رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل5

Rate this post

رمان همسر دوم من فصل پنجم

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

بدون توجه بهم با عصبانیت از خونه خارج شد با درد و بغضی که تو گلوم

بود خواستم از روی زمین بلند بشم که
کمرم تیری کشید و آخی و از دهنم در رفت به

سختی از جام بلند شدم و خودم روی،مبلی که نزدیک بود انداختم و اشک هام سرازیر شدن چرا نمیتونستم یه

زندگی شاد و تجربه کنم چرا هرروزی،که میاد دردای من بیشتر میشن .

نمیدونم چقدر گریه کردم با درد شدیدی که تو کمرم پیچید چشمام گرم شد و بخواب رفتم.

با سردرد عجیبی چشمهام رو باز و سرم و مالش دادم همین که خواستم نیم خیز بشم دردی تو کمرم پیچید و باعث شد

آخ بلندی بگم با صدای آرشام نگاهمو به سمتش دوختم که با صدای بمی گفت:

_بلند نشو کمرت آسیب دیده.

تازه موقعیت رو درک کرده بودم بعد اینکه ارشام هولم داد گریه کردنم و دراخر خوابیدنم.

با صدای همیشه بمش شروع کرد به حرف زدن:

_دکتر گفتہ باید استراحت کنی کمرت اسیب جدی ندیده فقط کمی ضربه خورده که با استراحت خوب میشه.

مکثی کرد و نگاه خیره ای بهم انداخت و ادامه داد:

_اونجوریم بهم نگاه نکن خودت مقصربودی سعی کن وقتی عصبیم دور برم نباشی.

با چشمهای گرد شده نگاهش میکردم عجیب دو شخصیتی بود صبح یه چیزی میگفت الانم یه چیز دیگه شاید از عذاب

وجدانی که داره هست نگاهی بهش انداختم و خواستم چیزی بگم که

قبل من گفت:

_امروز رو خوب استراحت کن به سارا گفتم برات سوپ درست کنه از جاتم بلند نشو.

سارا کیه سوالی نگاهش،کردم که فک کنم از نگاهم فهمید وگفت:

_آشپزه و خدمتکاره خونست

تا شب داشتم تو تخت استراحت میکردم و حوصله ی تکون خوردنم نداشتم و آرشامم اصلا برام کم نزاشت با صدای

سارا از فک بیرون اومد و نگاهمو بهش دوختم و دقیق به چهره اش خیره شدم

دختر ۲۴ساله ی جوونی با قدو بالای،بلند و چشم و ابرو مشکی،که عجیب به
چهره اش جذابیت خاصی داده بود

و عجیب ارامش خاصی داشت نمیدونم چرا زود باهاش جور شدم و احساس،خوبی بهش داشتم با صداش

دست از نگاه کردن بهش برداشتم که گفت:

_خانوم هواستون کجاست؟باید سوپتون رو بخورید وگرنه آقا از دست من عصبی میشن.

نگاهی به چهره ی ترسیدش انداختم و تو دلم گفتم این آرشام معلوم نیست چجوری رفتار میکنه که این اینقدر ازش ترسیده.

نگاهمو بهش دوختم و گفتم:

_اولن مگه قرار،نشد دیگه بهم نگی خانوم؟

_ولی خانوم نمیشه مــ..

وسط حرفش پریدم و گفتم:

_اما و اگر نداریم همین که من میگم. تو به من میگی فرشته وگرنه به آرشام میگم.

و دست به سینه بهش خیره شدم که با شتاب زدگی و ترس گفت:

_باشه خانوم ببخشید یعنی فرشته خانوم به آقا چیزی نگیدـ.

با باز شدن در اتاق.

حرفش نصفه موند آرشام اومد داخل نگاهی بهم انداخت و روشو برگردوند سمت سارا و با صدای بمی گفت:

_چی رو به من نگه؟

سارا با رنگ پریدش نگاهی به آرشام انداخت و بعدش با پته پته گفت:

_چیزه آقا بخدا آقا من نمیخواستم آقا
یعنی خانوم آقا چیز کردن من نمیخواستم..

خنده ام گرفته بود شدید سارا داشت رسمان چرت و پرت میگفت آرشام لبش با لبخندی،که اصلان مشخص نبود نگاهش،میکرد با صدای جدی

رو به سارا گفت:

_خیلی خوب باشه سارا میتونی بری.

سارا بااجازه ای گفت و از اتاق جیم شد
با رفتن سارا انقدر،خندیدم که اشک از چشمام دراومده بود.

با تکون خوردنم اخی از دردی،که تو کمرم پیچید گفتم که با صدای آرشام نگاه اشکیمو بهش دوختم

که گفت:

_مجبوری انقدر بخندی وخودت تکون بدی؟مگه نمیبینی،کمرت آسیب دید.

با تعجب به رفتارش نگاه میکرد خوبه خودش منو به این حال انداخته بودا حالا چجوری داره میگه مجبوری انقدربخندی

تا کمرت درد بگیره خوبه درد و خودش میده دعواش رو هم خودش.

با صدای همیشه بمش گفت:

_چیه چرا اونجوری نگام میکنی؟تقصیر،خودت بود به این حال افتادی، نباید فالگوش وایمیستادی.

تا خواستم حرفی بزنم گفت:

_دیگه نمیخوام بحثی درمورد اون روز باشه.

نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:

_قراره هفته ی دیگه ازدواج کنیم.

کمی مکث کرد و دوباره نگاهی بهم انداخت و گفت:

_ولی جشن عروسی در،کار نیست و فقط،تو محضر یه عقد میگیریم.تو
هم فک نکنم مشکلی داشته باشی.

و با گفتن شب بخیری از اتاق رفت بیرون رفت و ندید چجوری شکست ندید چجوری خرد شدم مثل همه مگه من برای،

اون کی بودم که شکستنم براش مهم باشه.منم مثل همه دوست داشتم لباس عروس بپوشم با عشقم ازدواج کنم نه اینکه اینجوری

قطره اشکی از سر بی،کسی و تنهایی از گونم سرازیر شد و بغضم با صدای بدی ترکید سرم و تو بالشت فرو بردم و به حال خودم و زندگی،

که داشتم زار زدم واسه تنهاییم و اسه بدبختیم.

با احساس نفسی که پشت گردنم میخورد از خواب بیدار شدم و وحشت زده برگشتم به عقب که چشمم به

چشمهای،سرخ آرشام افتاد با صدای لرزون لب زدم:

_چیشده.

خودشو به سمتم متمایل کرد و با صدای بم و خشداری و گفت؛

_چـــی،میخواستی بشه عش.. عشقم.

با بوی گند الکل که از،دهنش،میومد و کلمات و کشیده میگفت خودم و به عقب
کشیدم و گفتم:

_تو حالت خوب نیست برو استراحت کن.

با چشمهای سرخش نگاهی بهم انداخت و
انگار با حرفم وحشی شده باشه چنگی،تو موهام زد و منو به سمت خودش متمایل کرد و گفت:

_من حالم خوبه زنیکه خیلیم خوبم من فقط میخوام امشب و با زنم بگذرونم هوم نظرت چیه.مگه تو رو واسم نگرفتن

که برام وارث بدنیا بیاری خوب منم همین امشب میخوام حاملت کنم.

و دستش و نوازش،وار رو شکمم کشید با ترس و وحشت بهش خیره شدم کـه.

سرشو بهم نزدیک کرد و گازی از لاله گوشم گرفت آخی گفتم. که جونی گفت

و با وحشیگری افتاد به جونم و لباس و تو تنم پاره کرد با چشمهای اشکی دستمو

و بردم سمتش و خواستم هلش بدم که دستم و گرفت و لباش رو لبام گذاشت

و شروع کرد به بوسیدن لبام حالم داشت
بهم میخورد از خودم که حتی نمیتونستم کاری کنم لباش و گاز گرفتم تا ولم کنه.

با صدای خشداری زیر گوشم گفت:

_چیه جوجه کوچولو وحشی شده میخواد از دستوآقا گرگه فرار کنه
امروز نمیتونی از دست آقا گرگه فرار کنی.امشب قراره

خوش بگذرونیم پس جفتک ننداز.

با صدای خشدار ناشی از گریه و جیغ،گفتم:

_ولم کن وحشی ولم کن حیوون.

انگار با حرفم افسار پاره کنه که سیلی خوابوند تو گوشم و لباسش و دراورد بهم نزدیک شد

سعی کردم فرار کنم ولی نشد خودشو بهم نزدیک کرد

و با دردی که تو پایین تنم پیچید جیغی بلندی کشیدم و چشمام بستم و آخرین قطره ی اشکم چکید.

داشتم از حال میرفتم و با خودم زمزمه
کردم:

_کی،تموم میشه.

با سر درد چشمام و باز کردم چشمامو و

مالیدم. نیم خیز شدم که دردی زیر
دلم پیچید که باعث شد آخ بلندی بگم.

با دیدن وضعیتم یاد دیشب افتادم انگار

همه چیز مثل فیلم از جلو چشمام رد شد.

قطره اشکی از چشمام چکید و قطره های بعدی به سرعت و از هم سبقت میگرفتند،

با درد ملافه رو دورم پیچیدم و رفتم تو

حموم دوش آب و باز کردم و رفتم زیرش
وایستادم.

و با لیف جوری بدنمو میشستموانگار کثیف شدم حس کثیفی بهم دست

حس،بازیچه شدن حس اینکه یه عروسکم

برا بازیچه شدن بدست اینو اون دیشب من زار زدم التماس کردم ولی هیچکس،

صدامو نشنید هیچکس به دادم نرسید

مثل همیشه من فدا شدم فدای خود خواهی بقیه فدای عصبانیت خواهرم

دیشبم فدای هوس آرشام انگار قرار بود تا آخر

عمر من فقط فدا بشم من پیشکش بشم.

منم مثل همه دوست داشتم خانواده ای

داشته باشم که ازم حمایت کنن عشقی داشته باشم که تا آخر عمرم باهاش.باشم.
با دیدن تیغ که برق میزد برش داشتم و
به رگ دستم نزدیک کردم و خواستم

ببرم ولی صدایی توگوشم پیچید تو که همیشه بدبخت بودی چرا میخوای خودت تو اون دنیا هم بدبخت کنی اونم فقط‌

بخاطر بنده هایی که از نادونی،باعث تلخی زندگیت میشن. تیغ و انداختم زمین و فرود اومدم رو

کاشی های سرد حموم و زار زدم نمیدونم تا کی اشک ریختم و زار زدم با سر و صدا و کوبیده شدن در حموم

چشمای نیمه بازم رو به در دوختم که درباز شد و قامت ارشام تو چارچوب در
ظاهر شد بهم نزدیک شد و گفت:

_چیکار کردی با خودت.

با صدای آروم و لرزونی لب زدم:

_سردمه.

چشمام و بستم و به امید اینکه دیگه هیچوقت بازشون نکنم.

با شنیدن صدا هایی بالای سرم هوشیار شدم.

_من نمیخواستم اینجوری بشه میفهمی؟

صدای غریبه اومد که میگفت:
_نمیخواستی؟تو غلط،کردی مشروب خوردی وقتی،نمیتونی بفهمی داری چه غلطی،میکنی تو زندگیش رو

نابود کردی پسر تو حتی عاشقش هم نیستی که بگی بخاطر عشقم اینکار و کردم.

با شنیدن حرف هایی که مرد غریبه میزد هجوم آوردن بغض به گلوم رو حس کردم اون حتی عاشق منم نبود اون فقط،

بخاطر هوسش بهم نزدیک شد اونم نه از،روی هوشیاری بلکه تو مستیش.

با حرفی که آرشام زد شکه شدم.یعنی چی این حرفش؟

صداش تو گوشم اکو شد و من برای هزارمین بار داشتم خورد میشدم خورد میشدم و کسی نبود تیکه های شکسته ی

قلبم رو پیوند بزنه کسی،نبود بفهمه چه زجری داره شنیدن چیزایی که تا حالا نمیخواستی باورش کنی نمیخواستی،

قبولش کنی آره من نمیخواستم قبول کنم کسی که قراره شوهرم بشه منو بخاطر بچه بخواد من فقط وسیله ای

باشم که با سواستفاده ازم بخواد به هدفش برسه به خوشحال کردن عشقش

قطره اشکی از لای چشم های بستم سرخورد و حرف آرشام برای هزارمین بار تو گوشم اکو شد و قلب پر از دردم

شکسته تر از قبل.

_میدونی چیه اون زن منه و وظیفش،تمکین از منه آره بهش دست زدم ولی نه توی مستی بلکه تو هوشیاری
میخوام زودتر حامله بشه تا شرش و کم کنم بعد از بدنیااوردن بچه این دختری

که میبینی کلن نحسه حتی خانوادش هم نمیخوانش من دارم بهش لطف میکنم فهمیدی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن