رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من نوشته حدیث شمس فصل21

دانلود رمان همسر دوم من نوشته حدیث شمس فصل21

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

_‌بخواب ماساژت میدم !‌

با صدای لرزونی لب زدم:
_‌نمیخواد خوب میشه.

_‌رو حرف من حرف نزن دراز بکش.

دردم انقدر زیاد بود که بدون هیچ حرف دیگه ای روی تخت دراز کشیدم دستش به سمت شکمم اومد با خجالت چشمام و

از درد بستم که نرم شروع کرد به ماساژ داد زیر شکمم انقدر ماساژ داد با دستهای گرمش که

دردم کمتر شد و چشمام گرم شد و خوابم برد.

_‌بلند شو گربه کوچولو وقت نهاره!‌

با شنیدن صدایی کنار گوشم که سعی داشت بیدارم کنه سرم و تو پالشت فرو بردم

که بازم صداش بلند شد:
_‌پس نمیخوای بیدا بشی گربه کوچولو.

با صدای خمار شده از خواب گفتم:
_‌خوابم میاد ولم کن.

و دوباره خواستم بخوابم که صدای خشداری کنار گوشم بلند شد:
_‌هوم تا خوابه میتونم منم استفاده کنم ازش.

با شنیدن صدای مرموز آرشام و چیزی که گفت سریع روی تخت نیم خیز شدم و با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم

با دیدن چشمهای گرد شده ام لبخند محوی زد و گفت:
_‌میبینم تااسم شیطنت اومد بیدار شدی گربه کوچولو هوم نکنه دلت شیطنت میخواد.

با دهن باز بهش خیره شدم که با شیطنت بهم خیره شده بود با دیدن نگاه خیره اش حس کردم صورتم از خجالت قرمز شده

سرم و پایین انداختم که صدای بمش کنار گوشم بلند شد:
_‌آدم از شوهرش خجالت نمیکشه.

دستش و زیر چونم گذاشت که باعث شد سرم و بلند کردم و به چشمهای تبدارش خیره بشم

با دیدن نگاه گرم و خمارش هول زده با صدای لرزونی لب زدم:
_‌من…برم..

با قرار گرفتن لب های داغش روی لب هام مهر سکوت و به لبام زد گرم و داغ لبام و بوسید.

چشمام ناخوادگاه بسته شد و همراهیش کردم نرم شروع کرد به بوسیدن لبهام بلاخره بعد از یه بوسه داغ و طولانی ازم

جدا شد چشمهام و باز کردم و نگاهم و به آرشام دوختم که با نگاه ناآشنایی بهم خیره شده بود

با صدای خشداری لب زد:
_‌اونجوری بهم خیره نشو قول نمیدم درسته قورتت ندم.

حس کردم لپ هام از شنیدن حرفهاش گل انداخت سرم و پایین انداختم که صداش بلند شد:

_‌بلند شو از دیشب چیزی نخوردی ضعف میکنی.

باشه ی آرومی گفتم و ملافه ی روی تخت و دور بدن برهنه ام پیچوندم و از روی تخت بلند شدم

اولین قدم و برداشتم که آرشام بلند شد و اومد روبروم ایستاد با خجالت سرجام ایستادم که با صدای بمی گفت:
_‌من شوهرتم از من خجالت نکش.

و ملافه رو از دورم باز کرد که افتاد با خجالت و شرم دستم و جلوم گرفتم که..

دستش و به سمتم آورد و دستام و کنار زد دستش و گذاشت زیر چونم و سرم و بالا آورد با لپ هایی که مطمئن بودم

از خجالت گل انداخته بود با شرم بهش خیره شدم که با صدای بمی گفت:
_‌دیگه نباید از من خجالت بکشی فهمیدی ؟!

با خجالت لب زدم:
_‌باشه.

نگاه خیره ای بهم انداخت و با صدای خمار و خشداری گفت:
_‌بهتره سریع بری لباس بپوشی وگرنه تضمین نمیکنم تا صبح همینجا نگهت ندارم.

با شنیدن حرفهاش چشمام گرد شد و خون به صورتم دوید سریع دستم و جلوم گرفتم و با عجله

خودم و داخل حمام انداختم و در و قفل کردم که صدای آرشام بلند شد:
_‌عجب سرعتی داری دختر من منصرف شدم میخواستم برنامه ی نهار و بندازم عقب به کارمون برسیم.

هینی کشیدم و ناخوداگاه با صدای پر از حرصی گفتم:
_‌بی حیا.

بعد پوشیدن لباس مناسب به سمت پایین رفتم نمیدونستم چرا انقدر امروز هوس بستنی کرده بودم

به سمت آشپزخونه حرکت کردم که صدای بنفشه باعث شد برگردم به عقب

با دیدن بنفشه با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم لباس قرمز جیغ کوتاهی پوشیده بود

و آرایش خیلی غلیظ و زننده ای کرده بود و موهاش و باز گذاشته بود که طرز فجیهی به جای اینکه

خوشگل بشه زشت شده بود.
باشنیدن صدای بنفشه نگاهم و بهش دوختم که گفت:

_‌به چی خیره شدی دختره ی کلفت برو برام چایی بیار.

با صدای آرومی لب زدم:
_‌باشه.

و به سمت آشپزخونه رفتم هنوز هم چهره ی بنفشه در نظرم خنده دار بود چرا خودش رو این شکلی کرده بود

ریز شروع کردم به خندیدن داخل آشپزخونه شدم که.

با صدای پر از خنده ای لب زدم:
_‌سلام.

فاطمه و نازی با خوش رویی جوابم و دادن فاطمه با دیدن صورت خندونم نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:

_‌چیشده داری میخندی.

_‌بنفشه رو دیدی ؟!‌

فاطمه با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
_‌نه چطور مگه ؟!‌

تک خنده ای کردم و گفتم:
_‌اگه میدیدی میفهمیدی چی میگم.

_‌تو کجا ؟!‌
به سمت چایی ساز حرکت کردم و گفتم:
_‌باید برای بنفشه خانوم چایی ببرم.

بعد از ریختن چایی که از قبل آماده شده بود داخل سینی کوچیکی گذاشتم و همراه شکلات

به سمت سالن رفتم فرشته روی مبل لم داده بود و به گوشیش خیره شده بود به سمتش رفتم خم شدم و ‌سینی رو جلوش گرفتم

که سرش و بلند کرد و پشت چشمی برام نازک کرد و چایی رو برداشت و گفت:
_‌دختره ی دست و پا چلفتی چقدر دیر کردی.

با شنیدن صدای مادر آرشام نگاهم و به سمتش چرخوندم که نگاه بدی بهم انداخت و گفت :

_‌گم شو برو جلوی چشمم نباش دختره ی نحس کم مونده بود نوه ام رو به کشتن بده فکر کرده واقعا زن آرشام نمیدونه فقط برای هوس آرشام که تختش و گرم کنه نه قلبش و .

با بغض بهش خیره شدم چرا دوست داشت من و زجر بده مگه من چیکار‌ش کرده بودم.

بدون هیچ اختیاری اشکام روی صورتم جاری بودن و به توهین هاشون گوش میدادم که صدای عصبی آرشام از پشت سرم اومد:

_‌چخبره؟!‌

بنفشه با از روی مبل بلند شد و با عشوه و ناز به سمت آرشام رفت و با صدایی که سعی میکرد پر از ناز باشه گفت:

_‌خوبی عشقم‌؟!‌کجا بودی دلم..

‌صدای عصبی آرشام اومد که حرف بنفشه رو قطع کرد.

_‌گفتم اینجا چخبره هان؟!

مامان آرشام نگاهی بهم انداخت و با عصبانیت گفت؛
_‌داشتم واقعیت ها رو به این دختر میگفتم.

صدای عصبی آرشام بلند شد:
_‌چه واقعیتی؟!‌

مادر آرشام خونسرد نگاهی به آرشام انداخت و گفت:
_‌اینکه جایگاهی تو این خونه و قلب تو نداره اینکه فقط بدرد این میخوره که تختت رو گرم کنه و ..

_‌مامان.

با شنیدن صدای عصبی آرشام مادر آرشام از روی مبل بلند شد و وایستاد و گفت:
_‌مگه دروغ میگم ؟!‌

_‌مامان بس کن!‌

بدون هیچ حرفی با گریه داشتم به حرفهای توهین آمیزش گوش میدادم چرا این زن این همه از من متنفر بود چرا برام سئوال بود

‌با شنیدن صدای مادر آرشام سرم و بلند کردم و چشمهای اشکیم رو بهش دوختم که با حقارت نگاهی بهم انداخت و گفت:

_‌فکر کردی آرشام عاشقته؟!‌نه دختر جون آرشام فقط بخاطر انتقام و داشتن یه وارث پسر باهات ازدواج کرد اون عاشق بنفشه است.

اشکام بی اختیار روی صورتم جاری بودن چرا داشت حقیقتی که میدونستم و توی سرم میکوبید چرا تا میومدم به این

فکر کنم که آرشام عاشقمه یه چیزی باعث میشد دوباره به باور قبلیم برسم با شنیدن صدای عصبی آرشام به

عقب برگشتم و چشمهای اشکیم رو بهش دوختم که با داد گفت:
_‌مامان ساکت شو !‌

با دادی که آرشام زد همه ساکت شدن و بهت زده بهش خیره شدن مادر آرشام با چشمهای گرد شده از تعجب به آرشام

نگاه میکرد فکرش رو نمیکرد آرشام سرش داد بزنه نگاهی به آرشام

انداختم که از عصبانیت صورتش قرمز شده بود و رگ های گردنش زده بود بیرون نفس عمیقی کشید و ‌با

صدایی که سعی میکرد بلند نباشه گفت:
_‌مامان احترامت واجبه ولی دفعه ی آخرتون باشه تو زندگی من دخالت میکنید و بجای من حرف میزنید فهمیدید‌؟!‌

مادر آرشام بهت زده لب ز‌د:
_‌بخاطر این دختر داری این جوری با من حرف میزنی ؟!

آرشام کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت:
_‌اینی که داری میگی زن منه میفهمی؟!‌

مادر آرشام عصبی لب زد:
_‌اون زن تو نیست این دختره ی نحس زن تو نیست میفهمی یادت نرفته تو فقط بخاطر انتقام و داشتن یه فرزند پسر باهاش ازدواج کردی.

آرشا با عصبانیت عربده زد:
_‌مامان بس کن.

چرا میخواستن حقیقت هایی که داشتم ازش فرار میکردم رو به روم میاوردن چرا تمومش نمیکردن

با اشک بهشون خیره شدم اولین قدم و برداشتم تا از اونجا دور بشم که سرم گیج رفت

و چشمهای تارم و به آرشام دوختم که به نگرانی عجیبی بهم خیره شده بود نمیدونم چیشد که دنیا جلوی چشمهام تیره و تار شد و افتادم

که صدای داد آرشام تو گوشم پیچید:
_‌فرشته!‌

و تاریکی مطلق.

60tip.ir
رمان همسر دوم من از سایت شصت تیپ
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن