رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل17

Rate this post

دانلود رمان همسر دوم من فصل17

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

با بهت لب زدم:
_‌آرشام میخواد از من انتقام خواهری که ندیدمش رو بگیره؟!‌

با ناراحتی و ترحمی که اصلا دوست نداشتم زل زد تو چشمام و گفت:

_‌شاید آرشام واقعا دوستت داشته بخاطر همین باهات ازدواج کرده آرشام اگه میخواست انتقام بگیره خوب خیلی

راحت میتونست دوباره با نیایش باشه و زجرش بده ولی اینکارو نکرد مطمئن باش بخاطر انتقام باهات ازدواج نکرده حتما دلیلی داشته.

با بغض لب زدم:
_‌من دلیلش رو میدونم!‌

با تعجب بهم نگاه کرد و لب زد:
_‌دلیلش چیه؟!‌

با چشمهای اشکیم زل زدم تو چشماش و با صدای لرزون و گرفته ای گفتم:

_‌اون بخاطر اینکه یه وارث داشته باشه و بتونه نسلش و ادامه بده باهام ازدواج کرد اینجوری هم میتونه از خواهری که ندیدم انتقام بگیره هم از منی که هیچ گناهی تو این اتفاقات نداشتم.

با بهت لب زد:
_‌تو مطمئنی بخاطر بچه باهات ازدواج کرده.

با بغض سرم و تکون دادم و لب زدم:

_‌بنفشه هیچوقت نمیتونه مادر بشه بخاطر همین آرشام باهام ازدواج کرد

اینجوری هم از نیایش انتقام میگیره هم صاحب یه وارث میشه برای ادامه نسلش
فقط این وسط من هستم که بیگناه سوخته میشم.

_‌ولی آرشام عاشق بنفشه نیست چرا باید همچین کاری با تو بکنه ؟!‌

نگاهم و بهش دوختم و لب زدم:

_‌آرشام عاشق بنفشست بار ها به من گفته.
_‌من مطمئنم …

با تقه ای که به در اتاق خورد و باز شدن در حرف فاطمه نصفه موند سریع دستی به چشمام کشیدم که صدای آرشام تو اتاق پیچید:

_‌میتونی بری فاطمه.

فاطمه نگاه عمیقی بهم انداخت نگاهش پر از حرف بود و با گفتن بااجازه از اتاق خارج شد نگاهم و به آرشام دوختم که داشت خیره بهم نگاه میکرد ..

هول زده دستم و به چشمام کشیدم که چشماش و ریز کرد و گفت:

_گریه کردی ؟!‌
سرم و تکون دادم و سریع لب زدم:
_‌نه.
_‌دروغ نگو !‌

بهش خیره شدم که اومد کنارم روی تخت نشست و با خونسردی گفت:

_‌فردا شب مهمونی بخاطر اومدن دخترم.

نگاهم و به چشماش دوختم که لب زد:
_‌از این به بعد دخترم با ما تو این خونه زندگی میکنه…

آروم لب زدم:
_‌مگه دخترت تو این خونه پیش مامانش بنفشه نبود؟!‌

دقیق بهش خیره شدم که دستاش و مشت کرد و با صدای عصبی گفت:
_‌نه نبوده.از این به بعد تو پرستار دختر منی میفهمی؟!‌

با ترس نگاهی به چشمهای سرخش کردم و رگ برآمده ی گردنش و به آرومی لب زدم:
_‌بله.

خوبه ای گفت و روی تخت دراز کشید و گفت …

_‌بیا سرم و ماساژ بده!‌
با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم که گفت:
_‌چشمات و اونجوری نکن.

با دهن باز بهش خیره شدم که صدای خشدارش بلند شد:
_‌نمیخوای بیای سرم ماساژ بدی!‌

با صدای آرومی گفتم:
_‌میام.

بهش نزدیک شدم و دستام و روی سرش گذاشتم و شروع کردم به ماساژ دارن اینکارو خیلی خوب میتونستم انجام بدم

چون هر وقتی پدرم از سرکار میومد من براش انجام میدادم با یادآوری اینکه اون پدرم نبوده بغض تو گلوم نشست من نمیتونستم هرگز

خانواده ای که بزرگم کرده بودند و برام زحمت کشیده بودند رو فراموش کنم اگرچه اونا با من بد کردند و من مجبور

به ازدواج با مرد متاهل کردند مردی که بارها بهم تعرض کرد و تحقیرم کرد.با شنیدن نفس های عمیق آرشام نگاهم و بهش دوختم

که خیلی مظلومانه خوابش برده بود..

با احساس نوازش موهام لبخندی زدم که صدای خشدار آرشام کنار گوشم پیچید:
_‌بهتره بلند شی گربه کوچولو امروز کلی کار داریم!

سرم تو بالشت فرو بردم و که به نوازش کردن ادامه داد و گفت:
_‌نظرت با شیطونی اول صبح چیه؟!

با شنیدن حرفش وحشت زده تو جام نیم خیز شدم و با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم که

با خونسردی بهم خیره شده بود با صدای خشداری لب زد:

_‌بیدار بودی گربه کوچولو.

با خجالت نگاهش کردم که لب زد:
_‌برو آماده شو بریم صبحانه امروز کلی کار داریم.

تا خواستم از روی تخت بلند بشم صداش بلند شد که گفت:
_‌آروم برو دستشویی فرار نمیکنه میزنی ایندفعه پات و میشکنی.

با خجالت از روی تخت بلند شدم و به سمت سرویس رفتم بعد شستن دست و صورتم اومدم بیرون نگاهی به آرشام کردم که روی تخت لم داده بود

میخواستم لباس هام رو عوض کنم ولی با بودن آرشام نمیشد هر چقدر منتظر شدم انگار نه انگار..

با شنیدن صداش نگاهم و بهش دوختم که گفت:
_‌نمیخوای لباسات و بپوشی بریم منتظر چی هستی.

نگاهم و بهش دوختم و با صدای آرومی لب زدم:
_‌میشه برید بیرون لباس بپوشم؟!‌
_‌نه!‌

با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم که لب زد:
_‌من راحتم سریع لباسات و عوض کن بریم.

با خجالت لب زدم:
_‌اینجوری که نمیشه.

_‌چجوری ؟!‌

_‌من نمیتونم عوض کنم اینجوری.

نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:
_‌چیزی نداری که ندیده باشم پس سریع عوض کن تا خودم نیومدم عوض کنم..

با خجالت لباس هام و از کمد در آوردم و خواستم تعویضشون کنم لباس هام و در آوردم و سریع تعویض کردم

با صورتی سرخ شده به عقب برگشتم که آرشام و با چشمهای قرمز و تبدارش دیدم بسختی آب دهنمو قورت دادم و‌ به سمت آینه رفتم و موهام و شونه کردم و به

عقب برگشتم که صدای..

داد و بیدادی بلند شد وحشت زده به آرشام که متعجب بود خیره شدم نگاهی به صورت رنگ پریده ام انداخت و گفت:

_‌آروم باش دختر خوبی ؟!

سرم و تکون دادم که با گفتن:
_‌همینجا باش.

از اتاق بیرون رفت با دستهای لرزون شالم و سر کردم و از اتاق بیرون رفتم صدای داد پدرم میومد که با عصبانیت میگفت:

_پسرت رفت با دختره ی نحس ازدواج کرد اونم فقط بخاطر انتقام از دختر من. آره؟!

_‌آروم باش داداش بفکر قلبت باش.

‌صدای عصبی و پر از حرصش بلند شد:
_‌تا وقتی اون دختر و طلاق نده حال من خوب نمیشه.

بهت زده دستم و به دیوار گرفتم تا نیفتم یعنی انقدر از من متنفر بود.

_‌داداش چی داری میگی اون دختر جز ما کسی رو نداره.

_‌همین که شنیدی آرشام باید این دختر و باید طلاق بده.

_‌چرا باید طلاقش بدم ؟!‌

صدای آرشام بود صدای کسی که فکر میکردم پدرمه تو خونه پیچید:

_‌چون من میگم باید اون دختره ی نحس و طلاق بدی بخاطر اون حال دختر من خوب نیست.

_‌این چه ربطی به همسر من دار‌ه؟!

صدای عصبی عموی آرشام پیچید:
_‌چون اون دختره ی عوضی باعث حال بده دختر وجود این دختر تو این خونه عذابم میده.

_‌من همسرم و طلاق نمیدم شما هم اگه میخواین عذاب نکشین بهتره برگردین پیش دخترتون آلمان.

صدای بهت زده اش تو خونه ‌پیچید:
_‌بخاطر اون دختره نحس تو روی عموت وایمیسی ؟!‌

_‌اون دختر زن منه و نه به شما و هیچکس دیگه اجازه نمیدم درموردش حرف بزنید.یا بگید چیکار کنم من زنم و طلاق نمیدم به کسی هم ربطی نداره.

اشک تو چشمام جمع شد اولین بار بود آرشام داشت از من دفاع میکرد و منو زن خودش میدونست..

دیگه هیچی نمیشنیدم تنها صدای داد فاطمه بود و سیاهی مطلق با آبی که به صورتم خورد آروم چشمام و باز کردم

که چهره ی نگران فاطمه و آرسام و آرشام و دیدم وقتی فاطمه چشمهای بازم رو دید سریع با لب زد:

_‌خوبی ؟!‌

سرم و تکون دادم و روی تخت نشستم که صدای خشدار آرشام بلند شد:

_‌میتونید برید.

‌با رفتن آرسام و فاطمه نگاهم و به آرشام دوختم که با خونسردی تو سکوت بهم خیره شده بود آب دهنم و قورت دادم و سرم پایین انداختم و مشغول بازی با دستام شدم

_‌مگه نگفتم از اتاق بیرون نیا؟!‌

با شنیدن صدای آرشام و سئوالی که پرسید سرم و بالا آوردم و بهش خیره شدم نمیدونستم چی بگم که دوباره

صداش بلند شد:
_‌مگه نگفتم بمونی داخل اتاق پس چرا اومدی بیرون؟!‌

نگاهی بهش کردم و به آرومی لب زدم:
_‌من فقط کنجکاو شدم من..

با دیدن چشمهای پر از خندش حرفم و خوردم و با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم که با لبخندی که اولین بار بود

روی لباش میدیدم لب زد:
_‌گربه کوچولوی فضول.

نتونستم جلوی زبونم و بگیرم و بی اختیار لب زدم:
_‌چه خوشگل میخندی !‌

کم کم لبخند روی لباش جمع شد و به چشمام خیره شد با دیدن نگاه تبدارش لبم و گاز گرفتم که نگاهش از روی چشمام

سر خورد روی لبام کم کم سرش نزدیک شد و لباش روی لبام نشست با حس لب های گرمش روی لبام چشمام و بستم که لب بالاییم رو به بازی گرفت

و شروع کرد به بوسیدن بوسش انقدر گرم و آروم بود که نتونستم تحمل کنم و آروم همراهیش کردم سرش به سمت

گردنم رفت گازی از گردنم گرفت که آخی گفتم و وحشیتر به جون لب هام افتاد دستش زیر لباسم رفت که…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن