خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 2

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 2

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

اونشب قلیچ خان اجازه نداد با وجود اینکه کجاوه هم برای من آماده کرده بودن سوارش بشم .. و بازم بر خلاف رسم اونا که باید زن های فامیل میومدن و پیش عروس و داماد می موندن به خواست قلیچ خان ما تنها می رفتیم خونه ی خودمون ….
قلیچ خان منو سوار اسب کرد و خودش پشت من نشست ..و در میون هلهله ی مهمون ها مجلس رو ترک کردیم …و رفتیم به طرف گنبد …
و مامان و بابا و بقیه خونه ی آتا موندن تا فردا صبح بیان گنبد و بعد از ظهر هم برگردن تهران …..
نمی تونم بگم چه حالی داشتم ..
انگار روی ابر ها پرواز می کردم …قلیچ خان از دو طرف منو گرفته بود و می تاخت …
گاهی صورتشو میاورد جلو و به سر من می چسبوند و من به خواست خودم تو آغوش اون لم داده بودم …
حالا احساس می کردم اون شوهر منه ..و از دل و جون می خواستم طوری زندگی کنم که اون دوست داره .. …
مردی متفاوتی که با یک دنیا شور و حال و احساس های عاشقانه همیشه ساکت و مغرور بود …
همینطور که می تاخت در گوشم گفت : خدایا شکرت که این روز رو دیدم …. اغشام گلین می دونی این چند روز بیشتر از همیشه عذاب کشیدم چون به تو نزدیک بودم و نمی تونستم دستت رو بگیرم ؟ …
گفتم : تو واقعا می خوای منو اغشام گلین صدا کنی ؟
ندیدم بهم بگی نیلوفر ؛؛ بوسه ای کنار گونه ی من زد و گفت : نه ..تو از اولم گلین من بودی و خواهی موند ….

اونشب بهترین شب زندگی من بود و همه چیز مثل رویا بود .
ولی فردا که می خواستم از مامان و بابا جدا بشم تازه از اون رویا اومدم بیرون و فهمیدم باید از اونا جدا بشم ..و بدون اختیار گریه می کردم …
حامد حالش از همه بدتر بود و منو بغل کرده و زار زار مثل بچه ها لب ورچیده بود …
وقتی رفتم تو بغل مامانم انگار می خواستم از جونم جدا بشم …
من به دنبال خواسته های خودم رفته بودم و اصلا فکر نمی کردم بعد از رفتن اونا اینقدر احساس غربت کنم ..
منو قلیچ خان اونا رو بردیم فرودگاه و رفتن ..و من با بغضی بی امان و دلتنگی برای خانواده ام برگشتم خونه در حالیکه حتی قلیچ خان هم نمی تونست منو آروم کنه؛؛ دستپاچه شده بود و باید میرفت به اصطبل سر بزنه ولی دلش نیومد منو تنها بزاره ..
به چشم های گریون من نگاه می کرد و نمی دونست چیکار کنه …
بلند داد زد فرخنده دوتا چایی بیار …
من روی یکی از پشتی ها نشستم ..از اینکه باید اونجا میموندم وحشت کرده بودم و تازه متوجه شدم که دوری از پدر و مادرم کار آسونی نیست …
قلیچ خان منو به حال خودم گذاشت و رفت تو اتاق خودشو درو بست ..
فکر می کردم الان باهام حرف می زنه و دلمو آروم می کنه ..کمی بعد صدای ساز شنیدم و نوایی غم انگیز که با صدای سوزناک قلیچ خان همراه شده بود ..
اون همونی رو می نواخت که دفعه قبل شنیده بودم ….
می خوند و من گریه می کردم ….

تا اینکه سکوت شد …در حالیکه من آروم شده بودم …ولی قلیچ خان بیرون نیومد …
بلند شدم و رفتم در اتاق رو باز کردم ..دیدم روی زمین نشسته و هنوز سازش تو دستشه …
آروم رفتم کنارش ولی حرفی برای گفتن پیدا نکردم …
کنارش نشستم و دستشو گرفتم …همینطور که به دیوار نگاه می کرد ..گفت : تو با من خوب نیستی ؛؛ حال خوب نداری من اینو فهمیدم …
گفتم : نه نه تو اشتباه فهمیدی ..من دلم برای مادر و پدرم تنگ میشه این طبیعیه هر دختری جای من بود همینطور می شد …
توقع داشتم بیای و کنارم باشی تا حالم خوب بشه ….
چند بار بی هدف سرشو تکون داد و گفت : من پدر و مادرت میشم …
شوهر خوبی میشم ..
قلیچ خان رو حرف خودش حرف نمی زنه ..
گلین؛؛ من نمی تونم اشک تو رو ببینم اینو بدون که توان پاک کردن اشک تو رو هم ندارم … دیگه با من این کارو نکن …
داغون میشم قدرت هر کاری ازم گرفته میشه ..من با زن ها سر و کار نداشتم ..تنها تو گل سفید من بودی ..تجربه ندارم ..و تا حالا فقط با اسب سر و کار داشتم …
وارد این کارا نشدم …باید یادم بدی …
گفتم : اگر یادت دادم تو در ازاش به من چی میدی ؟
گفت : جونم رو قلبم رو که به تو دادم دیگه چیزی ندارم دست خالی شدم …
تو شدی همه ی وجود من ؛؛؛قلیچ خان دیگه بدون تو نمی تونه زندگی کنه …
حالا همه زن ها و و مردهای ترکمن فهمیدن ….
گفتم : سواری یادم بده ..می خوام خیلی زود یاد بگیرم و با تو توی اون دشت های قشنگ تاخت بزنم سوار بر اسب خودم بولوت …
راستی می تونم سوار بشم ؟….
دستم رو گرفت و بغلم کرد و در حالیکه سرمو رو سینه اش محکم گرفته بود گفت : می تونی ..قلیچ خان باشه و تو نتونی سوار بولوت بشی ؟

گفتم : خیلی دوست دارم سواری یاد بگیرم ولی اول باید درسم رو تموم کنم …می دونی که من یک ترم دیگه درس دارم اگر نخونم مدرکی در کار نیست ..
اقلا باید یک طوری درستش کنم که امتحانم رو بدم ..مخالف که نیستی ؟
بدون تامل گفت : چرا مخالفم ..من نمی زارم حتی برای یک روز ازم جدا بشی …
گفتم : حالا اولشه خوب این ترم رو مرخصی می گیرم تا اونموقع هم خدا بزرگه …
ولی فکر کنم دل قلیچ خان من خیلی کوچک باشه ….چند روز میرم و بر می گردم دیگه تو قول داده بودی ….
خنده ی قشنگی کرد و گفت : به این زودی دستم رو شد ؟ ..
و محکم تر بغلم کرد و گفت : فعلا حرفشو نزن من چطوری از تو جدا بشم ؟ تو دلت میاد منو بزاری بری ؟ …
گفتم : مگه قول ندادی ؟دلم نمیاد ولی درسمو باید بخودنم
گفت : چرا اما میرم و بر می گردم نداریم میریم و بر می گردیم …..
گفتم : من امتحان بدم؛؛ چه بهتر که توام باشی …؛؛
حالا داشتم قلیچ خان رو می شناختم …
اون مثل یک بچه پاک و بی ریا بود ، خشونتی که تو رفتارش داشت اصلا به روحش آسیبی نزده بود ….
کاش میشد درون آدم ها رو می دیدیم ….و من چون از اول اونو با همین رفتار دیده بودم قبولش کردم و سعی داشتم عشقی که بین ما بوجود اومده بود برای همیشه نگه دارم …

فردا صبح خیلی زود بیدار شد ….و دستشو انداخت روی سینه ی من و بیدارم کرد و گفت :گلین ؟ لطیف ؟ پاشو می خوایم بریم اصطبل …
خودمو لوس کردم و رفتم تو بغلش و گفتم : هنوز خیلی زوده خوابم میاد تو رو خدا بزار بخوابم …
گفت : من باید شش اونجا باشم سه روز دیگه کورس شروع میشه …تو اگر خوابت اومد برو تو اتاق من بخواب …
گفتم نمیشه فردا بیام ؟امروز استراحت کنم …..
با نوک انگشت کشید رو صورتم و گفت : قلیچ خان دلش می خواد تو رو ببره ولی اگر نمی خوای حرفی نیست ….
گفتم :باشه ؛؛آخه مگه من دلم میاد قلیچ خان مهربون رو منتظر بزارم ….
خندید و از تخت رفت پایین …..
فرخنده عادت اونو می دونست صبحانه رو آماده کرده بود ..بوی چایی دم کشیده همه فضا رو پر کرده بود …
باللی تو خونه بود .. قلیچ خان از پنجره نگاهی بهش کرد و گفت : خوب بود با اسب میرفتیم ..ولی از همین امروز درست نیست بعدا این کارو می کنیم …
گفتم : ما اصلا برای چی تو گنبد بمونیم ..
کار تو اونجاست یک خونه همون طرفا بگیریم که راحت باشیم هم من می تونم به آنه سر بزنم هم خودم تنها نیستم …
سکوت کرد و از اتاق رفت تو حیاط کمی دست سر و گوش باللی کشید و مرتبش کرد بعد از دستشویی کنار حیاط که توش کاه و جو نگهداری می کرد براش آذوقه و آب گذاشت و برگشت …
گفتم : تو اگر می خوای با اسب بری من می تونم با ماشین تا روستا بیام …
پرسید : گواهیناهه داری ؟
گفتم : آره ولی زیاد پشت ماشین نشستم …
اما باید بشینم تا یاد بگیرم …باز جواب نداد …من دیگه داشتم به رفتار های اون عادت می کردم ..
می دونستم بعضی از سئوال هام پاسخی نداره ….ولی اون خودش به موقع جواب میده ….

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار,شصت تیپ مرجع رمان های عاشقانه,درام,ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *