خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 11

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 11

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

گفت : از خدا می خوام شماره منو یاد داشت کن و شماره تون رو به من بده ..
بعد از این هر روز بهت زنگ می زنم …
گفتم : آره مرسی بزن اصلا ..حالا که اینطور شد یک چیزی بین منو قلیچ خان هست که اگر صمیمی شدیم بهتون میگم …
گفت : واقعا ؟ خوب بگین کنجکاو شدم ….
پرسیدم : شما چند ساله ازدواج کردین ؟
گفت : سه سال؛؛ یک دونه بچه ام دارم یک پسر ..
گفتم : می دونین چرا آی جیک می خواد به من صدمه بزنه ؟
گفت : والله من درست نمی دونم ولی فکر می کنم با بچه های آنه سر لج افتاده ؟
گفتم آوا دان کیه ؟
گفت : خواهر قلیچ خان و عمه آلماز بود ..
گفتم : بود ؟ مرده ؟
گفت : من بهت میگم ولی نگو از من شنیدی …اون همسن و سال آی جیک بود ولی مثل کارد و پنیر بودن …
نوزده سالش بود که یکشب بی خودی به استفراغ افتاد و سر گیجه گرفت ,,
بردنش دکتر دارو داد ولی یکم بعد تب کرد و بالاخره خون بالا آورد و همون شبی فوت کرد …
دکتر گفته بود سم خورده ..بعضی ها می گفتن خودکشی کرده و بعضی ها می گفتن چیز خورش کردن اون تو بغل قلیچ خان فوت کرد ..و همه می دونستن که چقدر اونو دوست داره با هم سواری می رفتن …
و خواهر مهربونی براش بود ..آوا کلا دختر با عاطفه ای بود و برای آنه خیلی حرص و جوش می خورد …
اما عمرش به دنیا نبود …

از اون به بعد کسی با آجیک خوب نشد با اینکه چیزی ثابت نشد ..ولی هیچ کس به روش نگاه نمی کنه …
فقط آتا که دین و ایمونش این زنه ….
گفتم : حالا چرا فکر می کنین می خواد منو هم مسموم کنه ؟ گفت : اینو به خدا نمی دونم قلیچ خان به عمه آلماز گفته ..من خبر نداشتم .. اینجا فهمیدم …
خودم به اصرار اومدم ..آخه من یکم فضولم می خواستم ببینم شما چی شدی همین اینکه با عمه باشم …
دو ساعت گذشت و گلناز با شوهر آلماز خانم رفت و ما موندیم تا جواب آزمایش بیاد …
ولی من کاملا حالم خوب بود ..حتی دیگه حالت تهوع هم نداشتم …
بالاخره جواب حاضر شد و دکتر گفت یک مسمومیت ساده بوده و غذا اذیتش کرده چیز سمی تو خونش نیست ….
من صبر کردم تا آلماز خانم رو در خونه شون پیاده کنیم تا اونجا حرفی نزدم ..
ولی به محض اینکه پیاده شد ..گفتم : قلیچ خان عزیزم قربونت برم ببین چطوری مهمونی رو از دماغمون در آوردی این شک برای چیه ؟ آخه تو باورت میشه اون زن اونقدر پست باشه که جلوی اون همه مهمون منو مسموم کنه ؟
اونم جایی که تو آشپز خونه پا نذاشته ؟
گفت : می دونم اذیت شدی …ولی من باید احتیاط کنم ..ضرر نداره … بهم حق بده که نگران عزیز ترین موجود زندگیم باشم …تو عشق منی نمی تونم ریسک کنم …

پرسیدم :آوا دان خواهرت بود ؟
با تعجب گفت : آره عزیزم چطور مگه ؟
گفتم : رو راست بگو چی به سرش اومد ؟
با افسوس آهی از سر درد کشید و گفت : …یکشب نیمه های شب در اتاقم رو زد و ناله کرد …
همینطور مثل تو دور از جون گفت حال تهوع داره و سر گیجه ؛؛ بعدم بالا آورد ..بردمش دکتر ..
سرم زدیم و برگشتیم ولی اون بازم بالا آورد …این بار تب کرده بود و عق های بدی می زد ..
تا به دکتر رسوندیم خون بالا میاورد …
و اینجا قلیچ خان زار زار گریه کرد و گفت : گلین ؛؛جیگرش بالا اومد لخته لخته ..و من مثل بُز تماشا کردم وتو بغل خودم تو راه بیمارستان جون داد .. حالا نباید بترسم؟
قلیچ خان کار احمقانه ای نمی کنه بهت قول میدم ..بزار مراقبت باشم و از اون زن دورت کنم ..می دونم کار اون بوده …
آوا نامزد داشت چرا باید سم بخوره ؟ اون چیزی دیده بود که نباید می دید ….و من هرچی بهش می گفتم دست از سر آی جیک بر دار به خرجش نمی رفت ..

از دستش عصبانی بود و می خواست کاری کنه که ماهیت اونو آتا ببینه ولی جونشو تو این راه گذاشت …
از اون به بعد من تو اصطبل موندم تا گنبد خونه خریدم ..
فقط در مواقع ضروری اونجا میرفتم و با دلی که خون بود …حرفی نزدم …
گفتم : الهی بمیرم برات …عزیز دلم ببخشید خوب اگر به من اینا رو زود تر می گفتی که اینقدر منم ناراحت نمی شدم ..
فکر می کنم آی جیک به تو نظر بد داشته درسته ؟
بگو ناراحت نمیشم تو رو میشناسم ..که چقدر آقایی ….
گفت : شرم داره …چطوری بگم ؟ دلم نمی خواد به زبون بیارم …
گفتم : آوا دیده که اون به تو گیر داده درسته ؟
گفت : الان دیگه چیزی نگو خواهش می کنم ..حالم بد شده ولی به زودی برات تعریف می کنم ……
همه چیز رو میگم …تو حق داری خیلی هم عاقلی چرا نگم ؟

روز بعد من با قلیچ خان دوباره رفتم اصطبل ..
هر جا میرفت دنبالش بودم کارای اونو یاد می گرفتم کمکش می کردم …وقتی اسبی رو برای رام کردن تو میدون دور می داد تا سواری کنه کنارش ایستاده بودم و تشویقش می کردم ….
به اسبم گزل رسیدگی کردم کلی با هاش حرف زدم …
بعد تو محوطه ناهار خوردیم و دیگه اونجا برام غریبه نبود …
ولی در تمام مدت حواسم به آلا بای بود که به هیچ وجه نمی تونستم بهش اعتماد کنم …
بعد از اینکه کارای قلیچ خان تموم شد دوباره اسب ها رو زین کردم و یکساعتی توی دشت تاخت زدیم ..
من خیلی زود تر از اونی که فکر می کردم سواری رو یاد گرفتم البته سواری با یودوش کاری نداشت و با اون اسب ها که قلیچ خان سوار می شد زمین تا آسمون فرق داشت ..
اما احساس می کردم باید لیاقت قلیچ خان رو داشته باشم ….تو مهمونی نگاه حسرت بار دخترا رو می دیدم ….
و از اون مهم تر خودم بودم که می دونستم قلیچ خان زن با عرضه و با لیاقتی می خواد که همپاش باشه ….
می خواستم دوش به دوش اون تلاش کنم و تو زندگیش سهم چشم گیری داشته باشم ….
با هم می تاختیم و بلند می خندیدیم …
اون فریاد می زد آغشام گلین؛؛ قلیچ خان عاشقته …
و من فریاد می زدم قلیچ خان من بیشتر…..دوستت دارم …
ادامه دارد

www.60tip.ir
www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار,شصت تیپ مرجع رمان های عاشقانه,درام,ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *