خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 9

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 9

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

چیزایی مثل پارچه روسری ..بلوز ..پیرهن ترکمنی … شال هایی که دست دوزی شده بود و مخصوص بستن کمر بود ..و حتی ظرفهایی مثل لیوان و گلدون ..
این مراسم مثل پاتختی ما تهرانی ها بود …
وقتی قلیچ خان اومد و کنار من نشست کادو ها رو دخترا بردن تا بزارن تو ماشین ما …و سفره انداختن و حالا باید من و قلیچ خان توی یک سینی بزرگ با هم ؛ جلوی همه غذا می خوردیم …..
و این یعنی از این به بعد همه جا عروس و داماد می تونن با هم دیده بشن …و معمولا این مراسم رو یکی دو روز بعد از عروسی می گرفتن ….
قلیچ خان همون طور با صلابت خودش کنار من نشسته بود ..و در حالیکه اخمش تو هم بود ..
یواش دستشو از پشت گذاشت تو کمر من و زیر لب و آهسته گفت : تو این همه زن می درخشی .. و من احساس غرور می کنم که زن منی …
گفتم : نکن یک مرتبه ازجام می پرم و همه متوجه میشن آبروت میره ؛؛
قلیچ خان ،،گفت : جایی که پای تو در میون باشه هیچی برام مهم نیست ….و باز دستشو توکمرم فشار داد …
داشتم سرخ می شدم ..گفتم : به خدا بلند میشم میرم ها ..
در حالیکه با همون اخم سینه اش رو جلو داده بود گفت : کجا گلین ؟ منم میام ….
خنده ام گرفت ..شاید هیچکدوم از اونا نمی دونستن پشت اون چهره ی خشن؛؛ یک مرد مهرون و با احساس وجود داره …

اما من تمام حواسم به آی جیک و آقچه گل بود که اونا هم ازم دوری می کردن ..
گوزل دختر آلماز و چند تا زن جوون دیگه که دخترای برادر قلیچ خان بودن بعد از ناهار دور من جمع شده بودن با هم حرف می زدیم ..
در حالیکه آنه مدام ازم می خواست ازش جدا نشم …
نمی دونم چطور ی بود که اون زن منو اونقدر دوست داشت من فقط می تونم بگم همه ی اینا کار خدا بود و دستی منو تا اینجا کشونده بود .
حالا اونا نمی دونستن که من بعضی حرفای اونا رو می فهمم …
خیلی هاشون به ترکی ازم تعریف می کردن ..و نگاه اغلبشون مهربون بود
دقت کردم آی جیک زن جوونی بود که فکر می کنم بیشتر از سی و پنج شش سال نداشت؛؛ با اینکه ظرف مدت کوتاهی هفت تا بچه آورده بود ؛
قد بلند و باریک بود و زیبایی خاص خودشو داشت با طراوت و سفید بود با چشمانی پف کرده و ابرو های باریک که مدام یک لنگه ی اونو به علامت افاده بالا نگه داشته بود …
اون روز بلوز دامن صورتی به تن کرده بود و یک روسری ساتن صورتی سرش ؛؛…حتی جوراب های صورتی پاش بود …و آرایش غلیظی هم داشت ..
با موهایی که معلوم بود آرایشگر براش درست کرده و برای این مهمونی حسابی به خودش رسیده ….
با خودم فکر می کردم من از این مهمونی باید یک چیزایی سر در بیارم ..برای همین با دخترا ی برادر قلیچ خان گرم گرفته بودم ..

که گوزل از راه رسید و کنار ما نشست ..
بهش گفتم : تو قرار بود بیای من بهت ریاضی یاد بدم چی شد پس ؟
گفت : پلنگ صورتی رو داری ؟ برو تو نخش …
گفتم : کی رو میگی ….
همه دخترا خندیدن و من تازه متوجه شدم … خندم گرفت ..
یکی از دخترا به ترکی که من متوجه نشم گفت : بدم میاد ازش …
یکی دیگه به فارسی گفت : از دماغ فیل افتاده خوبه که هنوز پدر و مادرش رو می ببینه وگرنه از ما ادعای پاداشی می کرد …
اون یکی گفت : دیدی مامانم محل سگ بهش نذاشت ؟ ..
و من فهمیدم که اون زن اصلا طرفداری نداره …
گفتم : بچه ها آی جیک خانم چقدر جوونه؛؛ چند ساله ازدواج کرده ؟..خوب آتا خیلی پیره ….
یکی گفت : آره بابا ی من الان شصت و پنج سالشه …آتا باید نود سال داشته باشه …
گوزل گفت : اون شانزده سالش بود که اومد برای کمک به آنه …
بعد آتا اونو گرفت ….و کم کم شد سوگلی .. تازه پدر مادرش خیلی فقیرن ..
آتا به اونا هم می رسه …
گفتم آلا بای الان بیست و یک سال داره و بچه ی اولش هست پس باید سی و نه سالش باشه درسته ؟
گفت : فکر کنم ..اونقدر برامون مهم نیست که به سن اون فکر کنیم …..

یک خانمی شربت آورد و تعارف کرد …و همه بر داشتیم همون موقع آقچه گل اومد تو جمع ما و بحث تموم شد و من بازم سر در نیاوردم قضیه چیه ؟
در حالیکه دهن دخترا گرم شده بود و داشتن یک چیزایی می گفتن ….
اون روز اولین نفری که مهمونی رو ترک کرد ما بودیم ، قلیچ خان گفت من کار دارم و باید زود برم ..
از آنه خواهش کردم پیش من بیاد نمی دونم متوجه شد که چی بهش گفتم یا نه ولی منو بوسید و چند بار سرشو به علامت رضایت تکون داد … و راه افتادیم حالا باید با همه رو بوسی می کردیم ..و این بار آی جیک تو صف ایستاده بود ….
و وقتی من به اون رسیدم آشکارا می دیدم که یک لرزی بدنش داره و حالش خوب نیست ..
با من روبوسی کرد ولی سرد و زود از اونجا دور شد ….
تا نشستم تو ماشین و راه افتادیم ..
احساس کردم سرم گیج میره و حالا تهوع بهم دست داد …
اول ساکت بودم و گفتم خوب میشم …ولی نشد ..
بدنم بی حس می شد و دلم می خواست بالا بیارم ….
گفتم : قلیچ خان یکم یواش برو ..دستپاچه شد و گفت چی شدی ؟چی شدی ؟ بریم دکتر ؟ الان چته ؟
گفتم : اینطوری نکن تو رو خدا یکم حال تهوع دارم چرا شلوغ می کنی ؟
گفت : وای ..وای کار خودشو کرد چی خوردی ؟ از دست کی خوردی ؟
گفتم : قلیچ خان تو رو خدا آروم باش ..کجا داری میری ؟
گفت: بیمارستان …تو رو مسموم کردن ..من می دونستم ….
گفتم : بابا این چه حرفیه خون آشام که نیست … چرا اینطوری می کنی ؟

اما قلیچ خان اونقدر استرس گرفته بود و بی قراری می کرد که فراموش کردم حالم بد بود ..
هر چی التماس می کنم که به خدا یکم حالم بهم خورد ولی الان خوبم… به خرجش نرفت که نرفت و منو رسوند بیمارستان ….
طوری که وقتی دکتر از من پرسید چی شده ؟ مونده بودم اصلا حالم بد هست یا نه ؟
قلیچ خان همون طور پریشون منو گذاشت پیش دکتر رو رفت ….
گفتم : آقای دکتر یکم سر گیجه داشتم و حالم بهم می خورد …ولی الان خوبم به خدا …فشارم رو گرفت و گفت یازده رو هفت ، بد نیست ..
گلومو نگاه کرد و پلکم رو کشید بالا و پرسید: چند وقته ازدواج کردین ..
گفتم : تازه خیلی وقت نیست هنوز یکماه نشده ….
گفت : پس یک آزمایش خون ازتون بگیرم منتظر باشین .. جوابش بیاد ..
پرسیدم برای چی ؟ نمی خواد آقای دکتر خوبم بابا یکم حالم بخورد شوهرم شلوغش کرده …
گفت : احتمال میدم باردار باشین ولی به این زودی حال تهوع بهتون دست نمیده بزارین ببینم تو خونتون مسمومیت نباشه …
حالا محض احتیاط بعضی ها مثل شما وقتی باردار میشن زود حال تهوع می گیرن بعد همینطور که سرنگ رو آماده می کرد

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 2.0/5. From 4 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار,شصت تیپ مرجع رمان های عاشقانه,درام,ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *