رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل16

دانلود رمان همسر دوم من فصل16

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

با حرص بهم نگاه کرد و لب زد:
_‌اگه با دو به سمت سرویس نمیرفتی این اتفاق نمیفتاد.

با بغض بهش خیره شدم که دستش و به پام کشید با دردی که تو پام پیچید اخ بلندی گفتم و بغضم ترکید با گریه گفتم:

_‌دست نزن پام درد میکنه.

با حرص لب زد :
_‌دستت و بردار ببینم چیشده.

_‌نمیخواد درد میکنه.

با عصبانیت داد زد:
_‌دستت و بردار تا دستت و خورد نکردم.

با ترس دستم و از روی پام برداشتم همینکه دستش و به پام زد اشکام با شدت روی گونم جاری شدن

صدای عصبی آرشام بلند شد که گفت:
_‌یبار دیگه گریه کنی خودم حلق آویزت میکنم فهمیدی؟!‌

با ترس سرم و تکون دادم.

آروم دستش و به پام کشید که از درد لبم و گاز گرفتم و چشمام و باز کردم که صداش بلند شد:

_‌چیزی نیست یکم ضرب دیده استراحت کنی تا فردا خوب میشه.

چشمام و باز کردم و بهش خیره شدم و با صدای آرومی لب زدم؛

_‌پس خرید چی میشه؟!‌

نگاهی به چشمام انداخت و در حالی که دستش و به صورتم نزدیک میکرد با صدای خشداری لب زد:

_‌خودم میرم !‌

دستش و به صورتم کشید و اشکهام و پاک کرد و لب زد:
_‌دیگه هیچوقت گریه نکن !‌

متعجب بهش خیره شده بودم که دستش و از روی صورتم برداشت و بلند شد و لب زد:

_‌نمیتونی بلند بشی با این پات!‌کمکت میکنم بری دسشویی.

وحشت زده لب زدم:

_‌نه نمیخواد خودم میرم..

لبخندی روی لبش باعث شد چشمام گرد بشه که سریع لبخند از روی لباش محو شد و با صدای جدی و در عین حال شیطونی که ازش بعید بود لب زد:

_‌من که داخل دسشویی نمیام منتظر میمونم کارت تموم بشه عجب منحرفی تو دختر..

از خجالت بخاطر فکری که کرده بودم و حرفی که آرشام زد سرم و پایین انداختم که دست آرشام رو بازوم نشست و صداش بلند شد:

_‌نمیخواد خجالت بکشی گربه کوچولو حالا بلند شو.

و بازوم گرفت و به کمکش بلند شدم.بعد رفتن به دستشویی و شستن دست و صورتم به کمک آرشام از سرویس بیرون

اومدم و رو تخت دراز کشیدم با شنیدن صدای آرشام نگاهم و بهش دوختم که با گفت:

_‌خیلی دردسرسازی از وقتی اومدیم همش تو تختی..

با ناراحتی بهش نگاه کردم مگه من خواستم این بلاها سرم بیاد و مگه من خواستم هر بار کتک بخورم تحقیر بشم بهم تعرض بشه اونم

توسط شوهرم با یادآوریشون احساس سوزش عمیقی تو قلبم کردم با صدای

آرشام از فکر کردن به اتفاقات گذشته در اومدم و با چشمهایی که اشک توش جمع شده بود بهش خیره شدم.

که با صدای عصبی گفت:

_‌مگه نگفتم دیگه حق نداری گریه کنی؟!‌
با ترس دستی به چشمام کشیدم و سرم و تکون دادم که عصبی لب زد:

_‌بار آخرت باشه.استراحت کن میگم فاطمه بیاد کاری داشتی بهش بگو خوب استراحت کن تا فردا خوب بشی.

و بدون اینکه نگاهی بهم بندازه از اتاق رفت بیرون و در و بست نفسم و آروم دادم بیرون آرشام گاهی خیلی خشن میشد

انگار تعادل روحی روانی نداشت یکبار خوب بود یکبار بد نگاهی به پام انداختم که کمی درد داشت چشمام و محکم روی هم فشار دادم

با باز شدن در اتاق نگاهم و به فاطمه دوختم که با حرص بهم خیره شد و گفت:

_‌باز چه بلایی سرت در آورده اون وحشی ؟!‌کی میخواد دست از اذیت کردن تو برداره.

با صدای آرومی لب زدم:

_‌آرشام کاری نکرده داشتم میدویدم برم سرویس پام پیچ خورد.

چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت:
_‌نمیخواد از اون گودزیلای وحشی طرفداری کنی.

به سمتم اومد و نگاهی به پام کرد و گفت:
_‌خوبه زیاد آسیب ندید تا فردا خوب میشه.

سرم و تکون دادم و سئوالی که تو ذهنم اومده بود و پرسید‌م:
_‌راستی فاطمه!؟‌

نگاهم کردم و گفت:
_‌جانم بگو.

_‌فردا مهمونی به چه مناسبتیه؟!‌
با تعجب لب زد:
_‌مگه نمیدونی؟!‌

_‌نه.

نگاهی بهم کرد و ادامه داد:
_‌قراره دختر آرشام و برای همیشه بیارند تو این خونه!‌

با تعجب لب زدم:
_‌مگه دخترش پیش مامانش بنفشه نبود؟!‌مگه داخل این خونه نبود پیش مامانش؟!‌

نگاهی بهم کرد و گفت:
_‌یعنی نمیدونستی دختر بنفشه نیست و مامانش یکی دیگست؟!‌

_‌نه نمیدونستم.

با کنجکاوی گفتم:
_‌مامانش پس کیه؟!‌الان کجاست ؟!‌چرا به من گفتن دختر بنفشه است؟!‌

نگاه نگرانی بهم انداخت و گفت:
_‌بیخیال دختر به ما چه.

_‌فاطمه تو رو خدا بهم بگو چخبره من میخوام بدونم.

نگاه کلافه ای بهم انداخت و حرصی لب زد:
_‌باشه میگم ولی باید قول بدی ناراحت نشی؟!‌

_‌باشه قول.
_‌این حرفا هم بین خودمون میمونه.
‌_‌باشه قول میدم به هیچکس نگم.

مشتاق بهش خیره شدم که لب ز‌د:

_‌آرشام قبلا این شکلی نبود یه پسر شیطون و مهربون و در عین حال جدی بود عاشق دختر عموش بود جوری که همه میدونستن و اونارو نامزد کردند.

_‌با بنفشه؟!‌

_‌نه با خواهر دوقلوی تو!‌

بهت زده بهش خیره شدم که ادامه داد:
_‌چند سال گذشت آرشام و نیایش نامزد بودند تا اینکه آرشام درسش و تموم کرد مشغول به کار شد و گفت حالا که مستقل شدم میخوایم ازدواج کنیم.

نگاهی به صورت بهت زده و متعجم کرد و با صدای نگرانی ‌گفت:
_‌میخوای دیگه ادامه ندم حالت بد میشه.

با صدای لرزونی نالیدم:
_‌بگو من خوبم.

نگاه نا مطمئنی بهم انداخت و ادامه داد:
_‌بلاخره بعد بعد چند سال آرشام و نیایش با هم ازدواج کردند همه چیز خوب بود هر دوتاشون عا‌شق هم بودند زندگی خوبی داشتند اما نمیدونم چرا نیایش یهو از این رو به اون رو شد.

تک سرفه ای کرد و ادامه داد:
_‌نیایشی که همه به خانوم بودنش میشناختنش نمیدونم چرا یهو عوض شد انقدر تغیر کرد که هیچکس فکرش و نمیکرد این همون نیایش باشه آرشام بخاطر اینکه عاشقش بود هر کاری اون میکرد و تایید میکرد تا اینکه اون چیزی که نباید میشد شد.

منتظر بهش خیره شدم که لب زد:

_‌نیایش حالش بد شد بردنش بیمارستان اونجا فهمیدن حاملست آرشام خیلی خوشحال شده بود کل خانواده خوشحال بودن ولی نیایش حالش خوب نبود میخواست بدون خبردادن به آرشام
بچش و بکشه..

هینی کشیدم و با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم

که تلخندی زد و بدون توجه ادامه داد:

_‌اونجا بود که آرشام برای اولین دست رو نیایش بلند کرد ولی نیایش دیوونه شده بود میگفت بچه رو نمیخوام تو رو هم نمیخوام آرشام بهش گفته بود بعد بدنیا اومدن بچه طلاقش میده نفهمیدیم چیشده که این دوتا هر روز بیشتر از قبل از هم دور میشدن

هرروزی که میگذشت آرشام شکسته تر از قبل میشد ولی برعکس نیایش خوشحال بود دلیل خوشحالیش رو نمیدونستیم چون اونا با عشق ازدواج کرده بودن دلیل این رفتارشون رو هیچکس نفهمید تااینکه

بچه بدنیا اومد یه دختر خوشگل و تپل مپل نیایش حتی حاظر نشد به دختر خودش شیر بده گفت ازش متنفره چند روز که گذشت فهمیدیم آرشام خان نیایش و طلاق داده

ولی بعد چند هفته نیایش خانوم دست تو دست دوست صمیمی آرشام خان اومدن خونه گویا عقد کرده بودن آرشام خان از اون روز به بعد

به معنی واقعی سرد و سنگ شدن خیانت زنش براش سنگین بود اونم با بهترین دوستش کسی که بهش میگفت:
‌داداش

با دهن باز بهش نگاه میکردم که ادامه داد:

_‌چند مدت که گذاشت آرشام گفت میخواد با بنفشه ازدواج کنه همه تو بهت بودن آرشام از بنفشه خوشش نمیومد و اون و یه دختر جلف میدونست نمیدونم چیشد انقدر همه چی زود اتفاق افتاد که هیچکس

نتونست درکش کنه آرشام با بنفشه ازدواج کرد چندسال گذاشت رفتار بنفشه با دختر آرشام هر روز بدتر از دیروز بود

تا اینکه یه روز وقتی بنفشه داشت دختر پنج ساله ی آرشام و کتک میزد و بقیه سعی داشتن جداش کنند

نشد نمیدونم چرا اون وقت روز یهو آرشام سررسید و با دیدن اینکه بنفشه داره دخترش و میزنه دیوونه شد اون روز انقدر

بنفشه رو زد که خون بالا آورد اگه جداشون نمیکردن بنفشه رو میکشت از اون روز حال آرشام بدتر شد عصبیتر شد

سرد تر شد تا بعد که قضیه ی ازدواج شما پیش اومد و آرشام به راحتی قبول کرد با تو ازدواج کنه اونم تویی که خواهر دوقلوی نیایشی

و خیلی شبیهشی.

با صدای لرزونی لب زدم:
_‌نیایش چیشد؟!

نگاهی بهم کرد و لب زد:

_‌بعد چند مدت پسره ولش کرده و رفته اونم دوباره اومد که آرشام خان باهاش

ازدواج کنه و ببخشتش ولی آرشام خان نبخشیدش و گفت با دست خورده ی دوستش کاری نداره و خودش زن داره و عاشقشه

نیایش گفت دخترش و میخواد ولی آرشام خان تهدیدش کردن و گفتن تو وقتی بچت بدنیا اومد حتی حاضر نشدی ببینیش و بهش شیر بدی

حالا چیشده مادر نمونه شدی نیایش خانوم هر کاری کرد تا شاید بتونه آرشام خان و دوباره بدست بیاره و باهاش ازدواج کنه نشد

اونم دید نمیتونه به هیچ طریقی آرشام خان و بدست بیاره ناامید شد و رفت و آخرین بار گفت یه روزی برمیگرده و هم آرشام و دوباره بدست میاره و هم دخترش و

بعد رفت آلمان تا الان که هفت سال از اون ماجراها گذشته و خبری ازش نشده اینم گذشته ای که نمیدونستی.

60tip.ir
رمان همسر دوم من از سایت شصت تیپ
Rating: 4.0/5. From 4 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن