خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 6

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 6

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

گفت : تو فکرت رو با این چیزای بد مشغول نکن ..من تا حالا از پسش بر اومدم بعد از این هم بر میام ….
گفتم : تو اونقدر ها هم که میگی منو دوست نداری چرا که زن و شوهر محرم راز هم هستن …
من باید بدونم اطرافم چی میگذره با کی خوب باشم و از کی دوری کنم …..
از سر سفره بلند شد و رفت روی تخت نشست ..
یک فکری کرد و با همون لحن محکم و قاطع خودش گفت : تو فقط از آی جیک و دختراش دوری کن …
دیگه کاری نداشته باش قلیچ خان بهتر می دونه ….
و در این طور مواقع می دونستم باید ساکت باشم ….
ولی یک حسی بهم می گفت که پشت پرده باید جریان مهمی باشه و اینو فهمیده بودم که ترکمن ها بسیار به آبروشون اهمیت می دادن و برای حفظ اون می تونستن روزها و شب های متوالی تظاهر کنن و جلوی جمع کاری نمی کردن که کسی از اختلاف اونا با خبر بشه .. و به اصطلاح اختیار دهنشون با خودشون بود و راز نگه دار …

یک هفته گذشت و مدام من توخونه بودم و قلیچ خان هر روز سحربعد از نماز میرفت و شب دیر وقت بر می گشت …
اون باید برای تابستون اسب ها رو آماده می کرد ….و منو نمی برد چون می ترسید حوصله ام سر بره ….
ولی وقتی میومد با وجود خستگی زیاد با من حرف می زد و بهم می رسید ..و از حالم جویا می شد ولی مرتب سفارش می کرد فعلا با کسی تماس نگیر ….
و من توی شهر غریب و نا آشنا هیچکدوم از فامیل های اونو نمی دیدم …
اون همه آدمی که تو عروسی بودن با خوشحالی زدن و رقصیدن کی بودن و الان کجان ؟
در حالیکه من فکر می کردم باید با اونا یک زندگی دسته جمعی داشته باشم تنها هم صحبت من فرخنده بود که داشتم ازش ترکی یاد می گرفتم ..
حالا بیشتر حرفا رو می فهمیدم ..
هم اون به من عادت کرده بود هم من به اون …
مثل یک مادر برام دل می سوزوند و ازم مراقبت می کرد ..شیری که از بیرون میاوردن حسابی می جوشوند و اول خودش می خورد ..
همه چیز رو کنترل می کرد و من نمی دونستم اینا به سفارش قلیچ خان بوده ..
اون می ترسید یکی بلایی سرم بیاره حالا برای چی سر در نمیاوردم …

و تقریبا هر روز با مامان و بابام و ندا و گاهی هم حامد حرف می زدم …
تا یک روز مامان گفت می خواد بره برای حامد خواستگاری تا دختری رو که خودش انتخاب کرده رو ببینن ..
و با افسوس می گفت : نیلوفر خیلی جای تو خالیه ..آخه مادر دارم دق می کنم می خوام ببینمت ..پاشو چند روز بیا تو خواستگاری باشی ..
گفتم خیلی دلم می خواد امشب به قلیچ خان میگم شاید اجازه داد ..
ندا گوشی رو از مامان گرفت و در حالیکه با صدای بلند می خندید گفت : دارم از دست تو دیوونه میشم نیلوفر ..
قلیچ خان چیه بهش بگو قلیچ ..به خدا بیشتر خوشش میاد ..اجازه بگیرم یعنی چی ..
تو دیگه با این شوهر کردنت سور زدی ..برو بلیط بگیر بگو می خوام برم تهران ..
اون دوستت داره نترس از دستش نمیدی …
گفتم : تو که چیزی نمی دونی حرف نزن …من احمق نیستم که خودمو بدم دست یک نفر …ولی قلیچ خان لیاقتش بیشتر از این حرفاست ….
گفت : از من بشنو مردا هیچکدوم قدر زن خیلی خوب رو نمی دونن حالا ببین کی گفتم هر روز توقعش بیشتر میشه …
گفتم : ببخشید بچه ی آخرتون چند سالشه مادر بزرگ؟ ….
و اون همینطور به من می خندید و می گفت راه تو رو ادامه نمیدم ….
با اینکه حرفای ندا رو قبول نداشتم ..
تصمیم گرفتم قاطع از قلیچ خان بخوام که برام بلیط بگیره و چند روزی برم تهران ….

تا شب فکر می کردم چطوری و چه وقت بهش بگم که مخالفت نکنه …
موقعی که شام می خوردیم …یک مرتبه هر دو با هم گفتیم یک چیزی می خواستم بگم ….
و کلی خندیدیم ..
اون می گفت تو اول بگو من اصرار داشتم اون اول بگه ..و ظاهرا من پیروز شدم؛؛
اون گفت : می خواستم بگم یودوش رو بردم اصطبل تیمارش کردم خوب تمیز و قشو شده آماده است که فردا با هم بریم سواری ؛؛خوشحال شدی ؟ …
فکرشو بکن میریم تو دشت اونقدر میریم تا تو یاد بگیری ..
من می دونم یک روز بیشتر لازم نداری ..
بقیه اش تمرین باید بکنی …چی شد ؟ رفتی تو فکر ؟
گفتم : نه خوشحال شدم چیزی نیست ..
گفت : اگر چشم آغشام گلین من غمگین بشه من بد شوهری هستم ….
بگو چی می خواستی بگی ؟
از ذهنم گذشت اشکالی نداره چند روز دیگه میرم الانم بهش نمیگم فکر و خیال می کنه …
گفتم : راستش می خواستم ازت بپرسم کی خواهرت ما رو پاگشا می کنه که من تنها نباشم ….
اینطوری عاطل و باطل موندم تو خونه …..
گفت : هنوز اول راهیم من نمی زارم تو کسل بشی؛؛ قول میدم ؛ حواسم فقط پیش توست …. چی میگی فردا بریم ؟
گفتم بریم خیلی هم عالی ….
فورا از جاش بلند شد و از اتاقش یک کوله پشتی آورد که همه چیز توش بود …
فرخنده یک جور کتلت درست کرد که از گوشت چرخ کرده و ماش درست شده بود برامون میوه و تنقلات و آب رو به کمک قلیچ خان درست کرد …و من تماشا می کردم …
همین طور که اون مثل بچه ها ذوق می کرد و وسایل رو جمع و جور می کرد .. من تو دلم قربون صدقه اش می رفتم ….و به ندا که اون حرفا رو به من زده بود فحش می دادم …

صبح اول وقت با ماشین رفتیم اصطبل و قلیچ خان اسب ها رو آورد و به کمک آلا بای زین کردن و این بار وقتی منو سوار کرد به اسب نبست …
فقط بهم گفت : پاتو تو رکاب محکم نگه دار و اجازه نده رکاب در بره …
دهنه رو نکش و با کنار پات گاهی بزن به پهلوی یودوش …و خودتو روی زین سبک نگه دار تا بدنت کوفت نره …
کمی بعد قلیچ خان جلو و من پشت سرش راه افتادیم ..
به اندازه ی یک کیلو متر که رفتیم ..وارد اون دشتی که اعجازی از قدرت خدا بود شدیم …
هنوز گلهای نزدیک کوه تازه در اومده بودن ..محوطه ای از گلهای بنفش و شیپوری لا بلای گلهای قرمز لاله ..و کوههای پر از برفی که ما بطرفش می رفتیم ….
یودوش واقعا رفیق بود .. وقتی تند میرفتم انگار مراقب بود من نیفتم ..
قلیچ خان مدام سرعتشو کم و زیاد می کرد و به من می گفت : سینه عقب … پا تو توی رکاب شل نکن …بدنت رو رها کن ..بزار اسب بره ..
دهنه رو نکش …باورم نمی شد …داشتم یاد می گرفتم و این خیلی قشنگ بود ….
تا به یک آبشار که از دل کوه بیرون میومد رسیدیم ..خیلی بزرگ نبود ولی بی اندازه زیبا و دلنشین بود…
آبی زلال از روی سنگ ها سرازیر میشد و با صدای دلنوازی توی یک گودال میریخت …
اونجا پیاده شدیم و زیر انداز رو پهن کردیم ..تا من غذا رو آماده می کردم ..
قلیچ خان وسط برکه شنا می کرد و داد می زد توام بیا ..
گفتم سردمه اینجا خیلی هوا سرده سرما می خوری ….کمی بعد اومد بیرون و حتی حاضر نشد پیراهنش رو بپوشه …
و در مقابل اعتراض من فقط می خندید ….

کمی بعد ناهار خوردیم …کنار هم دراز کشیدیم …
قلیچ خان سر منو گرفت تو بغلشو خوابش برد …
من به صورت اون نگاه می کردم واقعا مرد خوش قیافه ای بود . از اینکه شوهر منه خیلی خوشحال بودم ….
دوباره سوار اسب شدیم و اون راه رو برگشتیم ..
در حالیکه من تقریبا می تونستم از عهده ی سواری بر بیام .. می گفت حالا باید خودت تمرین کنی ….
ساعت حدود هشت شب بود که با ماشین رسیدیم خونه …
من جلوتر رفتم تو تا قلیچ خان ماشین رو پارک کنه …
تا وارد شدم آتا رو دیدم اون روبرو نشسته ..
اول معلوم نمی شد که چقدر عصبانیه ..
سلام کردم رفتم جلو و دستش رو بوسیدم …
گفت : زنده باشی دختر …و همین طور عصا به دست نشست و به در نگاه کرد …
گفتم : خوش اومدین چرا آنه رو نیاوردین ؟
جواب نداد ..و تا قلیچ خان وارد شد ..
با خشم عصاشو کوبید زمین و داد زد و شروع کرد به ترکی با قلیچ خان دعوا کردن …و من حالا می تونستم کلمات رو کنار هم بزارم و تقریبا بفهمم در مورد چی حرف می زنن و قلیچ خان اینو نمی دونست …ادامه دارد

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار,شصت تیپ مرجع رمان های عاشقانه,درام,ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *