رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من نوشته حدیث شمس فصل20

دانلود رمان همسر دوم من نوشته حدیث شمس فصل20

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

با صدای آرومی گفتم:
_‌عشقت رفت !

‌سرش و بلند کرد اول با چشمهای گرد شده بهم خیره شد و بعد با حرص به سمتم اومد و گفت:

_‌چی داری میگی ؟!‌

با شیطنت لب زدم:
_‌نگاه یار به تو رو دیدم .‌

با شنیدن حرفم چشماش برقی زد ولی سریع بخودش اومد و گفت:
_‌چه عشقی چی داری میگی.

_‌باشه تو که راست میگی.

فاطمه نگاهی بهم انداخت و گفت:
_‌خوبی؟!‌دیشب چیشد؟!‌

با یاد آوری اتفاقات دیشب لرزی تو بدنم نشست و با ترس تموم اتفاقات رو برای فاطمه تعریف کردم.

_‌گریه نکن تموم شد.

با شنیدن صدای فاطمه دستی به صورت اشکیم کشیدم و مظلومانه گفتم :

_‌اگه بهم تجاوز میکرد خودم و میکشتم.

فاطمه به سمتم اومد و دستام و تو دستش گرفت و با صدای آرومی گفت:
_همه چی تموم شد آروم باش.

با صدایی که سعی میکرد شاد باشه گفت:
_‌وای فرشته نرگس و ندیدی چقدر خوشگل و شیرین زبونه.

با تعجب بهش نگاه کردم و با صدای گرفته ای گفتم:
_‌نرگس کیه ؟!‌

_‌دختر آرشام.‌

با صدای آرومی گفتم:
_‌دختر خواهرم.

پوزخند تلخی زدم که صدای شاد فاطمه بلند شد:
_‌وای فرشته نمیدونی چیشد که!‌

_‌چیشد مگه ؟!‌

‌با هیجان بهم خیره شد و ‌گفت:
_‌بنفشه به سمت نرگس رفت تا بغلش کنه آرشام جلوی همه مهمونا خیطش کرد و گفت به دختر من نزدیک نمیشی.

با تعجب لب زدم؛
_‌واقعا؟!

_‌آره بعد بنفشه دید ضایع شده الکی بحث و پیچوند و گفت آرشام بعد چندسال دخترش و دیده حسودیش میشه دخترم و پیشم نگه دارم

بعدم که صدای جیغ و داد تو اومد و همه اومدن اینجا.

با صدای آرومی ‌گفتم:
_‌بریم پیش نرگس ؟!‌

_‌آره ولی اول باید صبحانت و بخوری وگرنه اون شوهر وحشیت من و میخوره.

با خنده لب زدم:
_‌وحشی خودتی لقب خودت و به شوهر مظلوم من نچسپون.

_‌مظلوم اون گودزیلای وحشی مظلومه.

چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت:
_‌بلند شو دست و صورتت و بشور حرف اون وحشی رو نزن.

با خنده از روی تخت بلند شدم و گفتم:
_‌من برم دست و صورتم و بشورم بریم نرگس و ببینیم خیلی مشتاقم دختر خواهری که ندیدم و ببینم.

بعد شستن دست و صورتم و پوشیدن لباس مناسب از اتاق خارج شدیم و همراه فاطمه به سمت اتاق نرگس حرکت کردیم خیلی هیجانزده بودم

که دختر آرشام رو ببینم به کنار اتاق که رسیدیم تا فاطمه خواست در بزنه با صدای لرزونی گفتم:
_‌شاید خوابه؟”‌

_‌نه خواب نیست خیلی وقته بیدار شده.

نگاهم و به فاطمه دوختم و لرزون ادامه دادم:
_‌آرشام عصبانی نشه؟!‌

متعجب لب زد:
_‌چرا باید عصبانی ‌بشه؟!

_‌نمیدونم.

فاطمه با صدایی که سعی داشت آرومم کنه لب زد:
_‌آروم باش چیزی نشده که.

تقه ای به در اتاق زد که صدای شیرین و دخترونه ای بلند شد:
_‌بفرمایید.

فاطمه در اتاق و باز کرد همراه با فاطمه داخل اتاق رفتیم نگاهم و به دختر بچه ی خوشگلی دوختم که موهای بلندش رو باز گذاشته بود

و روی تخت نشسته بود و مشغول نقاشی کشیدن بود عجیب مهر دختربچه به دلم نشست.

سرش و چرخوند به سمتمون و با صدای شیرینی گفت:
_‌سلام خاله.

با دیدن من کنار فاطمه گفت:
_‌سلام شما کی هستین؟!‌

‌لبخندی زدم و گفتم:
_‌سلام من فرشته ام!

لبخندی زد و ‌گفت:
_‌من دیشب شما رو اینجا ندیدم از خدمه ها هستید؟!‌

هل زده به فاطمه نگاه کردم که چشماش و آروم باز و بسته کرد و گفت:
_‌همسر جدید آقا آرشام هستن.

اولش متعجب بهم نگاه کرد کم کم نگاهش پر از ترس و نفرت شد با صدای بلندی جیغ زد:
_‌از اتاق من برو بیرون بابا بابا.

بهت زده بهش خیره شدم که در اتاق با صدای بدی باز شد و آرشام و مادرش داخل شدند آرشام سریع به سمت نرگس رفت و بغلش کرد و گفت:
_‌خوبی؟!‌چیشده دخترم؟!

‌نرگس با دست بهم اشاره کرد و گفت:
_‌بگو بره بیرون!‌

آرشام انگار تازه نگاهش به من و فاطمه افتاده بود با صدای عصبی گفت:
_‌کی گفته شماها بیاید اینجا گمشید.

با نگرانی و بغض نگاهی به نرگس انداختم که صدای عصبی مادر آرشام بلندشد:
_‌گمشو چی رو داری نگاه میکنی؟!‌

قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم فاطمه بازوم رو گرفت و دنبال خودش کشید از اتاق خارج شدیم

فاطمه در اتاق مشترک من و آرشام و باز کرد و انداختم داخل نگاه اشکیم رو بهش دوختم و گفتم:
_‌من نمیخواستم نرگس حالش بد بشه من..

فاطمه دستام و گرفت و با مهربونی گفت :
_‌میدونم عزیزم نمیخواد خودت و ناراحت کنی.

به سمت تخت بردتم و با صدایی که سعی داشت آرومم کنه گفت:
_‌استراحت کن حالت خوب نیست !‌

با بغض لب زدم:
_‌نرگس خوبه ؟!‌حالش بد شد همش تقصیر منه.

_‌تقصیر تو نیست عزیزم خودت و ناراحت نکن آروم باش.

با باز شدن در اتاق وحشت زده نگاهم و ..

به مادر آرشام دوختم که با عصبانیت داخل اتاق شد با دیدنم با عصبانیت گفت:
_‌حال نوه ام و بد کردی خودت اومدی اینجا راحت بگیری بخوابی؟!‌اگه نوه ام چیزیش بشه زنده ات نمیزارم دختره ی عفریته.

وحشت زده لب زدم:
_‌نرگس خوبه؟!‌

_‌میخواستی چطور باشه مگه نرفتی دختره ی بیچاره رو به کشتن بدی مگه نرفتی اذیتش کنی؟‌!‌

بدنم شروع کرد به لرزیدن فکر اینکه نرگس بخاطر من بخواد چیزیش بشه حالم و بد میکرد

صدای نگران فاطمه بلند ‌شد:
_‌فرشته خوبی چرا داری میلرزی آروم باش.

_‌همش فیلمشه دختره ی سلیطه.

نمیدونم چیشد لرزش بدنم بیشتر شد و چشمام سیاهی رفت و تاریکی مطلق.

با شنیدن صدا هایی کنار گوشم با درد آروم پلکام و روی هم فشار دادم و چشمام و باز کردم که صدای نگران آرسام و شنیدم:

_‌چرا خواهرم بهوش نمیاد؟‌!‌

با درد چشمام باز کردم که نگاه فاطمه به چشمهای بازم افتاد و با خوشحالی گفت:
‌_‌بهوش اومد!‌

نگاهم و به آرسام و آرشام دوختم که به سمتم اومدن با دیدن آرشام یاد نرگس افتادم و با یاد آوری حال بدش و

حرفهایی که مادر آرشام زد سریع نیم خیز شدم و با نگرانی رو به آرشام لب زدم:
_‌نرگس خوبه؟!‌

آرشام با صدای سردی که تنم و میلرزوند لب زد:
_‌آره.

با بغض لب زدم:
_‌من نمیدونستم با دیدن من حالش بد میشه من فقط میخواستم ببینمش من..

صدای سرد و جدی آرشام بلند شد:
_‌تقصیر تو نیست نرگس فقط یه ترس داره از زن هایی که کنار من هستن. دیگه به نرگس نزدیک نشو.

با بغض سرم و تکون دادم که صدای نگران آرسام اومد:
_‌خوبی ؟!

نگاهم و به آرسام دوختم که با نگرانی بهم خیره شده بود ..

سرم و تکون دادم و با بغض بهش خیره شدم که به سمتم اومد محکم بغلم کرد و روی موهام بوسه زد و با صدای آرومی گفت:

_‌ناراحت نباش تقصیر تو نبوده.

به سمت آرشام چرخید و با صدای عصبی گفت:
_‌به زن عمو بگو دیگه به خواهر من نزدیک نشه.

آرشام پوزخندی زد و گفت:
_‌خواهرت از کی شد خواهرت؟!‌

آرسام با عصبانیت نگاهش کرد و خواست چیزی بگه که دستش و فشار دادم نگاهش و بهم دوخت

که باالتماس بهش خیره شدم چیزی نگه از روی تخت بلند شد و روبروی آرشام ایستاد

با صدای سردی رو به آرشام گفت:
_‌فکر نکن فرشته بی کس و کاره و هر بلایی خواستی میتونی سرش بیاری از این به بعد من پشت خواهرمم.

و نگاه کوتاهی به آرشام انداخت و از اتاق خارج شد آرشام نگاهش و به فاطمه دوخت و گفت:
_‌میتونی بری.

با بیرون رفتن فاطمه.

آرشا نگاه سردی بهم انداخت که از سردی نگاهش حس یخ زدن بهم دست میداد به سمتم اومد که ناخواسته به عقب رفتم

و با ترس بهش خیره شدم که انگار بااین حرکتم عصبانی شد و اومد به سمتم با صدای عصبی گفت:
_‌چرا از شوهرت میترسی هان ؟!‌

وحشت زده بهش خیره شدم که با چشمهای قرمز شده و عصبانیش بهم خیره شده بود

با دیدن نگاه پر از ترس و وحشت زدم انگار عصبانیتش بیشتر شد که روی تخت خوابوندم و قبل از اینکه بفهمم

لباش و محکم روی لبام گذاشت و خشن شروع کرد به بوسیدن و مکیدن لبم

گاز محکمی از لبام گرفت که آخی گفتم و انگار بااین کارش میخواست عصبانیتش رو خاموش کنه

با چشمهای اشکی به چشمهاش خیره شدم که لباش و از روی لبام برداشت و با عصبانیت غرید:
_‌من شوهرتم باید از من تمکین کنی پس خفه خون بگیر بیشتر از این عصبانیم نکن.

لباساش و در آورد بهم نزدیک شد باز هم شده بود آرشام خشن چند مدت قبل بازم بی رحم شده بود بدون هیچ ملایمتی بهم نزدیک شد

انگار بااین رابطه خشن میخواست خودش و آروم کنه و بازم مثل دفعه های قبل من قربانی شده بودم

ضربه آخر و زد و با نفس نفس کنارم افتاد بدن برهنم رو تو آغوشش کشید و سرش و تو موهام فرو کرد

و نفس عمیقی کشید و با صدای خشداری گفت:
_‌نباید از من بترسی من شوهرتم!‌

چجوری نباید میترسیدم با کتک هایی که خورده بودم با رابطه های دردناکی که مثل تجاوز بود باهام برقرار میکرد

با بغض تو بغلش جمع شدم صدای نفس های عمیقش که نشونه از خوابیدنش بود تو گوشم پیچیده شد

نگاهم و به صورتش دوختم که تو خواب چقدر آروم بود برعکس وقتی که بیدار بود.

آه تلخی کشیدم و سعی کردم بدون فکر کردن آروم بخوابم.

با دلدرد از خواب بیدار شدم به سختی چشمام و باز کردم تا خواستم نیم خیز بشم زیر دلم تیری کشید که

باعث شد آخی بگم و اشکام روی گونه هام جاری بشن با دیدن بدن برهنه ام و اتفاقات دیشب اه تلخی کشیدم

با باز شدن در اتاق پتو رو دور خودم پیچیدم و نگاه اشکیم به آرشام افتاد که با اخم بهم خیره شده بود

با دیدن چشمهای اشکیم اخمش عمیق تر شد و با عصبانیت گفت:
_‌چرا گریه میکنی؟!‌

تو سکوت بااشک بهش خیره شدم که با صدای تقریبا بلند و عصبانی گفت:
_‌باتوام؟!‌

با صدای خشداری ناشی از گریه لب زدم:
_‌درد دارم.

نگاهش آروم شد با نگرانی به سمتم اومد و گفت:
_‌کجات درد میکنه؟!‌

با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و با مظلومیت لب زدم:
_‌دلم درد میکنه.

60tip.ir
رمان همسر دوم من از سایت شصت تیپ
Rating: 4.2/5. From 6 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن