خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / رمان کامل یکی مثل توبخش11

رمان کامل یکی مثل توبخش11

رمان کامل یکی مثل توبخش11

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

با خوشحالی راه افتادم طرف خونه ..تلفنم رو نگاه کردم نسترن ده بار زنگ زده بود ..
گرفتمش و گفتم : مژده بده کار پیدا کردم ..گفت : الهی قربونت برم مردِ من ..واقعا؟ چه کاری ؟
گفتم استاد برزو راد مهر در خدمت شما هستم ..تو یک کلاس کامپیوتر از فردا ..نه از امشب تدریس می کنم ..همین امشب هم رفتم کلاس …
گفت : نه ..نمی خوام ..دوست ندارم ..
پرسیدم :چرا خوبه که ..
گفت : تو این کلاس ها پر از دختره می ترسم زیر پات بشینن ..نمی خوام ..
گفتم : زیر پام می شینن ولی تو تاج سر منی ..
گفت :شوخی نمی کنم به خدا ..هر کس رو می ببینی این روزا داره کامپیوتر یاد می گیره ..
گفتم خوبه که بهتره من ..
گفت : پس منم میام اسم می نویسم می خوام شاگرد تو باشم ..باید هوای تو رو داشته باشم ..
گفتم : بیا از خدا می خوام ولی تو رو خدا منو کنترل نکن ..من آدم خطا کاری نیستم ..ولی دست به فرارم خیلی خوبه .. فرار می کنم ها ,,
گفت : جدی می خوای بری تدریس کنی ؟ آخه همشون دخترن …
گفتم : چه نشستی که امشب هم به یک دختر درس دادم ..
با ناز گفت: خوشگل بود ؟
گفتم : آره هم خوشگل بود هم خیلی با هوش,,, هر چی گفتم زود یاد گرفت ..
گفت : تو رو خدا به مامانت بگو بیاد منو عقد کنه ..خیالم راحت بشه ..
گفتم : نسترن یک چیزی بهت میگم خوب گوش کن دوباره این حرف رو تکرار نکن خواهش می کنم ..عقد می کنیم و خواستگاری در کار نیست من الان آمادگی ندارم ..
مامانم هم موافق نیست اونم برای من خیلی مهمه ..نمی خوام به هیچ عنوان اذیت بشه ..یکم با صبرو حوصله و عاقلانه رفتار کنیم بعدا زندگی بهتری داریم ..
اجازه بدم تا خودم همه چیز رو روبراه کنم …
گفت : چشم عزیزم هر چی تو بگی ..تا هر وقت تو بخوای صبر می کنم بهت قول میدم ..نگران نباش من شوخی می کنم ..
البته که الان نمیشه …منم نمی خوام تو اذیت بشی ..ولی قول بده با من ازدواج می کنی ..
گفتم : ببین حالا بازم عجله می کنی ..گفتم صبر داشته باش …

وقتی اومدم خونه رستم تنهایی اونجا بود و داشتن با مامان حرف می زدن ..تا منو دید پرسید: کجا بودی داداش ؟
رفتم جلو و گفتم : بزن …یکی بزن تو صورتم ,,یک سیلی محکم ..چون حقمه ..باور کن دلم می خواد یکی بزنه تو گوشم شاید اینطوری خودمو ببخشم ..عذاب وجدان گرفتم .. دیشب من مامانو اذیت کردم ..خیلی پشیمونم ..لعنت به من ..
گفت: ولی مامان میگه دو روزی بود اینطوری بودم ..این بهانه شد ..فردا وقت می گیرم می برمشون یک دکتر قلب و عروق ..آزمایش بده ببینیم چرا فشارش این طور بالا رفته بود ..
گفتم : نه بابا اینطوری گفته که شما ها منو مقصر ندونین …اخلاقشو نمی دونی ؟
مامان گفت : نه مامان جان به خدا چند روز بود حالم خوب نبود ..نمی فهمیدم چمه ,, شاید همه ی بد اخلاقی هام مال همین فشار بالا بود خلقم تنگ شده بود ..به گلوم فشار میومد و همش بغض می کردم و بی قرار بودم ….
خوب الان ببین چیزی عوض نشده ولی من خوبم ….
گفتم : مامان خوشگلم من باید می فهمیدم که حالت خوب نیست باهات بحث نمی کردم …ولی یک خبر خوب براتون دارم شاید بهتر بشین ….
سینه مو دادم جلو و صدامو انداختم تو گلوم و گفتم : من الان از کلاس میام تدریس می کردم …استاد برزو راد مهر هستم ..
سهراب گفت : درست حرف بزن ببینم چی میگی ؟ کار پیدا کردی ؟
با همون حالت گفتم : بله ….بله قربان .. تو یک آموزشگاه کامپیوتر استاد هستم ..استاد اولین کلاس رو امشب به خوبی اداره کرد حالا بزن کف قشنگه رو ….
بعد یک دونه سیب بر داشتم و شروع کردم به گاز زدن و گفتم :کی گفته کار پیدا نمیشه ؟
مامان با یک لبخند سرشو تکون دادو گفت : مببارکه خوب ثابت کردی بزرگ شدی ..خوبه خوشحال شدم …
گفتم: مخالف که نیستی قربونت برم ؟
گفت : نه عزیزم چرا مخالف باشم ؟ انشالله یک روز خودت شرکت می زنی و موفق ترم میشی من مطمئنم …..
گفتم : الهی فدای سرت بشم ؛ مامان عزیزم که اینقدر مهربونی ,,, ..خدا رو شکر فشارت اومد پایین ..شما به من اعتماد کن ..
اگرم اشتباه کردم میشم مثل همه ی آدما ,, زندگی همینه دیگه تا نرم و تجربه نکنم که کاری درست نمیشه …
سهراب گفت : ولی زن گرفتن رو باید دقت کنی چون اشتباه کردنش خیلی برات گرون تموم میشه ..زن مثل کار نیست که عوضش کنی ,,..
گفتم : برای همین میگم هفت ,هشت تا بگیرم که اقلا یکی از توش خوب در بیاد …مامان با خنده سرم داد زد ..نگو ..شوخی ام در این مورد نکن بچه ….خوب نیست ..

رستم بلند شد و گفت : خوب من میرم مژگان منتظره ..و مامان و بوسید و با ما دست داد و یواشکی به من گفت با من بیا … به هوای بدرقه ی دنبالش رفتم ببینم چیکارم داره ….
از در رفت بیرون و در حالیکه اون طرف در ایستاده بودم دست کرد تو جیبشو چند تا تراول گرفت تو مشتش و گفت : داداشم این پیشت باشه ..ببخشید که بیشتر نداشتم ..
گفتم : برای چی داداش ما نیاز ندارم تا حالا که مامان بهم داده از این به بعد هم خودم کار می کنم ..,,فدای داداش بزرگه, ,
گفت: می گم بگیر لازمت میشه ..
گفتم: اصرار نکن رستم من این کارو نمی کنم ..اصلا امکان نداره ..
گفت: پسر, داداشتمت باید بیشتر از این برات بکنم …
به زبون لاتی و شوخی گفت : داش با مرام من ,,اون زمون لوتی بازی گذشته ..حالا زندگی سخت شده بزار جیبت ..برای بچه داش من یک چیزی بخر ….
خندید متوجه شد نمی خوام ازش بگیرم ,, پولو گذاشت تو جیبش و گفت : پیش من هست خلاصه اگر لازم داشتی رو من حساب کن ..
با همون لحن لاتی گفتم : قربون آقا ..چاکریم ..به ما رسید ….
رستم چند بار زد روی شونه ی منو و با لحن من گفت : داش کوچیکه خیلی خاطرتو می خوام …و راه افتاد …
پشت سرش با صدای بلند گفتم :,,داشی زد زیاد ,,دستشو بلند کرد و رفت …
تا اومدم برگردم تو خونه تلفنم زنگ خورد ازآموزشگاه بود : گفت : استاد راد پور ؟
گفتم راد مهر هستم ..
گفت:آه ببخشید آقای راد مهر از آموزشگاه زنگ می زنم .. گیتی هستم ..فردا براتون کلاس بزارم ؟
گفتم :بله حتما ..
گفت : پس یاد داشت کنین فراموش نشه ..پنج تا شش و نیم یک کلاس جمعی ..هفت تا هشت و نیم یک کلاس خصوصی .. و یک کلاس خصوصی دیگه ساعت ده شب داریم شما مشکلی ندارین براتون بزارم ؟
گفتم : نه ,نه ؛چشم خدمت میرسم ….
از خوشحالی تو پوستم نمی گنجیدم ..از اینکه به اون راحتی کار پیدا کرده بودم یک طوری ته دلم قرص شده بود ….
اما مامان از کار پیدا کردن من بر داشت دیگه ای داشت اینکه می خوام کار کنم تا بتونم زن بگیرم ..به هر حال زیاد هم بی راه نبود ….
من دیگه عاشق نسترن شده بودم و روز به روز بیشتر بهش وابسته می شدم …..

اما خیلی رعایت حال مامان رو می کردم و به هیچ وجه تو خونه با نسترن حرف نمی زدم ..نمی خواستم حساسیت اونو بیشتر کنم …زمستون تموم شد و بهار از راه رسید …
تو ایام عید هم اصلا نسترن رو ندیدم چون رفته بود مسافرت و بعد از اون هم چون شب ها کلاس داشتم کمتر می تونستم ببینمش ..
ولی دلم براش تنگ می شد ..و هر بار با اشتیاق بیشتر همدیگر رو می دیدیم ….اون همیشه با حرفاش منو آروم می کرد و کنارش احساس آرامش می کردم …
تا یکشب اومد در کلاس دنبالم غافلگیر شدم و خوشحال …
اونقدر دلم براش تنگ شده بود که وقتی سوار شدم برای اولین بار دستشو گرفتم و محکم فشار دادم ..دلم می خواست بغلش کنم روی سینه ام بگیرمش و موهاشو نوازش کنم ..یک اشتیاق عجیب نسبت به اون پیدا کرده بودم …..
صورتم رو بهش نزدیک کردم ..و آهسته گفتم : خیلی دوستت دارم خوب کردی اومدی دل تنگت بودم ..
نسترن یک مرتبه اومد جلو تر تر منو بوسید ….و خودش دستپاچه ماشین رو روشن کرد و راه افتاد ..
و به شوخی گفت: ببخشید خیلی دلم برات تنگ شده بود دست خودم نبود ,,,شاید نسترن نمی دونست که این اولین باری بود که چنین اتفاقی برای من میفتاد …و چقدر اون بوسه برای من مهم بود ..و چقدر دلم می خواست این کارو من می کردم ..
ولی به مادرم ..به وجدانم قول داده بودم و نمی خواستم با شرم به صورت مادرم نگاه کنم …در حالیکه بدنم داغ شده بود پر از یک حس خوب بودم گفتم : نمی بخشمت ..چون یک دونه بود ..من دوتایی ام ..
بلند بلند خندید و گفت : الهی قربونت برم عشقم …..
در حالیکه من و نسترن روز به روز بیشتر بهم نزدیک می شدیم یکماه دیگه ام گذشت …
من آموزشگاه و درس می دادم و شب ها هم بشدت درس می خوندم تا بتونم همه ی واحد ها مو پاس کنم ….
یک روز که از دانشگاه با عجله می رفتم طرف کرایه ها که خودمو برسونم خونه یکم استراحت کنم و برم سر کار , آیدا جلوی پام نگه داشت ..
خم شد و گفت : بیا بالا کارت دارم ..
گفتم می دونی که سوار ماشین تو نمیشم ..

گفت : وای چقدر تو لجبازی ..بیا بالا گفتم کارت دارم ..یک کار مهم,,,
جلوی پنجره خم شدم و پرسیدم:چیکار داری ؟ همین جا بگو ..
گفت : سوار شو در مورد کاره یک کار خوب و نون و آب دار بیا بالا دیگه …..
کمی فکر کردم و سوار شدم ..یک مرتبه چندان گاز داد که ماشین از جاش کنده شد ..
گفتم چیه ؟ چرا اینطوری میری ؟ بگو دیگه کارت چی بود ؟ می خوام پیاده بشم ..
گفت : برات یک پیشنهاد دارم ..یادته ..قبلا هم بهت گفته بودم ..نرفتی کس دیگه ای رو گرفتن ..ولی خوب نبود و بیرونش کردن ..
سیاوش گفت دنبال کار می گردی ……اون کار الان با حقوق خوب برای تو هست ..برنامه نویس می خوان ..
همه می دونن که از تو بهتر کسی تو دانشگاه نیست ..
پرسیدم چجور جاییه ؟
گفت ..شرکت,, …یک شرکت درست و حسابی ,,اسم و رسم دار برو خودت ببین ضرر که نداره …
اینم کارتش برو پیش آقای جهانی ..بگو من تو رو فرستادم ….گفتم آخه من صبح ها که نمی تونم برم این کارا تمام وقته حتما قبول نمی کنن ..
گفت: ای بی دست و پا ,,دانشگاه رو بپیچون ..کاری نداره که بچه ها برات حاضری میدن ..گاهی هم بیا خودی نشون بده و برو ..
گفتم : نیستم ..اهل این کارا نیستم آیدا ..بزار درسم تموم بشه اونوقت در موردش حرف می زنیم ..
گفت :تو اهل کجایی ؟ چه اخلاق های خاصی داری ..
گفتم در واقع من یک کُرد غیورم …
گفت : مامانت چی ؟
گفتم اون تهرانی اصیله …
گفت : حالا یک سئوالم رو جواب بده ..چرا از دست من ناراحت شدی ؟ تو رو خدا بگو اون روز چت شد چرا یک مرتبه منو ول کردی کُرد غیور ؟..
گفتم: آیدا من از دست تو ناراحت نیستم و نبودم ….اصلا اهل کارایی که تو از من می خواستی نیستم ..همین ,, …
گفت : تو غلط کردی ..از رابطه ات با اون نسترن دهاتی خبر دارم ..حالا چرا اونو به من ترجیح دادی نمی دونم ..
ولی دارم آتیش می گیرم اگر یکی بهتر از من پیدا کرده بودی اینقدر دلم نمی سوخت …
خندیدم و گفتم : نه بابا بیشتر دلت می سوخت ..اونوقت می گفتی ..ببین خواهر تا یکی از من بهتر پیدا کرد رفت سراغ اون دارم آتیش می گیرم اگر یکی بدتر از من بود اینقدر دلم نمی سوخت ….
یک حالت عاشقانه به صداش داد و گفت : دیوونه من دوستت دارم که بهت میگم …تو نسترن رو نمیشناسی نمی دونی چه مارمولکیه .. از اون هفت خط های روزگاره …
گفتم : خودش که بهت گفته ما ده ساله همدیگر رو میشناسیم ..اون الان دوست دختر منه پشت سرش حرف بزنی یا بهش توهین کنی با من طرفی ..من نسترن رو دوست دارم ..خوب شد حالا ؟ همینو می خواستی بشنوی ؟بزن کنار می خوام پیاده بشم ….

آیدا پاشو گذاشت رو گاز و با سرعت رفت تو خط یک اتوبان ….
گفتم : آیدا بزن کنار می خوام پیاده بشم کلاس دارم ….
گفت : صبر کن اینجا ماشین گیرت نمیاد ..می رسونمت داد زدم با این سرعت نرو ….
ولی اون سرعتشو زیاد تر کرد و از لا بلای ماشین ها ویراژ داد و با یک حالت عصبی گفت : نمی زارم برزو ,,نمی زارم اون دختره ی نکبت تو رو از من بگیره ..همون شب مهمونی فهمیدم مخ تو رو زد و با تو از مهمونی زد بیرون من می دونم اون چقدر موذی و بد جنسه ..
حرف منو باور نمی کنی ؟ برو از پریسا بپرس …
گفتم ..یواش برو ..سرعتو کم کن ..آیدا همچین می زنم تو دهنت…که ندونی از کجا خوردی بهت گفتم یواش تر ..
احمق من از قبل نسترن رو میشناسم ..بی خودی کشش نده ..مگه چیزی بین ما بود ؟ هان ؟ بود ؟ ول کن تو رو خدا صد بار بهت گفتم من تو هفت ..آسمون یک ستاره ندارم اینو بفهم ..نوکر صفتم نیستم که بخوام مَجیز تو رو بگم,, بس کن دیگه …یواش برو …تصادف می کنی هر دومون رو به کشتن میدی …
شروع کرد به گریه کردن که اگر قراره تو با من نباشی بهتره هر دومون بمیریم …اگر این منم که نمی زارم اون تازه به درون رسیده تو رو از من بگیره …
آیدا هر لحظه سرعتشو بیشتر و بیشتر می کرد…هیچ کاری نمیتونستم بکنم, هر حرکتی می کردم ممکن بود حواسش پرت بشه و تصادف کنه ..فقط سعی کردم آرومش کنم ..
گفتم : آیدا جان ..تو یواش برو تا باهات حرف بزنم ..بهت میگم چی شده …..آیدا ؟ …یواش ..مراقب باش ..احمق ..یواش …یک کاری دستمون میدی ها …
با همون سرعت اشکهاشو از روی چشمم پاک کرد و گفت : آره من احمقم که عاشق تو شدم ….
گفتم تو یواش برو قول میدم بشنیم حرف بزنیم ….ولی اون بازم سرعتشو زیاد ترکرد …دیگه عصبانی شده بودم ..
فریاد زدم الاغِ بیشعور , تو غرور نداری ..تو مثلا دختری ؟ تو زنی هستی که می خوای یک روز مادر بشی ؟ الگوی بچه هات باشی ؟ نفهم ..نمی فهمیدی که وقتی یکی آدم رو نمی خواد ..نمی خواد,, به زور که نمیشه …
چقدر تو خری ..برو بزن تو دیوار به درک,, اصلا برو بمیر ..یک خر مثل تو کمتر این جامعه باشه ..به خدا ننگی …….بهت گفتم یواش …بزن کنار نگه دار ….کثافت …

سرعتشو کم کرد …ولی همین طور اشک می ریخت ….یواش تر کرد و زد کنار و خم شد در ِ طرف منو باز کرد و گفت : گمشو …گمشو عوضی ..من تنهایی میمیرم این افتخار رو بهت نمیدم که همراه من بمیری برو پایین ….راستش من عادت نداشتم کسی رو بی خودی تهدید کنم ..برای همین ترسیدم بلایی سر خودش بیاره ..پیاده شدم و رفتم درِ طرف اونو باز کردم و گفتم :بیا بشین جای من …به جلو خیره شد و حرفی نزد ..داد زدم گفتم پیاده شو …..پیاده شو دیگه ..
اما اون از همون جا تو ماشین رفت جای من نشست ..منم نشستم پشت فرمون راه افتادم ..بطرف خونه شون …آروم گفتم: ببین آیدا , چی بهت میگم من از ناراحتی تو عذاب می کشم خواهش می کنم درکم کن ..من با تو هیج آینده ای ندارم ….یکم منطقی باش ..خواهش می کنم ..گفت : ببخشید ..تو رو خدا منو ببخش زیاده روی کردم ..خیلی حرصم گرفت وقتی از اون عنترِ اکبیری حمایت کردی …گفتم : دارم تحملت می کنم آیدا حرف دهنت رو بفهم .. خواهشا دست از سر من بر دار…..دیگه ام با این کارت ازم انتظار نداشته باش تو صورتت حتی نگاه کنم ..
آیدا رو رسوندم در خونه اش و بدون اینکه حرفی بزنم از اونجا دور شدم ..و با تاکسی رفتم خونه ..ولی از سر و وضعم کاملا پیدا بود که حالت عادی ندارم ..و مامان اینو زود تشخیص داد و پرسید:چی شده ؟ گفتم هیچی …ناهار چی داریم ؟ گفت : خورش بادمجون حالا تو بگو چرا این حال و روزی ؟ ..
جریان رو براش تعریف کردم ..و گرنه هزار تا فکر و خیال می کرد ..چیزی نگفت غذای منو کشید و سر خودش تو آشپز خونه گرم کرد به کار ,,,,ولی می دیدم که کاملا رفته تو فکر ..از بس اعصابم خراب بود ..یکم دراز کشیدم بعد حاضر شدم برم آموزشگاه ..تلفنم زنگ می خورد یک در میون نسترن بود و آیدا ..کلافه شدم گوشی رو خاموش کردم ..و رراه افتادم ..

شب ساعت نه و نیم که تعطیل شدم ..خانم پور افروز م با من اومد پایین ..گفت شب بخیر ..گفتم : شب شما هم بخیر ..گفت :اگر ماشین ندارین من می رسونمتون ؟ میسر تون کدوم طرفه ؟ ..گفتم: نه نه ..ماشین دارم ..دارم ….اون پایین نگه داشتم ممنونم ..دستی تکون داد و رفت ..زیر لب گفتم به گور هفت جد و آبادم بخندم که دیگه سوار ماشین هیچ زنی بشم …..
تلفنم خاموش بود و ترجیح می دادم جواب کسی رو ندم ….هنوز از کاری که آیدا کرده بود اعصابم سر جاش نیومده بود..
وقتی رسیدم خونه ..دیدم چشمای مامان برق می زنه و انگار منتظر من بود که چیزی به من بگه ..ما دونفر خوب همدیگر رو میشناختیم ..این بار من پرسیدم : چی شده مثل اینکه حالا موهای سر شما سیخ شده می خوای چیزی به من بگی …..گفت : بشین یک چایی بریزم برات تعریف کنم ..پرسیدم وقت دارم لباس عوض کنم …گفت : آره عزیزم عوض کن تا من چایی می ریزم ..
لباس عوض کردم و دست و صورتم رو شستم ..بلند گفت : طولش نده بیا می خوام باهات حرف بزنم …کنارش نشستم و گفتم : نه بابا مثل اینکه خیلی جدیه مامان پر طاقت من ,, طاقت نداره ..حتما چیزی شده ….
گفت : امشب من سرِ خود یک کاری کردم ..نمی دونم چقدر کار درستیه ولی کردم دیگه …گفتم : شما هر کاری بکنی به نظر من درسته ..گفت : ولی این بار خودم خیلی مطمئن نیستم ..ولی انشالله خیره …به امید خدا …و یک نفس عمیق کشید و ادامه داد ..برزو جان راستش من زنگ زدم به فریده ..برای لباسش و لباس نسترن خیلی وقته حاضر بود و نیومده بودن ببرن ..فریده گوشی رو بر داشت ..گفتم : چرا نمیای ..گفت : انشالله مزاحم میشیم حالا یکشب شما بیا خونه ی ما این همه ما به شما زحمت دادیم اقلا جبران کنیم ….منم رو تعارف گفتم : چشم حتما ما هم میایم ..گفت : قدمتون رو چشم من,, می خواین شب جمعه بیاین ؟ نمی دونم چی شد گفتم باشه میایم ..حالا ترس افتاده تو دلم که نکنه فکر کرده می خوایم بریم خواستگاری …..چیکار کنم بد نباشه ؟ …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *