خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 5

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 5

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

گفتم : واقعا ؟ چرا ؟ مگه شما چیکار می کردین …
گفت ما هیچ والله ..اون از هر کس که با آنه در ارتباط باشه دوست نداره …
گفتم : می دونی چرا ؟
گفت : حسود و بخیله …بغض داره برای مردم ..کارای بدی کرده ..خوش نام نیست ..ولی پدر قلیچ خان خیلی دوستش داره ..حرف حرف اونه …ثابت میشه …
گفتم یعنی چی ثابت میشه …
گفت ببخشید ..نمی دونم فارسی اون چیه .. یعنی حرف خودشو انجام میده ..چه بد چه خوب …
پرسیدم : می تونی بگی مثلا چیکار می کنه که بده ؟
گفت : من درست نمی دونم ..ولی همه میگن پسرای آتا از گنبد رفتن به خاطر اون فقط قلیچ خان مونده ..
الان همه چیز دست اونو و بچه هاشه در حالیکه خرج همه رو قلیچ خان میده …..
بازم نتونستم درست از موضوع سر در بیارم …
روز بعد در حالیکه تا اون زمان دیگه در مورد بولوت و اون حادثه حرفی نزده بودیم ؛؛ قلیچ خان منو با خودش برد باشگاه برای کورس …
اون فقط یک اسب از نژاد ترکمن به اسم باختی برای شرکت داشت ..تامارا هم آماده نبود …و وارد مسابقه نشد .

و اونروز قلیچ خان همه جا منو با خودش می بردو اصلا از هم جدا نشدیم انگار ترسی تو وجودش بود که پنهون می کرد …و می دیدم که چقدر کار سختی داره ؛؛
و برای هر کورس چقدر زحمت می کشه ..و حالا دل سپرده بود به همین یک دونه اسب …و مسابقه شروع شد …
قلیچ خان منو با خودش برد به جایگاه مخصوص و از اونجا می تونستیم خوب مسابقه رو تماشا کنیم ….
باختی اولش جلو بود ولی تو لحظات آخر عقب موند و چهارم شد ..یعنی در واقع رتبه ای نیاورد ..
مایوس شدم ولی می ترسیدم به قلیچ خان نگاه کنم ….
ولی اون دست منو گرفت و گفت : بیا بریم ما دیگه اینجا کاری نداریم ..بچه ها اسب ها رو میارن …..
همینطور که دستم تو دستش بود منو برد پیش باللی خودش سوار شد و دستشو دراز کرد و گفت بیا بالا ..
گفتم: نه اینطوری نمی تونم …
خم شد با هر دو دست منو گرفت و مثل پر کاه بلند کرد و نشوند رو اسب ..باشگاه شلوغ بود مردم زیادی اونجا جمع شده بودن و همه ما رو تماشا می کردن …..
قلیچ خان راه افتاد ..
گفتم : از حرف مردم نمی ترسی ؟
گفت : نه باید عادت کنن که ما رو اینطوری ببینن ..و به تاخت رفت طرف اصطبل ……
این بار جام راحت نبود ..ولی به خاطر اون حرفی نزدم و تحمل کردم ….بعد پیاده شدیم …به من گفت : با من بیا …

جلوی باکس یکی از اسب ها ایستاد …و با نگاهی عاشقانه گفت : آغشام گلین اینو بدون که خدا همیشه همراه آدم های خوبه ..
ببین امروز خدا چی به ما داده …و درِ باکس رو باز کرد …
یک اسب طلایی یک کره خیلی قشنگ و ناز به دنیا آورده بود …
از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم ..رفتیم تو باکس ؛؛ مادرش بیقراری می کرد و دلش نمی خواست کسی به کره نزدیک بشه ..
قلیچ خان سر اونو گرفت بین دوستش و مهار کرد و به من گفت : خودتو بهش نزدیک کن ..باهاش حرف بزن …
گردنش رو با دست ماساژ بده ….اون باید به تو عادت کنه ..این اسب مال توست ..و تو به زودی با اون سواری می کنی ……
چشمم از خوشحالی پر از اشک شد ..
نگاهی به اون مرد با خدا کردم ..نه ناراحتِ از دست دادن بولوت بود و نه از اینکه تو مسابقه برنده نشده غمی داشت …
اون با ایمانی که تو وجودش بود ؛؛ خوشحال و شاکر اسبی بود که تازه به دنیا اومده …
آهسته رفتم جلو و گردن کره رو نوازش کردم و گفتم : سلام کوچولو ..سلام عزیزم ..خوش اومدی آقای خوشگل به این دنیا ….
قلیچ خان گفت : اسمشو صدا کن ؛؛ آلیتن گزل ؛؛
گفتم : معنی اون چیه ؟
گفت یعنی زیبای طلایی؛؛ که برای ما خوش قدم باشه انشاالله ..
ادامه دارد

احساس عجیبی داشتم انگار اون کره واقعا برای من به دنیا اومده بود ..
دلم براش ضعف میرفت ..و حالا می فهمیدم که چرا اینقدر ارزش اسب برای قلیچ خان زیاده ..حتی می ترسیدم تنهاش بزارم و بلایی سر اون بیارن …
کمی بعد با هم از باکس اومدیم بیرون در حالیکه دل کندن از آلیتن گزل برام سخت بود …
پرسیدم : میشه من فقط گزل صداش کنم ؟
گفت : بله که میشه هر چی تو بخوای …
با هم رفتیم تو اتاق قلیچ خان ..دیدم دستور داده برامون سفره پهن کردن و پلوی مخلوطی که منم خیلی دوست داشتم و غذای ترکمن ها بود داغ و هوس انگیز به منو اون که خیلی گرسنه بودیم چشمک می زد ….آل
ا بای اونجا مونده بود تا ما برسیم بعد بره ..
گفت : آرمانگ …
قلیچ خان گفت باربول ..تو دیگه برو
گفتم : دستت درد نکنه چرا تو نمی مونی با ما غذا بخوری ؟
گفت: خانیم داداش من خوردم سلامت باشین و از در رفت بیرون ..
پرسیدم اون به تو چی گفت ؟
قلیچ خان درو از تو فقل کرد و با خنده گفت : می خوای چیکارفضول ؟
گفت آغشام گلین چقدر زیباست ..
گفتم شوخی نکن بگو آرمانگ معنیش چی میشه ؟
گفت خسته نباشی …
گفتم : بار بول یعنی چی ؟
گفت : یعنی بشین سر غذا سرد میشه ؛؛ سلامت باشی …
گفتم این دوتا رو یاد گرفتم …
قلیچ خان اصرار داشت همیشه توی یک ظرف غذا بخوریم و من خیلی معذب می شدم ..ولی دلم می خواست منم به دل اون رفتار کنم ..
اولین قاشق روکه گذاشتم تو دهنم گفتم : قیز غان ..و اون که هیچوقت عادت نداشت به اون بلندی بخنده ..طوری خندید که نمی تونست لقمه شو قورت بده و من چند بار زدم تو پشتش ..و با همون حال پرسید منظورت چیه ؟
گفتم : یعنی گرمه ..
باز ریسه رفت و همینطور که می خندید گفت : قیزغین یعنی گرم …تو ترکی حرف نزن اصلا بهت نمیاد ….

گفتم : باشه حالا میرسه وقتی که تو فارسی رو غلط بگی و من بهت بخندم …
گفت : ناراحت نشو با مزه بودی که بهت خندیدم ولی جلوی کسی نگو که بهت می خندن …
و تمام غذا شو با اون خنده که من داشتم براش ضعف می کردم خورد …
بعد گفت : چرا اینطوری منو نگاه می کنی ؟
گفتم برای اینکه خیلی کم؛ صورت خندون تو رو می ببینم ..همش اخم داری ..تو با خنده خیلی جذاب تر میشی …
گفت : باید یک روز برات درد دل کنم ..دنیا برای من خیلی سخت بوده تا تو اومدی …
دیگه چیزی برام مهم نیست ..وقتی فکر می کنم که از اون سر دنیا خدا تو رو برای من فرستاد و مهر منو تو دل تو انداخت دیگه ازش هیچی نمی خوام ..
اگرم ازم چیزی بگیره بازم دلگیر نمی شم وفقط می خوام تو کنارم باشی …
گفتم : خوب اینم میشه؛؛…. تو از دیدگاه خودت به زندگی نگاه می کنی و من از نظر خودم .. منم فکر می کنم ..بعد از یک انتظار طولانی خدا منو نگه داشته بود که تو رو به من بده ..عشقی به بزرگی تمام دنیا تو قلبم بزاره و مردی ندیده عاشق من باشه ..
گفت : نه این درست نیست من تو رو هر شب می دیدم ..و روزا ها مجسم می کردم …
باهات حرف می زدم و با بولوت دردِ دلتنگی می گفتم ..حیوون زبون بسته گوش می داد و راز نگهدار خوبی بود …..
گفتم : قلیچ خان ؟
گفت : جان قلیچ خان ؛؛…
گفتم : تو فکر می کنی آی جیک بولوت رو مسموم کرده ؟ اگر اینطوره به آلا بای اعتماد داری ؟ اون که خودش نمی تونسته بیاد اینجا یکی براش این کارو کرده ….
اصلا چرا اون باید همچین کاری بکنه ؟

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 3.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار,شصت تیپ مرجع رمان های عاشقانه,درام,ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *