رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل۸

رمان همسر دوم من فصل هشتم

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

با صدای آرشام نگاه بی روحم رو بهش دوختم که با صدای عصبی گفت:

_بلند شو گمشو برو آشپزخونه یه چیزی درست کن امشب بنفشه میاد باید همه چیز و به بهترین نحو انجام بدی.

با صدای ارومی گفتم:

_باشه

بهم نزدیک و نگاه یخ زدش رو بهم انداخت وگفت:

_الانم گم شو برو خونه رو تمیز کن.بجای،خوابیدن.

با صدای لرزون باشه ای گفتم که از اتاق رفت بیرون

بغضم و قورت و دادم و به چند روز پیش فکر کردم وقتی فهمیدم خانوادم خانواده ی واقعیم نیستم

وقتی فهمیدن همه چیز و فهمیدم گفتن تو واقعان نحسی بزور تحملت کردیم

الان که همه چیز و فهمیدی دیگه ما راحت شدیم.

و برای همیشه رفتن چون میگفتن تو همش برامون نحسی اوردی همونجوری که خواهرت و بدبخت کردی

مارو هم بدبخت میکنی، ولی مگه تقصیر من بود مگه من مقصرم

که اینجوری شده مگه من با خواست خودم کردم من بچه بودم هیچی از،گذشته

بیاد ندارم ولی اونا که عاقلن نمیدونستن خودشون من تو اتفاقاتی که افتاده

هیچ تقصیری ندارم قطره اشکی افتاد رو پس زدم و لبخند تلخی زدم

بعد رفتن خانوادم همه چیز عوض شد
حتی،رفتار آرشام هم عوض شد الان رسمان تو خونش خدمتکار محسوب میشدم.

همش سعی داره تحقیرم کنه همش شکنجم میده دیشب دومین سیلی رو بهم زد

بخاطر اینکه فک میکرد به عشقش احترام نزاشتم.

با صدایی کنار گوشم وحشت زده به عقب برگشتم که.

که آرشام و با صورت عصبی و کلافه ای دیدم وقتی دید نگاهش میکنم با داد

گفت:

_مگه نگفتم بری خونه رو تمیز کنی؟!پس اینجا چه غلطی میکنی؟!هان؟!

با چشمهای اشکیم زل زدم تو چشماش و با صدای لرزونی لب زدم:

_ببخشید

نگاهی به چشم های اشکیم انداخت و با کلافگی گفت:

_زود باش برو خونه رو تمیز کن سارا هم امروز نیست شام و آماده کن نمیخوام کم و کسری باشه.

با صدای لرزونی چشمی،گفتم به سمت پایین رفتم میدونستم بااومدن بنفشه و نیش و کنایه هاش تحقیراش حالم بدتر،میشه.

کار هرروزشون بود الان رسمان خدمتکار بنفشه محسوب میشدم هرکاری که میگفت باید انجام میدادم چون اگه گوش نمیکردم اونوقت بود که آرشام

شروع میکرد به زجر دادن و کتک زدنم.

دست از فک کردن برداشتم و شروع کردم به تمیز کردن خونه.

با صدای زنگ خونه به سمت آیفون رفتم و با برداشتن گوشی چهره ی آرایش کرده

بنفشه ظاهر شد با صدای لرزون از استرس زیاد گفتم:

_الان باز میکنم.

دکمه رو فشار دادم که در باز شد بغ کرده یه گوشه منتظر بودم بنفشه بیاد تا پالتوش رو بگیرم

چون آرشام منو شخصان خدمتکار زن اولش کرده بود انگار میخواد بااینکاراش

از من انتقام بگیره ولی انتقام چی رو نمیدونم.

با شنیدن صدای در سریع در و باز کردم که بنفشه نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت.

و وارد خونه شد پالتوش رو با فیس افاده در اورد و داد بهم با صدای بلندی

گفت:

_آرشام عشقم کجایی؟!

چنان با عشوه گفت عشقم که میخواستم روش بالا بیارم

با صدای آرشام..

نگاهمو به سمتش چرخوندم که مثل همیشه لباس های شیکش رو پوشیده بود و با اخم عمیقی

که همیشه رو پیشونیش بود،نگاه خشنی به بنفشه انداخت و با صدای دورگه ای گفت:

_مگه نگفتم خودم میام دونبالت؟!

بنفشه با قدم های بلند خودش و به آرشام رسوند و لباش و رو لبای آرشام گذاشت و بوسیدش سرمو

پایین انداختم. که صدای پر از عشوه ی بنفشه بلند:

_عشقم با عمو اومدم خودش میخواست بره جایی گفت بیا تو رو هم برسونم دخترم.

آرشام با صدای بمی گفت:

_باید بهم میگفتی.چرا نگفتی عمو بیاد بالا.

بنفشه نگاه خبیثی بهم انداخت و با بدجنسی رو به آرشام گفت:

_میدونی که با دیدن این دختره حالش‌بد میشه یاد مریم میفته.

بغض تلخی به گلوم چنگ آورد که صدای،داد آرشام اومد

_گم شو برو آشپزخونه برای قهوه بیار واستادی چیرو نگاه میکنی؟!

با صدای لرزون ناشی از بغض باشه ی آرومی گفتم و با قدم های لرزون به سمت

آشپزخونه رفتم نمیدونستم چرا با عذاب کشیدن من و تحقیر کردنم آرشام لذت میبره

دلیل تنفرش رو نمیدونستم با بغض به قهوه ها رو اماده کردم و به سمت سالن بردم.

بنفشه لباساش رو عوض کرده بود و با شلوارک کوتاه و چسپون و یه تاپ نازک قرمز جیغ پوشیده بود.

کنار آرشام روی مبل لم داده بود و آرشام مشغول نوازش موهاش بود،نمیدونم چرا برای،

یکلحظه حسرت خوردم که چرا من جای بنفشه نیستم چه از لحاظ خانواده و چه عشق و آرامشی که داشت.

آه تلخی کشیدم و به سمت مبل رفتم قهوه ها رو بهشون دادم و کنار ایستادم تا اگه چیزی خواستن براشون بیارم.

با صدای بنفشه نگاهمو بهش دوختم که رو کرد به آرشام و گفت:

_این میخواد همینجا وایسه؟

آرشام بیتفاوت نگاهی بهم انداحت و گفت:
_گفتم وایسته چیزی خواستی بیاره.

بنفشه نگاهی بهم انداخت و با عشوه رو به آرشام گفت:

_عزیزم بگو بره حالم بد میشه این و اینجا ببینم.

آرشام نگاه سردی بهم انداخت و گفت:

_گم شو برو هر وقت کاریت داشتیم صدات میزنیم.

با صدای بغضدار بخاطر توهین تحقیر هاشون باشه ی آرومی گفتم و به سر به زیر به سمت آشپزخونه رفتم.

که صدای قهقه بلند بنفشه بلند شد، دلم میخواست از این خونه برم میخواستم از

خاطرات بد فرار،کنم حالا که تنهاشدم طرد شدم و فهمیدم دلیل اینکه خانوادم دوستم نداشتن این بود که اونا خانواده ی

واقعیم نبودن ولی بخاطر بزرگ کردنم همیشه بهشون مدیون بودم چون وقتی خانواده واقعیم منو نخواستن اونا از من نگه کردن.

شاید میتونستم بدبختر از این باشم ولی،نشدم .

با صدای آرشاویر که میگفت میز شام و بچین از فکر بیرون اومدم.

رو تخت غلطی زدم که خوابم نبرد کلافه از جام پاشدم تا برم تو آشپزخونه آب بخورم در اتاق و باز کردم و

پاورچین و آروم خواستم برم طبقه پایین که صدای بنفشه و آرشام توجهم رو جلب کرد.

بیتفاوت رد شدم که با شنیدن اسمم از زبون بنفشه وایستادم که میگفت:

_یعنی میخوای فردا فرشته رو برداری بیاری؟دعوا میشه آرشام بیخیال شو.

صدای عصبی آرشام بلند شد که گفت:

_خودم میدونم چیکار کنم تو کارای من دخالت نکن الانم برو بخواب.

با صدای پا سریع از اتاق فاصله گرفتم و به سمت پایین رفتم یعنی چی کجا میخواستن برن چرا گفت فرشته رو میخوای بیاری

یعنی کجا میخواستن برن که من نباید باشم

پارچ اب و از یخچال بیرون اوردم و تو لیوان ریختم اب و خوردم و به بیرون رفتم که

به جسمی خوردم و نزدیک بود بیفتم که..

دست گرمی کمرم رو گرفت و تو جای گرمی فرود اومدم از ترس نفس نفس میزدم

با ترس چشمامو باز کردم که خودم و تو بغل آرشام دیدم سریع ازش جدا شدم و با صدای لرزونی گفتم:

_من داشتمـ.. من داشت..

با گذاشتن دست گرمی رو لبم حرفم و خوردم و به چشمهایی که ترس توشون موج میزد به چشمهای سرخ آرشام خیره شدم.

که با صدای بمی گفت:
_نصف شبی چرا داری سر و صدا میکنی!موش کوچولو.

با چشمهای گرد شده به رفتارش نگاه میکردم موش کوچولو! با من بود

چه رفتارش عوض شده بود دستش،و نوازش گرانه روی لبم حرکت داد که

نگاه وحشت زده ام و بهش دوختم نکنه مثل اونشب مست کرده

وقتی نگاهش بهم افتاد انگار ترسم و حس کرد که دستش و از روی لبم برداشت و با صدای خشداری گفت:

_برو بخواب فردا باید بریم جایی.

با صدای آرومی باشه ای گفتم و سریع به سمت طبقه ی بالا رفتم قلبم بخاطر هیجان تند تند میزد.

داخل اتاق شدم و در و بستم دستم و روی قلبم گزاشتم و نفس آسوده ای کشیدم.

فکرم درگیر حرفش شد فردا کجا میخوایم بریم مطمئنن فردا روز خوبی نخواهد بود برام با حرفایی که فرشته میزد.

مطمئنن جایی که میخواستیم بریم کسی منتظر من نیست.

آه تلخی کشیدم و به سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم.

چشمامو بستم و سعی کردم بدون فکر کردن به اتفاقات بد بخوابم

چشمام و روی هم گذاشتم که چشمام گرم شد و خوابم برد.

با نوازش موهام چشمام و باز کردم و خمار به کسی که موهام و نوازش میکرد چشم دوختم که.

آرشام با آرامش کنارم نشسته بود و مشغول نوازش موهام بود با دیدن

چشمهای بازم دستش و از موهام کشید بیرون و با صدای سردی گفت:

_بلند شو صبحونه رو حاضر کن و وسایلات رو جمع کن قراره بریم از امروز خونه مامان بزرگ زندگی کنیم پس بهتره همه ی وسایلات رو جمع کنی.

خوابم از سرم پریده بود بهت زده رو تخت نشستم و با صدای خفه و لرزونی گفتم:

_من من من…

وسط حرفم پرید و گفت:

_الانم بجای من من کردن پاشو میز صبحانه رو درست کن.

با صدای آرومی باشه ای گفتم که خوبه ای گفت و بلند شد و از اتاق خارج شد.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن