خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / دانلود رمان همسر دوم من فصل10

دانلود رمان همسر دوم من فصل10

دانلود رمان همسر دوم من فصل10

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

با بدن درد از خواب بیدار شدم خواستم تو جام نیم خیز بشم که نگاهم

به آرشام افتاد که به صورت مظلومانه ای خوابیده بود و هیچ شباهتی به آرشام یخی و وحشی نداشت.

یاد دیشب افتادم اولش آروم بود ولی یهو وحشی شد رابطه ای که دیشب

داشتیم شبیه تعرض بود نه یه رابطه ی عاشقانه

قطره اشکم از روی گونه ام سر خورد با چشمهای اشکی به صورت و چشمهای بستش خیره بودم که یهو چشماش باز شد و غافلیگیرم کرد

نگاهش رو به چشمهای خیسم دوخت و با صدای بمی لب زد:
_گم شو حموم و آماده کن.

و دستاش رو از دورم باز کرد با درد از رو تخت بلند شدم و بدن برهنم رو با ملافه پوشیدم و لنگون و به سختی به سمت حمام رفتم اول خودم با آب سرد دوش گرفتم

و اشک ریختم با یاد آوری رابطه وحشیانه ی دیشب که کمی از تعرض نداشت انگار هیچوقت قرار نبود من روی خوشبختی رو ببینم.

با صدای آرشام حوله رو دور خودم پیچیدم و در حمام و کمی باز کردم که آرشام با دیدنم پوزخند

و بهم نزدیک شد که باعث شد قدمی به عقب بردارم با دیدن حرکتم پوزخند روی لبش غلیظ تر شد و با صدای بمی گفت:

_تو فقط شبا بدرد میخوری اونم برا رفع نیاز نه عشق و عاشقی.میرم حموم پایین دوش بگیرم.

و بدون حرف دیگه ای از اتاق خارج شد رفت و ندید شکستنم رو هر بار به هر شیوه ای داشت منو تحقیر میکرد و رنجم میداد.

با قدم های لرزون به سمت آشپزخونه داشتم میرفتم که صدای ساشا پسر عمه ی آرشام بلند شد که گفت:

_فرشته خانوم صبح بخیر بیاید سر میز صبحونه همه اینجان.

سرجام وایستادم و نمیدونستم چه جواب بهش بدم از امروز کار من خدمتکاری بود تو این خونه برای آدمایی که ازم متنفر بودن نه خانومی کردن.

با صدای مادر آرشام سرم و پایین انداختم و سعی کردم بغضم و قورت بدم.

_ساشا بشین سرجات اون از امروز خدمتکار و با خدمتکارا صبحونه و ناهار و شام و میخوره نه ما.

_اما زن دایی..

با صدای داد مادر آرشام و حرفی که زد بغضی که سعی در فرو بردنش داشتم بی صدا ترکید و اشکی که رو گونه هام جاری شد.

_ساکت شو اون دختره نحس از امروز فقط یه خدمتکاره همین و بس زن آرشام هم فقط بنفشه است حرفیم در این مورد نبینم.

با صدای پر از عشوه ی بنفشه نگاه اشکیم و بهش دوختم که با لبخند پلیدی که رو لبش بود گفت:

_هی خدمتکار برو برام چایی بیار.

با صدای آرومی باشه ای گفتم و تا خواستم قدمی بردارم دوباره صداش بلند شد که گفت:

_چشمت نشنیدم؟!

نگاه پر از غمم رو به صورتش دوختم و آهسته لب زدم:

چشم.

که با صدای بلندی گفت:

_گم شو برو چاییم رو بیار.

با قدم های لرزون و قلبی شکسته به سمت آشپزخونه حرکت کردم.

اشک هامو پاک کردم و وارد آشپزخونه شدم دوتا دختر جوون همسن خودم و یه زن مسن مشغول خوش و بش و خنده بودن

با دیدن من سکوت کردن و زن مسن با صدای مهربونی رو بهم گفت:

_بله خانوم چیزی میخواین صدام میزدین میاوردم براتون.

دهن باز کردم حرفی بزنم که صدای بمی تو آشپزخونه پیچید:

_کبرا خانوم از امروز به بعد این دختر کارای نظافت خونه و آشپزی و ظرف شستن بده بهش خدمتکار جدیده.

چونم از بغض لرزید هیچوقت فکرش رو نمیکردم تو خونه شوهرم بخوام خدمتکار بشم حس یه آدم بیکس و کار رو داشتم.

کبرا خانوم نگاهی به چونه ی لرزون و چشمهای اشکیم انداخت و با صدای ناراحتی گفت:

_ولی پسرم خانوم زنته این کار درست نیست.

نگاهمو به آرشام دوختم که با چشمهای یخیش نگاهی به کبرا خانوم انداخت و با صدای.

سردی گفت:

_یه حرف و ده بار نمیگم این دختر از امروز یه خدمتکاره کارایی که گفتم رو بده بهش.

و بدون حرف دیگه ای از آشپزخونه زد بیرون لبخند تلخی زدم و اشک گوشه ی چشمم رو پاک کردم و رو به کبرا خانوم

کردم و با صدای لرزونی گفتم:

_من باید برای بنفشه خانوم چایی ببرم.

کبرا خانوم نگاه ناراحتی بهم انداخت و با ناراحتی لب زد:

_بیا دخترم آمادست الان میدم ببری.

و رفت تا چایی بیاره با رفتن کبرا خانوم نگاهمو به دخترا دوختم که با کنجکاوی ناراحتی بهم چشم دوخته بودن

وقتی نگاهمو به خودشون دیدن دختر چشم و ابرو مشکی که یخورده تپل هم بود با صدای آرومی گفت:

_من نازیم دختر کبرا خانوم اینم فاطمه خواهرم اینجا خدمتکاریم.

مکثی کرد و بعدش نگاهی بهم انداخت و انگار چیزی یادش اومده باشه با هیجان ادامه داد:

_تو همسر جدید آرشامی یعنی چیزه شما همسر آقا هستین.

معذب نگاهی بهش انداختم و با صدای لرزونی لب زدم:

_بله.

با کنجکاوی نگاهی بهم انداخت و لب زد:

_چرا آقا گفتن خدمتکار بشی مگه تو زنش نیستی؟!

نمیدونستم چه جوابشی بهش بدم که با شنیدن صدای پای کبرا خانوم نگاهم و بهش دوختم که منو از وضعیتی که توش بودم نجات داد و گفت:

_بیا دخترم ببر تا عصبانی شدن.

سینی رو از دستش گرفتم و تشکر کردم و به سمت بیرون رفتم ولی آخرین لحظه صدای عصبی کبرا خانوم رو شنیدم:

_ساکت شو نازی یکم از فاطمه یاد بگیر انقدر فضولی نکن..

با دور شدن از اشپزخونه صدا ها قطع شد،نفس عمیقی کشیدم و با قدم هایی که سعی میکردم محکم باشه به سمت سالن غذا خوری رفتم.

با دیدن کل خانواده که حالا کنار هم بودن و داشتن صبحانه میخوردن دستام شروع کرد به لرزیدن نمیدونم چرا دستام میلرزید و حس بدی بهم دست داد.

با صدای بنفشه نگاه گنگم رو بهش دوختم که با داد گفت:

_چیه وایستادی بر و بر منو نگاه میکنی کی بهت گفتم برو یه چایی بیار دست وپا چلفتی.

بغضم و به سختی قورت دادم و با قدم های لرزون به سمت میز رفتم و لیوان داغ چایی رو از سینی برداشتم تا بزارم رو میز که

لرزش دستام بیشتر شد و یهو لیوان چایی چپ شد و صدای جیغ بنفشه به هوا رفت:

_آخ سوختم وای سوختم.

بهت زده سرجام خشکم زده بود که بقیه به سمتش رفتن و ازش میپرسیدن خوبه یا
که مادر آرشام با دخترا بردنش بالا با رفتن بقیه فقط منو آرشام با بقیه موندیم.

با چشمهای اشکی خیره به آرشام لب زدم:

_من نمیخواستم من..

با سیلی محکمی که تو دهنم خوردم تعادلم رو از دست دادم و روی زمین افتادم.

با درد دستم و روی لب خونیم گذاشتم و چشمهای اشکیم رو به آرشامی دوختم که با چشم های سرخ شده که رگه ای از عصبانیت توش بود بهم خیره شده بود. وقتی

نگاهم رو خیره ی خودش دید با عصبانیت لب زد:

_چطور جرئت کردی چایی داغ بریزی رو بنفشه؟!هان؟!

کلمه آخرش و باداد گفت با بغض و صدای لرزونی لب زدم:

_من من ناخواسته بود من نمیخواستم ..

با صدای داد آرشام حرفم نصفه موند و وحشت زده بهش خیره شدم که گفت:

_خفه شو فهمیدی تو خیلی پرو شدی بهت رو دادم اما میدونم چیکارت کنم تا یاد بگیری دیگه از این غلطا نکنی.

اومد سمتم و دستم و گرفت و بلندم کرد که آخ بلندی گفتم ولی اون بدون توجه به من منو به سمت بیرون هدایت کرد در سالن و باز کرد که سوز سردش باعث لرزش

بدنم شد ولی آرشام با سنگدلی تمام پرتم کرد رو برف هایی که تو حیاط بود و با چشم های یخیش بهم خیره شد و گفت:

_همونجور که تو امروز بنفشه رو سوزوندی حالا خودت باید تو این سرما یخ بزنی تموم این برفارو پارو میزنی و لباس های کثیف و با دست تو حیاط میشوری تا کارات تموم نشه حق نداری بیای داخل.

بعد از گفتن حرفش
بدون اینکه نگاهی بهم بندازه با قدم های بلند به سمت خونه رفت و در و محکم کوبید و من مثل همیشه تنها و بی کس بودم مثل همیشه بخاطر کاری که عمدی نبود داشتم مجازات میشدم.

با بغض و درد از روی زمین سرد و برفی به سختی بلند شدم با سوزش دستم نگاهمو به کف دستم دوختم که پوستش رفته بود و داشت خون میومد اه تلخی کشیدم،

هوا سوز سردی داشت نمیشد حتی یه دقیقه هم تو این هوای سرد موند اما من بخاطر کاری که عمدی نبود داشتم مجازات میشدم لباس نازکی تنم بود و باعث میشد بیشتر سرما رو احساس کنم.

به سمت پارو رفتم تا سریعتر برف ها رو
جمع کنم و لباس هارو بشورم و برم تو خونه میدونستم خیلی طول میکشه و به این زودیا تموم نمیشه اما میخواستم

بااین کار خودم و گول بزنم به سختی داشتم برف هارو پارو میکردم.

از شدت سرما دندونام داشت بهم میخورد و میلرزیدم ولی تا تموم نشدن کارا حق ورود نداشتم از سرما داشتم میمیردم به سختی داشتم لباسارو میشستم

تا خواستم از جام بلند بشم سرم گیج رفت و سیاهی مطلق.

با سر و صدایی کنار گوشم آروم پلکاهمو روی هم فشار دادم و چشمهام و باز کردم و مامان آرشام و دیدم داشت میگفت:

_میزاشتین همونجا بمیره دختره نحس چرا اور..

با صدای آرشام حرفش قطع شد که گفت:

_مامان بهتره آروم باشی،بجای این حرفا برو پیش بنفشه.

صدای حرصدار مادرش بلند شد که میگفت:

_معلومه که میرم فکر کردی اومدم پیش،این بمونم.

و صدای قدم های محکمش تو اتاق پیچید که خارج شد.

60tip.ir
رمان همسر دوم من از سایت شصت تیپ
Rating: 5.0/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت آخر

رمان همسر دوم جلد دوم پارت آخر جهت مشاهده پارت اول تا آخر جلد اول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *