خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 8

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 8

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

گفتم : نمی دونم والله ..من که هر وقت از تهران اومدن حرف می زنم قلیچ خان حرف رو عوض می کنه …
گفت یعنی چی ؟ تو مگه بی کس و کار بودی ؟ یک دونه برادر داری باید باشی وگرنه حامد خیلی ناراحت میشه … دیشب همش می گفت جای نیلوفر خالی …
ندا هم به شوخی می گفت آغشام گلین قلیچ خان رو ول نمی کنه …
راستی قلیچ خان تو رو چی صدا می کنه ؟…
گفتم : مامان میشه خودت به قلیچ خان بگی بزاره من بیام ؟ گفت باشه وقتی خونه بود یک تک زنگ بزن .. من خودم باهاش حرف می زنم ..جرات داره بگه نه ….
ولی وقتی گوشی رو قطع کردم با خودم گفتم چرا خودم نگم ؟ من باید تو مراسم برادرم باشم ..
همین امشب این کارو می کنم …
و همین کارو کردم ..و بعد از شام وقتی داشت اخبار گوش می داد نشستم کنارش و دستشو گرفتم و گفتم خبر خوش دارم برات ..حامد می خواد زن بگیره ..
دختر رو دیدن و خوششون اومده ..حالا من باید برم تا بله برون و نامزدی رو برگزار کنن .. انشاالله که توام میای …..
اخمش چنان رفت تو هم که فکر کردم الان یک حرف بد بهم می زنه ..
پرسید : کی باید بریم ؟
گفتم : اونا برنامه شون رو با ما تنظیم می کنن شما بگو کی بریم …
گفت :دو شب دیگه که خونه ی خواهرم هستیم …
تا دوشنبه من گرفتارم ..برای آخر اون هفته قول بده ….

من همینشم فکر نمی کردم ، با اینکه تا اون موقع خیلی مونده بود بازم خوشحال شدم و بوسیدمش و رفتم به مامان زنگ زدم و گفتم : برای شب جمعه ی دیگه قرار بزارین …
گفت : وای از دست تو نیلوفر وقتی ندا بهت یک حرفی می زنه بدت میاد .. تو عرضه نداشتی بگی شب همین جمعه قرار گذاشته بودن ؟ پاشو بیا دختر ..اینقدر خودتو نده دست شوهرت ..
اگر می تونه بیاد وگرنه تو بیا ما دیگه نمی تونیم قرار مون رو بهم بزنیم ….
گفتم: ولی شما چیز دیگه ای به من گفتین …مگه قرار نبود با برنامه های من هماهنگ کنین ؟ حالا باشه ببینم چی میشه ..فکر نکنم بتونم بیام … ولی چشم یک کاریش می کنم…..
وقتی گوشی رو قطع کردم نمی خواستم قلیچ خان بفهمه مامان داره به من چی میگه ….
ولی اون از حالت صورت من فهمید و پرسید : چی شد بهم بگو ..گفتم شب جمعه قرار گذاشتن و نمی تونن بهم بزنن … می خوام برم قلیچ خان اجازه بده یک دونه برادر دارم ..
گفت : البته ..حق باتوست فردا برات بلیط می گیرم و به خواهرم هم میگم چی شده هنوز که به تو زنگ نزده …
و از جاش بلند شد و با اینکه قبلا نمازش رو خونده بود وضو گرفت و به نماز ایستاد اون هر وقت از خدا صبر می خواست نماز می خوند …
بعد در حالیکه اخمش تو هم بود رفت به اتاقش و شروع کرد به ساز زدن ….
ولی خودش نخوند …من به فرخنده کمک می کردم که اومد بیرون و رفت تو رختخواب و دراز کشید ..
پشت سرش رفتم و گفتم ببین اگر می خوای اخم و تخم کنی از الان بدونم نمیرم ؛؛ طاقت اخم تو رو ندارم …

گفت : بیا اینجا جانم …اخم می کنم نه برای تو برای دل خودم ..از الان دلم برات تنگ شده …
ولی این روز رو پیش بینی می کردم دختر تهرانی …
گفتم : می دونستی تو بهترین مرد روی زمینی ؟
گفت بله می دونستم و به زور خندید ….
صبح قلیچ خان نرفت سر کارش و اول رفت برای بعد از ظهر برای من بلیط گرفت ..
از خوشحالی روی پام بند نبودم …بلیط رو دادبه منو رفت … من به مامان زنگ زدم و قرار شد بیان دنبالم …
بعد ساکم رو بستم و آماده شدم .
نزدیک ساعت دو بود که اومد تا منو ببره فرود گاه ..
یک بسته بزرگ عقب ماشین بود که سوغاتی خریده بود . ولی یک کلمه حرف نمی زد …
احساس می کردم گناه بزرگی دارم انجام میدم ..هر چی می گفتم با یک کلمه و یا با سر جواب میداد …
انگار بغض کرده بود ..از صورتش غمی می ریخت که نمی تونستم تحمل کنم ..
شادی رفتن رو از دست داده بودم و یک حس بدی داشتم و فکر می کردم بار آخره اونو می بینم …
خودش برام کارت پرواز گرفت ولی تو صورتم نگاه نمی کرد ..
تا لحظه ی آخر گفتم : قلیچ خان اگر دلت نمی خواد برم بگو؛؛ واقعا نمی رم … سکوت کرد …
گفتم؛ پس خدا حافظ …
سرشو دوبار تکون داد گفتم : دلمو خون نکن؛؛ بزار با دل درست برم …
گفت : خدا نکنه دل تو خون بشه برو دیگه ….با همون حال رفتم برای سوار شدن … یکبار برگشتم دیدم با یک حسرت منو نگاه می کنه ؛؛که دلم فرو ریخت … تا نزدیک درِ خروجی رسیدم ..

حال خودم بدتر اون بود..فکر می کردم ؛؛نکنه برم و دیگه نبینمش ؛؛نکنه تا برگشتن من غصه بخوره …
نمی خواستم ازش جدا بشم …مثل دیوونه ها با سرعت برگشتم …دیدم هنوز ایستاده ….
دیگه نمی تونم بگم چیکار کرد انگار خدا دنیا رو به هر دومون داده بود ..اصلا یادمون رفت که ساک منو و کارتون سوغاتی ها تو بارهواپیما بوده ..
وقتی سوار ماشین شدیم که برگردیم …تازه یادمون اومد و قلیچ خان همینطور که از شادی رو پاش بند نبود رفت و گزارش داد تا سوغاتی ها رو بدن به بابام و ساک رو بر گردوندن …
و منو قلیچ خان مثل اینکه تازه بهم رسیده باشیم برگشتیم خونه …
و من تو بله برون حامد شرکت نداشتم و لی شب جمعه همه رفتیم خونه ی خواهر قلیچ خان ….
یک خونه ی بزرگ و اعیونی بود قدیمی ولی زیبا …
ترکمن ها برای پاگشایی هم مراسمی داشتن جالب ولی به محض اینکه پا تو اتاق گذاشتم در میون هلهله و دست زدن بقیه ..آی جیک رو دیدم که وانمود کرد منو ندیده و رو ازم برگردوند ..
ادامه دارد

ولی آنه وسط اتاق ایستاده بود و مشتاقانه دستشو برای به آغوش کشیدن من باز کرده بود …
فورا رفتم جلو و دستش رو بوسیدم و بغلش کردم و اون چند بار پیشونی منو بوسید …
حالا باید دور اتاق راه میرفتم و با همه رو بوسی می کردم ..
ترکمن ها رسم داشتن در پاگشایی همه ی اقوام نزدیک رو دعوت می کردن و خوب من فهمیدم برای اختلافی که با آی جیک داشتن این کارو عقب انداخته بودن …
خواهر قلیچ خان که تازه فهمیده بودم اسمش آلماز هست یعنی الماس زن مهربونی بود و چقدر به قلیچ خان شباهت داشت ..
اون روزای نامزدی و عروسی اونقدر دور برم شلوغ بود و زن ها همه شبیه هم بودن که نمی فهمیدم کی به کیه ..و حالا کم کم داشتم اونا رو میشناختم …
خونه ی آلماز یک حیاط بزرگ داشت که دور تا دورش ساختمون بود ..
با طاقه های گنبدی شکل …جایی که ما وارد اون شدیم دوتا اتاق تو در تو بود که هر کدوم اقلا پنجاه متر بود؛؛ پنجره ها همه با شیشه های مستطیلِ رنگی کوچک پوشیده شده بود …
اتاق ها پر بود از قالیچه های گرونقیمت و اشیاء ترئینی زیبا …و دور تا دور پشتی گذاشته بودن …..
اتاق سمت چپ مردونه بود سمت راست زنونه ؛؛ طوری که همه همدیگر رو می دیدن ولی جدا نشسته بودن …
وقتی دور اتاق گشتم با همه رو بوسی کردم .. کنار آنه جایی رو برای من درست کرده بودن … اونجا نشستم و یک پارچه ی دست دوزدی شده ی سفید انداختن جلوم ..و هر کدوم هدیه ای خودشون رو آوردن و روی اون گذاشتن …

www.60tip.ir
www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار,شصت تیپ مرجع رمان های عاشقانه,درام,ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *