خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / رمان کامل یکی مثل تو بخش 5

رمان کامل یکی مثل تو بخش 5

رمان کامل یکی مثل تو بخش 5

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

ولی اون روز آیدا هر یکساعت یکبار زنگ می زد ..و هر بار با جملاتی

بی سر و ته می خواست با من حرف بزنه ..
یکی دوبار جواب ندادم ..ولی ول کن نبود ..
از صورت مامان پیدا بود که دیگه داره کنترل شو از دست میده ..
می گفت : پسرم آدم باید شخصیت داشته باشه ..اینا کی هستن

تو باهاشون دوست میشی ؟حیف نیست وقت عزیز و گرانبها تو صرف این کارا می کنی؟ …
من نمی خوام تو کار تو دخالت کنم ..ولی نمی تونم طاقت بیارم

پسرم من واقعا نارحت میشم ,,,,
ببین نه رستم و نه سهراب هیچکدوم از این کارا نکردن ..

هر خانواده ای یک طوری زندگی می کنه ..تو فکر کن یک خواهر داشتی

این طوری از صبح تا شب به یک دختر دیگه زنگ می زد پسرم نبود ,,تو بهش چی می گفتی ؟
من نمی خوام در مورد کسی قضاوت کنم ولی تکلیفم با خودم و بچه ام معلومه …از صبح تا حالا این گوشی دست توست داره چرت و پرت تحویل اون دختر میدی ..آخه به نظرت کار درستیه ؟
گفتم : مادر من بزرگش نکن تنها امروز بوده اونم برای اینکه آیدا ترسیده من

از دستش ناراحت شده باشم همین تموم شد دیگه .. تو رو خدا خودتو اذیت نکن ..

من حواسم به خودم هست ..
نفس عمیقی کشید و گفت : می دونم پسرم ولی می ترسم ..

نمی خوام عمرت بی خودی تلف بشه ….
گفتم عزیزم آیدا دختر خوبه ..زمونه عوض شده ..دیگه این کارا عیب نیست …
اخمهاشو کشید تو هم و با ناراحتی گفت : برای توام نیست ؟
گفتم : من که چرا ..نوکرتم ماهرو خانم غلط بکنم حرف ,حرف مامان خوشگل منه …
و رفتم و بغلش کردم و گفتم : تو رو خدا سخت نگیر جوری که شما می خوای منو تربیت کنی اصلا الان با جامعه همخونی نداره .. برو بیرون ببین چه خبره ؟
گفت : عزیز مادر بیرون هر خبری می خواد باشه راه درست رو دیگران به ما نشون نمیدن ما باید خودمون مرز مون رو بشناسیم …

گفتم : داری حوصله ی من سر میارین ، بسه دیگه مرز رو کی تعین می کنه ؟
ما کجای این دنیا هستیم ؟ شایدم اونا بهتر فهمیدن عشق دنیا رو می کنن

و به ریش ما مزرداران می خندن ….. مرز کدومه مادر من ول کنین تو رو قران قسم …
گفت : بسه دیگه بیخودی منو به قران قسم نده ..برزو نمی خوام عوض بشی ..

زرق و برق چشمت رو کور نکنه ….
در حالیکه بی حوصله شده بودم رفتم به اتاقم و در همون حال گفتم : می خوام درس بخونم …..
مامان برای ناهار صدام کرد و بعد از اینکه سیر شدم ,, نشستم پای تلویزیون و مامان خیاطی می کرد ….
یک فیلم نگاه کردم خوابم گرفت ..
رفتم تو تختم ولی دوبار آیدا و چند تا از دوستای خودم زنگ زدن و نتونستم بخوابم ..

که صدای زنگ در اومد مامان درو باز کرد ..
از تخت اومدم پایین .از پنجره نگاه کردم ….
با تعجب دیدم فریده خانم و نسترن اومدن ..درِ اتاق رو بستم و گوش ایستادم …
سلام و احوال پرسی کردن و اومدن نشستن ..
فریده خانم گفت : دستت درد نکنه ماهرو جان خیلی لباس نسترن قشنگ

شده ولی میگه یکم براش تنگه .. میشه یکم گشاده اش کنی ؟
تو این هفته هم مهمونی دعوت داریم باید بپوشه ..
نسترن گفت : خیلی تنگ نیست ولی من توش راحت نبودم .. آقا بروز بهتون گفت

دیشب با هم تو اون مهمونی بودیم ؟
مامان گفت: آره یک چیزایی گفت ولی اونقدر شوخی کرد که من نفهمیدم

راست میگه یا دروغ …..
با خنده گفت : حدس می زنم چی گفته ..میشه به منم بگین؟ جالبه برام ..
مامان گفت : راستش برزو می گفت من با دختر فریده خانم فرار کردیم از اون مهمونی …..
فریده خانم گفت : راست گفته نسترن برای من تعریف کرد ..

باید ازش تشکر کنم که نسترن رو از اون جا نجات داده ..آقا برزو خونه نیست ؟

من با سرعت برق و باد تی شرتم رو عوض کردم و شلوار پوشیدم و نشستم پشتت میز کامپیوترم و روشنش کردم …
مامان زد به در و گفت برزو جان خوابی مامان ؟ ..
صدامو نازک کردم و گفتم : نه مامان جون بیدارم درس می خونم ..کاری داشتین ؟
درو باز کرد وگفت فریده خانم اینا اومدن میای ؟ از جام بلند شدم و گفتم راستی ؟ چشم الان خدمت میرسم ….
نمی دونم نسترن به فریده خانم چی گفته بود که اون خیلی زیاد منو تحویل گرفت

و ازم تشکر کرد اون می گفت : نسترن هم عادت نداره اونجور پارتی ها بره و پریسا

دختر برادرش خیلی اصرار کرده .. و از اینکه من باعث شده بودم نسترن از اون

مهمونی بیاد بیرون از من ممنون شده بود …
مامان نسترن برد تو اتاق .و پُرو کردن و بر گشتن ….
انگار خیلی هم براش تنگ نبود ..چون نسترن می گفت می دونم تنگ نیست ولی توش راحت نیستم میشه فقط یکم گشاد اش کنین ..
مامان گفت باشه اگر صبر کنین همین الان از بغلش باز می کنم ..
نسترن گفت ..نه تو رو خدا عجله ندارم بعدا میام ازتون می گیرم ..
مامان چایی ریخت و یکم کیک که خودش درست کرده آورد و اون دونفر هم با خیال راحت نشستن به چایی خوردن ..
وقتی خواستن برن ..نسترن گفت : ماهرو جون من شماره ی خودمو براتون می نویسم هر وقت حاضر شد زنگ بزنین خودم میام می گیرم ..و یک مداد و کاغذ بر داشت شماره شو نوشت و داد به مامان …
فردا صبح مثل همیشه با مامان از در خونه اومدیم بیرون ..
سر کوچه دیدم آیدا که هفت قلم خودشو درست کرده کنار ماشینش منتظر منه ..با دست اشاره کردم برو جلو ..برو .. نمی خواستم مامان اونو ببینه ..ولی آیدا خانم اومد جلو و به مامان سلام کرد و گفت ..
من دوست برزو هستم خواهش می کنم بیاین شما رو بروسونم ….مامان اول یک نگاه تو صورت من کرد ..بعد گفت : عزیزم راه من دور نیست خودم می خوام پیاده برم ..شما برین به دانشگاه تون برسین دیرتون نشه ..خدا نگهدار …
آیدا گفت : مرسی قربون شما ..لطف دارین …
مامان اینو گفت و راه افتاد و رفت …آیدا پشت سرش نگاه می کرد چند تا پلک زد و با تعجب
گفت ..این مامان تو بود ؟ چقدر جوونه ؟ چند سالشه ؟ چقدر شیک و با ابهت …وای زن خوشگلی بود …
گفتم: ما اینم آیدا خانم …
گفت پس بگو تو به کی رفتی ؟ به مامانت ..و سوار ماشین شد …

ولی من دویدم دنبال مامان وگفتم : مامان جونم ؟ ..مامان خوشگلم ..خوبی ؟
گفت : اگر تو صورتت شرم نمی دیدم خوب نبودم ..ولی دیدم ..حالا برو یک فکری برای این اوضاع بکن ,,که می ترسم غرق بشی …
پسرم تا می تونی دست و پا بزن نزار آب تو رو بکشه پایین ..حالا برو دیرت نشه …
خیلی ناراحت شده بودم ..
از لحن تند مامان هم معلوم بود اونم ناراحت شده ..نشستم تو ماشین و پرسیدم ..تو برای چی اومدی دنبال من چه صنمی با هم داریم ؟ دوستی جای خودش اینکه تو بیای منو ببری دانشگاه یک حرف دیگه اس …
گفت : برزوو؟ چرا اینطوری می کنی دلم پیش تو بود فکر کردم اینطوری از دلت در بیارم بد کاری کردم ؟
گفتم : آیدا جان دیگه تا کاری رو بهت نگفتم نکن ….خواهش می کنم ..زندگی ما مثل شما نیست ..تو معذوریت منو قرار نده ..
گفت : چی شده اون دختر دهاتیه مخ تو رو زده ؟ امروز فرق کردی ؟
گفتم : نه که تو هر روز میومدی دنبال من ؟ حالا من امروز فرق کردم و میگم نیا ….
پرسید : پریشب با اون دختره کجا رفتی ؟
رومو بر گردونم طرف پنجره و گفتم : پیاده ام کن ….گفتم پیاده میشم …
گفت : چرابهت بر می خوره ..خوب تو دوست پسر منی نباید بپرسم ؟ ..
سکوت کردم …خودش بعد از مدتی به حرف اومد و گفت : تو رو خدا بگو مامانت چند سالشه؟ من که جلوش کم آوردم …
گفتم: دست از سرم بردار آیدا ولم کن ….
گفت : تو رو خدا بد اخلاق نشو ..ببین واقعا دلم می خواد بدونم ..
گفتم : متولد سی و هفته ..الان باید چهل و هشت سال داشته باشه …
گفت : خیلی جوون تر از سنش نشون میده ..ماشالله بزنم به تخته خوب مونده اصلا بهش نمیاد تو پسرش باشی …
گفتم : حالا اونموقع که بابام عاشقش شد ببین چی بوده ….ولی مامانن اخلاق های خودشو داره مثلا تو رو با این آرایش و سر و وضع نمی پسنده ..
گفت : وااا؟ مگه من چجوریم ….

هنوز اوقات من تلخ بود و آیدا هم اینو می فهمید …
نزدیک دانشگاه از من پرسید : تو یک کار نیمه وقت خوب می خوای ؟ بعد از ظهر ها بعد از دانشگاه …حقوق شم خوبه …
گفتم : آره تا چه کاری باشه …
گفت : کار ای کامپیوتری ..برنامه نویسی ..پرسیدم کجا هست ؟ گفت تو چیکار داری برو ببین اگر خوشت اومد برو سر کار ….
گفتم باشه آدرس بده بعد از ظهر میرم ..
گفت : امروز نه فردا بعد از ظهر برو امروز نیستن …برات پیام می دم …
وسط روز بود که سهراب زنگ زد که بروز از دانشگاه بیا بوتیک کارت دارم ..
اون روزموقع برگشت ..باز آیدا اصرار می کرد که منو برسونه ….
گفتم : نه آیدا جون من باید برم جایی امروز میرم میدون پونک مسیرش به تو نمی خوره ..می خوام برم پیش برادرم ..
دست منو گرفت و سویچ ماشین رو گذاشت تو دستم و گفت : خوب بگیر خودت برو کارتو انجام بده ..
گفتم نه بابا نمی خوام خودم میرم ..
گفت: چرا تعارف می کنی فردا بیار دانشگاه ازت میگیرم دیگه,, چیزی نیست که ……
راستش وسوسه ی بدی به جونم افتاد ..
از اینکه اون ماشین زیر پای من باشه باشه و باهاش دور بزنم ..قند تو دلم آب شد ..
گفتم:خودت لازم نداری ؟
گفت نه امشب تو خونه ام بیکار ..بوس ,, لالا …
گفتم: اگر این طوره باشه ..فردا بهت میدم ..پس بیا من تو رو بروسونم …
گفت : پس می خواستی نرسونی ؟ چه پر رو ..ماشین دادم بهت که با هم باشیم ….با یک حال عجیبی نشستم پشت فرمون .. خیلی با حال بود من گواهی نامه داشتم ولی هرگز پشت همچین ماشینی نشسته بودم …

راه افتادم ,, چقدر کیف می داد من پدری به خودم ندیده بودم که ما رو سوار ماشین بکنه و ببره گردش … یا ازش رانندگی یاد بگیرم انگار رو آسمون ها پرواز می کردم ..احساس بچه پولداری بهم دست داده بود …
آیدا به من خیره شده بود و گفت : چقدر بهت میاد رانندگی ….
گفتم مگه رانندگی اومدن داره …
گفت : تو خیلی خوش تیپی …
گفتم ما اینیم دیگه …..
گفت : بی کلاس باید توام از من تعریف می کردی ….
گفتم توام خیلی خوش تیپی …خوب شد ؟ یکم که رفتم دلم شور افتاد ..نه از خودم راضی بودم نه به کاری که می کردم مطمئن ..
ولی سعی می کردم به هیچی جز ماشین فکر نکنم ….سعی می کردم طوری برونم که آیدا متوجه نشه من اولین بارمم پشت همچین ماشینی نشستم …
دلم می خواست حتی به مامان هم فکر نکنم ..چون عزت نفس اونو می دونستم و حتم داشتم با این کار من موافق نیست ..
ولی نمی تونستم در مقابل اینکه یک شبانه روز اون ماشین زیر پای من باشه مقاومت کنم ……
خونه ی آیدا پاسداران بود .. تو یک کوچه و جلوی یک خونه قصر مانند گفت نگه دار ..قصری بود که من تو خواب شبم هم نمی دیدم ..
پیاده شد و گفت : عزیزم بهم زنگ بزن مدارک ماشین تو داشبورته ..
دستی تکون دادم وگفتم : مرسی خیلی ممنون و راه افتادم ….
اونقدر از اون لحظات لذت می بردم که حواسم به هیچ کس و هیچ چیزی نبود …. راستش دلم می خواست تا فردا صبح همین طور تو خیابون ها چرخ بزنم و دلی از عزا در بیارم …
ماشین رو تو پارگینگ پاساژ پارک کردم تا خطری متوجه اش نباشه ….
وقتی از ماشین پیاده می شدم .. احساس می کردم چه آدم بزرگی شدم با اون ماشین انگار شخصیتم فرق کرده بود ..
حس برتری بهم دست داده بود که تا اون زمان تجربه نکرده بودم …واقعا یک ماشین شیک و مدل بالا اینقدر روی آدم تاثیر می زاره ؟

سهراب از من استقبال کرد و گفت : چطوری داداشم ..شلوار جین آوردیم ..
بیا یکی دوتا انتخاب کن تا تموم نشده ..
گفتم ..نه سهراب جان من الان شلوار نمی خوام ..
گفت فکر پولشو نکن ..بیا ببین دوست داری ؟
گفتم : نمی خوام داداش الان شلوار دارم ..
گفت : مامان سفارش کرده ..اصرار داشت تو امروز یکم برای خودت لباس بر داری ..بیا ناز نکن ..
گفتم خوب از اول بگو چرا مامان به خودم پول نداد؟ ..
گفت : ول کن دیگه تو بیا ببین می پسندی …من پولشو از مامان می گیرم …
من که اون روز خیلی هم جو گیر شده بودم و دو تا شلوار و یک پیرهن و یک کمر بند برای خودم بر داشتم .. و گفتم : حالا اگر اینا رو بپوشم از قبل بیشتر دخترا میان طرف من امروز ماشین رو گرفتم ..تا خواست خدا چی باشه ….
خونه و حساب بانکی کی به دستم برسه فقط خدا خودش می دونه و بس …
سهراب خندید و پرسید ماشین چیه ..سویچ رو در آوردم و گفتم : آیدا ماشینشو داد به من ..تموم شد یکی از اونا رو که می خوام بگیرم آیداس ….
گفت برزو جان با این حلوا ,حلوا کردن دهن شیرین نمیشه …برو داداش فکر نون باش که خربزه آبه .. زن گرفتن به همین سادگی نیست ..هزار تا خواسته داره ..همش باید شرمنده باشی از من بهت نصیحت من زود ازدواج کردم و پشیمونم .. نه بگم شیرین بده ..خیلی هم خوبه ..ولی دارم از صبح تا شب جون می کنم آخرم هشتم گیرو نُهمه از من بشنو تا پشت خودتو نبستی فکر ازدواج رو نکن ….
گفتم : وقتی زن آدم پولدار باشه پشت آدم به کوه بنده ..من زن پولدار می گیرم ..حالا می بینی … چند سال می خوام کار کنم تا پشتم بسته بشه؟ ..
خودت می دونی تو این مملکت یا باید دزد بود یا فقیر ..راه دومی نداره …
گفت:این چه حرفیه؟ خیلی ها کار می کنن و در آمد خوبی هم دارن ..همین دایی مجید از همین بوتیک اینقدر در آمد داره .. توام اگر تو رشته ی خودت تلاش کنی می تونی موفق بشی …

با ذوق ماشین سواری از سهراب خدا حافظی کردم و رفتم بطرف خونه ..
می دونستم مامان چشم براهمه ..باید یک بهانه ای میاوردم واز خونه می زدم بیرون که تا می تونم تو شهر دور بزنم و کیف کنم ….
ماشین رو در خونه پارک کردم لباس ها مو بر داشتم با ذوق و شوق کلید انداختم و رفتم تو ……
مامان تو حیاط منتظر من بود .. با یک نگاه به اون فهمیدم که با سهراب حرف زده و اونم بهش گفته که من ماشین آیدا رو گرفتم …
گفتم : سلام : کمی با غیظ به من نگاه کرد و چند بار دستشو تکون داد بعد لبهاشو بهم فشار داد و در حالیکه معلوم بود چقدر عصبانیه برگشت و رفت تو اتاق .. دنبالش رفتم ..
گفتم مامان جونم ..خانمم چی شده عزیزم ؟
انگشتشو گرفت جلوی منو گفت : به من نگو عزیزم ..من تو رو اینطوری بزرگ کردم ؟..گدا ؟ چشم گرسنه ؟ حریص ؟ چطوری بزرگت کردم که دست دراز می کنی جلوی مردم و ازشون ماشین می گیری ؟
گفتم : ای بابا مادر من چرا بزرگش می کنی ؟ آیدا یک شب ماشینشو داده به من صبح هم بهش پس میدم … سرشو با عصبانیت چند بار تکون داد تا شاید آروم بشه ..
گفت : من بزرگش کردم ؟
آیدا یکشب مهمونی ,, آیدا یک روز از صبح تا شب تلفن ..آیدا هر شب تا صبح تلفن …نمی فهمی ؟ من از چی ناراحتم ؟ در مقابل چی خودتی می فروشی ؟..ازت چی می خواد؟ به این فکر کردی اگر فردا ازت یک خواسته نا بجا داشته باشه باید انجامش بدی ؟
بله خوب چون خودتو بردی زیر دِین اون ..
باید م هر چی گفت گوش کنی …نفس تو رها کردی برزو ؟ از این به بعد اون بتازونه و تو اطاعت کنی ؟ ..اینو یادت دادم ؟ بچه نماز خون ؟
گفتم : به خدا شما داری اشتباه می کنی اصلا موضوع مهمی نیست ..حالش بد بود به من گفت تو رانندگی کن .. چون تا در خونه شون رفته بودم مجبور شدم ماشین رو بیارم ….
گفت : من اشتباه نمی کنم این تویی که داری اشتباه می کنی..چون همون جا جلوی نفست رو نگرفتی وپیاده نشدی با تاکسی بیای خونه ….
یکم ناراحت شده بودم گفتم : ای بابا کدوم نفس ؟ ولم کنین …برین ببینن مردم چطوری زندگی می کنن .. پولا شون از پارو بالا میره ..اونا نفس شون رو ول کردن به یک جایی رسیدن,,, من و شما تا آخر عمرمون می شینیم و نفس نگه می دارم و آه می کشیم ..بسه دیگه از حرفا گوشم پر شده ..
من می خوام خوب زندگی کنم ..به هر قیمتی شده ..متوجه شدین ؟ ..نفس کیلو چنده ؟
و برای اولین بار تو روی مادرم ایستادم و رفتم تو اتاقم و درو زدم بهم ….

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *