خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / رمان کامل یکی مثل تو بخش 10

رمان کامل یکی مثل تو بخش 10

رمان کامل یکی مثل تو بخش 10

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

بابا بزرگ گفت : خوشم اومد ازت,, ,جَنَمت مثل جوونی های خودمه اما این به حرف بمونه,,

و الان زن نگیر تا کار و کاسبی درست و حسابی پیدا نکردی ,, داری اشتباه می کنی پسرم ….
رستم گفت : آخه بابا بزرگ تو این مملکت کار کجا بود تازه بره سر کار ,,

چه کاری که هزینه های اونو تامین کنه ….

خونه می خواد ,,ماشین می خواد ..خرج داره الکی که نیست ….

داداش من برزو جان حرف گوش کن و دیوونگی نکن خودتو تو درد سر ننداز ؟
زن می خوای چیکار؟ ..خندیدم و گفتم: قبول زن نمی گیرم ..

ولی شرط دارم اینکه مامان اینقدر به رابطه ی من و نسترن گیر نده ..

یعنی دلم نمی خواد ناراحت باشه ..از بس اخم و تَخم می کنه و به من فشار میاره ..

میگم بگیرمش و خلاص ..وگرنه فکر می کنین من نمی فهمم الان وقت ازدواج من نیست ؟
مامان با اعتراض گفت : آخه تو می فهمی چی میگی ؟اصلا می دونی چی می خوای ؟ ..

تو پسر عاقل و فهمیده ای هستی..خودت فکر کن خودتو بزار جای من این راه تو رو نمی پسندم ..

تنها کاری که می کنم اینه که باهات حرف نمی زنم ..
گفتم: بابا بزرگ ,ببین من اگر حرفم اشتباه بود بزن تو دهنم ..

ولی اگر حق گفتم باید به این مادر و برادرای من بگین که بزرگ شدم چرا نمی خوان اینو قبول کنن .

با من مثل یک بچه رفتار می کنن ..بابا مَرد شدم احساس دارم ,,غریزه دارم ,,واضح تر بگم ؟ امکانات ندارم زن بگیرم ..پول ندارم ..راهش چیه ؟ شما بگو هر چی شما گفتن همون کارو می کنم ..از مامان بپرسین چرا نمی زاره برم سر یک کار ؟ برای چی هر وقت اسم کارو میارم مخالفت می کنه ؟

بعد خودش تا صبح سوزنِ صد تا یک قاز می زنه ..اونوقت من عذاب وجدان نمی گیرم ؟

به من گفت ..به ناموس کسی دست درازی نکن..گفتم چشم ..

قسم می خورم این کارو تا حالا نکردم و نخواهم کرد ..

اما حالا که کسی رو دوست دارم اونم با من راه میاد و قسم خورد تا وضعم روبراه نشده همین طور تو عقد بمونیم …..

اگر خانواده اش راضی باشن چه عیب داره ؟ شما بگو ,,

گفت : نمی دونم ببین نظر مادرت چیه ؟ گفتم : مادرم؟ ..

مامان من اینطوریه که ,تا پیشش نشستم وفقط میرم دانشگاه و بر می گردم

و درس می خونم خوبه ..منم پسر خوبی هستم براش,,,, بَه بَه پسرم برزو ,,

سرش به سر شاه می مونه قربون صدقه ام میره …….اما…اما …. تا یک قدم از خونه پا مو می زارم بیرون اخمش میره تو هم ..دیگه ام با من حرف نمی زنه ..شما بگو این درسته ؟..

منو اسیر خودش کرده بابا بزرگ می خوام آزاد باشم ..دوست ندارم

هر وقت پامو گذاشتم تو خونه با صورت ناراحت مامان روبرو بشم …

به خدا با نسترن فقط حرف می زنیم و میریم یک دور گردش و بر می گردیم کار بدی نمی کنیم …
مامان گفت : این طوری به احساس من نگاه می کنی ؟ من نگرانتم ..

از چیزایی می ترسم که تو نه می فهمی نه الان درک می کنی …

ناراحتم برای اینکه نمی تونم باهات حرف بزنم ..چون می دونم قبول نمی کنی …..
گفتم: آخه مادر من از چی می ترسی ؟ چرا این ترس رو در مورد سهراب و رستم نداشتی ؟

من چه خطایی کردم که اینقدر به من حساس شدی ؟

مادر نسترن باید ناراحت باشه که نیست ..من پسرم طوریم نمیشه که …
بابا بزرگ گفت : صبر کنین …ساکت باشین ..خوب ماهرو جون دخترم ..حرفش منطقیه ..

اونطوری منو نگاه نکن باید با واقعیت زندگی روبرو شد ..

حرف حق می زنه بچه ,,مگه تو اینقدر نگرانش نیستی ؟.

مگه نمی ترسی خطا کنه ؟..خیلی خوب بدش دست یکی از دخترای

امروزی پدر صاحبشو در بیاره ..حالش جا بیاد ..اون دختر می دونه باهاش چیکار کنه نمی زاره از جاش جم بخوره ..

خودتم خلاص کن …سهراب یک قلم کاغذ بیار ..برزو باید تعهد بدهی هر کاری کردی …

همه ی عواقب کار با خودت باشه .. فردا نمیای اینجا بگه اشتباه کردم ,

کارم درست نبود شما چرا گذاشتین این کارو بکنم ؟

ما همه ی مسئولیت شو واگذار می کنیم به خودت,,

من میگم نه ,,,برادرات میگن نه ..مادر بزرگت میگه نه ..

می دونم مجیدم میگه نه …مامانت هم که بطور کلی مخالفه ..

خودت می دونی ظاهرا نمیشه تو رو منصرف کرد و تصمیمت رو گرفتی ..

رستم گفت :صبر کنین بابا بزرگ چی رو بره زن بگیره؟ بیچاره می کنه خودشو ..

نه من نمی زارم هر کاری دلش می خواد بکنه …

زندگی که روی حساب و کتاب نباشه عاقبت خوبی نداره …..سهراب گفت : بابا ول کنین ,

پدرزنش پولداره دستشو می گیره

زندگی می کنن چرا سخت می گیرین ؟ مگه ما چیکار کردیم ..

یکی می زنیم تو سرمون یکی تو سر زندگی .

چشمش چهار تا بشه اونم همین کارو بکنه حالا که گوش شنوا نداره ..

بزار بدبخت بشه …رستم گفت : راستشو بگو برزو اون دختر رو می خوای یا پول باباشو ؟

به علی قسم اگر تو این فکرا باشی دیگه قبولت ندارم ..
مامان سری با افسوس تکون داد وگفت : همین چیزا منو آزار میده …

کاش فقط خودش بود در مقابل اون دختر که زندگیشو می خواد بده دست این بی فکر مسئول نیستیم ؟ من اجازه نمیدم …
گفتم : شما ها در مورد من چی فکر کردین ؟ اینقدر آدم پستی

هستم که چشمم دنبال پول نسترن باشه ؟ اگر می خواستم

از اون بهترشو سراغ دارم ..به جون بابا بزرگ به تنها چیزی که فکر نمی کنم همینه ….
با اومدن دایی مجید که سر کار بود به خونه بحث قطع شد

و مامان رفت تو آشپز خونه تا بقیه ی کارای مامان بزرگ رو بکنه دیگه ام

تا آخر شب حرفی نزد ..ولی رستم و سهراب و دایی ولم نکردن و مدام

نصیحتم می کردن ..اما من حواسم به مامان بود که یک حلقه ی اشک

تو چشمش مونده بود .
وقتی برگشتیم خونه مامان بازم بدون اینکه حرفی بزنه آماده شد و رفت تو رختخواب ..رفتم کنار تختشو گفتم : به این زودی می خوابین ؟ گفت : خسته ام صبح هم خیلی کار دارم ..توام برو بخواب ..گفتم از دست من ناراحت نباش خودت می دونی که هر کاری شما بگی می کنم ..قول میدم به خدا از الان به بعد هر کاری شما بگی انجام میدم رو حرف شما حرف نمی زنم ..با بی حوصلگی گفت : نمی خوام پسرم تو کار خودت رو بکن ..این زندگی توس خودت تصمیم بگیر …گفتم: بیین چیکار می کنی ؟می دونستم از دستم ناراحتی ..تو رو خدا نکن عزیزم ..باهام حرف بزن .

گفت : با تو ؟ ..تو برزویی هستی که من میشناختم ؟ نیستی عوض شدی …دیگه ام با من بحث نکن برو بخواب …پسر منی عزیز منی ,,..الان بزار بخوابم ..گفتم : یعنی چی ..آخه چرا منو تحت فشار می زارین ؟ گفت : معنیش اینه که تو الان حرف منو نمی فهمی ..حرف حرف خودته پس گفتش فایده نداره ..چیکار کنم برم خواستگاری ؟ باشه چشم فردا زنگ می زنم اگر قبول کردن میرم ..خوبه حالا برو بخواب ….از دستش عصبانی شده بودم ..گفتم داری همه چیز رو به کامم تلخ می کنی این چیزا نباید لحظه های خوب زندگی باشه ؟..چرا برای مژگان و شیرین به اون راحتی رضایت دادی مگه رستم چند سالش بود ؟ ..حالا چرا با من این کارو می کنی ؟ یواش یواش دارم بهت شک می کنم یک چیزی از نسترن می دونی به من نمیگی ..گفت : نه این چه حرفه؟ دختر به اون خوبی ..ولی راستش مناسب تو نمی دونم ..همین ,,,نشستم کنارشو موهاشو نوازش کردم و گفتم : به خدا اونو نمشناسی از شیرین و مژگان مهربونتره ….با دست منو پس زد کاری که هیچوقت نکرده بود … و با لحن تندی گفت : باشه برو بخواب اصلا هر چی تو بگی ….کلافه شدم و گفتم : برو بابا شما به هیچ صراطی مستقیم نیستی آخه چرا با من این کارو می کنی ؟ ……یک مرتبه هراسون بلند شدو نشست روی تخت و با یک حالت خاصی به من نگاه کرد ..صورتش قرمز شد و ..یک مرتبه بغضش ترکید شروع کرد هق و هق گریه کردن ..تا اون موقع ندیده بودم مادرم اونطور گریه کنه …بیشتر عصبی به نظر میومد ..دلم براش می سوخت ولی نمی فهمیدم برای چی داره اون کارو می کنه ..داد زدم هنوز که اتفاقی نیفتاده چرا اینطوری می کنی ؟..خوب بیا حرف بزنیم …مامان …این طوری گریه نکن ..از جاش بلند شد و گفت : برزو مادر داد نزن ,دست خودم نیست …نمی دونم چرا گریه دارم ..سرم …سرم درد می کنه …برزو مادر حالم خوب نیست …

منه احمق فکر می کردم برای اینکه منو از سرش باز کنه یا با این ترفند می خواد منو منصرف کنه ..گفتم : می خواین آب قند درست کنم ؟ گفت : نه عزیزم ..حال تهوع شدید دارم ..سرم داره می ترکه ……و سرشو گرفت و بی قرار دور خونه راه رفت ..پرسیدم چیکار کنم ..بگو ..مسکن بدم ؟ گفت : نه زنگ بزن تاکسی بیاد بریم دکتر ..زود باش خیلی حالم بده ..سرم …خدا سرم ….و دوید تو دستشویی ..و با صدای بلند بالا آورد …
زود یک تاکسی گرفتم و با سرعت آماده شدیم ..و بردمش به اولین کلینک ,,,در حالیکه اون هر لحظه بی تاب تر می شدرسیدیم ….. واقعا تا اون زمان صدای ناله کردن مامان رو نشنیده بودم …..دیر وقت بود و کلینک خلوت ,, فورا دکتر اومد و فشارشو گرفت …و نگاهی به من کرد و گفت : وای …خیلی بالاس خطر ناکه ..چه اتفاقی براشون افتاده ؟ دعوا کرده ؟..گفتم نه دکتر عصبی شده …پرسید : خانم تا حالا زیر زبونی خوردین ..مامان با سر اشاره کرد نه ..گفت : ولی مجبورم بهت بدم ….چاره ای نیست ….. فورا یک قرص قرمز رنگ گرد آورد و اونو سوراخ کرد و محتوای اونو ریخت زیر زبون مامان و گفت سریع بستری بشه ..روی کاغذ چیزای نوشت وداد به من و گفت از داروخونه بگیر بیار …زود باید همین الان بزنیم ..
عذاب وجدان داشت منو می کشت ..ای خدا مامانم خوب بشه قسم می خورم دیگه حرفی در این مورد نمی زنم غلط کردم ..خدا جون یا امام زمون طوریش نشه ..ای خدا ..من زن می خوام چیکار ؟سلامتی مامان از همه چیز برام مهمتره … وقتی برگشتم صدای فریاد های مامان از همون دم در میومد ..دیدم تو اتاق دکتر نیست ..گفتن بردمیشو طبقه ی پایین با سرعت رفتم ..دیدم سرشو گرفته و همین طور فریاد می زنه …دکتر گفت : زود آمپولشو بزنین ..پرسیدم چی شده چرا اینطوری شد ؟ گفت : نترس زیر زبونی دادم فشارش بیاد پایین ..سر دردش شدید شده ..

دکتر خودش آمپول رو حاضر کرد و بهش زد ..دست مامان رو گرفته بودم و از شدت ناراحتی گریه ام گرفته بود ..نمی دونستم به بچه ها خبر بدم یا نه ..حتما اونا منو مقصر می دونستن و سر زنشم می کردن …ولی پنج ,شش دقیقه بعد از اینکه آمپول رو بهش زدن آروم شد و چشمش بست و خوابش برد ..دستشو رها نکردم ..به صورت عرق کرده و درد کشیده اش نگاه کردم و گفتم : قربونت برم ..مامانم هیچوقت دست تو رو ول نمی کنم …
از دکتر پرسیدم می تونیم بریم خونه ؟..گفت : نه ..باید بازم کنترل بشه هنوز فشارش درست پایین نیومده ..خیلی خطر ناک بود ..حد اقلش این بود که سکته ی مغزی بکنه ..چرا گذاشتین اینقدر حالش بد بشه ؟ چرا زود تر نیاوردنش ؟…گفتم : خیلی خود داره آقای دکتر ..از وقتی که گفت حالم بده تا اومدیم اینجا یک ربع بیشتر طول نکشید ..نمی دونستم که حالش بده تازه باهاش بحث هم کردم …خودمو نمی بخشم ..
حالا می فهمیدم که مامان حالش خوب نبود که نمی خواست بحث کنه ..منو با دست پس زد ..تا بخوابه و من متوجه نشم که چه حالی داره ..و این بدترین کاری بود که می تونست بکنه ..اگر خطری متوجه اش می شد چیکار می کردم ؟
مامان تا صبح همون جا خوابید چند بار دکتر فشارشو کنترل کرد و گفت حالش بهتره ولی باید به یک متخصص مراجعه کنین ..
مامان چنان راحت خوابیده بود که دلم نمی اومد بیدارش کنم ..اون صورت زیبا و معصوم اونقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود که دلم می خواست هزاران بار به اون بوسه بزنم ..کاش می تونستم بعد از این باعث ناراحتی اون نشم و کمی از غصه های دلشو کم کنم …تصمیم خودم رو گرفتم ..ارتباطم رو با نسترن قطع می کنم و میرم سر یک کار,,, حداقل کاری که از دستم بر میومد همینه و اینکه دیگه باری روی شونه های اون نباشم …

ساعت هشت صبح تاکسی گرفتم و مامان رو بردم خونه ..می خواست بره داروخونه هر کاری کرد نذاشتم ..خودمم دانشگاه نرفتم ..براش یک سوپ درست کردم و خونه رو مرتب کردم ..نسترن زنگ زد ..قطع کردم و براش پیام دادم مامانم مریض شده اگر کاری داری پیام بده …زد : خدا بد نده ..کمک می خوای ؟ ….زدم : نه خودم هستم …زد : بزار بیام ازشون مراقبت کنم ؟ زدم : بزرگگترین کمکت اینه که مزاحم من نشی کوزت رفته تو آشپز خونه سوپ درست کنه ….بچه هام دارن میان …
تا بعد از ظهر که مامان به اصرار خودش رفت سر خیاطی و سهراب و شیرین اومدن خیالم راحت شد و از خونه زدم بیرون ..چند تا روزنامه گرفتم آگهی های کا ر رو چک کردم دور اونایی که فکر می کردم به دردم بخوره خط کشیدم ..و زنگ زدم ..ولی هیچکدوم خوب نبود یا قبلا نیرو گرفته بودن ,,,..یک مرتبه چشمم افتاد به آگهی یک آموزشگاه کامپیوتر نزدیک خونه ی ما .. استاد برای تدریس می خواست ..زنگ نزدم چون اولا من هنوز مدرک نداشتم ..دوما نزدیک خونه بود خواستم خودم شخصا برم تا شاید توضیح بدم و کارو بگیرم …فورا خودمو رسوندم اونجا ….در کوچکی به یک راه پله باز می شد رفتم بالا طبقه ی سوم ..در شیشه ای بزرگی بود که چشم الکترونیکی داشت ..رفتم تو سراغ مدیر آموزشگاه رو گرفتم ..خانم مسنی که اونجا نشسته بود بین اتاق هایی که اونجا بود یکی رو به من نشون داد ,,در زدم یکی گفت بفرمایید ….رفتم تو ..یک زن جوون با آرایش غلیظ موهای بور که از پشت و جلو بیرون بود ..یکم چاق و قد بلند ولی زیبا پشت میز نشسته بود ..نگاهی به من کرد و با لبخند از جاش بلند شد و پرسید : چه امری دارین ؟ بفرمایید در خدمتم …

گفتم : راستش من برای آگهی …شما تو روزنامه در خواست استاد کرده بودید؟ ..گفت : هان ..بله ,بله
..شما مدرکتون چیه ؟ گفتم سال دیگه انشالله کامپیوتر نرم افزار می گیرم ..گفت : ای داد بیداد شما مدرک دستتون نیست ؟ نمی تونیم متاسفانه ..اگر بفهمن پدر ما رو در میارن …به شوخی و با خنده گفتم خوب نزارین بفهمن ..چه اصراریه؟ .. ولی کارمو خوب بلدم ها ..پرسید: ..سابقه ی کار دارین ؟ گفتم سابقه ی …کار ؟..خوب بله ..من یک بار سعی کردم به مامانم کار با کامپیو تر رو یاد بدم ..موفق نشدم ..همین …بلند خندید و گفت : چه با مزه …..ولی خودتون می دونین که این کافی نیست …گفتم : واقعا میگم به این کار خوب واردم وگرنه سراغش نمی اومدم … امتحان کنین اجازه بدین تدریس کنم بعد قضاوت کنین ……یکم دست ,دست کرد و جا بجا شد و خودکارشو گذاشت گوشه ی لبشو, رفت تو فکر… گفتم :خودتون رو ناراحت نکنین …باشه اگر نمیشه اشکالی نداره ..مزاحمتون نمیشم …گفت : تشریف داشته باشین یک کاریش می کنم ..شما یک امتیاز دارین اونم تیپ و سر و شکل شماس ….جذب دانشجو می کنه ….حاضرین یکماه آزمایشی تدریس کنین ؟ بعد اون زمان, قرار داد می نویسیم ..گفتم من دانشجو هستم و راهم دوره میشه برای من کلاس های بعد از ساعت چهار رو در نظر بگیرین ؟ گفت : بله حتما ..منم شرایط رو بهتون بگم؟ ..دیر بیان و یا زود برین از پولتون کسر میشه ..سه جلسه غیبت از هر کلاس به هر دلیل قرار داد رو لغو می کنه …کلاسهای جمعی ساعتی هشت ..و خصوصی ده تومن ..حاضرین با این شرایط ؟ پرسیدم: ساعتی یعنی هر جلسه دوساعت دیگه ..گفت : بله ..گفتم : خیلی کمه بعد از یک ماه اضافه نمی کنین ؟

گفت : اگر از کارتون راضی باشیم یک کاریش می کنیم ….گفتم : باشه از کی بیام ..گفت : می خواین این ساعت برین سر کلاس؟ یک خصوصی داریم از شانس شما امروز استاد نداریم می خواستیم زنگ بزنیم نیاد حالا شما برو نیم ساعت دیگه قراره بیاد ….گفتم: باشه میرم ,,ببینم چی باید درس بدم ..,, ..گفت :بچه اس مقدماتی رو شروع کنین … این فرم رو پر کنین من بگم کلاس رو براتون آماده کنن ..
فرم رو گرفتم و یک خود کار از رو ی میزش بر داشتم ..با خودم گفتم :کی بود می گفت کار گیر نمیاد ؟ من همین امروز کار پیدا کردم باورم نمیشه ..تو دیگه کی هستی برزو خان …..
کمی بعد اومد فرم و نگاه کرد و گفت : آقای برزو دادمهر ..که باید از الان بگیم استاد داد مهر ..من گیتی پورافروز هستم مدیر اینجام و شریک موسسه هم هستم ..گفتم خوشبختم ..دستشو دراز کرد که با من دست بده ..در حالیکه باهاش دست می دادم گفتم : همیشه دست دادن اینجا آزاده ؟ خندید و گفت : نه این باب آشنایی بود …بفرمایید کلاس تا شاگردتون برسه …..
شاگردم یک دختر بچه ی ده ساله بود که تازه براش یک کامپیوتر خریده بودن و کار با اون رو بلد نبود ..و باید از اول بهش درس می دادم ..
پس کار سختی نبود ..وقتی کلاس تموم شد ..رفتم پیش خانم پورافروز گفتم : من تو فرمم نوشتم برنامه نویسی ویندوز ,,آفیسِ ورد , اکسل و پاورپوینت اکسس ..فوتو شاپ ,,اتو کد امید وارم بقیه ی کلاس ها من مقدماتی نباشه ..من می تونم همه ی اینا رو درس بدم ..گفت : برام جالبه این چیزا رو بلد هستین در حالیکه سابقه ی کار ندارین ….گفتم : علاقه ی شخصی منه دوست دارم همه چیز رو یاد بگیرم ….گفت : با هوش به نظر میان …..ببین آقای دادمهر اینجا همه جور کلاس هست بستگی به تقاضا داره تازه من همین اول که نمی تونم اون کلاس ها رو دست شما بسپرم صبر داشته باشین لطفا ….

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *