رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل12

Rate this post

دانلود رمان همسر دوم من فصل12

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

آرشام نگاه سردی بهم انداخت و خونسرد رو به آرسام لب زد:
_من گفتم بهش کار کنه حالش خوبه نیاز به استراحت نداره!

لبخند تلخی رو لبام نشست نگاهم و به آرسام دوختم که با عصبانیت به آرشام نگاه میکرد یعنی عصبانیتش بخاطر من بود،

یعنی یکی هم وجود داشت که حال بد من براش مهم باشه و بخاطرم حال بد من ناراحت بشه!

با شنیدن صدای عصبی بنفشه نگاهم و از آرسام گرفتم و بهش دوختم که با عصبانیت داد زد:
_تو اونجا وایستادی به چی خیره شدی گم شو برو برامون چایی بیار.

با صدای لرزونی آروم لب زدم:
_باشه.

و تا خواستم قدمی بردارم صدای بدجنسش بلند شد که گفت:
_نشنیدم چشمت و ؟!

نگاه خسته و غمگینم رو بهش دوختم و گفتم:
_چشم.

و با قدم های لنگون به سمت آشپزخونه حرکت کردم.

با بغض بخاطر تحقیرشدنم با قدم های سست و لنگون و داخل آشپزخونه شدم که صدای شاد و شیطون فاطمه پیچید:
_میگم فرشته تو هم میای بریم..

سرم و بلند کردم که با دیدن چشمهای سرخ و اشکیم بهت زده لب زد:
_چیشده؟!

بغضم و به سختی قورت دادم و دستی به چشمام کشیدم و لبخندی رو لبم نشوندم و گفتم:
_همه سر میز نشستن خانوم گفتن چایی ببرم براشون.

با شنیدن صدای ناراحت و نگران کبرا خانوم نگاهم و بهش دوختم که لب زد:

_دخترم تو بیا بشین پات هم درد میکنه من خودم میبرم براشون کورش خان هم هست.

با صدای آرومی لب زدم:
_ممنون من..

_نمیخواد چیزی بگی دخترم تو بشین یکم استراحت کن بااین حالت فرستادن کار کنی.فاطمه بیا کمکم دختر.

فاطمه نگاه کوتاهی بهم انداخت و دونبال مامانش رفت بقیه ی وسایل و ببرن.

بعد تموم شدن کار های خونه همراه نازی و فاطمه و لباس گرم پوشیدیم و اومدیم تو حیاط هر چقدر کبرا خانوم گفت نرین هوا سرده و بارون میاد نازی و فاطمه قبول نکردن

منم به اصرار زیاد فاطمه دونبالشون رفتم وارد حیاط که شدیم هوا سرد بود و باد ملایم و خنکی داشت میومد،

نگاهم و به آسمون و ابری دوختم انگار آسمون هم دلش گرفته بود آه تلخی کشیدم و نگاهمو به فاطمه دوختم

که داشت با خوشحالی خاطره ای رو برای نازی تعریف میکرد و گاهی هم جیغ نازی رو درمیاورد و شیطنت میکرد،

کاش منم یه خواهر یا دوست داشتم با حسرت بهشون خیره شده بودم که باصدای فاطمه نگاهم و بهش دوختم که لب زد:

_رها بیا بریم پشت ویلا اونجا خیلی قشنگه.

باشه ای گفتم و همراشون به پشت ویلا رفتیم بادیدن منظره ی روبروم برای اولین بار لبخند واقعی رو لبم نشست

حیوانات خونگی بودن و یه باغچه ی پر از گل و و کلبه ی کوچکی که بالای یه درخت بزرگ بود و خودنمایی میکرد با شگفتی بهشون خیره شده بودم

خیلی رویایی بود ناخوداگاه لب زدم:

_اینجا عالیه!خیلی قشنگه.

با شنیدن صدای فاطمه نگاهم بهش دوختم که یه خرگوش تپل سفید رنگ و بامزه دستش بود همونجور که نوازشش میکرد گفت:

_اینجا رو پدر بزرگ آرشام خان ساخته بودن حتی اون کلبه رو بعد تولد آرشام خان گویا چون اولین فرزند بودن اینجارو داده بهش و کسی حق ورود به اینجا رو نداره.

با بهت بهش خیره شدم و لب زدم:
_اگه ببینمون اینجا..

نازی پرید وسط حرفم و گفت:
_اگه آرشام خان ببینه خیلی عصبی میشه چون ورود به اینجا ممنوع حتی بنفشه خانوم هم به اینجا تا حالا نیومده.

با صدای لرزونی گفتم:
_بهتره از اینجا بریم تا کسی ندیده…

باشنیدن صدای آرشام از پشت سرم ..

وحشت زده به عقب برگشتم که با عصبانیت پشت سرم وایستاده بود با صدای بلندی گفت:
_کی به شماها اجازه داد بیاین اینجا هان؟!

با ترس بهش خیره شده بودم چهره ی عصبانیش ترسم و بیشتر میکرد بعد اون همه مشکل و دردسر باز

طاقت یه دعوا و کتک کاری دیگه رو نداشتم با شنیدن صدای فاطمه نگاهم بهش دوختم که با صدای لرزون

و پر از ترس لب زد:
_من گفتم من..

وسط حرفش پریدم و لرزون و با ترس گفتم:
_ببخشید من نمیدونستم اجازه نداریم بیایم اینجا من اومدم بعدش..

با صدای بلندی رو به فاطمه و نازی گفت:
_برید تو خونه بعدان تکلیف شما دو تا رو مشخص میکنم.

با رفتن فاطمه و نازی پر از ترس بهش خیره شدم ، همونطور که بهم نزدیک میشد با صدای خشداری لب زد:

_میبینم که خوب زبون در آوردی کوچولو!نترس شدی خودت با پای خودت میای تو لونه ی شیر!

با ترس بهش نگاه کردم که مچ دستم و گرفت و پرتم کرد روی زمین که باعث شد کمرم درد بگیره و آخی بگم با شنیدن صدای آخم پوزخندی زد و

گفت:
_چیشد!دردت گرفت گربه کوچولو! الان یکاری میکنم بیشتر دردت بگیره تا جرئت نکنی هیچوقت پات و اینجا بزاری یا حتی بهش نزدیک بشی.

با وحشت و ترس بهش خیره شدم و با صدای لرزونی گفتم:
_قول میدم دیگه اینجا نیام تو رو خدا بزار برم.

با صدای خشداری گفت:
_با هم میریم.

لباسشو در آورد که با ترس لب زدم:
_نه تو رو خدا!

هلم داد روی زمین سرد و با صدای بمی لب زد:
_گربه کوچلولو آدم که از شوهرش نمیترسه!هوم!

لباشو روی لبام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن عمیق و گرم داشت میبوسیدم ولی هیچ حسی جز ترس نداشتم گازی از لبام گرفت که آخی گفتم

و آرشام وحشتر شد و با شدت شروع کرد به میکیدن گردنم

با بغض لب زدم:
_ولم کن برو پیش زنت مگه برای انتقام باهام ازدواج نکردی!

لباش و از روی گردنم برداشت و با صدای خشداری دم گوشم لب زد:

_گربه بارون زده تو فقط بدرد استفاده میخوری اما بنفشه عشق منه مطمئن باش بعد بدنیا آوردن بچه میندازمت بیرون از خونه!

بغضم تبدیل به هق هق شد چه زندگی دردناکی داشتم شوهرم با وقاحت میگفت دوستم نداره و فقط بخاطر رفع نیاز و بچه بهم نیاز داره.

لاله ی گوشم و به دندون گرفت و سرش و بلند کرد و خمار نگاهی بهم انداخت و با وحشیگری بهم نزدیک شد باز هم من

فقط درد کشیدم و آرشام بدون توجه به تقلاهام بهم تعرض کرد نمیدونم چیشد که چشمام سیاهی رفت و تاریکی مطلق.

با سردرد چشمام و باز کردم که.

که خودم و روی تخت چوبی دیدم نگاهی به لباس مردونه ای کردم که تنم بود با ترس به اتاقک کوچک و چوبی که توش بودم خیره شدم ،

خواستم رو تخت بشینم که دردی تو کمر و دلم پیچید و باعث شد یاد کاری که ارشام باهام کرد بیفتم و اشک تو چشمام

حلقه بزنه آرشام باز بهم تعرض کرد باز روح شکسته ی منو شکسته تر کرد بخاطر اینکه پام و تو اون باغچه ی لعنتی گذاشتم خواست منو تنبیه

کنه و این بدترین تنبیهی بود که برام در نظر گرفت با شنیدن صدای آرشام نگاه اشکیم و بهش دوختم که لب زد:

_لباسات و بپوش شب شده باید برگردیم ویلا نمیخوام کسی بفهمه اتفاقی افتاده اینجا فهمیدی؟!

با بغض سرم و تکون دادم که لب زد:
_پاشو لباساتو بپوش!

منتظر بودم از اتاق خارج بشه لباسامو بپوشم که با صدای بمی گفت:

_وایستادی چی رو بر و بر نگاه میکنی هان زود باش لباساتو بپوش من هر چی رو که نباید دیدم!

با خجالت و به سختی لباسام و پوشیدم نگاهم و به آرشام دوختم که دست به سینه وایستاده بود و بهم خیره شده بود

با دیدن طرز نگاه کردنش حس کردم گونه هام داغ شدن نگاه عجیبی بهم انداخت و لب زد:
_بیا بریم.

و از اتاقک خارج شد وقتی خارج شدم فهمیدم تمام مدتی که بیهوش بودم تو این کلبه بودم.

با رسیدن به در سالن آرشام در و باز کرد و رو بهم با صدای سردی گفت:
_برو استراحت کن تو اتاقت!!

با بهت و تعجب به چشمهای مشکی و جذابش که هر رو خیره میکرد خیره شدم نمیدونم چقدر بهش خیره شدم

که با شنیدن صدای پر حرص بنفشه..

نگاهم به بنفشه دوختم که با نفرت بهم نگاهی انداخت و گفت:
_کجا بودین؟!

_به تو ربطی نداره!

با حرف ارشام بنفشه بهت زده به ارشام خیره شده بود توقع همچین حرفی رو از ارشام نداشت سرم و پایین انداختم که صدای بلند بنفشه تو سالن پیچید:

_تو بخاطر این دختره ی نحس با من اینطوری صحبت میکنی؟!

ارشام نگاه سردی به بنفشه انداخت و لب زد:
_بهتره ساکت بشی بنفشه!

_چخبره اینجا چرا داد و بیداد میکنین؟!

صدای مادر ارشام بود بنفشه انگار حامیش اومده بود با بغض مصنوعی گفت:

_من از ارشام پرسیدم کجا رفتی بااین دختره سرم داد کشید!

با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم که صدای ارشام بلند شد..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن