خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 10

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 10

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

پرسید :..شماتهرانی هستی ؟
گفتم بله …
گفت : این قلیچ خان ما از اون مردای شریف و درستکار روزگاره ..ما با هم یک فامیلی هم داریم …. نوه ی عمه ی منه …..
گفتم : خوشبختم ..ولی آقای دکتر اصلا امکان نداره من باردار باشم ..اجازه بدین برم آزمایش نمی خواد ..
گفت : چیزی نیست نترسین یکم خون می گیرم دیگه ترس نداره …
کمی بعد من تواتاق تنها موندم ..
می فهمیدم که قلیچ خان از چی ترسیده و اینم می دونستم که بی جهت این کارو می کنه چنین چیزی امکان نداشت …
زن بیچاره کاری با من نکرد …
که در اتاق باز شد و آلماز خانم با شوهرش و یک خانم دیگه که فهمیدم عروس برادر قلیچ خان هست اومدن تو …
فورا گفتم : وای قلیچ خان چیکار کردی؟ ….
آلماز خانم به خدا یک کلام گفتم حالم بهم می خوره ؛ این کارا رو نداره که ؛؛ چرا مزاحم شده ؟…اون که رنگ به صورت نداشت ..
گفت : الان خوبی ؟ به من بگو چطوری بودی؟ کامل برام توضیح بده کامل ها ؛؛ …
گفتم یکم سرم گیج رفت و حال تهوع داشتم پرسید : شربت خوردی ؟
گفتم: خوب بله همه خوردن ..
گفت :کی بهت داد ؟
گفتم آی گوزل ..نه نه یک خانم دیگه بود نمی دونم ول کنین تو رو خدا بسه دیگه میگم خوبم ….
برگشت به قلیچ خان به ترکی گفت : وای دَدَم وای …اونم اولش همین طور بود …تا خاطرت جمع نشده از اینجا نبرش مثل آوا دان نشه ؛؛…
من که مراقب بودم به خدا دست به هیچی نزد از بس تو سفارش کردی ولی احتیاط می کنیم …
به دکتر بگو بستریش کنه امشب تحت نظر باشه اگر یکم دیگه تب کنه خدا به دادمون برسه ….
گفتم : قلیچ خان تو رو خدا شلوغ نکن من خوبم هر چی شما خوردی منم خوردم ..ولی یک مرتبه شروع کردم به عق زدن و دویدم تو دستشویی ……
ادامه دارد

آلماز خانم دنبالم اومد و دوتا دستمال دستش بود ..و مرتب می پرسید ..چی شدی ؟ حالت رو به من بگو ..
بالا بیار انگشت کن هر چی خوردی بیاد بیرون ..یادت نیست کی برات شربت آورد؟ ..
چیز دیگه نخوردی ؟
صورتم رو شستم و دستمال ها رو گرفتم و گفتم : ممنون ببخشید ..آلماز خانم تو رو خدا بگین شما به چی شک دارین ؟..
من غذا زیاد خوردم ..آنه اصرار می کردن منم به حرفشون گوش دادم چیزیم نیست به خدا الان خوب میشم …
گفت : دکتر میگه ممکنه حامله باشی خدا کنه چشممون روشن بشه ..و تو بار دار باشی ..با من بیا…
قلیچ خان مضطرب و پریشون پشت در بود چشمش دو دو می زد ..
فقط به من نگاه می کرد و صورتش رو می مالید انگار من یک مرض لاعلاج گرفته بودم حسابی ترسیده بود ….
هنوز آزمایش آماده نشده بود ..آلماز خانم قلیچ خان رو دلداری می داد و به ترکی چیزایی می گفت که من نمی فهمیدم …
من لب تخت نشسته بودم و قلیچ خان دست منو محکم تو دستش گرفته بود و حرص می خورد ..
گفت : میشه دکتر بیاد و بگه ما بچه دار شدیم به خدا تا خونه بغلت می کنم و می برمت ..
گفتم : عزیزم نیستم من خودم می دونم …مریض هم نیستم ..الان هیچیم نیست گوش کن به حرفم بیا از اینجا بریم …

اون خانمی که همراه آلماز بود شالشو آورد و انداخت رو شونه های من ..
گفتم سرد نیست …
گفت : ولی رنگت پریده ..
گفتم : شما چه نسبتی با قلیچ خان دارین ؟
گفت : من عروس برادرشون هستم ولی نوه ی عمه ی قلیچ خان هم هستم تمام بچگیم با اونا بزرگ شدم …اسمم گلنازه …
گفتم : تو رو خدا شما حرفم رو قبول کن من چیزیم نیست الانم بهتر شدم …
قلیچ خان با اخم و قاطع گفت : گلین جان صبر داشته باش بزار ما کارمون رو بکنیم ….
گفتم : ای بابا دارین منو ناراحت می کنین میگم خوبم …
گلناز گفت : ببین عزیزم ما یک چیزی می دونیم که انقدر نگرانیم اگر اشتباه کرده باشیم که چه بهتر ولی خدای نکرده چیزیت شده باشه دیگه عمه و قلیچ خان نمی تونن خودشون رو ببخشن یکم صبر کنین …
گلناز همسن و سال من بود… و مثل اینکه رابطه ی خوبی با همه داشت خوش سر زبون بود و خونگرم و اینطور که معلوم بود از جریان خبر داشت و برای همین اونو با خودشون آورده بودن و من داشتم فکر می کردم بهترین راه برای سر در آوردن از قضیه اینه که با اون از در دوستی در بیام و ازش جدا نشم تا بفهمم موضوع چیه ….

که در باز شد و دکتر اومد تو ..و پشت میزش نشست …
آلمازخانم زود تر از همه پرسید : چی شد دکتر خبر خوب برامون دارین ؟
گفت : ایشون بار دار که نیست ..ولی یک مسمویت تو خونش هست هنوز باید آزمایش بده تا ببینم از غذا بود یا چیز دیگه ای اذیتشون کرده ….
قلیچ خان رنگش مثل گچ سفید شده بود ..
دستپاچه به دکتر ترکی و فارسی گفت : شما هر کاری لازمه بکنین ..من می دونم مسموم شده …زود باشین ..خواهش می کنم تا دیر نشده آقای دکتر … الان از دست میره …
راستش من خودمم ترسیده بودم ..یعنی واقعا راسته ؟ یکی می خواسته منو از بین ببره ؟
گفتم : آقای دکتر اگر مسموم شده باشم الان باید چه حالی باشم ؟ گفت : شما بگو الان چه حالی هستی ؟ گفتم : یکم بالا آوردم و لی حس می کنم حالم خوبه …خودم می دونم امروز من پر خوری کردم …شیرینی خورده بودم بعدم غذای چرب خوردم …فکر کنم از این باشه …گفت : بازم برای احتیاط امشب رو بستری بشین خیالمون راحت تره ….
گفتم : من کلا معده ام ضعیفه زود بهم می ریزم …
دیگه فایده ای نداشت قلیچ خان و آلماز خانم قَدَر بودن و زورشون به من می رسید در حالیکه خیلی زیاد از دست قلیچ خان عصبانی بودم؛؛ از اینکه نمی خواست به من بگه چی در اطرافم میگذره ؛؛
من حق داشتم بدونم ؛ و تصمیم گرفتم خیلی جدی باهاش حرف بزنم …

منو که بستری کردن قلیچ خان و آلماز خانم و شوهرش رفتن بیرون اتاق و به ترکی تند و تند حرف زدن و گلناز کنار من بود …
تنها کاری که کردم فورا با اون گرم گرفتم ..
بهش گفتم : قیافه شما برای من خیلی آشناست ..انگار از قدیم شما رو میشناسم ..
اونم گفت : آره شما هم برای من همینطورین خیلی هم قیافه ی صمیمی و مهربونی دارین …
خوش به حال قلیچ خان …
همه دارن از شما حرف می زنن تو گنبد هر کس به من میرسه می پرسه چطوری شد که شما رو برای قلیچ خان گرفتن …
کلی باید توضیح بدم …
گفتم شما تو عروسی من بودین ؟جریان رو می دونین ؟
گفت : آره بابا چند بار با هم روبوسی کردیم ..من خودمو معرفی کردم …
در حالیکه خودمو مشتاق نشون می دادم که خیلی از تو خوشم اومده گفتم : عجیبه ولی من اونجا رو یادم نیست اما امروز همش توجه منو جلب کرده بودین با خودم گفتم چه خانم با شخصیتی ؛؛ خیلی خوشحالم که تو شهر غریب با شما آشنا شدم ..
تو رو خدا بیاین پیش من خیلی تنهام …

www.60tip.ir
www.60tip.ir

Rating: 3.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار,شصت تیپ مرجع رمان های عاشقانه,درام,ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *