رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل24

Rate this post

دانلود رمان همسر دوم من نوشته حدیث شمس فصل24

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

هنوز تو بهت بودم و شوک زده به بابا خیره شده بودم دیگه صدای هیچکس و نمیشنیدم اگه خواهرم برمیگشت انتقام آرشام تموم میشد و من باید

از این خونه میرفتم پس بچم چی میشد انقدر تو فکر بودم که هیچ درکی از اطراف نداشتم با شنیدن صدای نگران

آرسام کنار گوشم نگاه گیج و گنگم و بهش دوختم و آروم لب زدم:
_بله؟!‌

با نگرانی لب زد:
_‌خوبی؟!‌

با گیجی سرم و تکون دادم و از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاقمون حرکت کردم داخل اتاق که شدم در و بستم

و روی تخت دراز کشیدم و به نیایش فکر کردم میدونستم با اومدن نیایش خیلی چیز ها تو این خونه عوض میشه

و این تغیر اول از آرشام شروع میشه و بعدش خیلی چیز ها آه تلخی کشیدم چرا نمیشد یک روز بدون فکر کردن به

اتفاقات بد و ناخوشایند زندگی کرد سرم و روی بالشت گذاشتم و چشمام و بستم سعی کردم بدون فکر کردن به چیزی بتونم بخوابم

مطمئنا از فردا اتفاقات خوبی تو راه نبود کم کم چشمام گرم شد و تو دنیای بیخبری فرو رفتم

_‌فرشته!‌

با شنیدن صدایی که داشت صدام میکرد تو خواب و بیداری لب زدم:
_‌بزار بخوابم خوابم میاد.

_‌بلند شو وقت شام خیلی وقته خوابیدی!‌

_‌نمیخوام بزار بخوابم.‌

_‌بلند شو وگرنه مجبورم جور دیگه ای بلندت کنم!‌نکنه تو هم دلت میخواد هوم!‌

باشنیدن صدای آرشام خواب از سرم پرید سریع روی تخت نشستم و چشمهای خمار شده ام و بهش دوختم که بینیم کشید

و گفت:
_‌بلند شو یه چیزی بخور ضعف میکنی نهارم نخوردی.

با یاد آوری اینکه نیایش قراره بیاد با غم به آرشام خیره شدم یعنی الان چه حسی داشت از اینکه قراره نیایش بیاد

از روی تخت بلند شدم و بعد شستن دست و صورتم همراه آرشام به سمت سالن غذا خوری حرکت کردیم

روی میز کناری آرشام نشسته بودم و با بی اشتهایی مشغول بازی کردن با شام بودم همگی تو سکوت داشتن شامشون میخوردن

صدای بنفشه سکوت و شکست که رو به آرشام گفت:
_‌خبر جدید و نشنیدی؟!‌

آرشام بدون اینکه نگاهی به بنفشه بکنه لب زد:
_‌چه خبری؟!

بنفشه نگاه خبیثی بهم انداخت و با لبخند بدجنسی گفت:
_‌قراره نیایش برگرده.

همه دست از غذا خوردن کشیده بودن و منتظر به آرشام خیره شده بودن ببین چی میخواد بگه

آرشام سرش و بلند کرد و با خونسردی گفت:
_‌بسلامتی.

بنفشه با بهت لب زد:
_‌همین!‌

_‌چی همین؟!‌

بنفشه بهت زده لب‌ زد:
_‌هیچی.

آرشام با بیخیالی داشت شامش و میخورد و بقیه با تعجب بهش خیره شده بودن انگار اونا هم منتظر یه عکس العمل

بد از آرشام بودن یا اینکه عصبانی بشه ولی این بی تفاوتیش همه رو شکه کرده بود با شنیدن صدای آرشام نگاهم و بهش دوختم که گفت:

_‌غذات و کامل بخور ضعیف شدی.

با صدای آرومی لب زدم:
_‌ممنون سیر شدم.

_‌غذات و کامل بخور.

انقدر محکم گفت که دیگه جرئت نکردم رو حرفش حرفی بزنم نگاهم و چرخوندم که نگاهم به مادر آرشام افتاد

که با لبخند و نگاه عجیبی بهم خیره شده بود چیزی از نگاه لبخندش نفهمیدم

شونه ای بالا انداختم و شروع کردم به غذا خوردن.

همگی داخل سالن نشیمن نشسته بودیم و مشغول حرف زدن بودن ساکت نشسته بودم و به حرفهای بقیه گوش میدادم که

بابای آرسام گفت:
_‌آرشام ؟‌!‌

آرشام به سمتش برگشت و گفت:
_‌بله عمو!؟‌

بابای آرسام نگاهی به بقیه انداخت و با لبخند گفت:
_‌دخترم عملش با موفقیت انجام شده و حالا حالش کاملا خوبه داره برمیگرده ایران تا پیش دخترش و شوهرش باشه پس..

آرشام وسط حرفش پرید و گفت:
_‌دختر و شوهرش ؟!‌کی هستن ؟!‌

_‌تو و نرگس.

آرشام پوزخند عصبی زد و گفت:
_‌من کی شدم شوهرش ؟!‌دخترم کی شد دخترش؟!‌هان؟!‌

_‌آرشام آروم باش.

‌آرشام با شنیدن صدای مادرش نگاهی بهش انداخت و پوزخند عصبی زد و گفت:
_‌من خودم زن و بچه دارم هر هرزه ای که از راه میرسه زن من نیست.

_‌به کی گفتی هرزه؟!‌

با شنیدن صدای عصبانی پدر آرسام نگران نگاهم و به آرشام دوختم که پوزخندی زد

و با خونسردی گفت:
_‌کسی که با وقاحت تمام گفت در حین اینکه زن من نبوده رفته با دوستم خوابیده کسی که دختر یه روزه اش و بیخیال شد و رفت دنبال هوسش.

آرشام مکثی کرد و نگاهش و به عمو دوخت و گفت:
_‌کافیه یا بازم بگم ؟!

با حس چیزی که تو شکمم داره لگد میزنه نتونستم خودم و کنترل کنم و بلند گفتم:
_‌آخ..

که آرشام به سمتم برگشت و …

و با نگرانی گفت‌:
_‌چیشد خوبی ؟!‌

با صدای لرزونی لب زدم:
_‌آره خوبم بچه لگد زد یهو آخ..

با لگد دوباره اش دستم و روی شکمم گذاشتم که آرشام سریع اومد کنارم نشست و دستش و روی شکمم گذاشت

برای اولین بار لبخند و روی لباش دیدم با چشمهایی که حالا برق میزد بهم خبره شد و گفت:
_‌بچم شیطونه ببین چه لگدی میزنه.

هنوز دستش رو شکمم بود که بابای آرشام تک سرفه ای کرد که آرشام دستش و از روی شکمم برداشت و

گفت:
_‌بلند شو بیا ببرمت اتاق یکم استراحت کن.

_‌من خوبم.

نگاهی به چهره ی رنگ پریده ام کرد و گفت:
_‌آره دارم میبینم.

روی تخت دراز کشیده بودم و به رفتار آرشام فکر میکردم یعنی اصلا براش مهم نبود نیایش داشت برمیگشت یعنی دیگه عاشقش نبود

پس چرا بخاطر انتقام از اون با من ازدواج کرد مغزم پر بود از فکرهای مختلف ولی نمیدونستم از آرشام بپرسم

با شنیدن صدای آرشام نگاهم و بهش دوختم که گفت:
_میدونم الان چی تو ذهنته!

با تعجب چشمام و گرد کردم و بهش خیره شدم که با صدای بمی گفت؛
_نیایش برای من مهم نیست میفهمی؟!

به چشماش خیره شدم من عاشق این مرد بودم چجوری میتونستم حرفاش و باور نکنم عاشق مردی شده بودم که بار ها

بهم‌تجاوز کرد و عذابم داد ولی حالا انقدر باهام مهربون بود و ملایم شده بود که عاشقش شده بودم میدونستم همه ی

محبت هاش بخاطر بچس ولی من بدون توجه باز هم عاشقش شده بودم سرانجام این عشق یکطرفه رو نمیدونستم ولی بازم حاظر نبودم این عشق و با چیزی عوض کنم.

با شنیدن صدای خشداری آرشام نگاهم و بهش دوختم که آروم‌ لب زد:
_خوبی؟!

سرم و آروم تکون دادم‌ با چشمهای خمار بهم خیره شده بود چشماش و سر داد روی لبام آروم‌ بهم نزدیک شد

و لباش و روی لبام‌ گذاشت نرم شروع کرد به بوسیدن و مکیدن لب پایینم دستش و به نقطه ی حساس بدنم‌

نزدیک کرد و شروع ‌کرد به نوازش کردن ناخواسته آهی کشیدم‌ و با چشمهای خمارم بهش خیره شدم

که با صدای پر از لذتی لب زد:
_خوشت اومده امشب تا صبح باید از شوهرت تمکین کنی..

با صدایی که از لذت بم شده بود لب زدم:
_آرشام‌ من حاملم..

با چشمهای سرخش بهم‌ نگاهی انداخت و آهسته لب زد:
_عاشق رابطه با زن حاملم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن