خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 3

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 3

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

بالاخره با ماشین راه افتادیم ..وقتی وارد جاده شدیم ..
زد کنارو پیاده شد و به من گفت: تو بشین ..چند بار با خودم بشینی بهتره …و تا نزدیک اصطبل من رانندگی کردم و اونجا گفت : حالا بزن کنار تا کسی نبینه زن منو آورده ..و دوباره جامون رو عوض کردیم .
گفتم : مگه چی میشه زن تو رو بیاره ؟
گفت : امان ..امان از حرف مردم …
دشت هنوز سر سبز و پر گل بود و من از اینکه توی اون جاده رانندگی می کردم خیلی خوشم اومده بود ….
سر حال شده بودم ..ولی قلیچ خان کاملا ذهنش مشغول بود و نمی دونستم داره به چی فکر می کنه ….
سئوالی هم نکردم چون ممکن بود جواب نده …..
آلا بای برادر نا تنی قلیچ خان که جوونی ریز نقش و عاشق برادر بود از صبح تا شب گوش به فرمان اون این طرف و اون طرف می دوید …
اغلب خونه نمی رفت و وظیفه اش این بود که تو اصطبل بمونه مگر اینکه قلیچ خان جای اون می موند ….
سه تا دیگه کارگر م داشتن که از دل و جون برای قلیچ خان کار می کردن ….همه با دیدن اون اومدن جلو ..
قلیچ خان همینطور که تو ماشین نشسته بود به ترکی با اونا حرف زد معلوم می شد دستورهایی داده که همه به سرعت دویدن برای انجامش …
بعدمنو برد جلوی اتاقشو کلید رو داد به من و گفت : تو برو تو استراحت کن ..هر وقت حوصله داشتی بیا ما تو محوطه اسب آماده می کنیم ….
دوست دارم توام باشی و یاد بگیری …و رفت .

درو باز کردم رفتم تو …ولی اوضاع اونجا خیلی بهم ریخته بود و همه جا رو خاک گرفته بود …
تصمیم گرفتم اول همه چیز رو مرتب کنم ….و شروع کردم ظرف ها و استکان ها رو خوب سابیدم ..
اتاق رو جارو و گرد گیری کردم …
بعد سمارو رو روشن کردم و چایی دم کردم تا اگر قلیچ خان اومد حاضر باشه ..خسته بودم یکم نشستم ..
حوصله ام سر رفت ؛؛ درو از تو فقل کردم سمارو روخاموش و روی تخت دراز کشیدم …دیگه نفهمیدم چند ساعت خوابیدم …..
وقتی بیدار شدم ساعت دو نیم بعد از ظهر بود ..
نه صدایی بود نه کسی اونطرفا …..تو ی یخچال کوچیکی که کنار اتاق بود نگاه کردم …دو تیکه نونِ خشک شده ؛ کمی پنیر و چند تا ظرف که معلوم می شد مال خیلی وقت پیشه ؛؛
رغبتی نکردم درشو باز کنم ….
روسری مو سرم کردم از اتاق رفتم بیرون …کسی نبود ..درو قفل کردم و رفتم تا باکس اسب ها می خواستم بولوت رو ببینم ….
سر پیچ آلا بای رو دیدم …صداش کردم …
بدو اومد و گفت : اوت خانیم داداش ..
گفتم : قلیچ خان کجاس ؟
گفت : باشگاه تمرین سوار کار ..برای مسابقه ..
گفتم : می خوام بولوت رو ببینم ..
گفت : نیست بردنش ….
گفتم : خیلی خوب مرسی آلای بای اینجا چیزی برای خوردن نداریم ؟
گفت : شما برو من براتون میارم همین الان ….و باز بدو رفت ..برگشتم تو اتاق ..و باز درو فقل کردم ..
از قلیچ خان بعید بود که منو تنها رها کنه و یادشم نیاد که ممکنه من در چه حالی باشم …

کمی بعد آلای بای با یک سینی نون گرم و دوتا تخم مرغ نیم روکرده و یکم گوجه فرنگی و یک نوشابه برگشت .. و گفت : خانیم هر چی خواستین به من بگین …
گفتم : نه ممنون همین خوبه فقط بگو قلیچ خان کی میاد ؟
گفت : درست نمی دونم خبر ندارم و همینطور جلوم ایستاد و نگاه کرد ..
گفتم : باشه تو برو ..نه ببین یک وسیله ای داری من برم پیشش
گفت : نه خانیم خودشون میان گفتم باشه پس تو برو ..
دوباره درو فقل کردم …نشستم و با اشتها خوردم …..
باز دراز کشیدم ولی دیگه خوابم نبرد …روز کسل کننده ای بود ..یک رادیو اونجا بود یکم باهاش ور رفتم ..
ولی اونقدر از قلیچ خان ناراحت شده بودم که حوصله نداشتم …دوباره زیر سماور رو روشن کردم پشت سر هم چایی خوردم ….
هوا تاریک شد و هیچ صدایی نبود ..
هزار جور فکر و خیال می کردم ..تصمیم گرفتم به مامان زنگ بزنم …اون از شنیدن صدای من فورا پرسید چی شده چرا اینطوری حرف می زنی ؟
گفتم چیزی نشده دلم براتون تنگ شده ..
یکم قربون صدقه ی هم رفتیم و با بابا هم حرف زدم و قطع کردم ..و باز سکوت..

خیلی عصبانی شده بودم و داشتم فکر می کردم نه من اجازه نمیدم اون با من این رفتار رو بکنه ..من که کارگرش نیستم ..
از صبح رفته و انگار نه انگار من اینجام ..با خودم حرف می زدم و راه می رفتم بغض گلومو گرفته بود شاید در مورد اون اشتباه کرده بودم ….
ساعت نزدیک هشت و نیم بود که صدای ماشین اومد ، فورا دویدیم پشت پنجره ..
ماشین قلیچ خان بود فقل درو باز کردم و..خودم آماده کردم تا کاری کنم که دفعه ی آخرش باشه این رفتار ناشایست رو با من می کنه ….
قلیچ خان با سرعت پیاده شد و اومد در باز کرد و بدون اینکه حرفی بزنه منو گرفت تو بغلش و سرشو گذاشت تو گردن من ..و چند تا نفس عمیق کشید …
گفتم : اول بگو کجا بودی چرا منو یادت رفت ؟
گفت : بیا بریم خونه برات میگم …تو حق داری ..اتفاقی افتاده خیلی بد …
دیگه حرفی نزدم ..
شاید بهتر بود اول حرف اونو می شنیدم …
سوار ماشین شدیم و راه افتاد ..از صورتش معلوم بود که حال خوبی نداره …
یکم تو سکوت رفت ؟
گفتم : قلیچ خان ببین من از این سکوت های تو اذیت میشم ..حرف بزن ببینم چرا منو آوردی اینجا و تا این موقع شب تنهام گذاشتی ؟ منظورت از این کار چی بود ؟
برگشت منو نگاه کرد و با تعجب پرسید : تو این طوری فکر کردی ؟ مگه همچین چیزی ممکنه ؟ من گرفتار شدم …خیلی بد بود گلین ..

صبح سوار کارم از اسب پرت شد ..داشت تمرین می کرد و برای پس فردا آماده می شد ..نمی دونم چی شد یک مرتبه پاش از رکاب در رفت ..
خیلی بد خورد زمین اسب هم تعادلشو از دست داد و افتاد …ما دویدیم اول مهرداد رو بلند کردیم و حواسمون به اون بود ..
تا آمبولانس بیاد رفتم سراغ اسب کف بالا میاورد ….و قلیچ خان به پنهای صورتش اشک میریخت …و با بغضی غریب دستهاشو کوبید رو فرمون و با حرص فشار داد ..و با حال بدی گفت : اسب رو چیز خور کرده بودن ….
یک لحظه متوجه شدم که قلیچ خان هیچوقت اسب صد ا نمی کنه اون همیشه اسم اونا میگه ..دلم فرو ریخت ..
چون می دونستم داره بولوت رو آماده می کنه …یک حال بدی شدم و با گریه پرسیدم : بولوت مُرد …
قلیچ خان دستشو گرفت جلوی دهنش و یک ناله کرد ..و من فهمیدم ….برای من بولوت اسبی بود که چند بار دیده بودم ولی برای قلیچ خان با اون همه روح لطیف نشونه ای از عشق ما بود .
دو دستم رو جلوی دهنم گرفتم که صدای باز شدن بغضم رو نشنوه …

بعد گفتم : کی ممکنه این کارو کرده باشه …
اونم سعی کرد یکم آروم بشه و پرسید تو به کسی گفتی که بولوت مال توست ؟
گفتم آره به گوزل و آقچه گل گفتم ….نمی دونستم نباید بگم آخه چه ربطی داره ؟
گفت : می دونستم …می دونستم …حدس زده بودم ..کار خودشه ..کس دیگه ای با من این کارو نمی کنه ..من بد خواه ندارم …
پرسیدم : کی گوزل ؟ یا آقچه گل ؟ اونا برای چی باید این کارو بکنن؟ …
گفت : نه ..گوش به گوش رسیده ..تو نمی دونی ..نمی خوام هم بدونی؛؛؛
تو رو از اونا دور می کنم …خدا کنه حال مهرداد خوب بشه ..اصلا این دور کورس شرکت نمی کنم …
الان بیمارستانه هنوز بیهوش بود ولی دلم برای تو خیلی شور می زد ….
گفتم کاش تلفن می کردی ؟
گفت : نخواستم تو تنهایی غصه بخوری …حتی وقتی بولوت مرد به کسی اعتماد نکردم تو رو ببره خونه …قلیچ خان رو ببخش …
گفتم: الهی قربونت برم تو رو خدا اینقدر غصه نخور ..می دونم بولوت برات خیلی عزیز بود ولی کاریه که شده …
گفت : نمی تونم …دارم دیوانه میشم …کسی نمی دونه بولوت برای من چی بود ..و هر کس این کارو کرده می خواسته ازم انتقام بدی بگیره ….
گلین تو باید مراقب باشی …

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 4.3/5. From 6 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار,شصت تیپ مرجع رمان های عاشقانه,درام,ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *