رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل7

رمان همسر دوم من فصل هفتم

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

شب شده بود و آرشام یه مهمونی به مناسبت عقدمون گرفته بود و همه رو دعوت کرده بود.

اینطور که خودش میگفت بابا و مامانم و هم دعوت کرده و همه ی فامیل و عجیب بود ولی دوست نداشتم.

هیج کدومشون رو ببینم حتی هیج حس دلتنگی هم بهشون نداشتم اونا منو مثل یه تیکه آشغال دور انداختن حتی ازم

حمایت هم نکردن همیشه اولویتشون سارا بود همیشه اون و دوست داشتند ولی به من که میرسیدند دق و دلیاشون و خالی میکردند.

با صدای سارا نگاهمو بهش دوختم که میگفت:

_خانوم جان همه منتظر شمان.

نگاهی بهش انداختم بااینکه همیشه میگفتم از اسم سارا متنفرم ولی نمیدونم چرا جدیدان از اسمش خوشم میومد شاید

بخاطر رفتار خوب این دختر و مهربونی که تو ذاتش بود.

با حرص نگاهی بهش کردم و گفتم:

_مگه نگفتم به من بگو فرشته تو چرا هی میگی خانوم جان حس،پیری بهم دست میده یبار دیگه بگی خانوم جان

از پنجره پرتت میکنم بیرون. با صدای در اتاق .

نگاهمو به آرشام دوختم که با صدای خشداری رو به سارا گفت:

_برو طلعت خانوم کارت داره.

سارا باصدای آرومی رو به آرشام گفت:

_چشم آقا.

و با قدم های کوتاهش از اتاق خارج شد با بسته شدن در اتاق نگاهی به آرشام انداختم که با قدم های بلند به سمتم اومد و نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:

_چرا حاظر نشدی مثل اینکه این مهمونی برا جشن عقدته.

جشن عقدت و با مسخرگی گفت و رو بهم با پوزخند گفت:

_الان خوشحال نیستی؟

نگاهی بهش انداختم و با صدای لرزونی که ناشی از نزدیکی زیاد بهش بودگفتم:

_چرا خوشحال باشم؟!

بهم نزدیکتر شد و سرشو به گوشم نزدیک کرد و درحالی که نفس های داغش به گوشم میخورد زمزمه کرد:

_باور کنم نمیدونی؟

با صدای لرزونی گفتم:

_نه.

نگاهی به چشمام انداخت و سرش آورد کنار گوشم درحالی که هرم نفسهاش به

گوشم میخورد با صدای آرومی گفت:

_چرا خودت مظلوم نشون میدی؟وقتی ذاتت خرابه؟نمیدونم چی رو باید باور کنم.

با گنگی بهش خیره شده بودم که نگاه عمیقی به،چشمام انداخت و ازم فاصله گرفت

و باصدای دو رگه ای گفت:

_اماده شو الان مهمونا میان.

باشه ی ارومی گفتم که از اتاق خارج شد.

نگاهی به آینه ی روبروم انداختم لباس ساده ای پوشیده بودم وارایشی روی،

صورتم نداشتم با صدای در،اتاق،نگاهمو به سارا دوختم که گفت:

_خانوم مهمونا اومدن اقا گفتن بیاین پایین.

با قدم های لرزون از اتاق خارج شدم و به سمت پایین رفتم از رویا رویی با خانوادم میترسیدم نمیدونستم

چه عکس العملی نشون میدن چون مسلمان براشون ننگ بزرگی بود که دخترشون بدون اجازشون ازدواج

کرده اونم با حکم دادگاهی که آرشام گرفته بود و نشون از باکره نبودن من بود.

نمیدونم چرا آرشام انقدر از من ادم منفوری جلوی خانوادم داشت میساخت.

با صدای مامان ارشام نگاهمو بهش دوختم که به سمتم اومد دستم و تو دستش گرفت و گفت:

_بیا بریم پیش مامانت اینا که منتظر دختر گلشونن.

میخواستم بگم اونا فقط منتظر مرگ منن.

ولی سکوت کردم و دونبالش به سمت مامان اینا رفتم همه اومده بودن سارا اشکان خالم اینا عمه مامان بزرگ

آقاجون که مجبورم کرد با آرشام ازدواج کنم اون که میدونست آرشام فقط برای

بچه منو میخواد پس چرا منو مجبور کرد چرا سوالی بود که همیشه باهام بود.

با صدای لرزون مامان از فکر بیرون اومدم و ناباور بهش خیره شدم که به سمتم اومد و صورتی که پر از اشک

بود محکم بغلم کرد و قربون صدقم میرفت اشکای،منم همراه با مامان جاری شد

اگه همین لحظه خدا جونم و میگرفت هم راضی بودم بعد سالها طعم آغوش مادرم چشیدم عجیب بود فک میکردم

دارم خواب میبینم همه اینا یه خواب ولی واقعیت داشت اینی که الان محکم بغلم کرده مادرمه.

نمیدونم چقدر مادرم گریه کرد و خودم تو آغوش مادرانش زار زدم که با صدای،

آقاجون ناباور از مامان جدا شدم و بهش خیره شدم.

_بسه دیگه عروس دخترت سفر قندهار نبوده که.

مثل همیشه خشن و پر،اقتدار رو مبل نشسته بود و چشماش،خالی از هر حسی بود،

گاهی بخودم میگم واقعان این مرد هم احساسی داره از خدا نمیترسه!که این همه منو رنج میده همیشه باعث بانیه

بدبختیام بوده مثل همین الان با صدای بابای آرشام از فک کردن دست برداشتم و بهش،خیره شدم:

_خوب دختر گلم این برادر منه اسمش کیانوش و عموی آرشام.

نگاهمو به مرد مسن روبروم انداختم که با کینه بهم خیره شده بود نمیدونستم دلیل کینه ی،تو چشماش چی بود.

به سمتش رفتم و دستش و گرفتم و خواستم ببوسم که دستش و از دستم بیرون کشید و با صدای عصبی،گفت:

_بس کن داداش این مسخره بازیارو تو چرا بهم نگفتی این دختره ی نحس هم تو این خونست.

با بغض و بهت بهش شده بودم که .

با بغض و حیرت بهش،خیره شدم چرا بهم میگفت نحس با حرفی که زد بهت زده بهش خیره شدم که با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:

_این دختره ی نحس دختر منو کشت الان اوردینش جلوی چشمهای من.

سرم تیری کشید و صدا های عجیبی انگار تو سرم جولون میداد.

دستم و رو سرم گذاشتم و محکم فشارش دادم نمیدونم چیشد چشمام سیاهی رفت و تاریکی مطلق.

با سرو صدایی که از بیرون میومد،چشمامو و باز کردم و نگاهی به تخت کردم که روش،خوابیدم.

سرم و محکم فشار،دادم و رو تخت نیم خیز شدم با یاد اوری دیشب اشک تو چشمام جمع شد چرا هرکی به من میرسه

میخواد عقده هاش و رو سرم خراب کنه اصلان من اون مرد و نمیشناختم چه دلیلی داشت حرفاش باید میفهمیدم

این جا چخبر بود عموی آرشام چه مشکلی با من داشت با صدای دادی که اومد.

از جام بلند شدم و به سمت بیرون رفتم سرم هنوز داشت درد میکرد ولی صداهایی

که از بیرون میومد نمیذاشت تو اتاق بمونم در اتاق و باز کردم که صداها .

واضحتر شد صدای عصبی آرشام اومد که میگفت:

_خیلی غلط میکنین بخواین به زن من حرفی از گذشته بزنین همین الان دارم میگم بحثی از گذشته بشه همتون و نابود میکنم.

با صدای جیغ،جیغو و دلخراش بنفشه بهش گوش دادم که گفت:

_هی زنم زنم نکن بزار بگن بهش بزار بدونه خانواده واقعیش نخواستنش بزار بدونه چقدر نحس..

با صدای سیلی صدای بنفشه ساکت شد اما من بهت زده و شکه خیره به روبروم بودم

یعنی چی یعنی خانوادم خانواده ی واقعیم نیستند بغضم با صدای بدی ترکید

با قدم های لرزون به سمت پایین رفتم.

ارشام پدرش و مادرش همه بودند وقتی چشمشون بهم افتاد نگاه همشون وحشت زده شد.

با قدم های سست و لرزون به سمت بنفشه رفتم بدون اینکه اهمیتی به بقیه بدم

با صدای لرزونی گفتم:

_منظورت از حرفایی که میزدی چی بود؟!

نگاه خبیثی بهم انداخت و گفت:

_تو دختر عموی آرشامی اینم باباته اونم مامانت خانواده ای که بزرگت کردن خانواده ی واقعیت نبودن خانوادت چون ..

با دادی که ارشاویر زد:

_خفه شو بنفشه این چرندیات چیه میگی؟!

بنفشه ساکت شد اما من حاج و واج خیره بودم به دیوار روبروم حرفاش مثل
ناقوس مرگ تو گوشم زنگ میزد.

باصدای عموی ارشام بهت زده به حرفاش گوش دادم که.

با صدای عصبی رو به آرشام گفت:
_بنفشه داره حرفای راست رو میگه.چرا باید ساکت بشه.

روشو به سمتم کرد و با صدای عصبی گفت:

_این دختره نحسه از وقتی خواهر دوقلوش و به حال مرگ انداخت ازش متنفرم دخترم الان مریضه بخاطر کی بخاطر این دختره ی نحس من از همون اولش اینو…

با دادی که اقاجون زد عموی ارشام حرفش نصفه موند اما من نابود شدم یعنی،خانواده ای که تا حالا خانوادم

میدونستم خانواده ی واقعیم نبودند یعنی خانواده ی واقعیم منو طرد کردند

و من باعث مریضی خواهری شدم قطره های اشکم رو گونم با سرعت سر میخوردند.

با درد رو زمین فرود اومدم و به حال خودم و زندگیم زار زدم کاش همه چی تموم بشه

کاش میشد به این زندگی لعنتی پایان بدم.

60tip.ir
رمان همسر دوم من از سایت شصت تیپ
Rating: 5.0/5. From 3 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن