خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلود رمان کامل یکی مثل تو بخش6

دانلود رمان کامل یکی مثل تو بخش6

دانلود کامل رمان یکی مثل تو بخش 6

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

گفتم : سلام خوش اومدین ..مامان منتظر تون هستن ..

فریده جون کجان ؟تنهاین ؟
در حالیکه دستپاچه به نظر می رسید گفت : آره مامانم براشون کاری پیش اومد نیومد ..

مزاحم نیستم؟ ..
گفتم: نه بفرمایید تو ..رفت طرف ساختمون و جلوی در ایستاد و برگشت

وچشمهاشو طرف من خمار کرد و پرسید : مگه تو نمیای ؟
گفتم : نه , من دارم حیاط رو جا رو می کنم
گفت : واقعا ؟
گفتم : واقعا مگه اشکالی داره ؟ ..اگرمن نکنم مامانم می کنه ..
گفت : پس تو کار خونه هم می کنی ,,
گفتم : من اصلا کوزتشونم ..
باز همون خنده ی قشنگ و با نمک رو به من تحویل داد و گفت : کمک نمی خوای ؟

حاضرم با هم جارو کنیم ..
گفتم : نه بابا یک دونه کوزت برای این خونه بسه …
نگاهی به من کرد و یک سری با ناز تکون داد و رفت تو ….

حالا با نگاه و خنده ای که تحویل من داده بود دلم خواست دنبالش برم …..
ولی جارو رو بر داشتم و مشغول شدم ..البته برگها رو تند و تند جمع کردم

ریختم تو با غچه و زود خودمو رسوندم …
ولی نسترن با مامان برای پُرو تو اتاق بودن و درم بسته بود …
رفتم تو آشپزخونه ..دو تا چایی ریختم ..که اونا اومدن بیرون نسترن گفت :

ماهرو جون تو رو خدا زیاد خودتون رو اذیت نکنین فقط اون آبی رو تا دهم

برام بدوزدین کافیه اون دوتا دیگه رو اصلا عجله ندارم ..
مامان گفت : باشه تو دوشنبه بیا پرو یک کاریش می کنم ..
صدای زنگ در اومد مامان آیفون رو بر داشت و گفت: سلام فرمایید تو …

نسترن رفت بطرف در همین طور که سینی چایی دستم بود گفتم : کجا ؟مگه چایی نمی خورین ؟
گفت : برای من ریختی ؟
گفتم: بله برای شما و مامان …
زود اومد تو آشپزخونه و گفت دستت درد نکنه ..همین جا می شینم ..

مامان رفت به استقبال یک مشتری ..
سلام احوال پرسی کردن و رفتن تو اتاق ..
نسترن گفت : کوزت ,من با قند چایی نمی خورم شوکولات داری ؟
گفتم : آخ خدا مرگم بده خواهر, یادم رفت ..الان میام ..
خندید و گفت : اگر نداری خودتو ناراحت نکن خرما هم باشه خوبه فقط قند نمی خورم ..ظرف شوکولات بر داشتم در یخچال رو باز کردم خرما رو با دست دیگه بر داشتم و هر رو گذاشتم جلوشو گفتم : چی فکر کرد ی ؟ حالا بگو جون آدمیزاد همین الان برات میام ..
گفت: جون آدمیزاد ,,,زود باش بیار …..

توقع همچین حرفی رو نداشتم ..

چشمهامو از هم باز کردم و نگاش کردم ..

اونم تو صورت من خیره شد و دوباره گفت جون آدمیزاد ….
با دو دست گلومو گرفتم و خودمو انداختم رو میز ..از خنده غش و ریسه رفت ..
تو دلم گفتم فدات بشم اینقدر قشنگ می خندی …

همین طور که می خندید و نمی تونست جلوی خندشو بگیره هی به من می گفت پاشو .. پاشو بسه دیگه ..الان چاییم میریزه …
بلند شدم و گفتم مراقب باش دیگه حرفی از دهنت در نیاد که من باید انجامش بدم …
همین طور که بلند می خندید گفت: نه دیگه غلط کردم هیچی نمی خوام ..چایی مامان رو بر داشتم که خودم بخورم نشستم روبروش و گفتم بفرمایید سرد میشه …
گفت : خوش به حال ماهرو جون که پسر خوبی مثل تو داره ..
گفتم نه بابا اینطورام نیست ,,فقط خدا از دلش خبر داره …
گفت : من یک برادر دارم ..خون همه ی ما رو تو شیشه کرده ..

مثل سگ بد اخلاقه ..هر کاری بدی تو این دنیاس می کنه که حرص ما رو در بیاره ..

تو یکسال گذشته سه تا ماشین زده و داغون کرده ..تازه سه قورت و نیم شم باقیه ..
گفتم : منم ماشین ندارم ,,شاید اگر داشتم چند باری می زدم داغون می کردم یک جورایی مزه میده ..که آدم بدونه اگر داغونش کنه یکی دیگه براش می خرن خوب براش مهم نیست و میره می زنه دیگه ..
گفت: نه بابا ,,کی براش می خره؟ مگه شهر هرته ؟ اول ماشین خودشو زدهه گذاشته تعمیرگاه , بعد ماشین مامانو خراب کرده .. پریشب با التماس ماشین بابا رو گرفت یک دختر رو سوار کرده تو نیایش زده به یک ماشین دیگه خورده به جدول ….
مامانم از بس عصبانی بود مریض شده برای همین امروز با من نیومد ..
زیر لب گفتم : چه کار خوبی کرد ..
نسترن حرف منو شنید و گفت : برای چی کار خوبی کرد ؟ اصلا تو برادرم رو میگی یا مامانم که مریض شده ؟
گفتم :آخ ببخشید شنیدی؟ ..بلد نیستم یواش حرف بزنم ..خوب باور کن منظورم این بود که خوب شد تا من و تو با هم چایی بخوریم ….

گفت : نگو تو رو خدا ..نمی دونی چه دعوایی کردن ..آرمان زد هر چی تو خونه بود شکست مامان جیغ بزن آرمان هوار بکش ..
بعدم در رو زد بهم و از خونه رفت ..آخه وقتی هم میره مدتی نمیاد و ازش خبر نداریم ….

مامان ِبیچاره هم از غصه یک گوشه افتاده …
گفتم : نسترن ترمز کن تو هر چی راز تو زندگی تون بود الان گفتی یکمشم بزار برای دفعه ی دیگه …
گفت : راز نبود که کار همیشگی اوناس ..همه می دونن ما داریم از دست آرمان چی می کشیم … تازه ماهرو جون هم می دونه همیشه مامانم رو راهنمایی می کنه …
گفتم آهان : برای همین کار اون بچه به اینجا کشیده ..
گفت : شوخی نکن ..وقتی مامانم تو و برادرات رو می ببینه که اینقدر سر براه و آقایین خیلی دلش از دست آرمان می گیره ….
بعد یک حالت صمیمی به خودش گرفت و پرسید: برزو ؟تو کدوم دانشگاه میری ؟چی می خونی ؟
گفتم : تو با این همه کنجکاوی که داری هنوز نمی دونی ؟
گفت : من؟ من کنجکاوم ؟
گفتم : کامپیوتر می خونم ..تو چی ؟
گفت من زبان ..
گفتم : زبون با چشم و پاچه خوب میشه وگرنه خودش به تنهایی اصلا چیز به درد بخوری نیست ..
گفت : مثلا کامپیوتر چه فایده ای داره ؟ الان تو هر خونه ای بری یک کامپیوتر هست و دست هر بچه ای یک لب تاپ .. تو ام همچین رشته ی به درد بخوری نداری همه با هم میریم دنبال بیکاری ..آیدا چی ؟ گفتی باهات همکلاسه پس هم رشته ی توس ..
پرسیدم یک چایی دیگه می خوری ؟
گفت : با آیدا دوستی ؟
گفتم : خیلی خودتو کنترل کردی و دیر پرسیدی ….

هیچ دقت کردی تو چقدر این سئوال رو از من می پرسی ؟ می خوای چیکار کنی ؟ دوست باشم و نباشم به حال تو چه اثری می کنه ؟ گفت: نه , اثری که نمی کنه از روی کنجکاوی می پرسم آخه میشناسمش ..

به تو نمی خوره برای همین می خواستم بدونم ..
گفتم : اونوقت چرا نمی خوره ؟ چون پولدارن ؟
گفت : نه ..ببین به من مربوط نیست ,,ولی من ماهرو جون رو میشناسم ..,,با اخلاق های اون جور در نمیاد ,,..تو اگر باهاش دوستی بهت بگم آیدا چطوریه ,,اگر نیستی ,دیگه لزومی نداره ..

گفتم : حالا فرض کن دوستم بگو ببینم چی میدونی ..
گفت : نه ,پشیمون شدم ..اگر دوستی خودت سعی کن اونو بشناسی فقط بهت میگم مراقب باش زندگی پر ماجرایی داره ..
گفتم : خودش که دختر ساده ایه ..
گفت : اون ساده اس ؟ شیطون رو درس میده ..

دوبار دماغشو عمل کرده ..
خندیدم گفتم : دماغشو عمل کرده من اخلاقشو گفتم ..

ولی یک چیزی بهت بگم به کسی نمیگی ؟
گفت : نه بگو چیه ؟ …

سرمو بردم جلو و دوتا دستم رو گذاشتم دور دهنم و آهسته گفتم : برای اینکه فضولیت بخوابه بهت میگم ..من با آیدا دوست نیستم .. فقط دعوتم کرده بود مهمونی ..خلاصه صنمی با هم نداریم ..
اینو برای این گفتم تا دوباره نپرسی و بحث آیدا تموم بشه ….
نسترن یکم خودشو جمع و جور کرد ..و سعی کرد عادی به نظر بیاد ..و از جاش بلند شد و کیفشو بر داشت و گفت از چایی ممنونم دیگه باید برم ..
گفتم: ای بابا فکر کردم خیالت رو راحت کردم حالا می شینیم حرف می زنیم ….
خندید و گفت کار دارم مامانم اعصابش بهم ریخته تنهاس منم یک جورایی مثل تو کوزت شونم ..
بعد زد به درِ اتاق مامان و خداحافظی کرد و رفت ..
منم رفتم تو اتاقم ..باید درس می خوندم فردا امتحان داشتم ..کتابا مو گذاشتم جلوم ..و شروع کردم ولی تلفن زنگ خورد ..
سیاوش بود گفت : برزو یک زنگ بزن به آیدا خیلی حالش بده مدام داره گریه می کنه ..پدر من و مرضیه رو در آورده ..
میگه می خوام خودمو بکشم …یک زنگ بهش بزن ..تمومش کن دیگه ….
گفتم : ول کن پسر ,,فردا گیر میده میگه خودت زنگ زدی پس عاشق منی ..نه ولش کن دختره دیوونه اس .. من کی بهش ابراز علاقه کردم که اون فکر کنه من عاشقش شدم ..ای بابا چه گیری کردیم ها .. بهش بگو برزو نیست ..تو این جور کارا نیستم ..دیگه هم با کسی دوست نمیشم حوصله ی این لوس بازی های دخترا رو ندارم …

گفت : برزو به خدا نامردیه ماشین شو بهت داد ..هزار جور بهت محبت کرده به جبران اون دلشو به دست بیار …
گفتم مگه من گفته بودم به من محبت کنه ؟یا اصلا می خواستم ؟ ..
حالا من اگر یک قدم بر دارم تا آخر عمر در گیر میشم ..نمی کنم داداش بره هر کاری می خواد بکنه ..من وجدانم راحته ….
تازه اگر کسی بخواد خودشو بکشه به زبون نمیاره ……
گفت : خوب یک زنگ بهش بزن همین ها رو خودت بهش بگو ..راستش اون فکر می کنه تو از دستش ناراحت شدی و باهاش قهر کردی ….
گفتم : عنتر جون …
گفت : اِ اِ اِ این چی بود گفتی مرتیکه ..
گفتم: عنتر جونی دیگه خودتو عنتر و منتر این دخترا کردی ول شون کن بزار هر کاری می خوان بکنن ..این آیدا رو هم تو توی کاسه ی من گذاشتی …خدا خافظ …
اما دیگه نتونستم درس بخونم همش تو فکر بودم و می ترسیدم راستی راستی آیدا خود کشی کنه …..
شب موقعی که شام می خوردیم ..مامان سر حرف رو باز کرد و گفت : نسترن چرا نشست پیش تو ؟ نکنه تو ازش خواستی ؟
گفتم : مامان خوشگله ؟ بازم گیر ؟ حرف زدیم مادر من ..مهمه که من خواسته باشم یا اون خواسته باشه ؟
درسته که زبونم لال دختر و پسریم ولی دوتا آدم همسن و سال که هستیم دیگه ..قربونت برم دوره شما عوض شده ..گذشت ..اووووو این حرفایی که شما می زنین مال صد سال پیشه ..قبل از میلاد مسیح ..دو نفر آدم بودیم با هم حرف می زدیم ..
زن و مرد نداره تو رو خدا مادر من شما دیگه این کارو نکن ..اینقدر جنس مخالف رو برای ما بیچاره ها لولو کردن که تا همدیگر رو می ببینم نسبت بهم احساس پیدا می کنیم ..آخه چرا ؟ دلیلش همین کاراس دیگه اگر از بچگی به ما می گفتن زن و مرد می تونن با هم دوست باشن بدون اینکه نسبت بهم نظر بدی داشته باشن به خدا الان اوضاع فرق می کرد ..
الان اینقدر همه ی ما بدبخت نبودیم ..به هر کس با خنده سلام می کنی فکر می کنه عاشقش شدی ..
پسر و دختر هم نداره ها ..همه سر و ته یک کرباس شدیم ..چون ذهن ما رو نسبت بهم خراب کردن ..خوب معلوم بچه ی کودکستان رو جدا می کنن .. دبستان رو جدا می کنن راهنمایی و دبیرستان جدا می کنن .. و این همه سال ما رو از هم می ترسونن که نکنه با هم حرف بزنیم ..نکنه بهم نگاه کنیم ..

اونوقت یک مرتبه درست زمانی که خوب بهم حریص شدیم یکجا با هم آزاد میریم دانشگاه آزاد ..نتیجه اش چی میشه ؟
اون مهمونی های پنهونی ..اون همه دوست دختر و پسر که با هم رابطه دارن ..و دوستی رو با عشق اشتباه گرفتن ..
میشه مشکل بزرگ ما پسرا و دخترا …اونا که ازدواج می کنن بعد از یک مدت یا بدبخت میشن یا طلاق می گیرن …حد اقل شما دیگه این حرف رو نزن ..من واقعا دوست داشتم با نسترن حرف بزنم ..ولی به جون مامان بهش نظر بدی نداشتم …..
انشالله اونم به من نظر بدی نداشت ..
گفت : می دونم پسرم تو راست میگی حرف تو رو قبول دارم ..ولی کلا دخترا دلشون مهربون تره و عاشق پیشه تر زود گول دلشون رو می خورن ..و پابند میشن ..
حالا که ما تو همین اوضاع زندگی می کنیم توام مراقب جلوی پات باش نکنه دل کسی رو بشکنی و بندازی زیر پات ..که فقط اون موقع اس که ازت نمی گذرم شیر مو حلالت نمی کنم ..پس به کسی نزدیک نشو که بخوای ولش کنی و قلبشو بشکنی ..
خندیدم و گفتم: پس مادر من خودت خواستی یادت نره ها..من برای اینکه دل کسی رو نشکنم ..شاید مجبور بشم هفت ,هشت تا زن بگیرم ..
( بعدم بلند خندیدم و گفتم ) ….اولیشو بگیر که اومد ..
گفت : چی داری میگی؟ نسترن ؟
گفتم نه اون دومیه اولی آیدا س ..به من گفت دوستم داره ..به اون خدایی که می پرستی اگر من حتی یک ابراز علاقه بهش کرده باشم ..فقط دوست بودیم ..
میگه دنیا رو به پام میریزه ..حالا یا باید دنیای اونو قبول کنم یا پا مو بزارم رو دلش ..شما انتخاب کن ..که فردا نگی شیر مو حلالت نمی کنم …
با نگاهی التماس آمیز گفت : تو رو خدا منو نترسون ..برزو نگرانتم مادر ول کن این دخترا رو ……
گفتم : من ول کنم اونا ولم نمی کنن ..ولی چشم قربون اون صورتت برم ..نگران نباش …..
فردا تو دانشگاه من دیر رسیدم و امتحان داشت شروع می شد با عجله رفتم و سر جام نشستم استاد برگه ی منو گذاشت جلوم ..
ولی حواسم به این بود که ببینم آیدا اومده یا نه ..هر چی نگاه کردم اونو ندیدم ..دلم شور افتاد نکنه بلایی سر خودش آورده باشه ….

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *