رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل۲۵

دانلود رمان همسر دوم من نوشته حدیث شمس فصل۲۵

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

آه مردونه ای ‌کشید و از روی بدن دردمندم بلند شد درد داشتم ولی نمیخواستم حال آرشام و خراب کنم

آرشام با صدای خشداری گفت:
_درد داری؟!

با صدای آرومی لب زدم:
_نه.

به سمتم اومد و تو بغلش کشیدم و مشغول ماساژ دادن کمرم شد نمیدونم چیشد که با نوازش دست گرمش به خواب رفتم..

امروز روز عجیبی بود از وقتی بیدار شده بودم دلشوره داشتم نمیدونم چرا فکر میکردم قراره اتفاق

بدی بیفته با شنیدن صدای فاطمه به سمتش چرخیدم که گفت:
_خوبی؟!

_آره.

_پس چرا رنگت پریده؟!

نگاهی بهش انداختم و لب زدم:
_نمیدونم.

_بیا بشین یه چیزی بیارم بخوری چرا اینجوری شدی امروز.

روی میز نشستم و با دلشوره به ساعت خیره شده بودم نمیدونم چرا از امروز صبح این دلشوره با من بود

_فرشته!فرشته؟!

با شنیدن صدای آرشام به فاطمه خیره شدم و خواستم بلند بشم که گفت:
_تو بشین حالت خوب نیست من میرم میگم به آقا اینجایی.

_من خوبم.

ولی فاطمه بدون توجه بهم از آشپزخونه بیرون رفت سرم و روی میز گذاشتم و سعی کردم‌ آروم باشم ولی

دلشوره ی لعنتی نمیذاشت آروم باشم با شنیدن صدای آرشام سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم که با نگرانی گفت:
_خوبی؟!

با صدایی که میلرزید لب زدم:
_آره خوبم.

_چرا رنگت پریده؟!

دستی به صورتم کشیدم که صدای عصبی آرشام بلند شد:
_کسی اذیتت کرده؟!

_نه.

به سمتم‌ اومد بازوم گرفت و کمک کرد بلند بشم‌ و گفت:
_بریم بالا استراحت کن حالت خوب نیست.

به کمک آرشام از آشپزخونه خارج شدم و خواستیم به سمت طبقه بالا بریم که صدای پر از استرس بنفشه باعث شد بلند شد:
_آرشام؟!

آرشام به سمت بنفشه برگشت و نگاهی به صورت مضطرب و رنگ پریده ی بنفشه کرد و گفت:
_بله؟!

_نیایش اومد!

با شنیدن حرف بنفشه نزدیک بود سقوط کنم‌ که آرشام بازوم و گرفت و نگرانی گفت:
_فرشته خوبی؟!

با صدای لرزونی لب زدم:
_خوبم.

با صدای بنفشه نگاهم و بهش دوختم که گفت:
_آرشام همه منتظرتن بیا؟!

_برو بگو بعدا میام فرشته حالش خوب نیست.

دست آرشام و گرفتم و لب زدم:
_من خوبم.

نگاه نا مطمئنی بهم‌ انداخت و دستم‌ و گرفت و به سمت بیرون هدایتم‌ کرد به سختی کنار آرشام وایستاده بودم و منتظر

به در خیره شده بودم با باز شدن در نگاهم به دختر خوشگل و لوندی افتاد که در نگاه اول حذابیت بیش از حدش

آدم و مجذوب خودش میکرد همچنان بهش خیره شده بودم که دستهای سرد و یخ زده ام‌

تو دستهای گرم آرشام قرار گرفت نگاهم و به آرشام دوختم که چشمهاش و به معنی آروم باش روی هم فشرد

_سلام پسر عمو!

با شنیدن صدای نیایش نگاهم و از آرشام گرفتم و به نیایش دوختم که با لبخند و عشوه ای که تو نگاهش بود به آرشام خیره شده بود

آرشام با صدای سردی گفت:
_سلام.

آرشام دستش و دور کمرم حلقه کرد که باعث شد نیایش به طرفم برگرده نگاه خیره ای بهم انداخت و دستش و به

سمتم دراز کرد و با صدای پر از نازی گفت:
_سلام من نیایش هستم و شما؟!!

دست سردم و توی دست گرمش گذاشتم و با صدای آرومی لب زدم:
_سلام من فرشته همسر آرشام.

_چی؟!

با شنیدن صدای متعجب و بهت زده ی نیایش نگاهم و بهش دوختم که صدای آرشام بلند شد:
_فرشته همسر منه.

حالا به وضوح رنگش پریده بود و دستاش داشت میلرزید با صدایی که میلرزید گفت:
_چطور ممکنه؟!

آرشام پوزخندی به حال روزش زد و رو به من با مهربونی گفت:
_بیا بشین سر پا موندن برات خوب نیست.

روی مبل کنار آرشام نشسته بودم همه ساکت نشسته بودن نیایش نگاهش بین من و آرشام میچرخید با نفرت نگاهی به شکمم مینداخت

با دیدن نگاه پر از نفرتش حس بدی بهم دست داد دست آرشام و فشار دادم که نگاهی بهم انداخت با نگرانی بهش خیره

شده بودم که آروم لب زد:
_از هیچی نترس من کنارتم.

_کی ازدواج کردید؟!

با شنیدن صدای نیایش نگاهم و از آرشام گرفتم و به نیایش دوختم که آرشام گفت:
_یکسالی میشه.

_که اینطور.

نگاهی به آرشام انداخت و با لحن لوسی گفت:
_آرشام دخترمون کجاست دلم براش تنگ شده.

آرشام‌ با چشمهای سردش بهش نگاهی انداخت و گفت:
_دخترمون؟!

نیایش با لبخند گفت:
_آره دخترمون نرگس.

آرشام پوزخندی زد و گفت:
_تو دختری نداری از کدوم دختر حرف میزنی؟!

رنگ از روی صورت نیایش پرید بهت زده لب زد:
_یعنی چی؟!

آرشاویر نگاه عصبی بهش انداخت و با صدایی که رگه های خشم توش موج میزد گفت:
_حق نزدیک شدن به دختر من و داری تا وقتی که اینجا هستی احترام خودت و نگه دار کاری نکن جوری که لیاقتته باهات حرف بزنم.

_نرگس دختر من هم هست!

آرشام‌ نگاهی به نیایش انداخت و گفت:
_دختری که میخواستی بکشیش!

همگی با بهت به نیایش خیره شده بودیم یعنی چی بخواد دخترش و بکشه نگاه سئوالی و متعجبم بین آرشام و نیایش

در گردش بود صدای لرزون نیایش بلند شد:
_چی داری میگی آرشام؟!

_بهتره حتی از یک قدمی دختر من هم رد نشی وگرنه قول نمیدم بعدش انقدر آروم برخورد کنم.

_آرشام دخترم حق داره دخترش و ببینه بعد این همه سال حق داره.

آرشام پوزخندی عصبی زد و گفت:
_چه حقی؟! از کدوم حق حرف میزنید اینی که میبینید دخترش و نمیخواست میخواست سقطش کنه پس حرف از حق و دلتنگی نزنید‌.

با نگرانی به آرشام‌ نگاه میکردم که حالا از عصبانیت نف نفس میزد و با نفرت به نیایش خیره شده بود

پدر نیایش بدون زد حرف دیگه نگاهش و به نیایش دوخت که آرشام از روی مبل بلند شد و با عصبانیت به بیرون رفت که با شنیدن صدای نیایش ..

نگاهم و بهش دوختم که با صدای عصبی گفت:
_تو فکر نکن قراره تا آخر عمرت اینجا شاد و خرم زندگی کنی آرشام فقط بخاطر ناراحتیش از من باهات ازدواج کرد

مطمئن باش بچه که بدنیا بیاد عین یه تیکه آشغال میندازتت بیرون.

با بغض و بهت به توهین و تحقیراش گوش میدادم چشمهای اشکیم بین آرسام و پدری که برام پدری نکرد

چرخید همشون بیتفاوت به زمین خیره شده بودند چرا چیزی نمیگفتن مگه من هم از گوشت خونشون نبودم

مگه من هم دختر و خواهرشون نبودم لبخند تلخی زدم و که صدای عصبی بنفشه بلند شد:

_خفه شو!چجوری جرئت میکنی اینجوری با فرشته حرف بزنی تو فکر کردی کی هستی؟!هان؟!نکنه یادت رفته زیر خواب دوست آرشام شدی

و وقتی استفادش و ازت کرد مثل یه تیکه آشغال انداختت بیرون تو همونی هستی که بخاطر هوس خودت میخواستی دخترت و بکشی حالا با چه جرئتی با فرشته اینجوری صحبت میکنی هان؟!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن