خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / رمان کامل یکی مثل توبخش12

رمان کامل یکی مثل توبخش12

رمان کامل یکی مثل توبخش12

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

گفتم : برای چی شما نارحتی ؟ خوب میریم خونه شون مهمونی و بر می گردیم …
مامان با نگرانی گفت : نه راستش خیلی از این حرف من استقبال کرد و خوشحال شد ..اصلا دستپاچه شده بود و پشت سر هم تعارف می کرد و می گفت شام منتظرتون هستم …..تا حالا فریده رو اینطوری ندیده بودم … نمی دونستم چی بگم ..به تِته پته افتاده بودم …..
خلاصه اینطوری شد حالا چیکار کنیم برزو ؟…
گفتم : عجب ,,می دونستم فریده جون خیلی از من خوشش میاد ولی نه تا این اندازه ….نسترن میگه هر کجا می خوام برم گیر میده به جز وقتی می خوام بیام پیش تو…
حالا چرا اینقدر با من موافقن نمی دونم ولی اینو می دونم که خاطر منو خیلی می خوان … ماهرو خانم پسرتو دست کم گرفتی مثل اینکه حسابی رو بورسم,, تازگی یک عالمه خواستگار برام پیدا شده خواهر ..به کی بله بگم ؟ …..
مامان در حالیکه از صورتش پیدا بود نگرانه یک خنده ی زورکی کرد وگفت : آره بابا انگار منتظر تلفن من بود بدون رو در واسی اشتیاق خودشو نشون داد …
نمی دونم به خدا چی بگم از طرفی نگران تو هستم با اون چیزایی که برام تعریف می کنی … ,,اون دختره کی بود ؟ آیدا ,,داشت تو رو به کشتن می داد …و اینطوری که تازگی سر و گوشت می جنبه راه درست برای من چیه ؟ واقعا نمی دونم …از طرفی هم می دونم که به صلاح تو نیست به این زودی زن بگیری تو هنوز نه سربازی رفتی نه کار درست و حسابی داری نه دِرست تموم شده … کاش به حرفم گوش می کردی از نسترن فاصله می گرفتی …..
گفتم : ببین مامان از نسترن که نمی تونم فاصله بگیرم منم بخوام اون این کارو نمی کنه ..پس یک کاری کنیم , وقتی رفتیم شما اصلا حرفی در مورد من و نسترن نزن ..بزار ببینم خودشون چی میگن …
اگر حرف شو پیش کشیدن ما هم همه چیز راست و حسینی در مورد خودمون میگیم اگر شرایط منو قبول کردن پس حتما صبر می کنن تا وضعیتم روبراه بشه ..
من که به نسترن نه وعده و وعیدی دادم نه باغ سرخ و سبز نشونش دادم باور کنین هیچوقت این کارو نکردم …

گفت : ,,..نه ,نه می دونم تو اهل همچین کاری نیستی …
پس چرا می خوان دختر شون رو بدن به تو ؟ به خدا حیرون موندم
گفتم: جاذبه …از نیروی جاذبه ی پسرت غافل نشو ..تازه من فهمیدم که سنگ مار هم دارم ..
مامان بلند خندید و گفت : مهره ی مار نه سنگ مار ..
گفتم همون که شما می گی ..وگرنه باید مغز خر خورده باشن به منِ یک لا قبا دختر بدن ..خوب حالا که میدن ؛ ما هم می گیریم ..خوب نیست تو هوا ولش کنیم …
مامان گفت : از خوشحالی اینطوری شوخی می کنی ؟ یا استرس گرفتی مثل من ؟ قربونت برم مادر باورم نمیشه من هنوز فکر می کنم تو بچه ای …آخه چه وقت این کاراس ؟
گفتم :مامان جون این حرف رو به غیر از من,, به همه گفتی ؟
سری تکون داد و گفت : آره دلم طاقت نداشت ..حتی خواجه حافظ شیرازی هم می دونه ..چون بعدش یک فال گرفتم ببینم حافظ چی میگه ..
پرسیدم: چی شد؟ خوب اومد ..
آه عمیقی کشید و با اون نگاه نگرانش به من خیره شد وگفت : نفهمیدم منظورش چی بود .حالا ولش کن ..
گفتم : بگو حافظ چی گفت؟ شاید من فهمیدم …
گفت : برو خودت نگاه کن …..
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ….
یادم از کِشته ی خویش آمد و هنگام درو …

گفتم : خوبه که مادر من انشالله خیر توش هست ..بعدم من به فال حافظ عقیده ندارم ..شعره دیگه … اینقدر نگران من نباشین .. بهم اعتماد کنین …

گفت : می دونی چیه ؟ برای یک مادر زمانی می رسه که بچه شون نه اونقدر کوچیکه که بتونه ازش مراقبت کنه تا اونقدر بزرگه که بتونه رهاش کنه ..
اونم تو این جامعه ی افسار گسیخته …..که جوون های ما خودشوم نمی دونن دارن کجا میرن ..هدفشون چیه ؟ نه می تونن مثل غربی ها آزاد باشن …نه می تونن مثل خودمون از آداب رسوم پیروی کنن …..
برای همین همشون خسته ان,, پژمردن ,,..چون دارن دنبال چیزی میرن که واقعی نیست از اونا نیست ..یک جور لجبازی افتاده تو جونشون که فکر می کنن راه رهایی به بیراهه رفتنه .. ..ولی روح و قلب و عزت خودشون تو این راه می زارن و نا امید میشن …
تو فکر می کنی من به تو اعتماد نداشتم ؟والله داشتم و فکرم نمی کردم هرگز از دستش بدم ..آخه پسرم منه مادر چطور می تونستم آروم باشم بعد از اینکه تو از اون مهمونی تعریف کردی ؟ بازم اعتماد کنم ؟ ..اگر دوباره رفتی ؟ اگر بهت چیزی دادن کشیدی ؟ ..
اگر چیزایی که بهت دادن زیر دندونت مزه کرد؟ ..من چطور جلوی بچه ای که بزرگه ,,بگیرم ؟ شاید بابا بزرگت راست میگه ..
نمی دونم واقعا علاج این کار اینه که برای تو زن بگیرم ؟ یا چشم بسته به تو اعتماد کنم …..
گفتم : خودت می دونی مامان من اهل این کارایی که شما گفتین نیستم ..نمی کنم کاری که می دونم درست نیست ..اگر بودم ,,صاف و ساده نمی اومدم به شما بگم …
گفت : تا حالا مطمئن بودم ..ولی از وقتی نا رضایتی و بی قراری تو رو دیدم دیگه مطمئن نیستم ..
چون یک جوون وقتی به انحراف کشیده میشه که به آینده اش امیدی نداشته باشه و..راه پبشرفت رو جلوی چشمش نبینه .. ….امیدش کم میشه و ایمانش که هنوز شکل نگرفته از بین میره ….و متاسفانه تو جامعه ی ما کسی به فکر این جوون ها که می خوان آینده ی این مملکت رو بسازن نیست و شاید نود در صد دارن هرز میرن و استعدادشون حروم میشه …..با افسوس گفتم : راست میگین این درد دل خیلی از ما جوون هاس …
از همه ی اینا گذشته چیزایی می بینیم و میشنویم که از دین و دنیا مایوس میشیم ..دو راه پیش پامون هست یا از این جا بریم یا با زندگی بسازیم و خودمون رو با این پوچی ها آروم کنیم اونوقت اسمشو بزاریم خوش گذرونی …
گفت : خوب در این صورت ..شاید تو ازدواج کردی و زندگی خوبی داشتی منم از بابت تو خیالم راحت بشه ….
گفتم :ولی تا حالا اینو به بطور جدی بهتون نگفتم ..من واقعا نسترن رو دوست دارم ..و نمی تونم ازش بگذرم ..
گفت بزار با خانواده اش حرف بزنم واضح شرایط تو رو بگم اگر قبول کردن ..بعدا از تو هم باید تعهد بگیرم ….حق نداری دختر مردم رو اذیت کنی ….

گفتم :ولی تا حالا اینو به بطور جدی بهتون نگفتم ..من واقعا نسترن رو دوست دارم ..و نمی تونم ازش بگذرم ..
گفت بزار با خانواده اش حرف بزنم واضح شرایط تو رو بگم اگر قبول کردن ..بعدا از تو هم باید تعهد بگیرم ….حق نداری دختر مردم رو اذیت کنی ….
گفتم : می دونم شیرت رو حلالم نمی کنی ….
گفت : پاشو ..پاشو بریم شام بخوریم ..
بلند گفتم : مامان ؟ چرا پس نسترن به من زنگ نزد؟ با اون همه ذوقی که داشت ….وای…وای گوشیم خاموشه ..
با عجله دویدم و روشنش کردم ..و هم زمان زنگ خورد نسترن بود ….
گفتم : الو نسترن ؟ با لحنی هیجان زده و تند و تند گفت: وای ..وای برزو چرا گوشیت خاموشه مُردم از بس تو رو گرفتم ..
می خواستم باهات حرف بزنم ….خبر داری مامانت زنگ زده برای خواستگاری باورت میشه؟ماهرو جون بهت گفت ..تو می دونستی؟ چرا به من نگفتی ؟ از کی می دونی ؟خیلی بد جنسی .. ظهر با هم حرف زدیم اصلا به روی خودت نیاوردی ..چرا تلفت خاموش بود ؟ بیست بار زنگ زدم ..با کی میاین ؟چه ساعتی اینجاین ؟ ..
بعد ساکت شد و گفت الو ..الو برزو صدامو میشنوی ..من بازم حرف نزدم ..دوباره گفت برزو ..الو …
گفتم : میشنوم آخه تو منتظر جواب نیستی که خودت می پرسی خودتم جوابشو می دونی مهلت نمیدی من حرف بزنم ..
گفت : به خدا خیلی ذوق زده شدم ..
اصلا با حرفایی که امروز بهم زدی باورم نمی شد ماهرو جون زنگ بزنه خونه ی ما ..وای خیلی ذوق زده ام …ببخشید من بعدا بهت زنگ می زنم …مامانم می خواد با ماهرو جون حرف بزنه ..هستن ؟ تو کجایی؟ ..مثل یخ وارفته بودم …
باورم نمیشد اونا همه چیز رو تموم شده فرض کرده بودن ….
با لحن سردی گفتم خونه اس ولی گوش کن نسترن مامان برای خواستگاری زنگ نزده بود می خواست ببینه چرا تو نمیای لباست رو بگیری ..
گفت : نه بابا تو خبر نداری به مامانم گفته میایم حرف بزنیم ..
گوشی رو بده به ماهرو جون ..من بعدا با تو حرف می زنم ..فورا صدای فریده خانم رو شنیدم که گفت : چطوری برزو جان ؟
گفتم :سلام شما خوبین ؟
گفت :سلام پسرم ..خوبی آقا ,دلمون برات تنگ شده نمیای که ببینمت ..
گفتم: ببخشید هم دانشگاه میرم و هم کلاس بر داشتم ..انشالله خدمتون می رسم ..اگر با من کار ندارین گوشی رو بدم به مامان ..

گوشی رو دراز کردم سمت مامان و آهسته گفتم : بیچاره شدیم نقد کردن گذاشتن تو جیبشون ….
مامان سری تکون داد و گوشی رو گرفت و فقط گفت سلام …و بعداز چند دقیقه ادامه داد ….اجازه بدین منو و برزو تنها بیام الان مزاحمت بی خودی درست میشه ….(و باز مدتی به حرفای فریده گوش داد) و گفت ..چشم ..چشم بهشون میگم ….
نمی دونم والله چی بگم آخه تو زحمت میفتی ….و باز مدتی فقط گوش می داد بعدم خدا حافظی کرد و گوشی رو قطع کرد …
هر دو مات و مبهوت بهم نگاه کردیم …
پرسیدم چی کار داشت مامان ؟
گفت: والله چی بگم اینطورشو ندیده بودم …فریده همه ی خانواده حتی بابابزرگ و مامان بزرگت رو دعوت کرد و ..
گفت وقت براای حرف زدن زیاده می خوام فردا شب همه دور هم باشیم اگر لازمه شماره بده خودم زنگ بزنم بهشون ….
گفتم : مامان یکم مشکوک می زنن نه ؟چرا ؟؟ مگه من کیم ؟ آه ندارم با ناله ام سودا کنم دخترشون رو روی چه حسابی می خوان بدن به من ؟
گفت : نمی دونم مادر چی بگم ؟ ….
گفتم: شما اگر دختر داشتین به مثل منی می دادی ؟
گفت : آره می دادم تو خیلی خوب و مهربونی ..می دونم با زنت هم همینقدر مهربون می مونی …انشالله ….شایدم اونا همینو در تو شناختن …ولی تو این دور زمونه کسی زن نمی گیره تو اینقدر دستپاچه ای ….
گفتم : نگیرن همشونو خودم می گیرم دستپاچه نیستم شجاعم .. فردا پنجشنه اس دانشگاه ندارم ولی بعد از ظهر کلاس دارم ..
می خوام برم حقوق بگیرم هنوز هیچی بهم ندادن منم گذاشتم جمع بشه ..فکر کنم پول خوبی شده باشه …
گفت : حالا حقوق می خوای چیکار؟ بعدا می گیری ..
گفتم : ای مادر جان برم بگیرم بزنم به زخم زندگی دیگه دارم زن و بچه دار میشم …
خندید و گفت : مثل اینکه خیلی آرزو داشتی ؟
گفتم : نسترن ,,مامان اسمش نسترنه اشتباه نکن قربونت برم .نسترن داشتم …..
تمام شب رو فکر می کردم ..اصلا نفهمیدم خوابم یا بیدار ,, استرس وجودم رو گرفته بود با اینکه ظاهرا سعی می کردم مامان متوجه نشه ,,,
چون اگر تردید منو می دید دیگه حاضر نبود قدمی بر داره ……

فردا صبح با مامان رفتیم و گل و کیک سفارش دادیم چیزی که در شان خانواده ی اونا باشه ….و گل خیلی گرون تر اونی که فکر می کردیم شد …..و من احمقانه در مقابل حرف مامان که گفت پسرم کاری بکن که در توانت باشه و تا آخر بتونی انجامش بدی ببین این اولین قدمه هر کاری بخوایم بکنیم باید در شان اونا باشه یا در توان ما ؟ …
گفتم : نگران نباشین حقوقم رو گرفتم پول اینا رو بهتون پس میدم …و من لبخند و نگاه عاقل اندر سفیه اونو دیدم …
بعد از ظهر همه ی کارامو کردم و رفتم کلاس ..
یک کلاس خصوصی بیشتر نداشتم می تونستم کنسل کنم ولی رفتم تا شاید حقوقم رو بگیرم …
ولی متاسفانه ..خانم پور افروز که باید چک رو می داد نیومده بود …
از این بابت اوقاتم تلخ شده بود دلم می خواست خودم خرج می کردم ولی نشد ..به خونه که رسیدم رستم اونجا بود با اعتراض گفت : بالاخره کار خودت رو کردی؟ ..
دو دستم رو گرفتم بالا و گفتم : به خدا من بی گناهم برام توطئه کردن ..این آشیه که ماهرو خانم پخته ….من اصلا تو صحنه ی جرم نبودم … اصلا حرف نزدم ….
گفت : راسته که خودشون می خوان دخترشون رو بدن به تو ؟
گفتم : ظاهرا ,,ولی خدایش منم بدم نیومده …..
گفت : حالا برو جواب دایی مجید رو بده خیلی از دستت عصبانیه …
مامان گفت : از وقتی تو رفتی دارم بقیه رو قانع می کنم که چاره ای نداشتیم اگر نریم بد میشه …..
گفتم : دلتون رو بدین به خدا حتما قسمت این بوده …
دایی مجید با مامان بزرگ و بابا بزرگ رفتن دنبال سهراب و شیرین ….و با هم قرار گذاشتیم و سر ساعت رسیدیم در خونه ی نسترن …..
نسترن قبلا به من گفته بود که خونه شون تو سردار جنگله یک مجتمع بزرگ با استخر و جکوزی …
ولی هیچوقت من تا دم خونه شون نیومده بودم …ماشین ها رو پارک کردیم و پیاده شدیم …
دایی مجید نگاهی به خونه کرد و اومد جلو و گردن من و گرفت و گفت: الان کت و شلوارت رو خاکی می کنم تا آبروت بره و بهت زن ندن ..
تو چه حقی داشتی از من زود تر دست بکار بشی ..من نمی زارم ..
گفتم : ولم کن دایی تو دیگه پیر پسر شدی کی بهت زن میده …همینطور که گردنم رو فشار میداد گفت : اگر مثل تو با بیست تا دختر دوست می شدم یکی شون بهم گیر میداد ..
من زیر بار نرفتم ..

و بعد به شوخی تو کوچه با هم گلاویز شدم و بقیه می خندیدن ..
دایی می گفت : پسر تو خیلی حواست جمعِ ..خودتو زدی به موش مردگی ..دست گذاشته روی یک دختر پولدار ..
سهراب گفت : می دونستم …می دونستم داداش من عاقله ..می دونه داره چیکار می کنه …
گفتم : تو رو خدا دایی ولم کن ..
گفتم : به خدا من دست نذاشتم ,,اونا دست گذاشتن رو من باور کنین ..ولی ناراحت نباشین وارد این خونه شدم دست شما ها رو هم می گیرم …
نامرد که نیستم تنهایی بخورم …
بابا بزرگ که خودشم داشت می خندید گفت : بسه دیگه بده ,,جلوی خونه ی مردم این حرفا رو نزنین و خودتون رو کوچیک نکنین ,,,یکی بیاد زنگ بزنه کدومه خونه شون ؟ …
شیرین کیک و سهراب گل رو بر داشتن و زنگ زدیم و رفتیم تو ..اول وارد حیاط شدیم . از پارگینک سوار آسانسور رفتیم بالا …
فریده جون و پدر نسترن آقای زاهدی جلوی آسانسور منتظر ما بودن و با احترا م و تشریفات ما رو بردن تو ..نسترن و خاله اش هم دم در از ما استقبال کردن …مادر بزرگ و شوهر خاله اش و دختر خاله هاشم اونجا بودن ….
فریده جون با دعوت کردن فامیل به ما فهموند که چاره ای نداریم …و این دلشوره ی منو بیشتر کرده بود ….
با وجود بابا بزرگ و دایی مجید که زود سر حرف رو باز کردن و با آقای زاهدی و شوهر خاله ی نسترن گرم صحبت شدن مجلس گرم شد و ظرف نیم ساعت انگار همه از سالها پیش با هم آشنا بودن ….
ولی من احساس غربیی می کردم …با اینکه نسترن رو دوست داشتم ولی دلم نمی خواست اینطور با تصمیم گیری و نقشه ی اونا این کارو بکنم …احساس بدی که انگار فقط من داشتم …و همه فکر می کردن این منم که حرفم رو به کرسی نشوندم …
حسی از اینکه من داماد اون خونه باشم در من وجود نداشت …..
حرف می زدن ومی خندیدن .. فریده جون با مامانم ..مامان بزرگ ها با هم … و این وسط یادشون رفته بود که برا ی چی اصلا دور هم جمع شدیم ….

تا شام آماده شد و فریده جون گفت: بفرمایید سر میز ….
خاله ی نسترن گفت : اول بزارین مراسم خواستگاری انجام بشه بعدا ……
من نگاهی به ماماان کردم و نگاهی به بابا بزرگ ..
آقای زاهدی گفت : به اونجام می رسیم نگران نباش …با شکم گرسنه نمیشه بزار سیر بشیم که دیگه نگرانی نداشته باشیم ….
همه دور میزی که پر بود از غذا های جور و واجور با تزیین های آنچنانی نشستیم .. در حال تعارف بودیم که کی اول شروع کنه ..
در باز شد و برادر نسترن اومد تو ..یک جوونِ تقریبا همسن و سال سهراب ولی سر و وضع ژولیده و در همی داشت ..و صورتش بطور آشکار سفید بود ….
نگاهی از روی تنفر به ما کرد که انگار همه ی ما احمق و بیشعوریم ..
سرشو تکون داد و رفت به اتاقش …
خانواده ی نسترن جا خورده بودن و ساکت شدن ..
فریده جون گفت : آرمان پسرم بود الان خدمتتون می رسه ….و در حالیکه دستش می لرزید شروع کرد به کشیدن غذا و پذیرایی کردن ….
سکوت جای خودشو به اون همه گرمی و شور حال داده بود …
نسترن از همه بیشتر ناراحت بود و دستپاچه شده بود …
همه کشیدن و مشغول شدن در حالیکه فریده جون رنگ به صورت نداشت و مرتب تعارف می کرد ..اونا طوری وانمود می کردن که انگار اتفاقی نیفتاده …
ولی وقتی آرمان لباس عوض کرد و دوباره اومد از جلوی ما رد شد ..
بدون اینکه ما رو نگاه کنه می خواست از خونه بره بیرون ..
آقای زاهدی صداش کرد و گفت ..آرمان جان تشریف نمیارین شام بخورین ؟…
برگشت و نگاه کرد …
چشم هاشو به حالت بدی خمار بود و فقط بلند گفت نه خیر تشریف نمیارم ..و درو زد بهم و رفت ..
این بار نمی شد استرس و خجالت خانواده ی نسترن رو نا دیده گرفت ..به خصوص خود نسترن که یک حالت بغض داشت ..
سکوتی زجر آور حکم فرما شده بود ..همه آهسته غذا می خوردن ….نمی دونم چی باعث شد که فکر کنم من باید این مجلس رو از این حالت نجات بدم ..
شاید دلم برای نسترن سوخت ..اون از قبل گفته بود که چقدر از دست آرمان عذاب می کشه ….ولی نمی دونستم تا این حد اوضاع خرابه …

کمی که سکوت شد ..و من شرم رو تو صورت آقای زاهدی و فریده جون و نسترن دیدم طاقت نیاوردم ….
می خواستم حرفی بزنم که این سکوت بشکنه ..
چیزی به خاطرم نرسید جز اینکه بلند گفتم : بابا برزگ تا حالا شده یکی سر شام از یک دختر خواستگاری کنه ؟
بابا بزرگ سری تکون داد و گفت : هر چیزی تو این دنیا ممکنه ..نشد نداره ..
گفتم پس با اجازه ی شما و مامان بزرگ و مامانم من آقای زاهدی دختر شما رو خواستگاری می کنم ….
ای بابا راحت شدم شما که به فکر آدم نیستین ترسیدم شام بخورین خوابتون بگیره و بزارین برای بعد …
خوب سکوت شکست ..یک جور فراموشی از کاری که آرمان کرده بود به همه دست داد و کمی صورت ها از هم باز شد…
ولی من حرفی زدم که نباید می زدم ..
گاهی همین کلمات به ظاهر ساده زندگی آدم ها رو زیر رو می کنه …آقای زاهدی همین طور که غذا می خورد گفت : راستش برزو جان من دختر به تو میدم برای اینکه شنیدم تو پسر سلامتی هستی پاک و نجیبی ..این برای من از همه چیز واجب تره ..
نسترن خیلی خواستگار داره ..ولی چیزی که ما رو به تو مایل می کنه این تعریف های فریده و نسترن از تو بود که خوشبختانه خودم همین امشب دیدم که صحت داره ..من با خواستگاری تو با کمال میل موافقم ..
تا مراحل بعدی رو ببینیم چی میشه ..با وضعی که از آرمان دیدن حاضرین با ما وصلت کنین؟ .. متاسفانه من پسر سر کشی دارم که کنترلش از دست من خارج شده ..اینم همین امشب متوجه شدین خدا رو شکر که نمی خواد دیگه براتون توضیح بدم ..
من میگم حکمتی تو کار بود که امشب اومد خونه …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *