خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / رمان کامل یکی مثل تو بخش 4

رمان کامل یکی مثل تو بخش 4

رمان کامل یکی مثل تو بخش 4

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

بی اختیار مراقب بودم ببینم چیکار می کنه ..آیدا اصرار می کرد منو ببره برقصم ..
با لحن تندی گفتم : دیگه به من نگو چیکار کنم من رقص بلد نیستم ولم کن ..
گفت : خیلی خوب حالا چرا ناراحت میشی ؟ اخمت رو باز کن ..و رفت ..از دور می دیدم

که نسترن هم مثل من بالا تکلیف مونده ..
دو تا دختر دیگه پیشش بودن سه تایی رفتن و یک گوشه نشستن ..

هنوز منو ندیده بود ..مدتی گذشت….حالا من فقط حواسم

به اون بود ببینم چیکار می کنه ..
کم کم هوای اون خونه برای من خیلی سنگین شد, بوی دود سیگار

و چیزای دیگه تو فضا پیچیده بود حالم رو بهم می زد …
احساس می کردم نمی تونم نفس بکشم ….محیط اونجا رو هم دوست نداشتم …

به همه چیز شیبه بود جز جشن تولد ….
با خودم گفتم ..احمق اینجا چیکار داری ؟ ….
چشمم افتاد به نسترن و یک حسی به من گفت که نسترن هم الان مثل منه …..

از پشت سرش رفتم و خم شدم و گفتم : می خوای فرار کنیم ؟
برگشت ..با تعجب منو نگاه کرد مدتی همین طور موند و پرسید : اشتباه نمی کنم ؟ آقا برزو ؟ شما اینجا چیکار می کنین ؟…
دوباره پرسیدم ..فرار کنیم ؟
کمی به اطراف نگاه کرد و گفت : برای چی ؟
گفتم من دارم میرم اگر میای بیا بریم …یک فکری کرد

و گفت : خوب ,, نمی دونم …..باشه,,, آره,, بدم نمیاد….بریم ..
بلند شد و رفت از یکی از اتاق ها کت شو بر داشت و نگاهی به دوستاش کرد و دستشو تکون داد و گفت بای ,بای ….
با هم رفتیم بطرف در ..صدای آیدا رو شنیدم که از دور منو صدا کرد .. برزو ؟ ..
درو باز کردم و از اتاق زدیم بیرون و زود پشت سرم بستم ….
آیدا درو باز کرد و فریاد زد با توام برزو کجا میری ؟ برزو ..کجا میری ؟

ولی ما دیگه تو پله ها بودیم با سرعت می رفتیم پایین ..و همین طور که بلند ..بلند می خندیدم … هنوز صدای آیدا میومد که داد زد برگرد برزو نرو …..
ولی ما پشت سرمون رو هم نگاه نکردیم و از خونه خارج شدیم ..
گفتم : صبر کن الان تاکسی می گیرم ..
گفت من ماشین دارم ..یکم پایین تر پارک کردم ..
زیر لب گفتم ..خاک بر سرت کنن برزو این یک وجب بچه هم ماشین داره ؟

و دنبالش رفتم و سوار شدیم و با هم راه افتادیم …
پرسیدم ..تو اینجا چیکار می کردی ؟ ..
گفت من باید بپرسم تو اینجا چیکار می کردی ؟
چون پریسا دختر دایی منه …دعوت داشتم ..
گفتم : واقعا ؟ این پریسا با همه یک رابطه ای داره دیگه دارم بهش مشکوک میشم ….خوب من و پریسا ,,یعنی دوست ..دوست , دوستمه …دیدی چقدر بهم نزدیکیم ….
خنده ی قشنگ و بلندی کرد و پرسید: پس خودت پریسا رو نمیشناسی ؟
گفتم :نه با آیدا اومدم ..
گفت : آیدا ؟ آهان همون دختره از خود راضی که باباش از اون گردن کلفت های شهر و به کسی نمیگه باباش چیکارس ؟ می دونی دخترِ کیه؟
گفتم نه هیچوقت ازش نپرسیدم ..
گفت : ..ولی پریسا می دونه و به منم گفته ولی قسم داده به کسی نگم ..می دونی خانواداش خیلی مذهبی هستن ؟
گفتم :نههههههه واقعا بهش نمیاد……
گفت : نه که نمیاد چون خانواده اش سر شناش هستن …
گفتم : توام که به من نگفتی …
تلفنم مرتب زنگ می خورد آیدا بود و من ترجیح می دادم جوابشو ندم …
نسترن همینطور که رانندگی می کرد برگشت طرف منو به گوشیم نگاه کرد و پرسید: آیدا س زنگ می زنه ؟ چرا جواب نمیدی ؟ دوست دخترته؟ ..
گوشی رو گذاشتم روی سایلت وگفتم :من دختر ندارم که دوست داشته باشه …
خندید و گفت :..با آیدا دوستی ؟
گفتم: تو دانشگاه همکلاسی هستیم ..خوب آره دوستم هستیم …ولی دوست دخترم نیست چون من دختر ندارم …
گفت : فکر کنم صد تا سئوال بپرسم یکی شو درست جواب نمیدی ..وقتی تو خونه تون اداای منو در آوردی فهمیدم که اخلاقت چطوریه …
گفتم :وای خواهر ناراحت نشدی که ؟..باور کن منظور خاصی نداشتم معذرت می خوام ..
شوخی بود فکر نمی کردم متوجه شده باشی ..فریده خانم چی اونم فهمید ؟…

گفت نمی دونم ..حرفی که نزد یعنی مهم هم نبود ….. برزو ؟ می تونم برزو صدات کنم ؟
گفتم : مختاری ..
گفت : می دونی تو مهمونی دختره در مورد تو چی گفت ؟
گفتم : در مورد من ؟ چی گفت ؟ بگو ببینم …..
گفت : یکشون به من گفت اون طرفو نگاه نکن یکی با کت و شلوار آبی اومده فکر کنم دفعه ی اولش این جور جاها میاد حیرون و سرگردونه ..ولی مرتیکه خیلی خوشگله کثافت …
گفتم: الان تو داری تلافی می کنی که ادای تو رو در آوردم ؟ تو این مهمونی ها شما ها از هم اینطوری تعریف می کنین ؟
با صدای بلند خندید و گفت: دخترا اینطورین دیگه …ولی تو ام خیلی با نمکی ,,,نه بابا تلافی چیه منظورم این بود که نگاهت کردم ولی نشناختمت ..
اصلا فکرشم نمی کردم تو رو اونجا ببینم … خیلی با ظهر فرق کرده بودی برای اینکه لج اون دخترا در بیارم با تو اومدم بیرون ..
همشون از تو خوششون اومده بود .اگر نه نمی خواستم بیام می ترسم پریسا ناراحت بشه …
وای وقتی دیدن من با تو راه افتادم شوکه شدن حتی تصورم نمی کنن که من با تو قبلا آشنا بودم …
الان از حسودی دق می کنن ……برسونمت خونه خودتون ؟
گفتم : نه هر کجا نگه داری پیاده میشم خودم میرم …
اونا رو که دق دادی بسه دیگه زحمت رو کم می کنم …
چند تا گاز محکم به ماشین دادو گفت : اونقدر ما به ماهرو جون زحمت میدیم ..حالا یکشبم عزیز دوردونه ایشون رو میرسونیم چی میشه مگه ؟ ..
گفتم : از کجا می دونی عزیز دور دونه ماهرو جونم ؟ ..
گفت به حرف هاشون دقت نکردی ؟… فقط میگه بروز این کار کرد برزو اون کا رو کرد …
همه ی کارات هم به نظرش خوب و درسته …. تو برای ماهرو خانم بهترین پسر دنیایی …

گفتم تو چی برای مامانت بهترین دختر دنیا نیستی ؟
گفت : گاهی آره و گاهی نه ..
گفتم ولی اون ,,گاهی نه ها رو,, مامانت به کسی نمیگه تو می دونی و خودش منم همین طور ,,گاهی نه رو دارم ,, فقط من می دونم و ماهرو خانم …
نسترن منو جلوی در خونه پیاده کرد و بدون معطلی قبل از اینکه من بتونم ازش تشکر کنم گفت شب بخیر و گاز داد و رفت ..
کلید انداختم رفتم تو دیدم همه تو خونه ی ما جمع شدن ..
رستم و مژگان ,, دایی ,, سهراب و شیرین دور هم شام می خوردن از دیدن من تعجب کردن با اونا دست دادم و روبوسی کردم و .. گفتم به ..به چشم منو دور دیدن صفا سیتی راه انداختین؟ …
مامان با تعجب پرسید ..چی شد ؟ چرا برگشتی ؟
گفتم : من اینطوریم دیگه با آیدا میرم با نسترن بر می گردم باورت میشه مامان با دختر فریده خانم اومدم ؟
رستم گفت : آرزو بحر جوانان عیب نیست چطوری داداشم ؟ …
گفتم : آرزو نبود نسترن بود .. مژگان که از شوخی های من خیلی خوشش میومد با صدای بلند خندید ..
و گفت : بیا که جات خیلی خالی بود ..
پرسیدم : ..کو اون فسقلی ..
گفت: ..کیان خوابه ..دیر اومدی عمو جونش …
مامان یک بشقاب برای من گذاشت و گفت : چی شد راستی؟چرا برگشتی؟ ..
گفتم : بکش برام تا من این کت و شلوار عاریه ای رو در بیارم که امشب تابلو شدم مثل اینکه دخترا مسخره ام کردن ..
مامان گفت: پرسیدم چی شد بر گشتی ؟
گفتم : همون که از صد فرسخی تشخیص دادین ,,همون شد …وجدانم درد گرفت و زدم بیرون …
لباس که عوض کردم کت و شلوار رو تا کردم و گذاشتم روی مبل و گفتم شیرین خانم دستت درد نکنه اینا رو با خودت ببر ….و نشستم سر میز ..
سهراب پرسید : به خاطر کت و شلوار مشکلی پیش اومد ؟
گفتم نه بابا تقصیر ماهرو خانمه ..خودشم نباشه وجدانشو دنبال من می فرسته ..ولی به خدا با نسترن اومدم خونه …
مامان گفت درست حرف بزن ببینم راست میگی یا داری شوخی می کنی ؟ با نسترن اومدی؟ کجا بود مگه ؟
گفتم :آره از لباسی که شما براش دوخته بودی شناختمش ..انگار اونم اونجا وصله ی نا جور بود با اینکه تولد دختر دایی اون بود ..با هم از اونجا فرار کردیم ..

رستم گفت : داداشم ول کن این دخترا رو,, بچسب به درس و دانشگاهت ..
بالاخره یک کاری دستت میدن …راستش من می ترسم یکی از اونا گیرت بندازه و بدبختت کنه ..برزو جان اونا به ما نمی خورن ..
گفتم : ای ماهرو خانم دهن لق چی گفتی به داداشم نگران من شده ؟ چهار تا دوست دختر که دیگه نگرانی نداره .. هموشون پول دارن,, باهاشون حرف می زنم ..هر چها ر تا رو می گیرم .. به شرط اینکه یکی برام خونه بخره ..یکی ماشین,, یکی ویلا ..یکی هم حساب سپرده برام باز کنه که کار نکنم منم قول میدم شوهر خوبی برای هر چهار تا باشم و فرقی بین شون نزارم
همه می خندیدن و از شوخی من لذت می بردن جز مامان که گفت: برزو جان خواهش می کنم از این حرفا نزن .. شوخیش هم خوشایند نیست پسرم ..در شان شما نیست از این حرفا بزنی …
گفتم : مامان جان اینجا نشستی سوزن صد تا یک قاز می زنی نمی دونی مردم چطور پول درمیارن که این اینطور مهمونی می گیرن و ماشین های آنچنانی زیر پای بچه هاشون میندازن …
نمی دونم اگر اونا زندگی می کنن ما داریم چیکار می کنیم ؟ جون می کَنیم به خدا این زندگی نیست که ما می کنیم یک ماشین نداریم …
همش برای یک قرون و دوزار حرص جوش می خوریم و برای فردا مون نگرانیم ..
مامان سکوت کرد و با صورتی که پر از هراس شده بود از جاش بلند شد و حرف رو عوض کرد… شیرین که داشت کت و شلوار سهرااب رو میذاشت تو کاور گفت : این چیه ..آخ برزو گوشیت اینجا مونده داره زنگ می خوره ..بیا …

گوشی رو گرفتم نگاه کردم آیدا یازده بار زنگ زده بود ..جواب دادم و با عجله رفتم تو اتاقم ..
گفتم : بله …
گفت : تو کجا رفتی ؟ چرا صدات کردم جواب ندادی ؟
گفتم : بر گشتم خونه ..,, دیگه چی پرسیدی ؟ آهان سر و صدا بود نشنیدم ..دیگه سئوالی نداری ؟
گفت پرسیدم چرا رفتی ؟
گفتم برای اینکه خوشم نیومد ..من اهل این طور مهمونی ها نیستم ..کلافه شدم …
گفت کلافه شدی یا به خاطر اون دختر دهاتی رفتی ؟..
گفتم : منظورت کیه نسترن ؟
گفت : آه ..چقدر زود صمیمی میشی ,,نسترن؟ ,,
گفتم : زود نبود مادرمون با هم دوست هستن و من ازخیلی قبل همدیگر رو میشناسیم در ضمن تو حتما می دونی که نسترن دختر عمه ی پریسا جونته …
گفت : جدا ؟ نگفته بود به من ..آهان فهمیدم چون اون دختره عقب مونده اس برای همین به من نگفته حتما خجالت کشیده …خیلی دهاتیه …
گفتم : آیدا من مهمون دارم اگر کاری نداری شنبه می بینمت ..
گفت : صبر کن بی معرفت اقلا ازم عذر خواهی می کردی ؟
گفتم : ببخشید که اومدم به جایی که تو منو به زور بردی و من دوست نداشتم خیلی هم اذیت شدم ..خوبه ؟شب بخیر خوش بگذره ..
گوشی رو قطع کردم ..دوباره گرفت ..و دوباره,, ولی جواب ندادم …
فردا جمعه بود و من دلم می خواست بیشتر بخوابم ولی باز از صدای چرخ خیاطی مامان بیدار شد م …
خونه ی ما تو یکی از کوچه های خیابون کارگر بود ..خیلی قدیمی نبود ..از در که وارد حیاط می شدیم کنار دیوار یاس بنفشی خود نمایی می کرد که شاخه های اون تا روی در کشیده شده بود ..و از در کوچه بطرف بیرون آویزون بود …که موقع گل دادنش از بوی دل انگیز گلهای اون آدم مست می شد .. و تو اون زمان ما سه تا برادر هر وقت از کنارش رد می شدیم یک مشت گل برای جانماز مامان می چیدیم و خودمون میریختیم کنار مُهرِنمازش ..

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *