رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من نوشته حدیث شمس فصل22

Rate this post

دانلود رمان همسر دوم من نوشته حدیث شمس فصل22

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

با سردرد چشمهام و باز کردم و نگاهی به تختی که روش بودم انداختم گیج نگاهی به اتاقی که داخلش بودم انداختم

من چرا روی تخت بودم با یاد آوری اتفاقاتی که افتاد چشمهام پر از اشک شد و روی گونه هام جاری شد

با باز شدن در اتاق نگاه اشکیم و به آرسام دوختم که با لبخند و شادی داخل اتاق شد با دیدن

صورت اشکیم نگرانی جاش و به خوشحالی داد و با عجله به سمتم اومد و گفت:
_‌خوبی؟!‌جاییت درد میکنه؟!

بدون هیچ حرفی با چشمهای اشکی بهش خیره شدم که با نگرانی گفت:
_‌چیشده ؟!‌چرا حرف نمیزنی ؟!‌

بغضم با صدای بدی ترکید که آرسام با نگرانی بغلم کرد و سعی در آروم کردنم داشت ولی من هیچ جوره نمیتونستم آروم باشم

چجوری میتونستم آروم باشم با شنیدن اون همه توهین و تحقیر انقدر تو بغل آرسام اشک ریختم که چشمام سیاهی رفت و..

با سردرد چشمام و باز کردم و نگاهی به فاطمه که کنارم نشسته بود انداختم و روی تخت نیم خیز شدم

که فاطمه تازه متوجه بیدار شدنم شد و گفت:
_‌خوبی ؟!‌چرا بلند شدی دراز بکش.

با تعجب به نگرانیش خیره شدم و لب زدم:
_‌من خوبم.

فاطمه با خوشحالی عجیبی بهم خیره شده بود با تعجب لب زدم:
_‌تو چرا اینجوری به من نگاه میکنی؟!

با شادی گفت:
_‌دارم به دوستم که قراره مامان بشه نگاه میکنم مگه چیه.وای فکرش و بکن یه دختر خوشگل بیاری..

اون حرف میزد ولی هیچی از حرفاش نمیشنیدم فقط یه کلمه داشت تو گوشم زنگ میزد من داشتم مادر میشدم مادر بچه ای

که بعد از بدنیا اومدنش حتی نمیتونم تو بغلم بگیرمش نوازشش کنم و باید بدمش به زن اول شوهرم

این چه زندگی تلخی بود که من داشتم.

حتی نمیتونسم بچه ای که قراره بدنیا بیارم رو داشته باشم همیشه دوست داشتم وقتی ازدواج میکنم زود بچه دار

بشم ولی الان دلم نمیخواست بچه دار بشم چون میدونستم قراره بعدش بچم رو از من بگیرن و من و از این خونه بندازن بیرون

‌با شنیدن صدای فاطمه نگاهم و بهش دوختم که گفت:
_‌چرا داری گریه میکنی باید خوشحال باشی داری مادر میشی.

میون اون همه اشک لبخند تلخی زدم و با دردی که تو قلبم بود گفتم:
_‌اشکام بخاطر اینه که میدونم هیچوقت قرار نیست این بچه رو تو آغوش بگیرمش و نوازشش کنم براش مادر کنم.

فاطمه با بهت لب زد:
_‌چی داری میگی فرشته؟!‌

با لبخند تلخی گفتم:
_‌آرشام بخاطر اینکه بنفشه هیچوقت نمیتونست مادر بشه با من ازدواج کرد تا من یه بچه بدنیا بیارم و اون بده به بنفشه.

فاطمه با صدایی که بهت و تعجب تو صداش موج میزد گفت:

_‌آرشام هیچوقت بخاطر داشتن یه پسر باهات ازدواج نمیکرد اون دوستت داره این حرفهارو کی به تو گفته؟!‌

پوزخندی زدم و نگاهم و به چشماش دوختم و با درد گفتم :
_‌اون بخاطر انتقام از خواهری که هیچوقت ندیدمش با من ازدواج کرد اینجوری هم صاحب فرزند میشدن هم انتقام خواهرم رو از من میگرفت با گرفتن بچم.

_‌فرشته ولی رفتار آرشام!‌

تلخندی زدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_‌رفتار آرشام هیچوقت با من خوب نبود تازگیا از روی ترحم یا دلسوزی با من خوب شده.

فاطمه به سمتم اومد و دستام و تو دستش گرفت و ‌با ناراحتی گفت:

_‌خودت و ناراحت نکن همه چی درست میشه آرشام..

با تقه ای که به درد خورد و باز شدن در اتاق…

نگاه اشکیم به آرشام افتاد سریع رو برگردوندم و دستی به چشمهام کشیدم که فاطمه بلند شد و از اتاق خارج شد

سرم و پایین انداختم و مشغول بازی با انگشتام شدم که با بالا پایین شدن تخت فهمیدم آرشام کنارم نشسته

باشنیدن صداش سرم و بلند کردم و نگاهم و بهش دوختم که گفت:
_‌خوبی؟!‌

با صدای آرومی لب زدم:
_‌آره.

نگاه عمیقی بهم انداخت و با صدای همیشه بمش گفت:
_‌از این به بعد باید بیشتر مراقب خودت باشی دیگه تنها نیستی.

با درد بهش خیره شدم دلم میخواست لب باز کنم و سرش داد بزنم ولی نمیتونستم مثل همیشه فقط با لبخند تلخی بهش خیره شده بودم.

به دستور آرشام دیگه حق کار کردن نداشتم و فقط و فقط باید استراحت میکردم این روز ها توجه آرشام

بهم زیادتر شده بود باهام مهربون تر شده بود بیشتر بهم توجه میکرد و بیشتر وقتهایی که داخل خونه بود رو با من

میگذروند میدونستم فقط بخاطر بچه ی تو شکمم باهام مهربون شده و بعد از بدنیا اومدن بچه باید برم

این روز ها غمگین تر از قبل شده بودم کنایه ها و حسادت های بنفشه بیشتر شده بود

مادر آرشام رفتارش نسبت به قبل با من بهتر شده بود پدری که من و به عنوان دخترش قبول نداشت حالا

رفتارش بهتر شده بود محبت های زیر زیرکیش رو میدیدم و آرسام که مثل یه برادر سعی میکرد هوام و داشته باشه

در عین حال همه چی خوب بود و نبود تنها کسی که از حال دلم خبر داشت فاطمه بود.

این روز ها زیادی افسرده شده بودم و تو خودم رفته بودم شبها با بچه ی تو شکمم حرف میزدم و گریه میکردم چون

قرار نبود هیچوقت ببینمش همه بخاطر بچه ای که قرار بود به دنیا بیاد خوشحال بودن ولی من نمیتونستم خوشحال باشم

چون میدونستم بچم به جای من قراره به بنفشه مامان بگه چقدر سخت بود که هیچ کاری نمیتونستم بکنم.

مثل همیشه با بغض کنار پنجره وایستاده بودم و به دونه های برف که روی زمین فرود میومدند خیره شده بودم

آه تلخی کشیدم که قطره اشکی روی گونم جاری شد با شنیدن صدای باز شدن در اتاق

فکر کردم مثل همیشه فاطمه است قبل از اینکه حرفی بزنه با بغض نالیدم:

_‌فاطمه لطفا چیزی نگو.

ولی با شنیدن صدای آرشام…

سریع اشکام و پاک کردم و به سمت آرشام چرخیدم که با اخم بهم خیره شده بود با صدایی که سعی میکردم لرزشی نداشته باشه گفتم:

_‌ببخشید من فکردم فاطمه است.

نگاهی ‌خیره ای به صورتم انداخت و گفت:
_‌چرا گریه کردی؟!‌

با صدایی که سعی میکردم آروم باشه گفتم:
_‌من گریه نکردم!

_‌من نگفتم گریه کردی یا نه!‌گفتم چرا گریه کردی؟!

تو سکوت بدون هیچ حرفی به چشمهای سیاهش خیره شدم چی میگفتم بهش مگه گریه کردن من مگه براش اهمیتی داشت

وقتی خودش باعث گریم و ناراحتیم شده بود لبخند تلخی زدم که صدای خونسرد آرشام بلند شد:

_‌یا همین الان دلیل گریه کردنت رو میگی یا فاطمه از کارش اخراج میشه.

با شنیدن حرفش وحشت زده بهش خیره شدم.

که با خونسردی منتظر بهم خیره شده بود من نمیتونستم فاطمه رو از دست بدم اون تنها دوست و همدم من تو این خونه بود

چشمام و به چشمهای آرشام دوختم و با صدای لرزونی گفتم:
_‌من میترسم!‌

_‌از چی؟!‌

اشک تو چشمام جمع شد حتی فکر کردن به اینکه قراره بچم و از دست بدم آزارم میداد و اشکام با سرعت بیشری روی گونه هام جاری شدن

با صدای گریونی نالیدم:
_‌از اینکه قراره بچم و بدم از اینکه قراره بنفشه جای من برای بچم مادری کنه میفهمی‌ چقدر سخته.

سرم و بالا آوردم و نگاهم و به آرشام دوختم لبخند تلخی زدم و گفتم:
_‌معلومه که نمیدونی تو قرار نیست بچت و از دست بدی تو..

صدای آرشام بلند شد که حرفم و قطع کرد و گفت:
_‌کی گفته قراره بچت و ازت بگیرم؟!

با تعجب بهش خیره شدم یعنی چی این حرفش با صدای لرزون و متعجبی گفتم:
_‌بنفشه.

_‌بنفشه خیلی غلط بیجا کرده همچین حرفی زده.

نگاهم و به آرشام دوختم که از عصبانیت چشمهاش قرمز شده بود با مظلومیت لب زدم:
_‌یعنی قرار نیست بچم و از من بگیری ؟!‌

آرشام با صدای خشداری ناشی از عصبانیت گفت:
_‌نه.

کم کم از خوشحالی لبخندی روی لبام شکل گرفت با صدای شادی گفتم:
_‌یعنی میتونم خودم بچم و بزرگ کنم شبها نوازشش کنم براش قصه بخونم دیگه از من نمیگیریش.

با خوشحالی به سمت آرشام برگشتم که با دیدن صورت سرخ شده اش و چشمهاش که حالا کاسه خون شده بود

لبخند از روی لبام پر کشید و با ترس گفتم:
_‌تو چرا…

بدون حرف به سمت در اتاق حرکت کرد و با صدای بلندی عربده‌ میز‌د:
_‌بنفشه.

با شنیدن این حرف آرشام فهمیدم دعوای بزرگی تو راه با نگرانی دستم روی شکم برآمده ام گذاشتم و به سمت بیرون حرکت کردم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن