رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل6

Rate this post

رمان همسر دوم من فصل ششم

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

اون میگفت و نمیدید قلب من چجوری هر لحظه با حرفاش داره شکسته تر قبل میشه اون نمیدید چجوری دارم ذره ذره

نابود میشم با حرفاش چشمامو محکم تر از قبل فشار دادم تا نفهمن بیدارم تا نفهمن چجوری با حرفاشون منو خورد کردن.

با صدای در اتاق که نشون از بیرون رفتنشون میداد بغضی که سعی در فرو دادنش داشتم ترکید قطره های اشکم

با سرعت از‌ هم سبقت میگرفتند نمیدونم چرا هیچکس،منو بخاطر،خودم نمیخواست چرا هیچکس دوستم نداره چرا کسی مرحم دردای من

نمیشه چرا همه میخوان ازم سواستفاده کنن چرا کسی پیدا نمیشه منو برا خودم بخواد نه چیز،دیگه ای.

نمیدونم چقدر،گریه کردم نمیدونم چیشد سرم تیر کشید و تاریکی محض.

با صدای بچ بچی کنار گوشم چشمامو باز کردم و سرم و چرخوندم به سمتی که

داشت صدا میومد. تار میدیدم اولش ولی کم کم همه چی واضح شد و چهره یخی آرشام و دکتر دیدم.

با صدای دکتر که مرد مسنی بود سرمو به سمتش چرخوندم که گفت:

_خوب دخترم حالت خوب شده امشب میتونی بری خونه ولی سعی کن کمتر خودت و عصبی کنی و ناراحت بشی.
از نظر جسمی هم ضعیفی بیشتر مراقب خورد و خوراکت باش.

رو به آراشام کرد و گفت:

_بیشتر مراقب خانومت باش.

با بیرون رفتن دکتر نگاهمو به سمت آرشام سوق دادم که با سردی بهم خیره شده بود. با دیدن نگاهم با صدای

بم و سردش گفت:

_حرفهایی که میخوام بزنم رو خوب آویزه گوشت کن نمیخوام از اینجا که مرخص شدی کولی بازی دربیاری و ادای

آدم های افسرده هر اتفاقی که اونشب افتاد شرعی بود تو زن منی و وظیفت تمکین از منه ، فردا قرار محضر گذاشتم م.

میریم عقد کنیم عروسی در کار نمیخوام با عروسی دوباره مضحکه عام و خاص بشم.

با بهت به حرفاش گوش میدادم خیرشدم به چشمهایی که تا چند روز بیش اینهمه منفور نبود واسم.

با تلخی لبخندی زدم و گفتم:

_میدونی من فک میکردم وقتی ازدواج کنم اون عشقمه اون منو از خونه پدرم میبره و واسم زندگی رویایی میسازه

اما همش رویا بود که یه شبه بخاطر یه قول و قرار قدیمی نابود شد و منم قربانی شدم…

تا خواستم ادامه بدم گفت:

_گاهی وقتا زندگی جوری که ما میخوایم نمیچرخه باید بهش عادت کرد تو هم بهتره به زندگی جدیدت عادت کنی اگه نمیخوای تنهاتر از قبل بشی.

از بیمارستان مرخص شده بودم و حالم نسبت به دیروز بهتر بود طبق حرفی که آرشام

زد امروز قرار بود بریم محضر و عقد کنیم بدون اینکه کسی بیاد همراهم

قرار بود به عقد آرشام دربیام بدون اینکه پدر مادرم یا حتی بزرگتری همراهم بیاد میخواستم به عقد کسی دربیام که خودش زن داره.

با صدای دراتاق از فکر بیرون اومدم و به سارا چشم دوختم که با ناراحتی گفت:

_خانوم آقا گفتن سریع برید پایین.

نگاه غمزدم رو از سارا گرفتم و نگاهی به لباسای سرتاسر مشکیم انداختم و از آینه نگاهی به چهره ی بی روحم انداختم.

همیشه دوست داشتم روز عروسیم لباس عروس ساده بپوشم و آرایش ملیحی بکنم. با خانوادم باشم خانوادم تو اون روز،

شاد باشن منو دوست داشته باشن اما هر چی بیشتر میگذره زندگیم بی روح تر میشه غم هام بیشتر.

اما من نمیزارم غم های زندگی منو از پا دربیارن با همه ی مشکلات مبارزه میکنم یه روزی بلاخره همه چیز درست میشه.

_وکیلم عروس خانوم؟

با صدای آروم و بغض داری آهسته لب زدم:

_بله.

_مبارکه جوونا خوشبخت بشین بیاین اینجا رو امضا کنین.

با امضایی که زدیم رسمأ و شرعأ همسر آرشام شدم بغض عجیبی تو گلوم گیر کرده بود و به هیج وجه نمیترکید.

نه لباس سفید تنم بود نه خانوادم باهام بودن نه حتی،میتونستم بگم اینارو بیخیال بلاخره من با عشقم ازدواج کردم.

اون همه اینارو حل میکنه اون پشتمه اون میشه تکیه گاهم اون غم و غصه و هام رو از بین میبره..

با صدای آرشام نگاه لرزونم و بهش دوختم که با صدای بم و یخیش گفت:

_زود باش بریم چیه سه ساعت زل زدی به دیوار نکنه منتظری عشقت بیاد دونبالت؟

و با پوزخندی خیره شد بهم چشمهام از وقاحت کلامش،گرد شد چجوری میتونست بهم تهمت بزنه اونم وقتی تازه

عقد کرده بودیم چجوری،راحت میتونست دل منو بشکنه وقتی،همه شکستن و رد شدن من که کاری بهش نداشتم.

بلاخره بغضی که تو گلوم بود شکست با صدای،لرزونی لب زدم:

_نمیدونم چرا هر کی به من میرسه دوست داره خودشه یجوری خالی کنه.
تو هم هر،جور که دوست داری فکر کن من نمیتونم افکار یکی دیگرو نسبت به

خودم عوض کنم.

نمیدونم چرا یهو وحشی شد که بدون توجه به آدم هایی که تو محضر بودن و خیره شده بودن به ما اومد سمتم و فکم و تو

دستش گرفت که آخی گفتم باعث شد بیشتر فشارش بده از لای دندونای قفل

شدش گفت:

_چی میگی برا خودت فک کردی از امروز به بعد روی خوش،زندگی رو میبینی؟سخت در اشتباهی شاید اول میخواستم برات جشن بگیرم و بزارم عادی زندگی کنی.

با چشمهای اشکیم زل زدم تو چشماش و جوری که خودمم دلم برای مظلومیتم سوخت گفتم:

_آرشام درد داره ول کن..

کمی تو چشمهام خیره شد و فکم ول. با شنیدن صدای بلند و خشنی که میگفت:

_آرشام میکشمت.

سرم و چرخوندم که.

با دیدن پدر و مادر آرشام و بنفشه ویه خانوم غریبه که مات و مبهوت بهمون خیره شده بودن با

تعجب بهشون نگاه کردم.

که با صدای عربده ای دوباره نگاهمو به سمت صدا دادم، یه پسر با قد و اندام بلند و چهره ای شرقی داشت.

آرشام و کتک میزد و آرشام عجیب بود
که هیچ عکسل العملی نشون نمیداد با مشتی که به آرشام زد .

وقتی دیدم همه تو بهت هستن بهشون به پسره نزدیک شدم و با صدای لرزونی گفتم:

_آقا ولش کن کشتیش.ولش کن شوهرم و کشتی.

با جیغی که زدم پسره دست از زدن آرشام برداشت و بهم خیره شد یجور عجیبی بهم نگاه میکرد.

نمیدونم چرا چشماش انقدر واسم آشنا بود با صدای مادر آرشام نگاهمو به آرشام دوختم تا خواستم سمتش برم

بنفشه رفت پیشش با بغض به صحنه روبروم خیره شدم

بنفشه داشت به آرشام شکایت میکرد و ارشام نازش و میخرید و نوازشش میکرد.

و سعی میکرد آرومش کنه بی توجه به منی که برا دفاع ازش اومده بودم داشت

بنفشه رو دلداری میداد قطره اشکی که از گوشه ی چشمم چکید رو پاک کردم و

لبخند غمگینی به صحنه ی روبروم زدم

من باید همیشه باید با دیدن همچین صحنه هایی که میبینم کنار بیام اون دوتا عاشق همن

من فقط مانعی بینشون شدم. من فقط یه اضافیم بین همه یه روزی میرم یه

روزی که همه شاد شدن من میرم اون روز میرم تا شادتر از همیشه باشن. نگاه

غمگینمو از آرشام و بنفشه گرفتم و که

چهره ی گر گرفته و عصبی پسره ی غریبه رو دیدم جوری نگاهمو بهش دوختم

که با چشمهای سرخش بهم خیره شد بادیدن خونی که از بینیش داشت میومد نمیدونم چرا یهو حس عجیبی تو وجودم نشست.

با دیدن خونی که داشت از دماغش میومد حالم یجور عجیبی شد

بدون اینکه اراده ای از خودم

داشته باشم سریع به طرف میزی که منشی،

که سمت چپ دفتر بود رفتم و چند دستمال کاغذی برداشتم و به طرف

پسر غریبه رفتم بدون اینکه توجهی

به بقیه کنم با نگرانی که نمیدونم از کجا بود رو به پسره گفتم:

_دماغت داره خون میاد؟حالت خوبه ؟

و با نگرانی بدون اینکه بدونم دارم چیکار میکنم دستمال و به دماغش نزدیک کردم

ولی با برخورد دستمال به بینیش ابروهاشو تو هم کشید که

سریع دستم و کشیدم و گفتم:

_چیشد درد میکنه؟نکنه شکسته؟

وقتی با نگرانی نگاهمو بهش دوختم دیدم به طرز عجیبی،بهم خیره شده نمیدونم چرا چهره ی خشنش یه آرامش،

خاصی به میداد با صدای بنفشه نگاهمو بهش دوختم که گفت:

_خوبه والا یه ساعتم نزاشتی از عقدت بگذره شروع کردی به لاس زدن با …

با صدای آرشام با بهت بهش خیره شدم.

_خفو شو بنفشه.

با دادی که آرشام سر بنفشه زد همه بهت زده بهش خیره شدن که آرشام با صدای

خشدار و عصبانی گفت:

_نیازی نیست چرت و پرت سر هم کنی از امروز به بعد فرشته هم زن منه ناموس منه نمیخوام هیج حرف بی

ربطی یا لقب زشتی بهش بدین همون احترامی که به بنفشه میزارین به فرشته هم میزارین.

همگی تو سکوت با بهت خیره شده بودن به آرشام با صدای مادر آرشام نگاهمو بهش دوختم که گفت:

_ببخشید دخترم بجای اینکه برات جشن بگیریم و بهترین عروسی و برات بگیریم

مجبور شدین تو محضر عقد کنین بدون جشن و ..

بنفشه پرید وسط حرفش و گفت:

_وا مامان جون همینکه آرشام عقدش کرده از سرشم زیاده دختره ی خرا..

با کشیده ای که آرشام بهش زد بنفشه حرفش نصفه موند و با چشمهای گرد شده و اشکی خیره شده بود به آرشام.

_دفعه ی آخرت باشه همچین حرفی میزنی.

و بدون اینکه توجهی به بنفشه بکنه اومد سمتم دستم و تو دستش گرفت و رو به بقیه گفت:

_قرار بریم خونه ی جدیدمون شماهم اگه خواستین بیاین برای امشب.

و بدون توجه به نگاه های متعجب و بهت زده بقیه دستم و گرفت و دونبال خودش کشید.

با خونسردی ارومی داشت رانندگی میکرد.نمیدونم چرا بعد دعوا و کشیده ای
که به بنفشه زد الان انقدر آروم بود هرکی جای اون بود الان عصبانی بود و یا حتی،کلافه.

ولی ارشام بیخیال داشت رانندگی میکرد نمیدونم تا کی بهش،خیره بودم که با صداش نگاهمو بهش دوختم.

_واسه خودت خیالبافی نکن من بنفشه رو بخاطر تو نزدم بخاطر خودم زدم دوست ندارم فردا پس فردا همه جا بگن آرشام رفته یه زن خراب گرفته،پس،بهتره مراقب رفتارت باشی.

با صدای لرزون و خشداری گفتم:

_من زن خیابونی نیستم که دم به دیقه بهم تهمت میزنی بترس از روزی که اهم دامنت و بگیره.

پوزخندی زد و گفت:

_بهتره خفه شی وگرنه ممکنه الان کار دستت بدم بجای بلبل زبونی بهتره خفه خون بگیری.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن