خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 4

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 4

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

قلیچ خان منو با عجله گذاشت درِخونه و گفت :ببخش باید برم بیمارستان ..مهرداد حالش بده ….
گفتم : تو اصلا نگران من نباش هر کاری لازمه بکن …برو به امید خدا خوب میشه ؛؛ولی به منم خبر بده ….
دستشو بلند کرد و در حالیکه به من نگاه نمی کرد با سرعت رفت .دلم براش سوخته بود وقتی ناراحت می شد انگار دنیای منم سیاه می شد گریه ام گرفت ….
فرخنده درو باز کرد ..تا وارد شدم …
با تعجب دیدم آی گوزل اونجاست..فورا اشکم رو پاک کردم و به زور یک لبخند زدم اومد جلو و سلام کرد و گفت : ببخشید بی خبر اومدم ..
گفتم : این حرفا چیه خوش اومدی عزیزم …
پرسید : دایی نیومد ؟
گفتم : حالا تو بگو از این طرفا ؟ داییت براش یک اتفاقی افتاده رفت به سوار کارش سر بزنه …ببینم تو خبر داری چی شده؛؛ درست فهمیدم ؟
گفت : آره می دونم مامانم منو فرستاده دلواپس دایی بود ..
گفتم : چرا خودشون تشریف نیاوردن ؟
گفت :آخه اول باید شما رو آیاق آشما کنن ..
به فرخنده با اشاره گفتم چای و شیرینی بیار ..و خودم لباس عوض کردم و برگشتم …
فورا پرسید : نیلوفر خانم جریان چی بوده ؟
گفتم : تو چی شنیدی عزیزم ؟
گفت : نمی دونم مامان می گفت دایی رفته خونه ی آتا کلی حرف زده ..و گفته کسی که باعث مرگ بولوت شده باشه رو می کشه خیلی عصبانی بوده …
آنه نگران شده و همش گریه می کنه و برای دایی دلواپسه …

گفتم : آی گوزل به من میگی جریان چیه ؟ بزار منم بدونم ..چرا قلیچ خان اجازه نمی ده برم آنه رو ببینم ..
ما که اونجا بودیم عروسی مون هم اونجا بود ..مشکل چیه ؟
گفت : آخه جریان مفصله ..کسی دیگه حرفشو نمی زنه ..
منم اجازه ندارم به شما بگم …ولی دایی راست میگه شما نرو اونجا صلاح نیست ..کسی هم از چشم شما نمی ببینه …
مامان می خواد برای شما آیاق آشماق بگیره ..
پرسیدم : یعنی چی ؟ فارسی بگو …
گفت : یعنی شما رو مهمون کنه به خونه ی ما …قراره آنه هم بیاد اونجا ؟
گفتم : ببین خودت رو بزار جای من؛ می خوام بدونم بینشون چه اتفاقی افتاده یکم برام بگو …
گفت : همین قدر بدونین که اختلاف زیادی بین خانواده ی ما و بچه های آی جیک هست ..
زن خوبی نیست ..ولی آتا نمی خواد قبول کنه ..ازش پشتیبانی می کنه ….
گفتم : مشکلش با من چیه ؟
گفت : دایی کی میاد ؟ شما می دونین ؟
گفتم : نه ..نمی دونم ..وقتی حال بولوت بد میشه و سوار کارشو می زنه زمین اونم بد جوری صدمه می ببینه ؛؛ خدا کنه خوب بشه تا داییت بیشتر از این عذاب نکشه ….اون به این زودی ها نمی تونه بولوت رو فراموش کنه …..

گفت : می دونم چون به شما هدیه داده بود ..شنیدم دوساعت کنار اسب گریه کرده بوده ..
آلپ ارسلان می گفت : ….
پرسیدم اون کیه ؟
گفت : برادر من با دایی کار می کنه …
گفتم تو به کسی گفتی قلیچ خان اون اسب رو داده بود به من ؟
گفت : نه به خدا اصلا یادم نبود به هیچکس نگفتم ..
ولی آقچه گل حتما گفته ..اما فکر نمی کنم ربطی داشته باشه ….
پرسیدم : ممکنه حدس داییت درست باشه ؟
گفت : نه بابا ..نمی دونم؛؛ آخه دایی آدمی نیست که بی خودی حرف بزنه …
راستش من اومدم ببینم شما می تونین تو درس بهم کمک کنین ؟ در حالیکه متوجه شدم گوزل داره حرف رو عوض می کنه به روی خودم نیاوردم و گفتم : چه درسی ؟ گفت : ریاضی و فیزیک …
گفتم : آره عزیزم بیا بهت یاد میدم ..خونه ی شما چقدر از اینجا فاصله داره ؟
گفت : زیاد نیست نزدیکه …پس مزاحمتون میشم …
اگر دایی اومد بگین مامانم گفت یک سر بیاد خونه ی ما …
آی گوزل که رفت آشوبی تو دل من به پا شده بود ..
می خواستم از جریان سر در بیارم …ولی دلم نمی خواست بیشتر از این خودمو مشتاق نشون بدم ..
ترسیدم به مادرش بگه و برای من بد بشه …ولی می فهمیدم که موضوع به این سادگی ها نیست …
قلیچ خان خیلی دیر وقت اومد خونه ..و من منتظرش نشسته بودم ….

از راه رسید اونقدر خسته و غمگین بود که جرات نکردم حتی یک کلمه بپرسم …چشمش قرمز بود و حالش خوب نبود …
تا نمازش رو می خوند شامش رو آوردم …سر سفره نشست و دست منو گرفت و بوسید ..
و گفت : بسم الله خدایا هر چی ما کم می کنیم تو زیاد کن ..به من صبر بده …بعد بشقابش رو گذاشت جلوی من و گفت : با هم بخوریم …تو بکش ؛؛؛..
کشیدم بدون اینکه حرفی بزنم با هم شروع کردیم ….
چند لقمه که خورد گفت : مهرداد به هوش اومده حالش خوبه ولی دستش شکسته ….
گفتم : وای خدا رو شکر ..خیالم راحت شد …
سر شب که اومدیم خونه آی گوزل اینجا بود ..خواهرت می خواد بدونه موضوع چیه گفته بهش سر بزنی …یعنی پیغام داد …
آه بلندی کشید و گفت : چه حرفی همشون می دونن که بی راه نگفتم ..حتما آنه بهش تلفن کرده ….من از خون بولوت نمی گذرم …
گفتم : عزیز دلم به من بگو به کی شک داری ؟
گفت : تو کاری نداشته باش من خودم پی گیرش هستم …تو فقط مراقب خودت باش ….
اونشب من باید دلِ شکسته ی شوهرم رو آروم می کردم در حالیکه دل خودم آشوب بود می خواستم بدونم که جریان چیه ….
حالا با اشتیاق به کلمات ترکی گوش می دادم باید یاد می گرفتم ….
شاید از زیر زبون فرخنده می تونستم حرف بکشم …
یادم اومد سونا فارسی بلده …
تصمیم گرفتم به یک هوایی اونو بکشوندم اینجا ..

فردا قلیچ خان بدون سر و صدا صبح خیلی زود با باللی رفت و من خیلی دیر از خواب بلند شدم …
اما وقتی بیدار شدم وقت رو تلف نکردم و به هر زبونی بود به فرخنده فهموندم که سونا رو می خوام …
اون زن ساده و مهربون تا فهمید زنگ زد به خونه شون و به دخترش گفت بیا خانم باهات کار داره …
اما ترکی یاد گرفتن رو با همون فرخنده شروع کردم ..
اشیاء رو بهش نشون می دادم و می پرسیدم چی میشه ..یک مداد و کاغذ دستم بود و یاد داشت می کردم ..
سعی می کردم خودم اونا رو چند بار تکرار کنم که یادم نره ..
ولی واقعا از انگلیسی و فرانسه سخت تر بود …
نزدیک ظهر سونا اومد …
برای اینکه متوجه نشه برای چی خواستم بیاد ..
گفتم : می خوام بهم ترکی یاد بدی ….
اونم خوشحال شد و بهم کمک می کرد تا کلمات رو درست ادا کنم ….یک مقدار که جلو رفتیم ..
پرسیدم ..تو خانواده ی آتا رو خوب می شناسی ؟
گفت: بله من تقریبا اونجا بزرگ شدم ..مادرم برای آنه کار می کرد ..ولی آی جیک خانم از ما خوشش نمیاد ..

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 2.5/5. From 4 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار,شصت تیپ مرجع رمان های عاشقانه,درام,ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *