رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل19

Rate this post

دانلود رمان همسر دوم من فصل19

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

_‌نمیخواد جمع کنی بلند شو برو.

سرم و بلند نکردم بهش نگاه کنم به اندازه ی کافی تحقیر شده بودم با شنیدن صدای بنفشه سرم جام ایستادم

_‌کجا وایستا گندی که زدی رو جمع کن بعد خودت و گم و گور کن.

خواستم دوباره به سمت شیشه خورده هایی که روی زمین بود برم که صدای آرشام مانع شد:
_‌بنفشه مثل اینکه حرف من و نفهمیدی؟!‌

سرم و بلند کردم نگاهی به چهره ی ترسیده ی بنفشه کردم چرا ترسیده بود بنفشه با صدای آرومی رو بهم گفت:

_‌برو!

با بهت و تعجب از اونجا دور شدم چیشد بنفشه یهو ترسید با سوزش دستم نگاهی به دستم انداختم که داشت خون میومد داخل آشپزخونه شدم که فاطمه رو دیدم

با دیدنم با نگرانی به سمتم اومد و گفت:
_‌باز اون عفریته چیکار کرد ؟!

لبخند تلخی رو بهش زدم و لب زدم:
_‌میگذره.

_‌فاطمه آقا آرشام گفت بیا شیشه خورده ها رو جمع کن.

با شنیدن صدای خدمتکار جدید فاطمه گفت:
_‌باشه الان میام.

سپس نگاهش و بهم دوخت و گفت:
_‌برو استراحت کن نمیخواد دیگه بیای تو مهمونی.

با درد سرم و تکون دادم که به سمت بیرون رفت منم از آشپزخونه خارج شدم و بدون اینکه نگاهی به کسی بندازم به سمت

طبقه بالا حرکت دارم داخل اتاق شدم و در اتاق و قفل کردم به عقب برگشتم که دستی رو دهنم قرار گرفت

و صدای مردونه که معلوم بود مسته تو گوشم پیچید:
_‌امشب قراره خوش بگذرونیم خوشگله!

دستش و گاز گرفتم تا از روی دهنم برداره که برم گردوند و کشیده ی محکمی زد تو گوشم و گفت:

_‌وحشی آدمت میکنم.

جیغ میزدم و با گریه داد میزد‌م:
_‌ولم کن تو رو خدا ولم کن!یکی کمکم کنه.

پرتم کرد روی تخت کشیده ی محکمی زد توی گوشم که سرم به بدنه ی تخت خورد و منگ شدم لباسش و در آورد و روم خمیه زد

لباسم و توی تنم پاره کرد که برای آخرین بار جیغ زدم:
_‌خدااااا….

دستش و روی دهنم گذاشت اشکام بی وقفه روی صورتم جاری بودن این چه سرنوشتی بود من داشتم دیگه ناامید شده بودم

پسره خودش و از پایین بهم میمالید و با صدای خماری میگفت:
_‌جوون…

با صدای داد و بیداد و باز شدن در اتاق یه امیدی پیدا کردم که سنگینی اون پسر از روم برداشته شد نگاهم و به آرشامـ

دوختم که پسره رو روی زمین انداخته بود و داشت کتکش میزد نگاهم و به آرسام دوختم که به سمتم اومد

پتو رو دورم پیچید و بغلم کرد تو بغلش زار زدم اگه اونا زودتر نمیمومدن و اون پسر بهم تجاوز میکرد خودم و میکشتم.

تو بغل آرسام داشتم از ترس میلرزیدم همش صحنه های چندش آوری که پسره خودش و بهم میمالید و میخواست بهم تجاوز کنه جلوی چشمام بود

نگاهم و به آرشام دوختم که با عصبانیت و مشت و لگد داشت پسره رو میزد و داد میزد؛

_‌میکشمت عوضی میخواستی به زن من دست دراز کنی آره میکشمت.

پدر آرشام دستش و گرفت و گفت:
_‌آرشام میکشیش ولش کن زنگ زدم پلیس بیاد.

_‌ولم کن بزار من این بی ناموس و بکشم.

با شنیدن صدای زنگ خونه عمو دست پسر رو گرفتن و از اتاق بردنش بیرون آرشام با عصبانیت نگاهش و تو اتاق چرخوند که نگاهش به من

افتاد که تو بغل آرسام داشتم زار میزدم و میلرزیدم به سمتم اومد میترسیدم درموردم فکر بدی کرده باشه

همینکه بهم نزدیک شد دست آرسام و گرفتم و خودم و تو بغلش جمع کردم و گریه کردم آرشام انگاری بااین کارم عصبانی شد چون..

با عصبانیت دستم و گرفت که جیغ کوتاهی کشیدم و با ترس بهش خیره شدم که صدای عصبی آرسام بلند شد:

_‌نمیبینی داره ازت میترسه ولش کن.

آرشام با عصبانیت گفت:
_‌زن منه خودم میدونم چجوری رفتار کنم همین الان برید بیرون.

آرسام تا خواست حرفی بزنه صدای عمو بلند شد:
_‌راست میگه اینا زن و شوهرن فرشته هم حالش خوب نیست اتاق و خلوت کنید.

آرسام بوسه ای روی موهام زد و با صدای آرومی گفت:

_‌نگران هیچی نباش من پشتتم.

با بیرون رفتن بقیه با ترس نگاهم و به آرشامی دوختم که با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شده بود

با دیدن صورت ترسیدم به سمتم اومد که ترس چشمام و بستم محکم بغلم کرد و‌ با صدای خشداری گفت:
_‌چرا از شوهرت میترسی!‌آروم باش کاریت ندارم تموم شد.

انقدر نوازشم کرد تا تو بغلش آروم شدم ولی هنوز کمی داشتم میلرزیدم آروم روی تخت خوابید و من و تو بغلش گرفت با بغض خودم

و تو بغلش جمع کردم همش حس میکردم اون پسره میخواد بیاد صدای آروم آرشام کنار گوشم بلند شد:

_‌هیش آروم نترس کسی قرار نیست اذیتت کنه نترس من پیشتم.

با بغض لب زدم:
_‌اون پسره میخواست بهم تجاوز کنه اگه نمیرسیدین اون …

بغضم با صدای بدی ترکید و شروع کردم به لرزیدن که صدای عصبی آرشام بلند شد:

_‌خودم اون بی ناموس و میکشم نترس نلرز لعنتی آروم باش.

نمیدونم چقدر گریه کردم و آرشام انقدر نوازشم کرد که تو بغلش خواب رفتم.

با شنیدن صدایی کنار گوشم با ترس چشمام و باز کردم و وحشت زده به آرشام که با نگرانی سعی داشت بیدارم کنه

نگاه کردم با دیدن چشمهای بازم با صدای بم و گرفته ای گفت:
_‌داشتی خواب میدیدی.

با یاد آوری اتفاقات دیشب بغضم ترکید که آرشام بغلم کرد و گفت:
_‌آروم باش تموم شد دیگه تا وقتی من هستم کسی نمیتونه بهت آسیب برسونه.

مظلومانه لب زدم:
_‌من میترسم اگه دوباره بیاد چی؟!‌

نگاهی بهم انداخت و با خشونت خاصی محکم بغلم کرد و گفت:

_‌من نمیذارم آروم باش لعنتی نلرز اینجوری مظلوم نشو.

با تقه ای که به در اتاق خورد آرشام من و از خودش جدا کرد که وحشت زده بهش خیره شدم و دستش و گرفتم و با ترس بهش خیره شدم

که با صدایی که سعی داشت آرومم کنه گفت:
_‌نترس چیزی نیست.

و با صدای بلندی گفت:
_‌بیا تو.

در اتاق باز شد و قامت آرسام تو اتاق نمایان شد نگاهی به من انداخت و گفت:
_‌خوبی ؟!

با بغض سرم و تکون دادم که..

آرشام با صدای آرومی گفت:
_‌استراحت کن میگم صبحانت و بیارن همینجا.

از روی تخت بلند شد که وحشت زده دستش و گرفتم و باترس و التماس بهش خیره شدم که گفت:

_‌نترس کسی قرار نیست اذیتت کنه باشه.

ناچار دستم و برداشتم و بغض کرده روی تخت نشستم که آرسام اومد کنارم نشست و با صدای آرومی گفت:

_‌نترس من کنارتم از این به بعد نمیزارم کسی اذیتت کنه.

با شنیدن حرفهای آرسام اشک تو چشمام جمع شد برای اولین بار بود آرسام مثل یه برادر واقعی داشت دلداریم میداد و باهام حرف میزد.

سرم و بلند کردم و چشمهای اشکیم و بهش دوختم که دستم و کشید و بغلم کرد و با صدای خشداری گفت:

_‌از این به بعد داداشت باهاته دیگه تنهات نمیذاره.

با شنیدن کلمه ی داداش شدت گریم بیشتر شد خوشحال بودم از اینکه از این به بعد من هم یک حامی داشتم.

با باز شدن در اتاق از آغوش دلنشین آرسام بیرون اومدم و نگاهم و به فاطمه دوختم که با چشمهای گرد شده به من و آرسام نگاه میکرد

آرسام با صدای جدی گفت:
_‌چرا بدون اینکه در بزنی اومدی داخل؟!‌

فاطمه دستپاچه نگاهش کرد و با صدای لرزونی گفت:

_‌م..من آقا آرشام گفت چیز کن…چیز..

_‌چی ؟!‌

با دیدن رفتار فاطمه خنده ام گرفت لبخندی رو لبم شکل گرفت که نگاه فاطمه بهم افتاد با دیدن لبخند روی لبام

نگاه پر از حرصی بهم انداخت و وجود آرسام و فراموش کرد و با حرص گفت:
_‌تو چرا داری میخندی لاغر مردنی.

_‌چی ؟!‌

با شنیدن صدای آرسام و چشمهای گرد شده اش نتونستم جلوی خودم و بگیرم و شروع کردم به قهقه زدن.

فاطمه با حرص گفت:
_‌تو خفه!‌

تازه فهمید چی گفته با چشمهای گرد شده به آرسام نگاه کرد و بعداز خجالت رنگ به رنگ شد و گفت:

_‌ببخشید.

و سرش و پایین انداخت نگاهی به آرسام انداختم که با لبخند محوی و چشمهایی که برق میزد به فاطمه که سرش و

پایین انداخته بود خیره شده بود مشکوک بهش خیره شدم چرا آرسام اینجوری به فاطمه نگاه میکرد

سرفه ای کردم که آرسام به سمتم برگشت و با نگرانی گفت:
_‌خوبی ؟!‌

لبخند پهنی زدم و در حالی که به فاطمه اشاره میکردم لب زدم:
_‌شما بهتری انگار !‌

با چشمهای گرد شده بهم نگاه کرد شیطون ابرویی بالا انداختم که از روی تخت بلند شد و گفت:
_‌شیطونی نکن کوچولو.

و با گفتن مراقب خودت باش از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتن آرسام نگاهی به فاطمه که سرش پایین بود انداختم و..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن