خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / دانلود رمان همسر دوم من فصل11

دانلود رمان همسر دوم من فصل11

دانلود رمان همسر دوم من فصل11

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

باز هم گرمی اشک رو روی گونه هام حس میکردم و یاد جمله ای افتادم که

میگن چه زود آدم ها عوض میشن و رنگ عوض میکنن.

نگاه اشکیم به نگاه سرد و یخی آرشام افتاد که بهم خیره شده بود با دیدن

نگاهم به چشمام خیره شد ولی بعد چند لحظه صدای سرد و یخیش بلند شد که گفت:

_خوب بهوش اومدی پس معلومه حالت خوب شده.

نگاهی بهم انداخت و با صدای بمش لب زد:

_بهتره دیگه به بنفشه آسیب نزنی چون ایندفعه قول نمیدم انقدر آروم برخورد کنم فهمید؟!

با صدای لرزون و گرفته ای لب زدم:
_من عمدی نکردم من ..

با صدای آروم و خونسردی حرفم و قطع کرد و گفت:
_از این به بعد کوچکترین صدمه ای به بنفشه برسه اونم چه عمدی یا غیر عمدی

کمترین مجازاتش طرد شدن،پس بهتره حواست و جمع کنی چون نه خانواده ای

داری نه کس و کاری که بخوانت.

با گریه به حرفاش و تحقیراش نگاه میکردم کاری نمیتونستم بکنم اون شوهرم

بود اگه منو بی کس و کار میدونست اگه تحقیرم میکرد.

نگاه دیگه بهم انداخت و آروم لب زد:
_امروز و استراحت کن حوصله مریض داری نداریم تو خونه از فردا کارت و شروع کن.

و بدون اینکه نگاهی بهم بندازه از اتاق خارج شد با بیرون رفتنش اشک های منم

شدت یافت حقیقت زندگی من تلخی و درد بود

حتی شوهرمم دوستم نداشت شوهرم فقط بخاطر وارث منو میخواد بخاطر انتقام انتقامی که نمیدونم تا کی قراره ادامه داشته باشه

میون کسایی دارم زندگی میکنم که ازم متنفرن کسایی که یه روزی وانمود به

دوست داشتن میکردن ولی الان روی واقعیشون رو نشون دادن

نمیدونم تا کی اشک ریختم و به گذشته و آینده ی نامعلومم فکر کردم و خوابم برد.

با شنیدن صدای داد و بیدای وحشت زده چشمام و باز کردم و رو تخت نشستم به

سختی از جام بلند شدم شال از کنار پاتختی برداشتم و سرم کردم

کورمال کورمال به طرف دراتاق حرکت کردم صدای پدر واقعیم واضح بود که میگفت:

_غلط کردین فهمیدین اون دختره منه اگه چیزیش بشه زندتون نمیزارم میفهمین.

یعنی چی چه اتفاقی افتاده بود با نگرانی در اتاق و باز کردم و به سمت

پایین رفتم با دیدن بابای جدیدم که داشت پشت تلفن داد میزد نگران به چهره ی سرخ شده

از عصبانیتش خیره شدم که داد زد:
_اون بیمارستان و رو سرتون خراب میکنم دخترم چیزیش بشه فهمیدین؟

من این چیزا حالیم نیس من فقط دخترم و سالم میخوام همین.

و گوشی رو قطع کرد دستی تو موهاش کشید و زیر لب داشت فحش میداد سرش و برگردوند که منو دید با دیدنم

چند دقیقه بهم خیره شد بعدش با عصبانیت بهم هجوم آورد و قبل از اینکه بفهمم

چخبره سیلی محکمی زد بهم که تعادلم رو از دست دادم و روی زمین افتادم

با بغض دستم و روی لبم گذاشتم که داشت خون میومد که با صدای دادش اولین قطره ی اشکم رو گونه ام چکید.

_دختره نحس بخاطر تو دختر من بین اون همه دم و دستگاه.

با دیدن گریه هام انگار آتیشش زده باشن کمربندش رو در آورد و به سمتم حمله کرد بی وقفه کمربند و به سر و صورتم میکوبید

بدون اینکه از خودم دفاع کنم فقط بی صدا در برابر کتک هاش اشک میریختم نمیدونم چقدر زد و نفرین کرد

داد زد ولی با شنیدن صداهایی و وقتی ازم جدا شد آخرین قطره ی اشکم چکید
با صدای داد آرشام و حرفی که زد لبخند تلخی زدم و سیاهی مطلق.

با شنیدن صدایی کنار گوشم آروم پلکامو بهم فشار دادم و چشمامو باز کردم با دیدن خودم رو تخت تعجب کردم خواستم رو تخت بشینم ولی با دردی

که تو کمرم پیچید آخی گفتم که صدای نگران آرشام بلند شد:
_خوبی ؟!

با شنیدن صداس همه ی اتفاق های دیروز مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شد و قطره اشک تلخی شد که از چشمام سر خورد نگاه غمگین و شکستم رو

به آرشامی دوختم که

حالا نگاهش سرد شده بود مثل همیشه بدون هیچ دوست داشتنی از نگاه سردش بغضم گرفت برای اولین بار دوست داشتم الان یه حامی یا یه کسی

رو داشتم که واقعان دوستم داشت یکی بود که مواظبم بود و بهم اهمیت میداد اما میدونستم همه ی اینا غیرممکنه من هیچکسی رو نداشتم هیچکس یه دختر

نحس رو دوست نداشت همه منو نحس میدونستن کاش میشد برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه شاید کسایی باشن که منو بخوان، با صدای آرشام نگاهم و بهش دوختم که با صدای بمی گفت:

_بهتره حدت و بدونی و به عموم نزدیک نشی فهمیدی؟نمیخوام بخاطر تو آسیبی به عموم برسه!

با چشمهای اشکیم زل زدم به مرد سنگدل و بی رحم روبروم که همیشه سعی داشت احساساتم رو نابود کنه میخواست ازم انتقام بگیره انتقام و کینه ای که نمیدونم چرا نسبت به من داشت،

با صدای دوبارش نگاهم بهش دوختم که لب زد:
_فهمیدی چی گفتم بهت؟!یا یه جور دیگه باید بهت بگم!

با صدای لرزونی لب زدم:
_اما من چیزی نگفتم من..

با دادی که زد

از ترس چشمام و بستم که صدای بلندش تو اتاق پیچید:
_مگه نمیبین عموم با دیدنت حالش بد میشه با دیدن چهرت حالش بد میشه!

بهت زده چشمام و باز کردم و بهش خیره شدم که با صورت قرمز شده و عصبانیت غیر قابل انکاری لب زد:
_چهرت شبیه خواهر دوقولوته خواهری که تو باعث شدی نتونه راحت زندگی کنه هر لحظه زندگیش با زجر باشه..

مکث کرد انگار گفتن این حرفا براش خیلی سخت باشه نگاهم به دست های مشت شدش افتاد با شنیدن صداش چشمام و به چشمهای سرخ و عصبیش دوختم

که از لای دوندونای قفل شدش لب زد:
_با دیدنت فقط زجر کشیدنای اون و شادی هایی که تو کردی جلوی چشمهای همه میاد عموم همیشه میگه کاش تو موقع دنیا اومدن مرده بودی تا اینجوری نمیشد..

و بدون اینکه نگاهی به من شکسته بندازه از اتاق خارج شد با

خارج شدنش از اتاق بغضم با صدای بدی ترکید چقدر آدما بی رحم بودن مگه من خواستم به خواهری که حتی یاد ندارم چه شکلی بوده آسیب بزنم مگه من خواستم کل زندگیم رو با تلخی بگذرونم

زندگیم سرتا سرش شده یه درام تلخ و حتی یه دلخوشی هم نداشتم، شده بودم زن مردی که خودش زن داره و فقط هدفش از ازدواج با من انتقام بود

و میخواد به بدترین نحو انتقامش رو ازم میگیره قطره اشکی که رو گونم بود رو پاک کردم

میدونستم این خانواده حالا حالاها آتیش انتقامشون خاموش نمیشه انتقامی که هیج و پوچ بود و آخرش آتیش انتقامشون همه رو میسوزنه.

با شنیدن صدای در اتاق نگاهم و به در دوختم که در اتاق باز شد و قامت آرسام تو در نمایان شد حتمان اونم اومده بود دق و دلیش رو خالی کنه و بره،

لبخند تلخی زدم که لبم درد گرفت و باعث شد اخی بگم که صدای نگرانش تو اتاق پیچید:

_چیشد درد داری?

بهت زده نگاهمو بهش دوختم.

یعنی نگران من شد یعنی یکی بود تو این دنیا که نگران من بشه یا دوستم داره وقتی نگاه بهت زدم رو دید اولش با نگاه عجیب و مهربونی بهم خیره شد اما

به یکباره چشماش سرد شد و با سردی لب زد:
_دیگه به پدرم نزدیک نشو.

با شنیدن این جملش تمام خوشحالی که تو وجودم اومده بود پر کشید و جاش و به غم داد غمگین بهش خیره شدم و لب زدم:

_من به ایشون..

وسط حرفم پرید و گفت:
_چه عمدی چه غیر عمد اگه نمیخوای باز به این حال و روز بیفتی.

اشاره ای به سر و صورتم کرد و ادامه داد:
_سعی کن تا وقتی تو این خونه هستی حتی جلوی چشم بابای من نیای دیدن تو نه حال بابای من و بلکه حال همرو بد میکنه.

با چشمهای اشکیم بهش خیره بودم بادیدن اشک تو چشمام ساکت شد و به چشمهام خیره شد بعد چند ثانیه سرش و برگردوند و به سمت در اتاق حرکت کرد.

قبل اینکه از اتاق خارج بشه با صدای آرومی گفت:

_بخاطر خودت هم شده سعی کن کمتر تو چشم بیای.

صبح با بدن درد از تخت بلند شدم و به سمت سرویس رفتم وقتی آب به صورتم میزد سوزشش شدید میشد وقتی صورتم و شستم تو آینه نگاهی به صورتم انداختم

صورتم کبود شده بود و گوشه ی لبم باد کرده بود با دیدن صورتم یاد دیروز و کتک هایی که خوردم افتادم و بازم بغض تلخی به گلوم هجوم آورد

بغضم و قورت دادم و شیر اب و باز کردم و اب سرد و به صورتم زدم بی توجه به سوزش صورتم شیراب و بستم و با حوله صورتم و خشک کردم

از حمام اومدم بیرون و بعد پوشیدن لباس مناسب به سمت پایین رفتم بخاطر کتک هایی که خورده بودم کمر و پام درد میکرد

و باعث میشد لنگ بزنم وقتی حرکت میکردم پام و کمرم درد میکرد اما مهم نبود برام بی توجه به دردی که داشتم

لنگان به سمت آشپزخونه حرکت کردم.

داخل آشپزخونه شدم که صدای جیغ و داد فاطمه و نازی بلند شد که به جون هم افتاده بودن و کبرا خانوم داشت دعواشون میکرد به جو صمیمی و خانواده ی کوچیک شادشون حسودیم میشد،

کاش منم یه خانواده داشتم کاش آهی کشیدم که با صدای کبرا خانوم نگاه خسته و غمگینم رو بهش دوختم که با ناراحتی بهم خیره شد و لب زد:

_امروز و استراحت میکردی دخترم هنوز خوب نشدی.

لبخند تلخی رو لبم نشست استراحت مگه میتونستم آرشام بهم گفت از امروز کار کنم نه استراحت بغضم و قورت دادم و آهسته لب زدم:
_من خوبم خاله چیکار باید بکنم!

همچنان با ناراحتی بهم خیره شده بود لب زد:
_میز صبحانه رو بچین چایی هارو خودم میبرم براشون.

با صدای آرومی باشه ای گفتم و وسایل صبحانه رو لنگان لنگان بردم تو سالن غذا خوری و روی میز چیدم با هر بار راه رفتن درد کمرم بیشتر میشد اما چاره ای نبود.

با شنیدن صدایی از پشت سرم وحشت زده دستم و روی قلبم گذاشتم و به عقب برگشتم با دیدن آرسام نفس راحتی کیشدم و با لکنت گفتم:

_من..من ..

اشاره ای به میز صبحانه کردم که با نگاه سردی و صدایی سرد تر لب زد:

_خودم میدونم میتونی بری.

غمگین نگاهم و ازش گرفتم نمیدونم چرا بخاطر صدای سردش دلم گرفت لنگان لنگان قدم برداشتم و به سمت آشپزخونه خواستم برم که با شنیدن صداش نگاهمو بهش دوختم

که لب زد:
_امروز و مگه نگفتن بهت استراحت کنی؟!

گنگ بهش خیره شدم استراحت! آرشام بهم گفت باید کار کنم کسی نگفت استراحت کن کسی حال من براش مهم نبود بود! نمیدونستم چی بگم بهش

با شنیدن صدای آرشام سرم و انداختم پایین که گفت:
_چخبره اینجا؟!

_دارم بهش میگم مگه امروز نباید استراحت میکرد؟!

60tip.ir
رمان همسر دوم من از سایت شصت تیپ
Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت آخر

رمان همسر دوم جلد دوم پارت آخر جهت مشاهده پارت اول تا آخر جلد اول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *