رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل18

دانلود رمان همسر دوم من فصل18

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

با نفس نفس کنارم دراز کشید و لبام و عمیق بوسید و محکم بغلم کرد و با صدای خشداری لب زد:

_‌بخوابیم.

با لذت چشمام و بستم و تو آغوش مردونش بخواب رفتم.با شنیدن صدایی کنارگوشم آروم نالیدم:

_‌خوابم میاد بزار بخوابم.

_‌بلند شو گربه گوچولو باید حموم کنی آماده بشی تا چند ساعت دیگه مهمونا میان.

با شنیدن صدای آرشام روی تخت نیم خیز شدم و چشمهای خوابالودم رو بهش دوختم و لب زدم:
_‌خیلی خوابم میاد نمیشه یکم بخوابم؟!‌

روی دماغم زد و گفت:
_‌بلند شو بعدا بخواب موش کوچولو.

تا خواستم از روی تخت بلند بشم تازه متوجه شدم هیچ لباسی تنم نیست از خجالت سرخ شدم با شرم ملافه ی روی تخت رو سریع برداشتپ و دور خودم پیچیدم

که صدای خشدار آرشام بلند شد:
_‌چی رو قایم میکنی من که همه چیز و دیدم.

با لپهایی که مطئنم گل انداخته بود نگاهم و به آرشام دوختم که باز با نگاه خماری بهم خیره شده بود

با دهن باز بهش خیره شدم که لب زد:
_‌چشمات و اینجوری گرد نکن وگرنه مجبورم چند ساعت تو اتاق نگهت دارم.

با دهن باز بهش خیره شدم چه بی حیا شده بود سریع از روی تخت بلند شدم و به سمت حموم حرکت کردم

خودم و انداختم داخل حموم و در و بستم بعد از دوش گرفتن حوله ی کوتاهی که تو حموم بود و پوشیدم و

از حموم بیرون اومدم نگاهی به اتاق انداختم آرشام انگاری رفته بود در اتاق و قفل کردم و لباسام و با لباس مناسب عوض

کردم و به سمت بیرون رفتم.به سمت ‌طبقه پایین رفتم و مثل همیشه به سمت آشپزخونه حرکت کردم

_‌سلام.

فاطمه اول از همه متوجه اومدنم شد به سمتم اومد و لب زد:

_‌خوبی؟!‌

سرم و به معنی خوبم تکون دادم که..

صدای نازی بلند شد:
_‌سلام فرشته جونم خوبی؟!‌

_‌آره ممنون.

فاطمه با صدای آرومی گفت:
_‌بیا بشین استراحت کن نمیخواد کار کنی.

_‌ولی من خوبم اومدم کمک میدونم امروز کلی کار هست.

_‌کاری نیست کلی خدمه اومده اونا کارا رو دارن انجام میدن.تو استراحت کن.

_‌من خوبم میخوام کمک کنم!‌

_‌چخبره اینجا؟!‌

با شنیدن صدای آرشام به سمتش برگشتم که همراه بنفشه اومده بودن داخل آشپزخونه با دیدن بنفشه کنار آرشام حس بدی بهم دست داد

و اخمام رفت تو هم.فاطمه با صدای آرومی گفت:
_‌هیچی آقا داشتم به فرشته خانوم میگفتم استراحت کنن.

_‌چرا یه خدمتکار باید استراحت کنه؟!‌هان؟!‌

با شنیدن صدای بنفشه سرم وپایبن انداختم که صدای آرشام بلند شد…

_‌چرا باید استراحت کنه ؟!‌

فاطمه نگاهی به آرشام انداخت و گفت:
_‌چون ضعیفه و حالش برای کار کردن خوب نیست.

آرشام نگاه سردی بهم انداخت که از سردیش تنم به لرزه افتاد و با صدای سردتری گفت:
_‌نیاز نمیبینم استراحت کنه امشب کلی مهمون میاد سریع کارا رو شروع کنید.

و همراه بنفشه رفتن با بغضی تو گلوم بود به جای خالیش خیره شده بودم چرا آرشام یهویی انقدر عوض شد

چرا دوباره سرد شد.

_‌فرشته عزیزم ؟!‌

با شنیدن صدای نگران و ناراحت فاطمه چشمهای اشکیم و بهش دوختم که ‌گفت:
_‌این پسره بیشعوره ولش کن خودت و ناراحت نکن ‌تعادل روحی روانی نداره.

با بغض لب زدم:
_‌ناراحت نیستم.

نگاهی بهم انداخت و با ناراحتی گفت:
_‌بشین من برم کارا رو بکنم.

_‌نه نمیخواد منم میام.

همراه فاطمه مشغول کار کردن و تمیز کردن و آشپزی شدم جوری که نفهمیدم زمان کی گذشت با شنیدن صدای فاطمه سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم :

_‌تو نمیخوای آماده بشی برای مهمونی ؟!‌

تا خواستم لب بازم کنم چیزی بگم صدای بدجنس بنفشه از پشت سرم بلند ‌شد:
_‌کی گفته یه خدمتکار میتونه بیاد تو مهمونی شرکت کنه ؟!‌

فاطمه با صدای آروم و متعجبی لب زد:
_‌آقا آرشام گفته بود.

بنفشه نگاه بدجنسی بهم انداخت و لب زد:
_‌آرشام گفت فرشته به عنوان خدمتکار میاد تو مهمونی نه همسر آرشام.

و با پوزخند نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و رفت بهت زده دستم و به میز گرفتم تا نیفتم فاطمه با دیدن حالم

سریع به سمتم اومد و نگران لب زد:
_‌خوبی؟!

با درد نگاهم و بهش دوختم که با ناراحتی لب زد:
_‌نمیدونم این پسر چرا اینجوریه.

ولی من میدونستم چرا اینجوریه چرا باهام یکم خوبه بعدش دوباره بد میشه اون میخواد از من انتقام بگیره بجای نیایش من و قربانی کنه

قطره اشک تلخی روی گونم جاری شد که صدای فاطمه بلند‌ شد:
_‌فرشته گریه نکن بلاخره همه چیز درست میشه.‌

میخواستم لب باز کنم و بگم کی تموم میشه این دردا کی تموم میشه چرا همه میخوان از من انتقام بگیرن.

از روی میز بلند شدم و لب زدم:
_‌من میرم اتاقم.

و به سمت طبقه بالا حرکت کردم با دیدن آرشام که کنار پله ها وایستاده بود نگاهی بهش انداختم و بیتفاوت از کنارش

رد شدم حالا که من براش مهم نیستم و میخواد از من انتقام بگیره نباید بزارم بیشتر از این دلبسته ی این مرد سرد و خشن و سنگدل بشم

داخل اتاق شدم و خواستم در و بلندم که دستی مانع از بسته شدن در اتاق شد نگاهم و به آرشام دوختم که داخل اتاق اومد

و در و قفل کرد و با چشمهای به خون نشسته اش بهم خیره شده بود که..

با ترس بهش خیره شدم که صدای عصبیش بلند شد:
_‌تو به چه حقی بیتفاوت از کنار من رد شدی هان ؟!‌

با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم انگار حق با فاطمه بود آرشام تعادل روانی نداشت انگار.

_‌مگه لالی؟!‌

با دادی که زد وحشت زده نگاهم و به چشمهای قرمزش دوختم و لب زدم:

_‌من من…

_‌تو چی؟!‌

_‌من کاری نکردم!‌
دستش و آورد و روی گونم گذاشت نوازش گونه دستش و روی صورتم حرکت داد و با صدای عصبی ‌کنار گوشم لب زد:

_‌بار آخرت باشه اون جوری به من خیره شده بودی فهمیدی؟!

با ترس سرم و تکون دادم که با صدای خشداری لب زد:
_‌نظرت با یکم شیطونی چیه ؟!‌

با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم که…

لباش روی گردنم گذاشت و با حس داغی لباش روی گردنم که تمام بدنم گر گرفت با صدای آرومی‌ نالیدم:
_‌آرشام..

سرش و بلند کرد و با نگاه تبدارش بهم خیره شد قبل از اینکه بفهمم چیشد فقط لباس هایی بود که روی زمین ریخته شد..

آرشام از روم بلند شد و خودش کنارم انداخت نفسی کشید و از روی تخت بلند شد و لباسهاش و که کنار تخت افتاد بود و برداشت و پوشید

نگاهی به بدن نیمه برهنه ام که با ملافه پوشونده بودم انداخت و لب زد:

_‌بلند شو مهمونی کم کم شروع میشه.

با بدنی کوفته درحالی که ملافه دورم بود از روی تخت بلند شدم و خواستم به سمت حموم برم که صدای آرشام پیچید:

_‌درضمن تو این مهمونی به عنوان خدمتکار میای نمیخوام کسی بفهمه تو زن منی.

و نگاه سردی بهم انداخت و از اتاق رفت بیرون لبخند تلخی زدم که قطره اشکی روی گونم افتاد..

از پله آخر پایین اومدم و نگاهم و به جمعیتی دوختم که تو سالن بودن نصف در حال رقص بودن و نصف در حال نوشیدن و حرف زدن

همیشه از مهمونی های مختلط و شلوغ بدم میومد هیچ جذابیتی برام نداشت با ورودم به آشپزخونه

فاطمه به سمتم اومد و گفت:
_‌چرا اومدی میموندی تو اتاقت میگفتم حالت خوب نیست.

لبخند تلخی زدم و گفتم:
_‌آرشام گفت به عنوان خدمتکار باید تو مهمونی باشی.

بهت زده لب زد:
_‌آخه چطور یعنی چرا؟!‌

با تلخی لب زدم:
_‌چون دوست نداره کسی بفهمه من زنش هستم چون من فقط یک خدمتکارم.

نگاهی به صورت ناراحت و گرفته ی فاطمه انداختم طاقت دیدن ناراحتی فاطمه رو نداشتم تنها کسی بود که تو این خونه دوستم داشت نمیخواستم ناراحتش کنم

لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
_‌ناراحت نباش.

سینی رو که شربت داخلش بود و به سمت سالن بردم و از آشپزخونه خارج شدم بنفشه با دیدنم دستش و تکون داد

به سمتشون برم با قدم های کوتاه به سمت بنفشه و چند تا خانوم و آقا که کنارش بودن حرکت کردم همینکه رسیدم قدم اول و برداشتم

کسی زد زیر پام پخش زمین شدم و سینی افتاد با لیوانا خرد و خاکشیر شد.

_‌کلفت دست و پا چلفتی ببین چیکار کردی تموم سالن و به گند کشیدی!‌

چشمهای اشکیم و به زمین دوختم از درد حقارت و خرد شدن به سختی از روی زمین بلند شدم که صدای بنفشه بلند شد:

_‌گم شو سریع جمعش کن دختره ی گدا گشنه.

سرم و بلند کردم که چشمهای اشکیم به آرشام افتاد که بهم خیره شده بود با درد نگاهم و ازش گرفتم و خم شدم روی زمین و مشغول جمع کردن تیکه های شیشه بودم

تیکه ای از شیشه تو دستم رفت و باعث سوزش اشک تو چشمام شد ولی سوزش قلبم بیشتر بود.

با شنیدن صدای آرشام..

60tip.ir
رمان همسر دوم من از سایت شصت تیپ
Rating: 4.2/5. From 5 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن