رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل۱۳

دانلود رمان همسر دوم من فصل۱۳

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

_به کسی ربطی نداره من با زنم کجا میرم!

همگی بهت زده به آرشام خیره شده بودیم که بهم نگاهی انداخت و با صدای بمی گفت:
_برو استراحت کن!

باشه ای گفتم و از جلوی چشمهای بهت زده بنفشه و مادر آرشام به سمت اتاقم حرکت کردم، رفتار آرشام واقعا عجیب و غیر قابل پیش بینی بود.

رو تخت دراز کشیدم و به اتفاق هایی که افتاده بود داشتم فکر میکردم نمیدونم کی چشمام گرم شد و خوابم برد.

با احساس خفگی چشمام و باز کردم و خواستم غلط بزنم که صدای بمی کنار گوشم میچید:

_انقدر ورجه وورجه نکن بزار بخوابم!

صدای آرشام بود یعنی آرشام دیشب کنار من خوابیده بود سعی کردم خودم ازش جدا کنم که با صدای عصبی گفت:

_بخواب انقدر وول نخور تا من نخوام نمیتونی تکون بخوری!

با صدای آرومی لب زدم:
_آقا باید برم آشپزخونه صبحانه رو حاظر کنم.

سرش و فرو کرد تو گردنم که باعث شد قلبم خودش و تند تند بکوبه

نفس عمیقی کشید و با صدای خشداری آروم لب زد:
_موهات بوی خوبی داره!

لباش و روی گردنم کشید که باعث شد قلبم بیشتر از قلب خودش و به در و دیوار بکوبه کاش میتونستم بگم نکن قلب من بی جنبس تا حالا محبت ندیده،

نفس عمیقی کشید و حلقه ی دستاش و شل کرد که سریع ازش جدا شدم و به سمت سرویس رفتم و درو بستم شیر اب و باز کردم

و اب و به صورتم پاشیدم از آینه نگاهی به صورت سرخ شده از هیجانم انداختم دستم و روی قلبم و گذاشتم و آروم زمزمه کردم:

_انقدر تند نزن چت شده لعنتی آروم باش.

دستی به صورتم کشیدم و با فکر به اینکه ارشام از من متنفره و این رفتارش طبیعیه از سرویس خارج شدم،

نگاهی به جای خالی آرشام انداختم که نبود اهی کشیدم گاهی شدیدا به بنفشه

حسودیم میشه که تمام و کمال آرشام و داره و آرشام اینجوری عاشقشه.

به سمت آشپزخونه حرکت کردم فاطمه و نازی بدون سر و صدا روی صندلی نشسته بودن و غمگین به هم خیره شده بودن با صدای بلندی گفتم:

_سلام بچه ها خوبید!؟

بهت زده بهم خیره شدن که لبخند دندون نمایی زدم و با صدای شیطونی گفتم:
_خوبید.

فاطمه تا خواست چیزی بگه
.
با شنیدن صدای داد و بیداد که از بیرون میومد ساکت شد وحشت زده به فاطمه و نازی نگاه کردم و لب زدم:

_چیشده؟!

فاطمه با شنیدن صدا لب زد:
_باز شروع شد خدا به خیر کنه!مامان مامان بیا باز این عفریته ها اومدن!

با چشمهای گشاد شده به فاطمه خیره شدم که وقتی نگاهم و دید و با خنده لب زد:

_چشمات و اونجوری نکن دختر اینا عادتشونه مادر و دختر بیان دعوا کنن برن!

_کی؟!

_خاله ی آرشام و دخترش!

با تعجب گفتم:
_چرا دعوا؟

فاطمه با بی خیالی شونه ای بالا انداخت و گفت:

_چون اینا میخواستن آرشام با میترا ازدواج کنه ولی وقتی آرشام بنفشه رو گرفت اینا گفتن ما رو بازی دادین دخترمون و نشون کردین ولش کردین.

با صدای جیغ گوشخراشی دستام و ناخوادگاه روی گوشام گذاشتم و چشمام و بستم و با صدای پر از حرصی نالیدم:

_چرا جیغ میزنن انقدر فکر میکنن صداشون خوشگله؟!

با شنیدن صدای خنده ریز فاطمه و نازی چشمام و باز کردم و بهشون نگاه کردم که فاطمه با صدایی که خنده توش موج میزد

گفت:
_خیلی بامزه حرص میخوری دختر!

تا خواستم چیزی بگم صدای عصبی بنفشه پیچید که داد میزد:
_فرشته فرشته دختر کلفت بیا ببینم‌!

لبخند روی لبام خشک شد و جاش و به تلخندی داد

نگاهی به چهره ی نگران فاطمه و نازی انداختم و لبخند تلخی زدم و به سمت سالن حرکت کردم نگاهی به آرشام انداختم که خونسرد کنار بنفشه ایستاده بود

و یه خانوم مسن و یه دختر با چهره ای آرایش کرده و صورتی که زیبایی خاصی داشت و هر کسی رو مجذوب خودش میکرد،

با شنیدن صدای بنفشه نگاهم و بهش دوختم که با حرص گفت:
_دختره احمق به چی خیره شده بودی!گمشو این شیشه خورده هارو جمع کن.

با صدای آرومی باشه ای گفتم و خواستم برم خاک انداز و بیارم تا شیشه لیوان هایی که خرد شده بود و جمع کنم ، که صدای بنفشه بلند شد:

_کجا؟!

با صدای آرومی گفتم:
_خاک انداز بیارم شیشه هارو جمع کنم.

_نمیخواد!با دستت جمع کن.

نگاهی به بقیه انداختم که فقط با سنگدلی نظاره گر بودن نگاهم و به آرشام دوختم که نگاهش خالی از هر حسی بود.

خم شدم و روی زمین نشستم تکه شیشه ای رو برداشتم و تکه ی بعدی رو که یه تیکش رفت تو دستم و باعث شد آخ بلندی بگم نگاهم و به دست خونیم انداختم

که با یه خراش داشت بشدت ازش خون میومد و میسوخت از سوزشش اشک تو چشمام جمع شد ، که صدای عصبی بنفشه بلند شد:

_دختره ی احمق حتی بدرد کلفتی هم نمیخوری یه کار و نمیتونی درست انجام بدی گمشو شیشه ها رو جمع کن تا ننداختمت تو حیاط.

با چشمهای اشکی از سوزش دستم و حقارتی که کشیدم دستم و به سمت شیشه بردم که دستی مچ دستم و گرفت

نگاه اشکیم و به کسی دوختم که دستم و گرفته بود با دیدن چشمهای اشکیم چنددقیقه با مهربونی بهم خیره شد و بعد با صدای رو به بقیه گفت:

_این دختر برای شما کار میکنه قرار نیست شکنجش کنین.

با چشمهای پر از اشکم به دختر خاله ی آرشام خیره شدم که داشت با عصبانیت به بقیه نگاه میکرد و حرف میزد.

که صدای عصبی بنفشه حرفش و قطع کرد:
_اون کلفت این خونست و من هر جور بخوام میتونم باهاش رفتار کنم به تو و به هیچکس دیگه هیچ ربطی نداره.

دختر خاله آرشام پوزخند صدا داری زد و با صدای بلندی گفت:
_شماها یه مشت حیوونید که جمع شدید دور هم همتون…

با شنیدن صدای عصبی و تقریبا بلند آرشام حرفش قطع شد که گفت:
_ساکت شو نیلو! رفتار بنفشه با خدمتکار خونه هیچ ربطی بتو نداره بهتره ساکت باشی.

بهت زده بهش خیره شده بودم این مرد بازم منو شکست بدون اینکه توجهی بهم بکنه مگه من همسرش نبودم!پس چرا منو نابود میکرد و فقط از بنفشه طرفداری میکرد.

با شنیدن صدای عصبی آرشام نگاه اشکیم و بهش دوختم که با چشمهای قرمز شده چنددقیقه تو چشمام خیره شد و با صدای بمی گفت:

_بلند شو برو دستت و بند به گند کشیدی سالن و با خون.

با بغض از روی زمین بلند شدم و بدون نگاه کردن به بقیه با قدم های لرزون و بلند به سمت آشپزخونه رفتم همین که داخل شدم صورت نگران فاطمه و نازی رو دیدم

فاطمه خواست چیزی بگه ولی با دیدن دست خونیم هینی کشید و با صدای لرزونی گفت:
_دستت چیشده فرشته؟!

با صدای خشداری ناشی از بغض و گریه لب زدم:
_چیزی نیست شیشه بریدش!

فاطمه با عصبانیت نگاهی به دستم که داشت به شدت ازش خون میومد کرد و گفت:
_یعنی چی چیزی نیست ببین دستت چجوری داغون شده!نازی برو وسایل پانسمان و بیار.

نازی رفت وسایل پانسمان و آورد اومد فاطمه روی میز نشوندم و مشغول تمیز کردن و پانسمان دستم شد با سوزش دستم آخی گفتم که فاطمه با نگرانی و ناراحتی گفت:

_الان تموم میشه.

_بیا تموم شد!

سرم بلند کردم و چشمهای اشکیم و به فاطمه دوختم.

انگار درد و تنهاییم و از چشمام خوند که به سمتم اومد و محکم بغلم کرد تو بغلش زار زدم بخاطر بدبختی هام بخاطر زندگی تلخم بخاطر بدشانسی که همیشه داشتم،

نمیدونم چقدر تو بغلش گریه کردم که آروم شدم و ازش جدا شدم و با صدای آرومی لب زدم:
_ممنون.

با صدای خشدای که معلوم بود اونم گریه کرده گفت:
_دختره ی خنگ چرا تشکر میکنی.!

بهش خیره شدم چی باید میگفتم اینکه تا حالا دوستی نداشتم که آرومم کنه و بخواد بغلم کنه چون همه ازم فراری بودن.

با شنیدن صدای نگران و ناراحت کبرا خانوم به سمتش برگشتم که با صدای تقریبا بلندی گفت:
_خدا مرگم بده دستت چیشده دخترم؟!چرا اینجور شده!؟

_دستم خوبه خاله طوری نشده.

_دروغ میگه مامان اون زنیکه ی عفریته این بلا رو سر دستش آورده.

نگاهی به نازی کردم که با عصبانیت این و گفته بود با شنیدن صدای کبرا خانوم نگاهمو بهش دوختم که گفت:

_برو استراحت کن دخترم دیگه هم نزدیک فرشته خانوم و اینا نشو.

با شنیدن صدای در اتاق خوابالود چشمام و باز کردم دیشب تا صبح نتوستم از درد بخوابم کیه این وقت صبح باز در اتاق اومد که با صدای آروم و پر از حرصی گفتم:

_الان میام.

به سختی از رو تخت بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم،
تو دلم داشتم به کسی که در میزد فحش میدادم ، در اتاق و باز کردم و که قامت آرشام تو در نمایان شد

با گیجی بهش خیره شدم و لب زدم:
_چیشده؟!

با دیدن نگاه خیره اش رو بدنم به خودم شک کردم که چی پوشیدم مگه نگاهی به خودم انداختم که با دیدن لباس خواب سرخ رنگ جیغ و کوتاهی،

که تنم بود با چشمهای گرد شده دستم و جلوی یقم گرفتم که آرشام با چشمهای سرخ شدش بازوم و گرفت و پرتم کرد داخل اتاق و با صدای عصبی گفت:

_کی گفت بااین لباس بیای در اتاق و باز کنی هان؟!اگه یکی دیگه بود جز من چی هان؟!

آب دهنمو با ترس قورت دادم و مظلوم گفتم:
_ببخشید.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن