آرشام گرفتم و خیره به چشماش شدم.

_حالت خوبه.

بدون اینکه چشم از چشماش بردارم آروم لب زدم:

_نه

کلافه دستی تو موهاش کشید نگاهی بهم انداخت و با صدای عصبی و بلندی
رو به مامان کرد و گفت:

_من فرشته رو میبیرم دیگه نمیخواد اینجا زندگی عروسی رو هم هفته ی دیگه برگزار میکنیم.

اومد سمتم و دستم و تو دستاش،گرفت
و گفت:

_بلند شو.

نگاهمو به سمت مامان چرخوندم که چشمای پر از غم و اندوهش بهم خیره شده بود نمیدونم چی تو چشمام

دید که با گریه رو به آرشام گفت:

_نمیخواد دختر منو ببری هر وقت عروسیتون..

با صدای تقریبان بلند ارشام مامان ساکت شد.

_لابد میخوای جسدش رو تحویلم بدید!
اگه دیرتر رسیده بودم که اون دختروحشیتون زن منو کشته بود همین الانم میتونم ازتون شکایت کنم.

و ابروش رو داد بالا به مامان که وحشت زده نگاهش میکرد خیر شد که.

دستم و گرفت و منو دونبال خودش کشوند، و اهسته در ماشین و برام باز کرد

و شروع کرد به رانندگی حالم اصلان خوب نبود حتی نپرسیدم کجا میره حتی اگه منو میکشت هم برام مهم نبود.

فکرم درگیر حرف های سارا بود یعنی واقعان اشکان اون حرفارو زده بود

ولی چرا اون که میدونست برا من فقط مثل یه برادر میمونه من بارها و بارها

بهش گفتم داداش با یاد آوری رفتار سارا و حرکات بابا قطره اشکی،از رو گونم سرخورد با صدای،عصبی ارشام

نگاهمو بهش دوختم که با چهره ی سرخ شده از عصبانیت و صدای بلندی
غرید:

_برای چی گریه میکنی هان؟برای خانواده ای که داشتن میکشتنت ؟یا نکنه برای معشوقه ای که خواهرت میگفت.

با چونه ی لرزون نگاهش میکردم و بغض نالیدم:

_آرشام بخدا..

با تو دهنی که خوردم ساکت شدم و بهت زده و گریون به ارشام خیره بودم

که تقریبا با فریاد گفت:

_خفه شو نمیخواد،اراجیف ببافی اگه میبینی اونجا حرفی بهت نزدم فقط،
بخاطر این بود که نمیخواستم فردا پس
فردا بگن زنش خراب و قبل ازدواجشون

معشوقه داشته..

با صدای لرزون و صدای پراز غم گفتم:

_تو اشت..

با دادی که زد.

چشمامو محکم بستم.

_خفه شو، فقط حرف نزن فهمیدی؟

حرفی نزدم که بلندتر از قبل فریاد،زد:

_نشنیدم صداتو.

با صدای آروم و لرزون گفتم:

_آره فهمیدم.

ساکت و صامت نشسته بودم و حتی،نمیدونستم آرشام کجا داره تو
افکارم غرق بودم و به اتفاق هایی که

امروز برام افتاده بود فکر میکردم که باایستادن ماشین نگاهمو به خونه ی ویلایی که چند روز قبل آورده بودم افتاد

و یاد توهین و تحقیرهاش افتادم و لرزی تو وجودم نشست.

که صداش رو شنیدم:

_پیاده شو.

با قدم های لرزون و شل و به سمت خونه راه افتادم خونه ای که نمیدونستم

قراره برام اتفاق های شیرین و خوب رو رقم بزنه.

بلاتکلیف وسط خونه ایستاده بودم و به در و دیوار خیره شده بودم نمیدونستم

کجا برم که با صدای بم آرشام نگاهمو بهش دوختم که گفت:

_طبقه بالا اتاق سمت راست میتونی اونجا بری لباس هم هست میتونی لباسات و عوض کنی.

ممنونی زیر لب گفتم و به سمت طبقه ی بالا رفتم و در اتاق سمت راست که در مشکی رنگی بود رو باز کردم

دکوراسیون اتاق سفید و سیاه بود شیک بود، اما من اصلا از این رنگا خوشم نمیومد به سمت کمد لباسا رفتم و درش

و باز کردم که لباس های زیادی توش بود، فک کنم لباس،های بنفشه هست تو کمد،

یه بلوز بلند و برداشتم و مانتوم در اوردم پوشیدم با شالمم سرم انداختم و

رو تخت دراز کشیدم که با صدای در اتاق صاف نشستم و بفرماییدی گفتم

که آرشام اومد تو و نگاه خیره ای بهم انداخت و با صدای آرومی گفت:

_اینا چیه پوشیدی؟

نگاهی،به لباسام انداختم که ببینم ایرادشون چیه بلوز استین بلند با شلوار خونگی و شالمم که سرم بود.

با تعجب سرمو بلند کردم و گفتم:

_لباسن دیگه!

نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:

_منم میدونم لباسن میگم چرا اینارو پوشیدی؟و خودت و بقچه پیچ کردی؟

و در ادامه حرفش پوزخندی صدا داری زد و گفت:

_انقدر سست عنصر نیستم که با لباست تحریک بشم و بیام سمتت تو هیچ جذابیتی برام نداری.

خونسردیم و حفظ کردم و برای اینکه
حرصش رو در بیارم با لبخند ملیحی بهش نگاه کردم و گفتم:

_این خیلی خوبه که من برای تو هیچ جذابیتی ندارم چون حسمون مشترک منم هیچ حسی نسبت به تو ندارم با
این وجود میتونیم خیلی زود طلاق بگـ…

هنوز حرفم کامل نشده بود بادادی که زد، از ترس تو خودم مچاله شدم.

_خفه شو تا یکم به روت خندیدم پرو شدی، فک کردی طلاقت میدم بری با اون بچه قرطی ازدواج کنی؟بار آخرت باشه
داری از طلاق حرف میزنی دفعه ی
دیگه با زبون دیگه حالیت میکنم.

بعد گفتن حرفاش بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه از اتاق رفت بیرون با رفتنش
قطره اشکی از گونم سر خورد و

قطره های بعدی نمیدونم زندگی کی میخواد روی خوشش رو بهم نشون بده

سرم رو بالش گذاشتم و به اتفاق های تلخ
امروز فک کردم و بایاد اوری هر کدوم قطره اشکی از گونم سرازیر میشد با بیاد،اوری

ارشام که امروز ازم حمایت کرد حس شیرینی تو وجودم سرازیر شد. سرم رو بالش گذاشتم

و با حس شیرینی که تو وجودم بود به خواب رفتم.

صبح با صدای داد کسی از خواب بیدار شدم و بعد سر و سامون دادن به وضعم

از اتاق خارج شدم . و به طبقه پایین

رفتم راهمو به سمت حال کج کردم که صدای ارشام میومد که با یکی دعوا میکرد به هال که رسیدم ایستادم

صدای آرشام واضح میومد که میگفت:
_بسه بسه نمیخواد خودت و توجیه کنی.

هر چقدر نزدیک میشدم صدای آرشام واضحتر میشد نزدیکی ارشام ایستادم

و گوشام و تیز کردم تا بفهمم پشت خطش کیه با صدای داد بلند،آرشارم دستم رو قلبم گذاشتم که

گفت:

_خفه شو فهمیدی؟هیچ غلطی نمیتونی بکنی واقعان ادم دو رویی هستی من تو رو سر جات ننشونم آرشام نیستم.

نمیدونم طرف پشت تلفن چی گفت که صورت ارشام از خشم سرخ شد،و با عصبانیتوتلفن و کوبید،به دیوار

با وحشت و ترس به رفتارش نگاه میکردم که روشو برگردوند،

وقتی منو دید با صدای خشدار و بمش گفت:

_از کی اینجایی؟

بدون حرفی با ترس نگاهش میکردم که با دادی که زد:

_گفتم اینجا چه غلطی میکنی هان؟

با ترس و صدای لرزونی گفتم:

_هیچی بخدا برا.. برا..

نزدیکم شد با دستش فکم و گرفت و محکم فشار داد جوری که اشکم در اومد

خیره به چشمهام با صدای سردی گفت:

_به نفعته چیزایی که شنیدی رو فراموش کنی وگرنه قول نمیدم دفعه ی دیگه هم اینجوری باهات رفتار کنم.

فکم و ول کرد و محکم هلم داد که روی زمین افتادم.

60tip.ir
رمان همسر دوم من از سایت شصت تیپ
Rating: 3.8/5. From 5 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت آخر

رمان همسر دوم جلد دوم پارت آخر جهت مشاهده پارت اول تا آخر جلد اول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *