خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 7

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 7

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

من فورا رفتم تو آشپزخونه پیش فرخنده ..اون دست منو که استرس گرفته بودم و فکر می کردم الان دعوای مفصلی اینجا راه میفته گرفت و با اشاره منو به آرامش دعوت کرد …
ولی قلبم تند می زد و دستم می لرزید ..
می ترسیدم ؛؛چون نمی دونستم بر خورد قلیچ خان چی می تونه باشه ….و از اونجا صداشون رو می شنیدم و قلیچ خان رو می دیدم ..
هیچ عکس العملی نشون نداد و به ترکی گفت : خوش اومدین …
آتا همینطور با عصبانیت به ترکی با اون دعوا می کرد و من از گذاشتن کلماتی که بلد بودم کنار هم و حدس هایی که می زدم می فهمیدم بطور کلی تقریبا چی گفته ….
با خشم گفت : تو چه حقی داشتی آی جیک رو ناراحت کنی چرا بهش تهمت زدی ؟ به اون چه مربوط که اسب تو مرده ؟
زن بیچاره کور شد از بس گریه کرد …
قلیچ خان خونسرد رفت جلو و گفت : خوش اومدین کاش برای دیدن بود ….
آتا داد زد حرف بزن ببینم چرا بهش این تهمت رو زدی ؟
گفت : به شما نمیگم چون نه فایده ای داره نه شما قبول می کنین پس خودم حساب رسی می کنم …
شما مهمون خونه ی منی و پدرم؛؛ هر چی می خواین به من بگین جواب نمیدم ..
ولی شما هم دارین جلوی زن من آبرو می برین …
گفت : تو آبروی ما رو می بری خوبه ؟ منم کار تو رو کردم …بگو چه دلیلی داشتی که گفتی آی جیک اسب تو رو کشته ؟
حرف بزن تا بیشتر عصبانی نشدم …
اون زن از صبح تا شب تو اون خونه زحمت می کشه اون همه برای عروسی تو کار کرده حالا این دستمزدشه ؟
قلیچ خان سکوت کرد ..

آتا باز داد زد بگو اگر حرفی داری الان بزن که منم بدونم …
قلیچ خان گفت : حرفی ندارم ..؛؛به شما ندارم ؛؛..چون بارها شنیدین و اثری ندادین ..
حالا نمی خوام چیزی بگم ..خودم سر از قضیه در میارم ..شما دخالت نکن .
آتا از جاش بلند شد و با خشم چیزایی گفت که من چند کلمه شو بیشتر نفهمیدم ..
زنت ..آبروی ترکمن ؛ و سواری تو دشت رو شنیدم و اینطوری حدس زدم که به قلیچ خان می گفت زنت رو برای سواری بردی تو دشت و آبروی هر چی ترکمن بوده بردی …
چون قلیچ خان سینه جلو داد و گردنشو راست کرد و ؛ جواب داد .من با زنم هر کجا بخوام میرم و هر کاری خواستم می کنم ..
آغشام گلین سوار اسب میشه؛؛ همه بدونین من اینو می خوام ….
آتا عصاشو دو بار کوبید زمین و چیزی گفت که من اصلا سر در نیاوردم … و رفت به طرف در ..
فورا اومدم بیرون وگفتم : آتا خواهش می کنم بمونین …
اینطوری از اینجا نرین گفت : کار دارم بابا؛؛ شما کمی قلیچ خان رو نصیحت کن که اینقدر مغرور نباشه ..
بهش بگو توام روزی پیر میشی و پسرت برات گردن راست می کنه …
و از در رفت بیرون من به قلیچ خان نگاه کردم انگار اتفاقی نیفتاده دنبالش رفت و به من گفت : آتا رو برسونم و برگردم …
گفتم : باشه عزیزم ..برو …

یکساعت طول کشید تا برگشت و منو فرخنده همینطور با اشاره و شکسته بسته همدیگر رو دلداری می دادیم اونم مثل من نگران بود و برای اولین بار فهمیدم دل پر خونی از دست آی جیک داره ..
قلیچ خان وقتی برگشت تازه عصبانی بود و خونسردی خودشو از دست داده بود بدون شام و بی اینکه یک کلام حرف بزنه رفت خوابید …
منم خسته بودم ..
فورا کنارش دراز کشیدم …ولی جرات هیچ حرکتی رو نداشتم می ترسیدم دق و دلشو سر من خالی کنه …..
اون دراز کشیده بود و به سقف نگاه می کرد …
منم دستم رو تا کردم و گذاشتم زیر سرم و بهش خیره شدم …
ولی متوجه من بود؛چون کمی بعد یک لبخند زد و برگشت طرف من ؛
دستشو باز کرد و منو گرفت تو آغوشش ..
همینطور که سرم رو سینه اش بود ..
گفتم : می خوام برم تهران ..انگار شوک بهش داده بودم ..پرسید چرا ؟
گفتم : من برای تو غریبه ام ..برم تا مشکلت رو حل کنی جلوی من بد میشه آبروت میره …
زن نباید راز دل مرد رو بدونه ….
محکم تر منو گرفت و گفت : نزن گلین ..این حرفا رو نزن …تو غریبه نیستی جون منی .. من ازت مراقبت می کنم که فکرت خراب نشه تو ی این شهر جز من کسی رو نداری ..
نمی خوام فکرت رو در گیر کنم ..اگر بهت بگم خیلی روحت آزار می ببینه ….بد بین میشی ؛؛ وسواس می گیری؛؛
گفتم : قبول داری که الان بیشتر دارم فکر و خیال می کنم ؟هر چیزی هست مال هر دوی ماست ..یا می تونم کمکت کنم یا همدلت میشم …
واقعا دیگه دلم می خواد بدونم آی جیک با تو چیکار کرده ؟ که اینقدر ازش دلتنگی …

گفت : یک روز بهت میگم ..شایدم مجبور نباشم ولی دردی تو سینه ی منه که درمون نداره …
نباید از این لب بیرون بیاد ..وگرنه خون به پا میشه …..
گفتم : بمیرم برای دلت ..کاش می دونستم …ولی قلیچ خان؛؛ عزیزم کی امروز به آتا خبر داده که ما رفتیم دشت ….
گفت : هر کس بوده منظور بدی نداشته تو به آلا بای شک کردی ؟ ولی من ندارم اون از دل و جون برای من کار می کنه و حقوق زیادی هم نمی گیره ..
فقط به عشق من میاد سر کار ..
اگر اون نبود من نمی تونستم به کارام برسم امینِ منه ….
گفتم : پس فقط یک چیزی بهم بگو خواهش می کنم ممکنه آی جیک به من صدمه ای بزنه ؟
گفت : نه جان دلم ..من به تو حساس شدم احتیاط می کنم ..مرگ بولوت منو ترسونده .. فردا با من میای ؟
گفتم : میام کار یاد می گیرم خودم کمکت می کنم …
میشم یار و یاورت ..تو دیگه منو داری ..
گفت : روز جمعه خونه ی خواهرم دعوت شدیم خودش بهت زنگ می زنه ..آنه دلش برات تنگ شده می خواد تو رو ببینه امشب ازم می خواست تو رو ببرم پیشش ..
ولی من نمی زارم تنها بری اونجا …
گفتم : من هنوز گیجم نمی دونم کی به کیه ..بیشتر خانم ها شکل هم بودن …
زبونم که نمی دونم درست بگو چند تا خواهر و برادر داری و کجان ؟..تو گنبد چند تا فامیل داری ؟اینا رو که باید بدونم
گفت : سه تا برادر دارم که تو دیدی یکی تهرانه یکی بندر ترکمن و یکی گرگان با دوتا خواهرم اونجا زندگی می کنن یک خواهرم گنبد ولی برادر زاده ها و خواهر زاده ی زیادی اینجا ازدواج کردن و هستن ولی خیلی ها هم تو روستا زندگی می کنن …
آی جیک هم دو تا پسر داره و پنج تا دختر … که پسر بزرگش آلای بای هست و دخترش آقچه گل بقیه همه کوچیک هستن و مدرسه میرن …..
خلاصه ما از دو مادر شش تا برادر هستیم و هشت تا خواهر …خوب شد ، فهمیدی ؟

پرسیدم : اون پسر آی جیک که می خواست از غیر ترکمن زن بگیره و آتا اجازه نداد همین آلا بای بوده ؟
گفت : آره ؛؛ولی آی جیک این حرف رو درست کرده که من زن نگیرم ..
اون می خواست با یک زن که پنج سال از خودش بزرگتر بود و تو باشگاه دیده بود ازدواج کنه ..اونم تو سن نوزده سالگی ..خوب معلومه که صلاحش نبود …
قلیچ خان بر خلاف همیشه که دلش نمی خواست حرف بزنه ..
اونشب تا ساعتها منو تو بغلش گرفته بود و از خودش می گفت ..
پیدا بود که آشوبی تو دلش به پا شده و تو قلبش شعله می کشه ومی خواست به این ترتیب خاموشش کنه برای همین در حالیکه منو همینطور محکم گرفته بود خوابش برد …
و من فکر می کردم چرا آی جیک نمی خواسته قلیچ خان ازدواج کنه …
فردا نتونستم از جام بلند بشم … بدنم از سواری روز قبل کاملا بسته بود و نمی تونستم باهاش برم …
سفارش های لازم رو به فرخنده کرد و رفت …
و من دوباره خوابم برد ..و با صدای فرخنده بیدار شدم که می گفت : گلین خانیم تلفن ….
فورا گوشی رو بر داشتم …مامان با نگرانی گفت : خوب مادرمن یک نفر رو بیار که زبون ما رو بلد باشه مُردم از نگرانی تو دیروز کجا بودی ؟ فکر کردم اومدی تهران ؟
بهت نگفت من چند بار زنگ زدم ؟
گفتم : نه مامان جون چی شده ؟دیشب پدر قلیچ خان اومده بود شلوغ شد یادش رفت ..
گفت هیچی رفتیم خواستگاری ..چه دختر خوبی بود,, ما که پسندیدم ..حالا کی قرار بزارم تو اینجا باشی ؟ شب همین جمعه خوبه ؟

www.60tip.ir
www.60tip.ir

Rating: 3.3/5. From 3 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار,شصت تیپ مرجع رمان های عاشقانه,درام,ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *