خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 12

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 12

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

توی اون دشت زیبا میرفتیم و بر می گشتیم …تا من خسته شدم و یک جای سر سبز دهنه رو کشیدم و یودوش ایستاد ..
اما قلیچ خان همینطور میرفت …تا پشت سرشو نگاه کرد و به تاخت برگشت طرف من و کنار م ایستادو پرسید :چی شده ؟
گفتم : خسته شدم من مثل تو نمی تونم این همه مدت رو اسب دوام بیارم …می خوام پیاده بشم ..
گفت : خوب پیاده شو ..
گفتم : حرفا می زنی ها ؛؛ چطوری پیاده بشم ؟ نمی تونم می ترسم اسب بره …
خندید و گفت : پس همون جا رو اسب بمون …
گفتم :اذیت نکن بلد نیستم ..قلیچ خان تو رو خدا بیا خسته شدم …
گفت : منو ببین توام همین کارو بکن …و پیاده شد ..
و دوباره سوار شد و پیاده شد …من سعی کردم مثل اون رفتار کنم ولی نتونستم از جام تکون بخورم …و به نظرم رسید سخت ترین قسمت سواری رو اسب همین پیاده و سوار شدنه …
اون قاه قاه به من می خندید …
و اونقدر قربون صدقه اش رفتم که اومد و کمک کرد پیاده بشم ولی شروع کرد به آموزش دادن من برای اینکه خودم به تنهایی از عهده ی این کار بر بیام ….
بعد اومد جلو و گفت زود باش پای چپ تو رکاب اینجای زین رو بگیر و با یک ضرب خودتو بکش بالا در حالیکه پاتو برای روی زین نشستن باز می کنی …..
حالا به همین ترتیب پیاده میشی …دستت روی زین خودتو روی اسب بلند می کنی و پای راست رو میاری می زاری زمین بعد پای چپ رو از رکاب در میاری … و اونقدر تمرین کردیم تا یاد گرفتم ..
شاید سی بار منو مجبور کرد این کارو بکنم ….
دیگه داشتم از حال میرفتم روی زمین لای عفلها دراز کشیدم و اونم کنارم نشست …

علفهایی که تو صورتم بود با انگشت کنار زد و تو صورتم خم شد و گونه ی منو بوسید وگفت : تا حالا اینقدر از کارم لذت نبرده بودم …
گفتم منم تا حالا استادی به خوبی تو نداشتم …
چند تا از علفهای کنارش رو بی هدف کند و به دور دست نگاه کرد …
و آروم گفت : می دونی یکشب خواب این روز رو دیده بودم …
گفتم: قشنگ برام تعریف می کنی ؟ …
گفت : من داشتم با یک اسب تاخت میرفتم … یک مرتبه بولوت رو دیدم که داره از دور میاد طرف من ..لخت بود زین و دهنه نداشت …
نزدیک شد ..مثل این بود که تو خواب فکر می کردم تو رو داره با خودش میاره ..ولی کسی نبود و از کنار من رد شد و رفت و تو افق نا پدید شد …
خیلی غصه می خوردم هر چی تاخت می زدم بهش نمی رسیدم …که یک مرتبه تو رو دیدم …
داد زدم بولوت رو دیدی ؟ اما تو سوار یک اسب دیگه بودی ….و اصلا برات مهم نبود که اون رفته ..
با هم راه افتادیم توی دشت ..منم یادم رفت …
وقتی بیدار شدم چند روز به این موضوع فکر کردم ..خدایش اون زمان خواب عجیبی بود …..
گفتم : پس شاید تقدیر این بوده ..و کسی این وسط گناهی نداره ….شاید جز این نباید می بوده …
خیلی چیزا دست ماست و خیلی چیزا هم جبر زندگی … خلاصه مسیری جلوی ما آدماست که مجبوریم بریم ..مثل این که من اومدم اینجا ..
مثل مردن بولوت ..و یا شاید نرفتنم به تهران …
ما سعی و تلاش خودمون رو می کنیم ولی با جبر نمی تونیم در بیفتیم ….دیگه از فکرش بیا بیرون …
می دونم سخته ..ولی از روزی که بولوت مرده تو یک جور دیگه ای شدی ..همش اضطراب داری ؛نگرانی …

گفت : می دونی چرا من خواب تو رو می دیدم ؟ چون حس ششم قوی و پر قدرتی دارم ..
من خطر رو احساس می کنم …موضوع بولوت نیست می ترسم به تو آسیب بزنه ….
بلند شدم و نشستم و گفتم : قربونت برم میشه برام تعریف کنی ؟
گفت : پاشو بریم الان شب میشه …طولانیه ….و خودش بلند شد و پرید رو اسب …و منم برای اولین بار بدون کمک کسی سوار شدم و رفتیم بطرف اصطبل …
آلا بای دوید جلو و اسب ها رو گرفت و به ترکی گفت : شام آماده کنم ؟
قلیچ خان گفت : نه ما میریم خونه تو مراقب اسب ها باش صبح زود میام …و به من گفت برم سویچ ماشین رو بیارم ….
به محض اینکه با آلا بای تنها شدیم ..
گفتم : داداشت خیلی برای بولوت ناراحته ..داره تحقیق می کنه ببینه کار کیه ..می دونم که سزای بدی در انتظارشه ..تو به کسی شک نداری ؟ گفت : نه …
گفتم ولی به نظرم باید داشته باشی چون تو مسئول اینجایی ..در ضمن یک چیزی بهت میگم به قلیچ خان نگو یکی داره گزارش کار ما رو می بره خونه ..
پس حتما یک نفر بد خواه داریم …تو برای من پیداش کن …بفهمم کی این کارو می کنه ….هنوز منو نشناختن …
کاری می کنم از این منطقه که هیچی از گنبد بره …روزگار بهش نمی زارم …ولی به کمک تو نیاز دارم …

اینا رو می گفتم و تو کوک رفتار و تغییر حالت اون بودم …
دستپاچه شده بود و پشت سر هم می گفت به روی چشم …بله حتما ..درست می فرمایید ….
و شک منو به خودش بیشتر کرد …
از اونجا یکراست رفتیم فرود گاه و ساک منو گرفتیم و برگشتم خونه …..
روز بعد قلیچ خان تنها رفت ..
همون سر صبح مامان زنگ زد و با صدایی که مثل جیغ بود گفت : به خدا از دست تو نیلوفر یعنی ما دیگه تو رو از دست دادیم ؟
خدا بگم چیکارت کنه دختر دل منو شکستی … دل بابا از دستت خونه …
حامد چند بار بغض کرد ….
گفتم چرا دیگه مامان جان من که توضیح دادم چرا نیومدم قبول کردین …
گفت : همین ؟ بگم تف به روت بیاد با این عاطفه ای که داری ؟
گفتم : عزیز دلم بله برون بود من برای عروسی و عقدش میام …..
گفت : تو اصلا کنجکاو نشدی ببینی چی شد ؟ چیکار کردیم ؟ چطوری گذشت ؟ یک دونه برادر داری ..من تو رو اینطوری بزرگ کردم؟ ..
حتی بایرام خان هم تعجب کرده بود تو نیستی ….

گفتم : آخه من نمی خواستم شما رو نگران کنم ..دیشب یکم سر گیجه داشتم و حالت تهوع ..قلیچ خان منو برد بیمارستان …
گفت : برای سر گیجه و حالت تهوع تا حالا کی رو بردن بیمارستان؟ که تو رو برده ؟ حتما چیز دیگه ای بوده راستشو بگو؛؛؛؛
تو رو امام زمان راست بگو چه بلایی سرت اومده بود …
گفتم : نه به خدا همین بود قلیچ خان بزرگش کرده بود …دیر وقت اومدیم خونه صبح زودم رفته بودیم اصطبل بازم دیر وقت اومدیم …
والله می خواستم الان بهتون زنگ بزنم ….
گفت مادر الهی فدات بشم تست حامگی گرفتی ؟ گفتم بله مامان جان گرفتم حامله نیستم ..فقط غذا اذیتم کرده بود …
به خدا دلم پیش شما بود ولی وقت نشد زنگ بزنم تازه قلیچ خان هم اهل تلفن نیست و مدام پیشم بود ….
گفت : مراقب خودت باش مادرت بمیره تو مریض شدی من نبودم کنارت … تو شهر غریب یک بلایی سرت نیاد؟ …
ای وای اصلا فکر نمی کردم دختر به راه دور بدم …باور کن آب خوش از گلوی هیچ کدوم ما پایین نمیره بدون تو ….

حالا اون گریه کن من گریه کن …
می گفت من نمی دونستم خانم جانت اینقدر دوستت داره ..اونم تا اسم تو میاد شروع می کنه به گریه کردن …..
خلاصه یکساعت که با اون حرف زدم و قطع کردم تازه تلفن ها شروع شد
نمی دونم مامان به همه چی گفته بود که این مکالمه باعث شد که من تا بعد ظهر با بابا ؛؛خانم جان ؛؛عمه ؛؛..خاله ؛؛..ندا؛؛ حامد و آرتا کلی حرف زدم و توضیح دادم که حالم خوبه….
تازه وقتی اونا تموم شد گلناز زنگ زد و داشتم از زیر زبونش حرف می کشیدم …
و گرم صحبت بودیم و فرخنده مدام برام چایی میاورد و خوراکی و من روی پشتی لم داده بودم و با تلفن حرف می زدم ..که در باز شد و قلیچ خان سراسیمه و پریشون وارد شد …
ترسیدم از جام بلند شد و گفتم : گلناز جون خودم بهت زنگ می زنم …
اون همینطور منو خیره نگاه کرد پرسیدم چیزی شده؟ ..اتفاقی افتاده ؟
یک نفس بلند کشید و با عصبانیت گفت : چی می خواستی بشه ؟ از صبح تا حالا زنگ زدم مشغول بودی ..دیگه از کارم افتادم ..حواسم جمع نبود ..
تو از صبح تا حالا با گلناز حرف می زنی ؟
گفتم : وای ..وای ببخشید عزیزم شرمنده ..نه گلناز همین الان زنگ زد …
منو ببخش مامان فهمید من مریض شدم به همه گفت یکی یکی زنگ زدن حالم رو بپرسن …چون نرفته بودم تهران مجبور شدم توضیح بدم …..
قلیچ خان اخم کرده بود و به فرخنده گفت :یک لیوان برام آب بیار ..و همینطور سر پا خورد و به من گفت : شما هم حاضر شو با هم بریم اصطبل …
وسیله و شام بر دار من میرم خرید تا میام آماده باش …
با ترس گفتم چشم …

#قسمت_هشتم – بخش هفتم

یکساعت بعد ما میرفتیم بطرف باشگاه ….
قلیچ خان با من زبون بسته بود و حرف نمی زد …
من دیگه معذرت خواهی کرده بودم و دلیلی نداشت که با من حرف نزنه ..دلم گرفت و فکر می کردم نکنه بین ما اختلاف بیفته ..نکنه قلیچ خان هنوز اون روی خودشو به من نشون نداده ؟…
تو سیاهی شب به بیرون و ستاره ها نگاه می کردم ..
شب های گنبد پر از ستاره های درخشان و نورانیه که شاید جای دیگه ای نمی شد این آسمون رو دید …
سرمو به نگاه کردن به اونا گرم کرده بودم ..و تا ماشین رو جلوی اتاق نگه داشت هر دو سکوت کردیم ….
اونجا با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفتم : چرا باید شب اینجا بخوابیم ؟
گفت : آلا بای می خواست بره ..من باید بمونم ؛؛بدون تو که نمیشه زنگ زدم بهت بگم … مشغول بودی …و همین طور که درو باز می کرد ..
ادامه داد خوش میگذره نگران نباش …
یکم خودمو لوس کردم و گفتم : فکر کردم با من قهر کردی ..
گفت : نه عزیزم ..گلینم ..من ترسیده بودم ..نمی دونم امروز دلم خیلی شور می زنه ..به خاطر حس ششمم نگران شدم …
همش فکر و خیال می کنم ….

پرده ها رو کشید و یک پتو هم زد پشت پنجره تا سایه ی ما هم از بیرون معلوم نشه …
شام آماده بود و از خونه آورده بودیم ..من چایی دم کردم اون قلیون چاق کرد …
گفتم : این تخت یک نفره است چطوری بخوابیم ..
گفت : چه بهتر ..من عمدا تو رو آوردم اینجا ..
نگاهش کردم همینقدر که صورتش خندون شده بود برام کافی بود ..
وضو گرفتیم نماز خوندیم ..در حالیکه قلیچ خان داشت قلیون می کشید …
چایی ریختم و با هم خوردیم …
گفتم امشب برام ساز بزن و بخون …
گفت : چی فکر کردی ؟ همین خیال رو دارم بعد از شام ….و من جریان اون روز براش تعریف کردم ..و اونم با عشق بهم نگاه می کرد …
گفتم شام بخوریم ؟
گفت : آره منم گرسنه شدم …استکان ها رو جمع کردم و بردم تا بشورم ..
کنار اتاق ؛؛ یک اتاق یک در دو متر بود که دستشویی و ظرفشویی همون جا بود …
در نیمه باز بود و من داشتم استکان ها رو میشستم که یکی زد به در ..
فکر کردم یکی از کارکنان اونجاست درو تا اونجایی که ممکن بود پیش کردم …و گوشم تیز شد …
قلیچ خان پرسید : کیه ؟ صدای یک زن بود به ترکی گفت منم باز کن و دوباره محکم تر زد به در …
فورا چراغ دستشویی رو خاموش کردم و از لای در نگاه کردم …
قلیچ خان از جاش بلند شد و درو باز کرد و با خشم به فارسی گفت : تو اینجا چیکار می کنی ؟ چی می خوای ؟ ..
اون به ترکی چیزی گفت و قلیچ خان باز جواب داد من با تو حرفی ندارم ..از اینجا برو ..آبرو ریزی در نیار ….
ولی اون زن اومد تو و داد زد باید جواب منو بدی …یکی تو این دنیا جواب منو بده …من به پای تو سوختم ….
قلبم داشت از سینه ام میومد بیرون ..
آی جیک بود …باورم نمی شد ….
ادامه دارد

www.60tip.ir
www.60tip.ir

Rating: 4.0/5. From 5 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار,شصت تیپ مرجع رمان های عاشقانه,درام,ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *