خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 1

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 1

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

دو روزی بود که مامان و ندا اومده بودن ..و جهیزیه ام رو که روز قبل رسیده بود به کمک فرخنده و سونا که بعدا من فهمیدم آنه برای کمک به من فرستاده ، چیدیم و مرتب کردیم ….
فرخنده یک کلمه فارسی بلد نبود ولی سونا جوون تر بود کمی فارسی بلد بود و تو این مدت من فهمیدم که این منم که باید ترکی یاد بگیرم و فرخنده تمایلی نداشت فارسی حرف بزنه ……
مامان همش غصه می خورد تو چطوری می تونی با اینا زندگی کنی و مدام اشک می ریخت و من هنوز شور حال رسیدن به قلیچ خان رو داشتم ….
حامدم تو این مدت اونقدر با من مهربون شده بود که باورم نمی شد این همون برادر بد اخلاق منه ولی قلیچ خان رو هم خیلی دوست داشت و یک لحظه ازاون جدا نمی شد؛؛
با هم میرفتن و با هم برمی گشتن …که هم کار اصطبل و اسب ها روی شونه ی قلیچ خان بود هم تدارک بساط عروسی بودن ….
با این حال از ما هم غافل نبود و هر آنچه که لازم داشتیم رو برامون تهیه می کرد …..و برای من عجیب بود که اون مرد با همه ی گرفتاریهاش حواسش به همه چیز بود ..
تا شبی که فرداش عروسی بود ….
بابا و خانم جان و عمه و خاله ام و چند نفر از فامیل های نزدیک ما همراه بابا اومدن گنبد از اونطرفم فامیل های قلیچ خان رفته بودن روستا خونه ی آتا و من یک طورایی استرس گرفته بودم ..
اونقدر همه چیز تند و سریع انجام می شد که می ترسیدم یک چیزی مانع کار ما بشه ….
ترکمن ها زیاد به جهیزیه اهمیتی نمی دادن و کسی به کارم کار نداشت نمی دونم شاید قلیچ خان اینطور خواسته بود ….

صبح روز عروسی باید میرفتم دست بوسی آنه ؛؛و همون جا همه ی مراسم رو انجام می دادن و خودشون منو آماده می کردن ..
نمی دونستم چی می خواد بشه و من چطور عروسی از آب در میام و قلیچ خان هم به عادت خودش هیچی نمی گفت …
چند بار ازش سئوال کردم تو چند کلمه گفت : کار زن ها مال اوناست …خودت می فهمی؛؛؛ …
حتی چند بار می خواستم برم به دیدن آنه ..برای اینکه فکر می کردم وظیفه دارم ولی اون می گفت: رسم نیست …صبر داشته باش ..
از همه ی ما بیشتر خانم جان هیجان داشت…
اولا باید سر از همه کار در میارود دوما رقیب سر سخت من تو عشق قلیچ خان شده بود و خیلی ازش خوشش میومد و اگر ما نمی تونستم از زیر زبون اون حرف بکشیم خانم جان وا دارش می کرد جواب سئوال های تموم نشدنی اونو بده …
وقتی هم که قلیچ خان میرفت …
حالت متفکرانه ای به خودش می گرفت و می گفت : مادر مرد یعنی این …من فکر می کردم نسل این جور مردا از بین رفته … خیلی خوبه …خیلی شکل مردای قدیمه ، مردونگی از سر و روش میریزه …
نیلوفر تو اینو از دعا های من داری مادر دیر شوهر کردی ولی خوبشو کردی ….
گفتم : وا ؟ خانم جان مگه من الان چند سالمه ؟
یک خنده ی بلند و صدا دار کرد و به شوخی گفت : : حالا که کسی اینجا نیست و این دونفرم زبون نمی فهمن ولی بوی ترشی گرفته بودی خدا رو شکر دعا های من مستجاب شد یک شوهر مثل دسته ی گل گیرت اومد ،، تو باید به جای اینکه بری دست بوسی مادر شوهر میومدی دست خانم جان خودمو بوس می کردی که برات دعا کرده ….

خلاصه اون روز صبح زود ..ما برو بیایی داشتیم …حامد و بابا پیشکش ها رو گذاشتن پشت ماشین …
قلیچ خان پا ؛پا می کرد و متوجه نمیشدم چرا سردر گم شده هی میرفت تو حیاط و بر می گشت ..
ما همه آماده بودیم ولی اون راه نمی افتاد …
عاقبت خودم رفتم جلو و آهسته ازش پرسیدم ..میشه بگی چی شده؟ ….
.یک فکری کرد و گفت : راه حل پیدا کردم شما نگران نباش …
گفتم قلیچ خان اگر بهم نگی تا شب بهش فکر می کنم همین الان بگو چی شده ؟
سرشو آورد دم گوش منو و گفت : باید برم حموم …جلوی بقیه نمی شد …
گفتم : آخ ؛؛ چرا نمی شد مگه چه کار بدیه ؟ ما همه رفتیم تو یکی بد بود ؟
گفت : اغشام گلین من شما رو می برم و بر می گردم ….
گفتم : باشه هر طوری راحتی …
ولی اینو فهمیدم که اون آدم خجالتی هست ؛؛
که گاهی با ژست های مردونه اونو مخفی می کنه ..
تا ماشین ما رسید صدای ساز و دهل بلند بود ریسه های چراغ همه جا کشیده شده بود …
گوسفند دم در آماده بود که تا من پا روی زمین گذاشتم سر بریدن ..
مرد ها و زن ها با لباسهای محلی و سینی های نون روغنی و اسپند منتظر ما بودن … ..
دخترا با لباسهای رنگ وارنگ که برای عروسی پوشیده بودن دست می زدن و منظره ی دل انگیزی برای من بود ذوق می کردم قلبم لبریز از شادی شده بود و نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم …
تا وارد خونه شدیم یک پارچه ی ابریشمی که بهش می گفتن چادر شب انداختن روی سرم ..تا با اون برم دست بوس آنه …
حیاط پر بود از میز و صندلی و تخت هایی که با قالیچه و پشتی و سینی مخصوص قلیون با یک سماور خیلی بزرگ برنجی و قوری قرمز روش و سینی های چای همه چیز آماده بود .

آنه بالای اتاق منتظر من بود ؛؛
باز دست های مهربونشو طرف من دراز کرد .
وقتی می خندید دیگه چشمش معلوم نمی شد ..
اون از دیدن من ذوق می کرد و من هم خیلی دوستش داشتم ….
فورا خم شدم و دستشو بوسیدم ..و اونم پیشونی منو بوسید و همدیگر رو بغل کردیم ….
و انگار اتفاق مهمی افتاده بود صدای شادی زن ها به آسمون رفت …
خانم جان یک طرف آنه نشست و منم طرف دیگه اش ..و سینی های پر از نون روغنی که بهش می گفتن قاتلاما رو دورسرشون می گردوندن و تعارف می کردن ..
و همه با شادی یک تیکه بر می داشتن …
بعد مراسم هدیه دادن شروع شد …
هر کس میومد و هدیه خودشو می داد و دست می زدن و می رقصیدن …
رقص اونا هم برام جالب بود همه یک جور دستها رو بطرف جلو نگه می داشتن و در حالیکه بشکن می زدن سینه های خودشون رو می لرزوندن و جلو و عقب می رفتن …و آخر هم یک نخ سیاه و سفید که به هم تابیده شده بود انداختن گردنم و سر اونو دختراهای دم بخت و تازه ازدواج کرده ی خوشبخت می گرفتن و دور خونه منو راه بردن …
آی گوزل و آقچه گل و ندا هم شده بون ساقدوش من ….
ندا دست از لودگی بر نمی داشت و مرتب بازوی منو فشار می داد که اینا رو از من داری ..
اگر من زن آرتا نمی شدم تو الان اینجا نبودی ….
تا ناهار حاضر بشه زدن و رقصیدن …و با اذان ظهر همه به نماز ایستادن و بعدم سفره ای به رسم خودشون خیلی مفصل تدارک دیده بودن پهن کردن …
خانم جان و عمه از همه بیشتر خوشحالی می کردن و از اینکه با دعا های اونا شوهر کردم از خودشون راضی بودن …..
و بعد از ناهار دو تا زن اومدن و منو آرایش کردن و اون لباس قرمز دست دوزی شده ی زیبا رو تنم کردن و شال دست بافی که مخصوص عروس بود مثل تاج سرم گذاشتن ….
و تا شب که همه ی مهمون ها اومدن همین طور می زدن و می رقصیدن …

و بالاخره قلیچ خان سوار بر اسب وارد حیاط شد و مردا هم که تو خونه ی بغلی جشن گرفته بودن با دست زدن و رقصیدن به دنبالش اومدن …
حالا این مردای جوون ترکمن بودن که اون وسط می رقصیدن و شادی می کردن …
قلیچ خان اومد تو زنونه تا همون سر شب ما رو دست به دست بدن و این کار به عهده ی آتا و آنه و پدر و مادر من بود …..
بعد منو اون کنار هم نشستیم تا مهمون ها شام بخورن ….
قلیچ خان پرسید : اغشام گلین امشب با من میای ؟
گفتم : مگه قرار دیگه ای داریم ؟
گفت : با اسب ببرمت تا گنبد؟ ..هستی ؟
گفتم هستم ….
شام عروسی پلو گوشت بود ..که تو سینی های بزرگ برای مهمون ها میاوردن … ..و هر چند نفر دور یک سینی می نشستن و غذا می خوردن …
در میون اون همه زن من توجهم به آی جیک جلب شده بود..
اون تنها کسی بود که به من هدیه نداد و در تمام مدت یا تو جمع نبود و یا اگر بود با اخم این طرف و اون طرف می رفت نه شادی می کرد نه دست می زد و گاهی می دیدم که با خشم آقچه گل رو از من دور می کرد و یک چیزایی به ترکی می گفت که اطرافیانش ناراحت می شدن …و با هم جر و بحث می کردن ….

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 4.0/5. From 30 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار,شصت تیپ مرجع رمان های عاشقانه,درام,ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *