خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / دانلود رمان همسر دوم من فصل15

دانلود رمان همسر دوم من فصل15

دانلود رمان همسر دوم من فصل15

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

نگاهی بهم انداخت و با صدای عصبی گفت:
_گمشو بیا وایستادی چی رو نگاه میکنی.

و خودش راه افتاد ، با آرامش رو به فاطمه چشمام و باز و بسته کردم و کردم و به دنبال بنفشه حرکت کردم خدا میدونست باز چه نقشه ای تو سرش بود.

نگاهی به اتاقش کردم که انگار بازار شام شده بود تا شب طول میکشید اتاقش و تمیز کنم خیلی کثیف بود ، میدونستم عمدا اتاقش و کثیف کرده

تا من و بیاره اتاقش و تمیز کنم آهی کشیدم که صدای بدجنس و مرموز بنفشه بلند شد:

_تا اتاق و کامل تمیز نکردی حق نداری از اتاق بیای بیرون حتی برای نهار و شام.

میدونستم یه نقشه ای داره ولی فکر نمیکردم انقدر عوضی باشه ،نگاهی بهش انداختم که پوزخندی و گفت:

_بعد اون همه خوشگذرونی با شوهرم حالا یکم بد نیس کار کنی.

و با لبخند بدجنسی که رو لبش بود از اتاق خارج شد و در و بست.

نگاهی به اتاق انداختم و شروع کردم به جمع کردن لباس هایی که وسط اتاق پخش و پلا شده بودن .نمیدونم چقدر طول کشید تا اتاق و تمیز کردم فقط

مونده بود کف اتاق که خیلی کثیف بود از طرفی چون داشتم بی وقفه کار میکردم و از صبح حتی صبحونه هم نخورده بودم ضعف میکردم ،ولی تا

اتاق و کامل تمیز نکنم اجازه بیرون رفتن نداشتم.دستمال و محکم کف اتاق کشیدم دیگه دستام جونی نداشت از شدت

ضعف چشمام داشته بسته میشد بزور چشمام و باز گذاشته بودم نمیدونم چیشد سرم گیج رفت و کف اتاق افتادم،

با باز شدن در اتاق چشمهای نیمه بازم رو به آرشام دوختم که داشت به سمت کمد میرفت سرش و چرخوند که نگاهش بهم افتاد اولش بهت زده بهم خیره شد.

و بعدش صدای قدم هاش که بهم نزدیک شد و صدای فرشته گرفتنش که تو گوشم پیچید و تاریکی مطلق.

با احساس تشنگی چشمام و باز کردم که آرشام و آرسام و کنار تخت دیدم آرشام با دیدن چشمهای باز شده ام به سمتم

اومد و لب زد:
_‌خوبی؟!‌
با صدای آرومی گفتم:
_‌آب.

_‌آب میخوای؟!‌
سرم و تکون دادم که رو به آرسام گفت:
_‌برو یه لیوان آب بیار.

آرسام بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت با دیدن نگاه نافذ و سرد آرشام با سرگیجه و احساس ضعفی که داشتم

به سختی تو جام نشستم و با صدای لرزون و آرومی گفتم:
_‌من داشتم اتاق و تمیز کردم نمیدونم چیشد سرم گیج رفت.من نمی..

_‌هیس!‌

با قرار گرفتن انگشتش رو لبم ساکت شدم و به چشمهاش خیره شدم که انگشتش و نرم از روی لبام برداشت و با

صدای بمی لب زد:
_‌نمیخواد توضیح بدی فعلا باید استراحت کنی.

با باز شدن در اتاق و داخل اومدن آرسام نتونستم چیزی بگم لیوان و آب و داد بهم که سریع ازش گرفتم و خوردم نفسی کشیدم و رو به آرسام گفتم:

_‌ممنونم.

_‌خوب تعریف کن!‌

نگاهم و به آرشام دوختم که این سئوال و ازم پرسیده بود نمیخواستم بگم بنفشه بهم گفته اتاق و تمیز کن و تا تموم نکردن تمیز شدن اتاق حق نداری از اتاق بیای بیرون.

_‌منتظرم!‌

نگاهم و به آرشام دوختم و با صدای لرزونی گفتم:

_‌بنفشه خانوم گفتن یکی بیاد اتاق و تمیز کنه منم چون همه دستشون بند بود رفتم،‌بعدش نمیدونم چیشد سرم گیج رفت.

آرشام نگاهی به آرسام انداخت و بعدش نگاه نافذش رو به چشمام دوخت و گفت:

_‌همینا بود ؟!

_‌آره.

_‌مطمئنی ؟!

سرم و تکون دادم و آروم لب زدم:
_‌آره.

نگاه سردی بهم انداخت جوری نگاهش سرد بود که با دیدن نگاهش حس یخ زدن بهم دست میداد.با خونسردی گوشی رو از کنار پاتختی برداشت و شماره ای

رو گرفت با صدای سردی گفت:
_‌فاطمه برو لپ تاپ منو از اتاق کار برام بیار و بیا بالا.

و گوشی رو قطع کرد با تعجب بهش خیره شدم که بدون اینکه نگاهی بهم بندازه رو به آرسام کرد و گفت:

_‌وقتش رسیده دخترم و بیارم !

دخترش مگه تو این خونه نبود پیش بنفشه چخبر بود اینجا چرا من از هیچی خبر نداشتم دختر شوهرم هه!‌لبخند تلخی رو لبام نشست.

_‌آره. وقتش رسیده.

با تعجب به آرسام و آرشام خیره شدم چرا انقدر مرموز شده بودند با تقه ای که به در اتاق خورد صدای آرشام بلند شد:

_‌بیا تو.

با وارد شدن فاطمه نگاهم و بهش دوختم که با نگرانی نگاهم کرد و لپ تاپ و به آرشام داد ‌و گفت:

_‌چیزی نمیخواید آقا ؟!

_‌نه.

نگاه دیگه ای بهم انداخت که چشمام و به اینکه خوبم باز و بسته کردم که از اتاق خارج شد. باشنیدن صدا های خودم و بنفشه

بهت زده به لپ تاپ خیره شدم که تصاویر من و فرشته بود و فرشته داشت بهم میگفت تا اتاق و تمیز نکردم حق ندارم از اتاق بیام بیرون.

_‌چرا دروغ گفتی؟!‌

با شنیدن صدای آرشام سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم لبم تر کردم و با صدای آرومی گفتم:
_‌من خوب من..

_‌خوب ؟!‌

_‌من نمیخواستم دعوا بشه.نمیخواستم فرشته خانوم فکر کنه میخوام ایشون و پیش شما خراب کنم..

_‌شما؟!‌

با شنیدن صدای آرسام نگاهم و بهش دوختم که با پوزخند رو به آرشام گفت:
_‌زنت چقدر ازت دوره !‌شما !‌هه.

آرشام با عصبانیت به آرسام نگاه کرد و با صدای سردی گفت:
_‌خفه شو آرسام بتو ربطی نداره.

و نگاه خشنی بهم انداخت که با ترس آب دهنمو قورت دادم آرسام پوزخندی زد و سرش و با تأسف تکون داد و از اتاق رفت بیرون.

_بار آخرت باشه به من میگی شما ‌فهمیدی؟!‌

با شنیدن صدای سرد و بی روحش نگاهم و بهش دوختم و با صدای آرومی لب زدم:
_‌با‌شه.

_‌بار آخرتم باشه به من دروغ میگی!‌

با بلند شدنش تو تخت نیم خیز شدم که نگاهی بهم انداخت و گفت:
_‌استراحت کن میگم غذات و بیارن اتاقت.نمیخواد بری بیرون.

سرم و تکون دادم که از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتنش نفسم و آسوده دادم بیرون فکر اینکه بازم مثل قبلا بشه و بخواد رفتارش عوض بشه باهام زجرم میداد.

سرم و روی بالشت گذاشتم و چشمام و بستم سعی کردم بدون فکر کردن به چیزی بخوابم.

با شنیدن صدایی کنار گوشم و کسی سعی داشت بیدارم کنه آروم چشمام و باز کردم که فاطمه رو کنار تخت دیدم

با دیدن چشمهای باز شده ام با حرص لب ‌زد:
_‌دختر چرا انقدر خوابت سنگینه!‌

تو تخت نشستم و دستی به چشمهام کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم:

_‌ نشنیدم صدات و.

با حرص نگاهم کرد و گفت:
_‌بلند شو برو دست و صورتت رو بشور بیا شامت و بخور تا شوهرت نکشته ما رو.

با ضعف از رو تخت بلند شدم که سرم کمی گیج رفت و فاطمه بازوم و گرفت و با صدای نگرانی گفت:

_‌خوبی ؟!

با صدای لرزونی لب زدم:
_‌آره خوبم !‌سرم گیج رفت یکم.

_‌همش تقصیر اون بنفشه ی عوضیه دختره ی عقده ای.

با کمک فاطمه دست و صورت و شستم و دوباره اومدم رو تخت شامم رو خوردم حالم بهتر شده بود رو تخت دراز کشیده بودم که با باز شدن

در اتاق نگاهم و به آرشام دوختم.

‌با تعجب بهش خیره ‌شدم که داشت لباساش رو در میاورد

_‌پسندیدی؟!‌

با شنیدن صداش و حرفی که زد با خجالت سرم و پایین انداختم حس میکردم صورتم الان از خجالت شکل لبو

شده با دیدنش که با نیم تنه ی برهنه رو تخت کنارم دراز کشید با تعجب بهش خیره شدم که با صدای بمی گفت:

_‌اونجوری چشماتو گرد نکن من هر جا بخوام شبا میخوابم.

رو تخت دراز کشیدم و نگاهم و به هیکل ورزیده اش دوختم چقدر دوست داشتم الان تو آغوشش بخوابم و مثل روز قبل.

سرم و کوبیدم به بالشت و سعی کردم بدون فکر کردن به آغوش آرشام بخوابم چشمام داشت گرم میشد که دستی دورم پیچیده شد

و صدای آروم و خشداری کنار گوشم شنیده شد:

_‌گربه کوچولو باید تا آخرش طاقت بیاری.

نمیدونستم منظورش چیه از حرفی که زد با بوسه ای که روی موهام زد چشمام وبا آرامش بستم.

با شنیدن صدای آرشام آروم چشمام و باز کردم و بهش خیره شدم که با صدای بمی گفت:
_‌خواب بسه کوچولو بلند شو آماده شو باید بریم بیرون.

با چشمهای خوابالود بهش خیره شدم و با صدای خشدار ناشی از خواب متعجب لب زدم:

_‌بیرون!‌

نگاهی به چهره ام انداخت و گفت:
_‌آره بیرون،‌ برای فردا شب باید لباس مناسب بخری.

_‌فردا چخبره مگه؟!‌

_‌زیاد داری سئوال میپرسی بلند شو آماده شو.

با صدای جدیش سریع از تخت بلند شدم و هول زده به سمت سرویس دویدم که پام پیچ خورد و افتادم زمین و باعث شد با صدای بلندی آخ بگم

با بغض دستم و به پام کشیدم که صدای نگران و عصبی آرشام اومد:

_‌دختره ی دست و پا چلفتی ببین با خودت چیکار کردی.

با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و با صدای بغض آلودی گفتم:

_‌پام پیچ خورد مگه تقصیر منه؟!‌

60tip.ir
رمان همسر دوم من از سایت شصت تیپ
Rating: 3.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت آخر

رمان همسر دوم جلد دوم پارت آخر جهت مشاهده پارت اول تا آخر جلد اول …

یک دیدگاه

  1. بهت زده به لپ تاپ خیره شدم که تصاویر من و فرشته بود و فرشته داشت بهم میگفت تا اتاق و تمیز نکردم حق ندارم از اتاق بیام بیرون.
    _‌چرا دروغ گفتی؟!‌
    با شنیدن صدای آرشام سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم لبم تر کردم و با صدای آرومی گفتم:
    _‌من خوب من..
    _‌خوب ؟!‌
    _‌من نمیخواستم دعوا بشه.نمیخواستم فرشته خانوم فکر کنه میخوام ایشون و پیش شما خراب کنم..

    چرا شخصیت های اسمی در داستان به هم ریخته است. فرشته و بنفشه . اینجا جابجا شده است

    No votes yet.
    Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *