خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلود کامل رمان یکی مثل تو

دانلود کامل رمان یکی مثل تو

دانلود کامل رمان یکی مثل تو بخش 7

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

وقتی امتحان تموم شد و استاد رفت ,, دیدم آخرین نفر گوشه ی دیوار نشسته ..

رفتم سراغش ..اخمهاش تو هم بود ..
گفتم سلام ….
گفت: چه عجب نمی دونستم اینقدر بد کینه ای ..حالا توضیح بده چرا با من قهر کردی؟ ..
گفتم : توضیح میدم ..تو اول بگو حالت خوبه ؟
گفت : الان که باهام آشتی کردی بهترم ..گفته باشم بهت باید اینکارتو جبران کنی ….
صندلی رو کشیدم نشستم کنارش و گفتم : بیین آیدا من با تو قهر نکردم ..

چند سئوال منو جواب بده .. مثل دوتا آدم متمدن ..کی اول پیشنهاد دوستی داد ؟
گفت : خوب من ازت خوشم اومده بود گناه کردم ؟
گفتم کی هر روز تلاش می کرد منو برسونه ؟ من قدمی برای این دوستی بر داشتم ؟

راست بگو کاری کردم که تو رو گول بزنم ؟
گفت : ببین برزو رُک و راست بگو چی می خوای بگی ؟قبول نداری توام از من خوشت میاد ؟ ..
گفتم : چیزی نیست که تو ندونی,,

من نمی خوام به دوستتمون ادامه بدم اصلا اهل دوست دختر نیستم ..تو به من پیله کردی,, قسم می خورم من نمی دونستم .منظور تو چیه؟ ..

آخه یک دوستی ساده این قر و اطفار ها رو نداره ……
با تمسخر و عصبانیت گفت : می دونم بچه ننه,,

مامانت دعوات می کنه ..
گفتم تو اینطوری فرض کن ..به هر حالا یک مرگم هست

که نمی خوام قاطی این ماجرا ها بشم ..
گفت : من احمق رو بگو می خواستم تو رو با بابام آشنا کنم ..

می تونست دستتو بگیره و تو رو بکشه بالا ..ولی خودت نخواستی ..
گفتم مرسی خیلی ممنونم ولی لازم نیست دوست ندارم

پشت یک دوستی رشوه باشه ..
الانم با هم همکلاس هستیم و مثل همه ی بچه ها با هم دوستیم ولی من دوست پسر تو نیستم ..
قبلا م نبودم,, اینو تو سر زبون ها انداختی ..اگر این کارو نمی کردی به دوستیمون ادامه می دادیم …..
گفت : برو ببینم بیشعور ..من می دونم دردت چیه ؟ چون ماشین رو ازت خواستم پس بگیرم بهت بر خورد.. . بگیر این سویچ دست تو باشه ….
سری با تاسف تکون دادم و یکم بهش نگاه کردم و رفتم …

و از اون روز به بعد هر کاری کرد که بتونه توجه منو جلب کنه موفق نشد ..
ولی آیدا کسی نبود که دست از سر من بر داره ..به هر ترفندی خودشو به من می رسوند تلفن می کرد و در باغ سرخ و سبز نشونم می داد …
از نسترن هم خبری نداشتم ..
فکر می کنم مامان طوری وقت پُرو اونو گذاشته بود که من خونه نباشم ..

یا وقتی اون می خواست بیاد به یک بهانه ای منو از خونه می فرستاد بیرون ..
چون یک روز دیدم لباس آبی نسترن روی مانکن نیست ..

فهمیدم اون اومده بوده خونه ی ما …
یکشب داشتم درس می خوندم ..یک شماره نا شناس به من زنگ زد ..
تا گفتم الو قطع کرد ..فکر کردم اشتباه گرفته و دوباره مشغول شدم …
من باید درس می خوندم نمی تونستم زحمت های مادرم رو ندیده بگیرم

و با وجود شهریه سر سام آور دانشگاه آزاد دنبال دختر بازی و فکرای بی خودی برم ..
حتی حق نداشتم از یک واحد بیفتم تا مامانم مجبور بشه برای اون واحد ها دوباره پول بده ……
هر وقت هم که می خواستم برم سر یک کار اون اجازه نمی داد و می گفت تو فقط درس بخون الان به هیچی فکر نکن ..من به اندازه ی کافی در میارم ….
ولی من دیگه بچه نبودم می فهمیدم که اون چقدر کار می کنه تا بقدر کافی در بیاره تا همه فکر کنن وضع مالی ما خوبه ..
اونقدر شب ها تا صبح لباس دوخته بود که تازگی چشمش هم ضعیف شده بود ..

و من دیدم به جای اینکه بره دکتر و نمره ی چشمش رو تعین کنه یکی از اون عینک های هزار تومنی خریده بود به چشمش می زد تا بتونه خیاطی کنه ….
پس من باید خوب درس می خوندم تا هر چی زود تر تموم بشه و بتونم از مادرم مراقبت کنم …
من نمی خواستم مثل رستم و سهراب ازدواج کنم ..دلم می خواست محبت های اونو جبران می کردم ..

تلفن دوباره زنگ خورد ..همون شماره بود ..
گوشی رو جواب دادم و گفتم : مثل اینکه اشتباه می گیرین ؟ …
نسترن بود با یک حالت تردید گفت : ای وای برزو تویی

منم نسترن می خواستم شماره ی ماهرو جون بگیرم ..
مثل اینکه قاطی کردم ..خونه هستن ؟
گفتم : سلام ..آره می خوای گوشی رو بدم بهشون ؟
گفت : نه ..چیزه …ببین برزو تو خوبی ؟
گفتم مرسی ممنون تو چطوری ؟ مامان تو اتاق کارشه ها ,,

می خوای باهاش حرف بزنی ؟
گفت : نه بعدا زنگ می زنم ..در مورد لباسم بود حالا ولش کن ..

چیزه ..بروز تو زبانت خوبه ؟
گفتم : آیدا با من دوست نیست ..اول اینو بگم خیالت راحت بشه ..
خندید و مثل اینکه خوشحال شده بود سر حرف باز شد گفت : پریشب مهمونی داشتن از اینکه تو نبودی فهمیدم با هاش دوست نیستی ..
گفتم : از همون مهمونی های اون دفعه ؟ خونه ی پریسا ؟ دوباره تولدش بود ؟
گفت : آره ولی تولد نبود ..پریسا همین طوری مهمونی گرفته بود تعدا دشون هم زیاد نبود …
گفتم : پس توام پای همیشگی اونا هستی ..ولی خودت اون بار گفتی به اجبار رفته بودی …
گفت : راستشو بگم مسخره ام نمی کنی ؟
گفتم : نمی دونم شایدم کردم ..
گفت : از فرار اون بار خوشم اومده بود رفتم تا یک بار دیگه ,,زورو,, نجاتم بده ..و لی زورو نبود ..منم خودم خودمو نجات دادم ….
گفتم : چی میگی ؟؟تو رفته بودی منو اونجا ببینی ؟
گفت: نه خیر رفته بودم مچ تو رو بگیرم ..بیام به ماهرو جون بگم ..می خواستم خرابت کنم ..
گفتم : دختر تو برای من به زحمت افتادی والله چطوری از شرمندگیت در بیام ؟ جون ,,فریده جون بگو چند تا متلک بار آیدا کردی ؟
گفت : نکردم ..از اون بدتر کردم ..حدس بزن ..
گفتم : نمی دونم چیکار کردی بگو حالا من فضولیم گل کرده ..
گفت : یک طوری بهش فهموندم که من و تو با هم دوستی خانوادگی داریم ….و دوست پسر منی …داشت آتیش می گرفت ….

گفتم : نسترن کار نداری من باید درس بخونم ..
گفت : برزو ..برزو تو رو خدا ناراحت شدی ؟ گفتم : ببخشید منو,, نسترن خانم از این کارای بیهوده و سطحی عذاب می کشم ..هیچوقت برای ناراحت کردن کسی کاری نمی کنم ..دوست ندارم اصلا ,, این کارا چیه ؟به نظرت احمقانه نمیاد ؟
مثلا شما ها دانشجوین ..ببخش من واقعا درس دارم …و گوشی رو قطع کردم …
دوباره زنگ زد و گفت ببخشید اینطورم نبود شوخی کردم ..
گفتم ببین من دوست ندارم قاطی بازی دختر بچه ها بشم ..هم از این کارت تعجب کردم هم متاسف شدم دانشجو های کشور ای دیگه با هم جمع میشدن مسائل و مشکلات رو بررسی می کنن یک اختراع و اکتشافی می کنن اونو قت ما بی خودی داریم تو سر و کله ی هم می زنیم ..
در واقع هیچ کار مفیدی نمی کنیم ولی توقع داریم همه چیز برامون روبراه بشه …
نسترن خواهش می کنم پای منو به این طور کارا نکش ..اگر کاری دیگه نداری من برم سر کارم..
گوشی رو قطع کردم ولی از اینکه نسترن چنین کاری کرده بود و با افتخار برای من تعریف می کرد حدس زدم دختر کوتاه فکر یه و بهتره دیگه باهاش کاری نداشته باشم …
یک حس بدی بهم دست داده بود ..
یک هفته ای گذشت با اینکه من فکر می کردم نسترن بازم به من زنگ می زنه ولی نزد و خبری ازش نشد ..
یکبارم مامان می گفت لباسش حاضره نمیاد ببره …
برام مهم نبود همین قدر که از درد سر دور بودم برای من کافی بود ….
برای همین سراغ آیدا هم نمی رفتم با وجود اینکه اون مرتب سعی می کرد از گوشه و کنار به من متلک بندازه و جملات بی محتوایی رو نثار من بکنه دوری می کردم و خودمو وارد معرکه نمی کردم …
تا اینکه
هر سال مامان نذر داشت چهل و هشتم وفات امام حسن (ع)شله زرد می پخت ..و برای یاد بود پدرم ختم انعام می گرفت و دوست و آشنا و فامیل میومدن خونه ی ما …..
اون سال هوا خیلی سرد بود و چند روز پیش برف اومده بود از صبح زود لباس گرم پوشیدم و رفتم تو حیاط و با پارو اونا رو کنار حیاط جمع کردم ..,
مامان اصرار داشت مثل هر سال دیگ شله زرد رو تو حیاط بار بزاریم ..

از روز قبل مژگان و شیرین اومده بودن کمک,,, مامان بزرگ هم اومده بود همه مشغول کار بودیم ..
رستم به کارا واردتر بود اجاق گازی رو تو حیاط گذاشت و به گاز وصل کرد و دیگ رو گذاشت روش …
میز ناهاری خوری رو با صندلی هاش آوردیم تو حیاط ….و مامانم شله زرد رو درست کرد …و ما مسئول هم زدن اون شدیم …
مامان از همون شب قبل سفره ای رو هم برای یاد بود بابا پهن کرده بود ..
عکسشو میون دوتا گلدون گل گذاشت و حلوا و خرما و شیرینی عزا رو با شمع و گل تزئین کردن ..و این تنها دلخوشی اون تو تمام سال بود که فکر می کرد یک روز رو کامل به بابا اختصاص میده و یاد اونو زنده نگه می داره …..
قرار بود دعا تا ساعت یازده و نیم تموم بشه ..و مهمون ها می رفتن ..و برای کسانی که می موندن چلوکباب سفارش داده بودیم ..
ساعت نه صبح دعا شروع شد ..من و رستم و سهراب و دایی مجید مجبور بودیم تو حیاط پای اجاق بمونیم ,, در حالیکه آفتابی داغ و دل انگیز با سخاوت ما رو گرم می کرد کنار دیگ شله زرد با هم حرف می زدیم ..
که در حیاط باز شد و فریده خانم رو تو پاشنه در دیدم ..بی اختیار از دیدنش از جام پریدم و رفتم جلو و سلام کردم و گفتم خوش اومدین .. تنهاین ؟
با خنده گفت : نه نسترن هم هست ….با اینکه علت خنده شو نفهمیدم منم خندیدم و گفتم خوش اومدین ..بفرمایید ..
فریده خانم گفت : خسته نباشین و رفت بطرف ساختمون ,, اما نسترن نیومد ..یک سرک تو کوچه کشیدم ندیدمش …
رفتم تو کوچه …دیدم از اون دور داره میاد ..نسترن قد متوسطی داشت با صورتی نمکی ..و چشمانی نافذ و گیرا ..
موهاشو همیشه روی شونه هاش میریخت و از زیر رو سری پیدا بود ..ایستادم تا رسید ..
گفتم : ترسیدم فکر کردم فرار کردی آخه تو دست به فرارت خوبه ..
گفت : جای پارک نبود رفتم ته کوچه …. چطوری بد اخلاق؟ ..خوب شد اون روتم دیدم ..
گفتم : کجاشو دیدی؟ دست بزن هم دارم …
گفت : نگو تو رو خدا ترسیدم ..اون که تو می زنی پشه اس ..
گفتم : خوش اومدی ..بیا بریم تو ..و راه افتادم صدام کرد :برزو ؟
برگشتم نگاهمون بهم گره خورد ..ضربان قلبم تند شد ..در حالیکه عاشقانه به من نگاه می کرد سرشو با خجالت و ناز انداخت پایین و زیر لب پرسید تو خوبی ؟
دروغ گفتم به آیدا نگفتم دوست پسر منی …..

راستش از اون نگاه دستپاچه شدم ..یکم صورتم داغ شد ..
خواستم با شوخی مسئله رو ماست مالی کنم ..ولی نتونستم ..
جوابشو ندادم و رفتم تو اونم پشت سرم اومد .. سهراب بالافاصله اومد جلو و پرسید جریان چی بود؟ .. چرا تو رفتی آوردیش ؟
گفتم : اِ اِ اِ داداش نگو بده ,,خاک بر سرم پشت سر دختر مردم ؟؟؟..
پرسید جون داداش چیزی بین تون هست ؟
گفتم نه بابا مورچه چیه که کله پاچه اش باشه ..یک دوستی ساده ,,, من هنوز دست راست و چپم رو بلد نیستم فقط دستم تو جیب مامانمه .. دخترا رو هم که میشناسی زود میگن بیا منو بگیر ..ولی دیگه نمیگن گرفتی چه خاکی تو سرت بریز .. فقط میگن بگیر …
سهراب خندید و گفت : مقاومت کن داداش .. مقاومت کن ..زن بگیری بد بختی,, مگر این که پول دار باشه ..تنها راه نجاتت پول پدر زنه همین و بس …
دایی مجید گفت : نه دایی جون خر این کارا نشو هیچ کس برای راه رضای خدا موش نمی گیره .. پول بابای زن به درد آدم نمی خوره ..تا به قول خودت دستت تو جیب خودت نکردی فکرشم نکن …
شله زرد داشت حاضر می شد و مامان میومد مرتب سر می زد ..حالا دکتر یزدی هم اومده بود و همه با هم دور دیگ جمع شده بودیم تا گرم بشیم …
مامان اومد و یک هم زد و خلال بادوم هاشو ریخت و گفت : برزو زیرشو تا اونجایی که می تونی کم کن تا ما بکشیم ….
ظرف های یک بار مصرف گذاشتیم جلو و رستم و دایی مجید شروع کردن به کشیدن ..در همون موقع مژگان و نسترن با دوتا ظرف دارچین و خلال پسته اومدن وتند و تند شروع کردن روی شله زرد ها رو تزئین کردن ..
نسترن در هر فرصتی نگاهی از سر محبت به من مینداخت ..و من بی اختیار منتظر نگاه بعدی اون بودم …
شله زد های تزیین شده رو روی میز چیده می شد تا سرد بشه ..
بالاخره دعا تموم شد و فریده جون و نسترن دکتر و یزدی و خانمش هم جزو مهمون های ناهار ما بودن ….
بی اختیار از اینکه نسترن اونجاس خوشحال بودم ..یک حس خوبی داشتم ……..
مخصوصا وقتی می دیدم نسترن بی ریا درست مثل عضوی از خانواده ما دوش به دوش مژگان و شیرین کمک می کنه قند تو دلم آب می کردن .. ….

اون نگاه های یواشکی و عاشقانه بین من و نسترن باعث شد زندگی من اون روز تغییر کنه ..
هوش و حواسم رفته بود و به چیزی جز نسترن فکر نمی کردم .جوونه های عشق تو قلبم داشت رشد می کرد و باعث می شد دائم به اون فکر کنم ..به نگاهش ..به لبخندش ..به نازی که تو حرف زدنش به صداش می داد …..
دیگه استدلال جای خودشو به احساس داده بود ..چند بار دیدم فریده جون به نسترن اشاره می کنه بریم دیگه ..
ولی نسترن با سر اونو به صبر دعوت می کرد ..و چیزی که من متوجه شدم این بود که فریده جون داشت از خواسته ی دخترش اطاعت می کرد …
و این وسط متوجه ی مامان خودم هم بودم که با دقت و ریز بینی خاص خودش همه چیز رو زیر نظر داشت .
اون روز نسترن درست مثل مژگان و شیرین تا همه ی خونه رو به حال عادی در نیاوردن از خونه ی ما نرفت ..
برای همین وقتی همه رفتن و منو مامان تنها شدیم خودمو آماده کرده بودم و می دونستم که با اعتراض اون روبرو میشم ..
همینم بود گفت : دیدی دختر فریده رو حسابی رفته تو کوک تو درست فهمیدم ؟
گفتم :خدایش مامان هیچوقت بهت دروغ نمیگم منم رفته بودم تو کوک اون حالا چی میشه؟ …
خندید و گفت : نمی دونم ..تا خدا چی بخواد ..
ولی برزو جان اینو در نظر داشته باش اینا به درد تو نمی خورن ….اصلا تو وقت این حرفات نیست …
گفتم : نه بابا وقت کدوم حرفا ؟ ول کنین مادر من ..من کاری به کار نسترن ندارم ….جدی نگیر …
ولی مثل اینکه شمام بدت نیومده ها ؟
آه عمیقی کشید و گفت : نه ,, برای خوش اومدن و نیومدن نیست ..از دخترای دانشگاه تو می ترسم ..
هر روز که میری و بر می گردی دلم کف دستمه نکنه یکی خدای نا کرده بشین زیر پات و وصله ی ما نباشه ..
گفتم : الان نسترن هم که وصله ی ما نیست ؟

گفت : نه مادر اونم نیست ,, فریده خیلی زن خوبیه ده ساله ما با هم دوستیم ..بدی ازش ندیدم ..
ولی اونم مشکلات خودشو داره.. نسترن هم دختر خوبیه ..دیدی درست مثل بچه های خودمون بود ؟ موضوع سر توست ….
تو هنوز وقت این حرفات نیست ..ولش کن …
گفتم : ای مامان جان ؟ من چی رو گرفتم ..مدام میگین ول کن ؟…..
..رفتم تو اتاقم و درو بستم ..
هنوز به رختخواب نرفته بودم که نسترن زنگ زد ..
راستش این بار خوشحال شدم دلم می خواست باهاش حرف بزنم ….
گفت :سلام مزاحمت نیستم ؟
گفتم : شما مراحمی ..مونسی خیلی هم زحمت کشیدی ..نسترن منتظر تلفت بودم باور می کنی؟ بهم الهام شده بود …
گفت : خوب تو چرا زنگ نزدی ؟
گفتم : بهم الهام شد بود تو زنگ می زنی اونوقت خودم زنگ بزنم ؟ …
در ضمن من با آیدا دوست نیستم ,,خوب بریم سر اصل مطلب ..امروز خیلی بهت زحمت دادیم ممنون ….
خنده ی بلندی کرد و گفت : وای نگو من عاشق ماهرو جونم ..خیلی خانمه می دونی من بچه بودم که مامانم منو آورده بود پیش ماهرو جون درست مثل خاله ی خودم دوستش دارم .. ماهه ,,ماه ..
گفتم : اختیار دارین ماهی از خودتون, سبزی پلو با کوکو از ما …بازم خندید ..
و این مکالمه حدود دوساعت طول کشید ..ولی نا خود آگاه بین ما یک علاقه ای شکل گرفته بود که شاید واقعا خواست من نبود …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *