خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / رمان کامل یکی مثل تو بخش 8

رمان کامل یکی مثل تو بخش 8

رمان کامل یکی مثل تو بخش 8

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

ولی وجدانم خیلی ناراحت بود ..
دلم نمی خواست مادرمو که تمام عشق و امید من تو این دنیا بود برنجونم ..
اون شب این سومین کار بدی بود که در حقش کرده بودم ..ماشین رو گرفتم ..

و بعد مجبور شدم دروغ بگم و آخرم که باهاش بد حرف زدم ….
نمی دونم چرا تو دلم آشوب بود دیگه اون آرامش قبل رو نداشتم ..

بهخودم حق می دادم دلم می خواست اونم منو درک کنه …
در عین حال نمی تونستم ناراحتی مامانم رو ببینم اما اونقدر آروم نبودم که

برم و از دلش در بیارم می ترسیدم بدتر بشه …
صدای گریه ی آهسته ی اونو می شنیدم ..چشمم رو هم گذاشتم و از اینکه

نمی تونستم برم ماشین سواری عصبانی بودم …
با حالی که مامان داشت نمی شد اونو قانع کنم …..آخه چرا اون نمی فهمید

که چه احساسی دارم ..
مدتی تو اتاقم موندم و بعد خودمو راضی کردم تا برم بیرون باهاش حرف بزنم ..

ولی دیدم غذای منو گذاشته روی میز و درِ اتاقشو بسته و چراغشم خاموش کرده ..
اون نمی خواست با من دیگه حرف بزنه …
منم رفتم خوابیدم ..
شبی رو که فکر می کردم برای من شبی هیجان انگیزه و لذت بخشه تبدیل شد به یک کابوس ..
فکر اینکه مادرم این طور از من رنجیده عذابم می داد …
صبح که بیدار شدم ….دیدم صبحانه رو آماده روی میز گذاشته و خودش رفته …

مثل اینکه قهرش جدی بود ..
چون تا به اون زمان با من چنین کاری نکرده بود .
زیر کتری رو خاموش کردم یک چایی خوردم وآماده شدم

و راه افتادم پیاده رفتم تا داروخونه ..
می دونستم جلوی دکتر یزدی ملاحظه می کنه

و با من بد حرف نمی زنه ..پس رفتم تا از دلش در بیارم بعد برم دانشگاه ….
داشت قفسه ی دارو ها رو مرتب می کرد کسی تو داروخونه نبود ..
خوشبختانه تنها بود ..رفتم تو ..خودمو رسوندم بهش و جلوش ایستادم ..
کمی به صورتش نگاه کردم و گفتم : غلط کردم ..منو ببخش ..و بازو هاشو گرفتم و پرسیدم: می بخشی ؟ این پسر خطا کارت رو می بخشی ؟..

گفت : تیشه بر داشتی افتادی به ریشه ی زندگیت ..

می خوای منم تماشات کنم ؟و از طرف من تایید بشی ؟..
ولی این کار خیانت به توست و من به عنوان مادرت نمی تونم چشمم رو ببندم …

که با زندگی و جوونی خودت بازی کنی ….
موضوع بخشش من نیست ..نگرانتم ..مادرتم ..تو امیدمی ..قلبمی ..
چطوری بشینم و نگاه کنم خودتو بندازی تو چاه ..چطوری این آتیش دورنت رو خاموش کنم ؟

ماشین می خوای ؟ آخرین مدل می خوای ؟
پول می خوای خرج کنی بدون زحمت ؟ باشه من خونه رو می فروشم سهم تو رو میدم ..
ماشین بخر لباس بخر ولی دست گدایی طرف کسی دراز نکن ..خودتو نفروش ..

چون صفتشو نداری اگر داشتی اینقدر برات نگران نبودم ..
تو آقا بزرگ شدی نمی تونی زیر بار منت کسی بری ..

تو نوکر صفت نیستی ….نمی تونی تحقیر رو بپذیری پسرم ….
بغض کردم گرفتمش تو بغلم ..
گفتم آخه قربونت برم من همچین قصدی ندارم ..چرا اینطوری فکر می کنی ؟

…مگه من چیکار کردم به خدا حواسم هست …
ببین موضوع به این کوچکی رو چقدر بزرگ کردی ؟ فقط یک شب

آیدا ماشینش رو داده به من خوب بهش پس میدم …..
هر کاری شما بگی من می کنم ,,هر کاری ,,فقط دلت از من نشکنه ..
گفت: هیس ..بی صدا باش دل یک مادر هیچوقت از بچه اش نمیشکنه ..

دیگه به زبون نیار …
وقتی تونستم کمی آرومش کنم ..
رفتم و ماشین رو بر داشتم و هر چی تونستم تو خیابون ها

دور زدم احساس خوبی بود دروغ نگم همش نگاه می کردم به دور و اطراف خودم

که ببینم مردم منو چطوری نگاه می کنن ..
یک غرور احمقانه وجودم رو گرفته بود با اینکه ماشین مال من نبود ولی اون روز همه رو از بالا نگاه می کردم …..
بعد رفتم دانشگاه ….آیدا هنوز نیومده بود ..ساعت نُه شد باازم خبری از اون نشد… که به من تلفن کرد و با لحن بدی گفت : دستت درد نکنه چرا نیومدی دنبالم ؟
خشک شدم از بس منتظرت شدم ماشالله تلفنت رو هم که جواب نمیدی فکر کردم حتما دسته گل به آب دادی و تصادف کردی,, ماشینو زدی ؟..

صدای مامان تو گوشم پیچید وقتی می گفت : می دونی این کارا به قیمت

از بین رفتن عزت تو تموم میشه ..
اگر ازت چیزی نا روا بخواد نمی تونی بگی نه؟ ..
گفتم: آیدا من راننده شخصی تو نیستم ..همچین قرار ی هم نداشتیم

که من بیام دنبال تو گمشو بیا ..ماشینت رو بگیر و گوشی رو قطع کردم …
دوباره زنگ زد و گفت : چرا ناراحت میشی ؟ نباید میومدی دنبالم ؟

من امروز نباید میومدم دانشگاه ؟ می خواستم با چی بیام ؟ ماشین که دست تو بود ؟

ببینم راست بگو به جایی زدی ماشینو ؟
گفتم چی میگی زر مفت می زنی ..
گفتم: بیا ورش دار برو من دنبال تو بیا نیستم ..
گفت : دیگه بیام چیکار تا اونجا برسم غروب میشه ..خودت بیار در خونه مون …
بدون اینکه حرفی بزنم گوشی رو قطع کردم ..ولی بشدت عصبانی بودم

و تمام روز تو فکر ….کلا حال آشفته ای پیدا کردم…
چون همیشه آدم شوخ و خنده رویی بودم اون روز

توجه ی همه رو جلب کردم هر کس از کنارم رد می شد

می پرسید چی شده برزو چرا ناراحتی ؟
سیاوش اومد کنارم و پرسید ..راستش بگو بلایی سر ماشین آوردی ؟
گفتم برو بابا حوصله داری تو سرش بخوره ماشینش ..

غلطی بود کردم ازش گرفتم اعنتر خودش اصرار کرد ..

منم مثل احمق ها رسوندمش درِخونه اش حالا انتظار داشته

صبح برم دنبالش فکر کرده من نوکرمشم ..
یکم بِر و بِر من نگاه کرد وگفت : خری والله ,,,این حرفا چیه می زنی ؟

خوب بیچاره ماشینش دست تو بود چرا نرفتی بیاریش ؟ حق با اونه ……
گفتم: آخه همچین قراری نداشتیم ..
گفت : احمق جونِ الاغ جون ..وقتی ماشین دست تو بود دیگه قرار لازم نبود ..

دختره ماشین رو داده بتو برای اینکه عاشق چشم و ابروت بوده ..

می خواسته با هم باشین ..دیوونه ی سلقی ..
گفتم : ولش کن تو می دونی که من اهل نوکری نیستم

حالا آیدا هم باغ دلگشایی نیست که من به خاطرش به آب و آتیش بزنم ..
میرم ماشینشو میندازم جلوش و دیگه ام نمی خوام با من دوست باشه ..

گفت : برزو جان دوستی دخترا با پسرا فقط حرفه,,

پسرا می خوان دوست بمونن ولی دخترا زود برای آدم نقشه می کشن ..

پیش خودت بمونه تو رو خدا به کسی نگی گوش به گوش برسه برای راضیه بد میشه ..
اون به من می گفت آیدا گفته تو عاشقش شدی ..
گفتم: غلط کرده بیشعور ,,عاشق چیه ؟

داریم درس می خونیم ….اصلام اینطوری نیست ..

صد تا دیگه دوست پسر داره خودم تو مهمونی دیدمش

با اونا می رقصید خیلی هم صمیمی بود از بغل این میرفت تو بغل اون یکی ….
هر کوفت و زهر ماری که اونجا بود خورد و کشید

اونوقت من بیام عاشق همچین دختری بشم ؟

مگه خُلم ..حرف مفت زده …
تو از دوران دبیرستان منو میشناسی بگو من اهل این کارا بودم ؟

آیدا به من گیر داده ….
در حالیکه بشدت عصبانی بودم و حالم گرفته شده بود ..
بعد از دانشگاه رفتم در خونه ی آیدا ماشین رو گذاشتم جلوی درشون و بهش زنگ زدم ..

با خوشحالی گفت : سلام عزیزم کجایی ؟
گفتم دارم میرم ماشینت جلوی درِ سویچ هم روشه ..کار نداری ؟ ..
و راه افتادم هنوز چند قدم نرفته بودم که آیدا صدا م کرد …برزو ..برزو وایسا کارت دارم ..
برگشتم دیدم با دم پایی در حالیکه یک مانتو تنش انداخته بود و یک شالم رو سرش ,, داشت به طرف من میومد صدام می زد …
گفتم: نیا سویچ رو ماشینه ..
اما سرعتش رو بیشتر کرد و خودشو به من رسوند و گفت :

چرا اینطوری می کنی؟ چی شده ؟من چه کار بدی کردم؟

.. برای چی یک زنگ به من نمی زنی ؟
گفتم تو کار بدی نکردی من کار بدی کردم ..برو دیگه ..کار دارم باید برم …
گفت : تو رو خدا اینطوری نکن برزو ..اصلا هر چی تو بگی ..بگو من اون کارو می کنم فقط باهام بد اخلاقی نکن ..
گفتم آیدا راستش تو داری از حد یک دوستی جلو تر میری و من اینو نمی خوام ..دوست ندارم اسیر یک نفر باشم ….
ناراحت شد و گفت :جنابعالی چند نفر همزمان با هم می خوای که اسیر یک نفر نباشی ؟
گفتم چرند نگو منظورم این بود که اصلا دوست دختر نمی خوام ..دخترا رابطه رو اشتباهه می گیرن ..من در مورد تو اون طوری فکر می کردم که در مورد سیاوش فکر می کنم ..
این کارا رو دوست ندارم ..
گفت : چه کاری رو دوست نداری ؟ مگه ازت چی خواستم ؟
گفتم : اگر من ماشینه سیاوش روگرفته بودم به من نمی گفت منو برسون باز صبح بیا دنبالم ..

زد پشت دستشو گفت : ولی تو اگر دوست معمولی منم بودی هر روز صبح میومدم دنبالت چی میشه مگه؟ ..این نشون میده بهم علاقه داریم ..
گفتم :ول کن بابا حوصله داری ؟ ..دیگه نمی خوام با تو دوست باشم همین …
راه افتادم با سرعت از اونجا دور می شدم .. آیدا همون طور ایستاده بود ..ولی یک مرتبه داد زد احمق من عاشقت شدم ..دوستت دارم ….
من به راهم ادامه دادم ..
دوید طرف منو بازومو گرفت و گفت : شنیدی ؟ همینو می خواستی بهت بگم این کارات برای همین بود ؟ می خواستی منو به حرف بیاری ؟ حالا فهمیدی دیگه راحت شدی ؟ …
گفتم : دستم رو ول کن ..من عاشق تو نیستم ..آیدا خواهش می کنم منطقی باش ببین ماجرا رو داری به کجا می کشونی ؟
اشک تو چشمش جمع شد و با بغض مصنوعی گفت : چرا با من این کارو می کنی ؟ تو که از من خوشت میومد …
خندم گرفت اونو با این وضع دیدم با همون حالت گفتم : ..آیدا ؟ ؟..اصلا فکرشم نمی کردم .. برای چی گریه می کنی ؟
دیوونه من تو هفت آسمون یک ستاره ندارم ..خودمم و ظاهرم ..عقل داشته باش کسی نیستم که یک دختر به خاطرش گریه کنه …
همین طور که فق و فق می کرد و مرتب اشکهاشو پاک می کرد گفت : هر چی هستی من دوستت دارم ..خیلی زیاد ..تو رو همین طور که هستی می خوام ..پول و ماشین و خونه همه چیز خودم دارم ..نیازی نداریم که بهش فکر کنیم ….
بیا اصلا ماشین رو ببر دست تو باشه ..دنبال منم نیا هر طوری تو دلت بخواد ..
گفتم : آیدا خودتو کنترل کن ..تو کوچه این حرفا رو نزن برو یکی میشنوه برای خودت بد میشه …..
گفت بیا برم تو خونه با هم حرف بزنیم ..کسی نیست ..بیا من تنهام …
گفتم : ول کن بازو منو,,,باشه بعدا ..الان باید برم ..کار دارم ..و مچ دستشو گرفتم و بازومو از دستش در آوردم و با سرعت راه افتادم …
بلند گفت : دوستت دارم خره ..یادت نره …

حال عجیبی داشتم ..گیج شدم ..مامان راست می گفت نکنه آیدا به من گیر بده و مشکل ایجاد کنه ؟ باید آب پاکی رو بریزم رو دستش ..نباید هیچ امید ی بهش بدم ..هر چی زودتر بهتر …
وقتی رسیدم خونه ..
مامان طوری جوابم رو دادکه انگار اتفاقی نیفتاده ..ولی من برزوی همیشگی نبودم ..ابراز عشق آیدا روم اثر گذاشته بود ..و این اولین باری بود که یک زن عاشق من شده بود ..
باید در موردش فکر می کردم ….
صورتم رو شستم و نشستم پشت میز,,, ناهارمو مامان کشیده بود طبق معمول آماده گذاشته بود جلوم ..
اون حتی لیوان منو پر از آب می کرد ..دیدم داره برای خودشم می کشه ..
پرسیدم مگه شما نخورین ؟
گفت : نه امروز صبر کردم با پسرم ناهار بخورم …زیر لب گفتم ممنون ..
مامان هر یک قاشقی که دهنش می گذاشت یکبار زیر چشمی به من نگاه می کرد ..اون مثل کف دستش منو میشناخت و فهمیده بود که حال خوبی ندارم ..
غذام که تموم شد بشقابم رو گذاشتم تو ظرفشویی و گفتم مرسی ..و رفتم به اتاقم ..درو بستم و دراز کشیدم ..به آیدا فکر می کردم ..
به اینکه چه احساسی به اون دارم ..اگر بهم ماشین و خونه و پول بده چه اشکالی داره باهاش باشم؟ ..اصلا میگیرمش .. دختر خوبیه …نه بابا دوستش ندارم ..بعدم می دونم که مامان موافق نیست ….
دلم می خواست بیشتر در موردش فکر کنم به اون ماشین به اون خونه به یک زندگی بی درد سر ..ولی خیلی زود خوابم برد …
اون شب سهراب و رستم با همسرا شون اومدن خونه ی ما ..
اخلاق مامان رو میشناختم ..
می دونستم که وقتی دیده من اونقدر پریشونم با خودش فکر کرده بود بچه ها بیان و حال و هوای منو عوض کنن….و خودشم اونروز تمام حواسش به من بود و اصلا سراغ خیاطی نرفت ..
شام مفصلی که مامان درست کرده بود رو دور هم خوردیم ..ولی همه متوجه ی من شده بودن تا اون زمان من حتی اگر ناراحت هم بودم دست از شوخی و خنده بر نمی داشتم ولی اونشب واقعا دل و دماغ نداشتم …

بعد از شام مژگان و شیرین تو آشپزخونه کمک مامان می کردن و سهراب نماز می خوند ….
رستم اومد کنارم و دستشو انداخت روی شونه های من و آهسته گفت : بهم میگی چرا حالت گرفته اس ؟
گفتم : چیزی نیست نگران نباش خوب میشم ..فقط تو فکرم ..باور کن ..
گفت : فکر تو بهم بگو کمکت می کنم ..
خندم گرفت و گفتم: مسخره ام نمی کنی ؟
گفت : نه برای چی مسخره کنم ..داریم درد دل می کنیم دو تا داداش ..
گفتم: کف دست مامان نمی زاری ؟
گفت : قول مردونه ..
گفتم : دختره بود آیدا عاشق من شده ..امروز به من پیشنهاد ماشین و خونه و پول داد ..می گفت با من باش همه چیز بهت میدم ..ببین کار دنیا به کجا کشیده …
نگاه مشکوکی به من کرد و گفت : خوب حالا تو برای چی فکر می کنی ؟ مردد شدی این کارو بکنی یا نه ؟
گفتم: نه بابا اصلا ..فقط تو فکر رفتم همین ..دوستش ندارم تازه آدمی نیستم که نوکری کسی رو بکنم ….
زد رو شونه منو گفت :آخیش خیالم راحت شد … مردی ..عزیزمی ..ببین داداشم هیچ گربه ای برای راه رضای خدا موش نمیگیره ..
تو آدمی نیستی که بخوای با پول زن زندگی کنی غیرتت قبول نمی کنه ..مژگان رو ببین به ولای علی دست به حقوقش نمی زنم ..
ده تومن میده صد بار تو سرم می زنه ..زن جماعت اینطوریه ..بعد تو فکر کن ماشین بده ..خونه بده ..نه بابا به این خیال ها نباش ..
سهراب پشت سر ما داشت نماز می خوند ..
حرفای آخر رستم رو شنید ..سلام داد و زود جانماز رو جمع کرد و نشست جلوی پای منو و رستم و خودشو انداخت روی پای ما و آهسته گفت : زن پولدار گیر آوردی ؟
بگیرش خر نشو ..
معطل نکن به حرف کسی هم گوش نده ..
ول کن بابا غیرت چیه ..
این دور زمونه پول حرف اول و آخر ررو می زنه ..
بگیرش داداش تا در نرفته ..تا تنور داغه بچسبون ..

رستم گفت : یواش مامان میشنوه ..حرف مفت نزن به بچه ..چی داری یادش میدی ؟
گفت از من بشنو زن پولدار اقلا یک سری احتیاجات شو خودش بر آورده می کنه ..بابا داره کمرم میکشنه یک ماشین نمی تونم برای خودم بخرم ..
هر چی در میارم تو خونه و کرایه و پول برق و آب و گاز میره و همش این جیب صاحب مرده ی من خالیه ..
دایی رو هم دارم بیچاره می کنم صداش در نمیاد ..چقدر از اون مرد خجالت می کشم ..میرم سفر میگه سودش مال خودت ..
بعد از ظهر ها بجاش می مونم بهم پول میده ..
به خدا راست میگم قرارِ منت دایی بکشی خوب آدم منت زنشو می کشه ..منه بدبخت تازه پدر زنم مریض شد پول دوا و دکتر اونم دادم …
رستم گفت : واقعا تو خرج دکتر آقا جون رو دادی ؟ خوب می گفتی به من …چقدر دادی؟
گفت : نه منظورم این بود که خانواده پول دار از این مشکلات ندارن همین…
وقتی همه رفتن .. خونه دیگه تمیز بود دخترا کمک کرده بودن ..چون می دونستن که مامان صبح باید بره سر کار ….
مامان که خیلی خسته شده بود نشست روی مبل و پاشو گذاشت رو میز ..گفت : آخ خیلی پام درد می کنه ..تازگی ها همش تو مچ پام احساس سوزش می کنم …
نشستم جلوش روی زمین و پا هاشو مالیدم ..
گفتم از بس کار می کنی مادر من,, از سر صبح که تو داروخونه رو پا وایسادی …خونه هم میای آروم نمیشینی ..یا کار خونه می کنی یا خیاطی ..پات می سوزه دیگه قربونت برم ..
گفت : برزو جان پسرم میشه بهم بگی چی شده بود که اون چشم های قشنگت غمگین شده بود ؟
گفتم : چیزی نیست همین طوری یک وقت آدم اینطوری میشه ..نگران من نباش از پس خودم بر میام ..
گفت : ببخشید بهت سخت گرفتم ..می ترسیدم که جلو تر بری و تو درد سر بیفتی ..می دونم تند رفتم ولی به خاطر خودت بود عزیزم …
گفتم : می دونم ..شما منو ببخش ولی اصلا اونطوری که فکر می کردی نبود ..خودم مراقبم ..

آه عمیقی کشید و در حالیکه سرمو نوازش می کرد گفت : آدم ها تنهان ..اگر بزرگترین قصر دنیا رو بسازن ..اگر تمام مردم دنیا رو دور خودشون جمع کنن ..اگر ثروتی مثل قارون داشته باشن ..بازم تنهان ..و سعی می کنن یک معنی و مفهوم برای زندگی خودشون پیدا کنن تا بهانه ا ی برای زندگی داشته باشن ..اینجا آدما دو دسته میشن ..یکی اونا یی که به چیزای حقیر قناعت می کنن و تمام زندگی رو به روزمرگی می گذرون دسته ی دوم اونایی هستن که می خوان بیشتر و بیشتر بدونن و میرسن به این مفهوم که قدر ِ عمر آدم همینی نیست که به ظاهر می بینیم .. و زمانی این تنهایی و ترس از وجود آدم بیرون میره که بدونی خدا در روح و جسم توس بهش ایمان قلبی بیاری و با یاری اون تلاش کنی تا موفق بشی دلت آروم می گیره …
و لی تا تو در بی خبری و روز مرگی عمر به هدر میدی از دسته اولی و همیشه تنهایی ….پسرم قدر خودتو بدون و سعی کن از دسته ی دوم باشی ….
در این صورت نیاز های دنیوی به نظرت حقیر میان ..
گفتم : مامان جان همین نیاز ها لازمه ی زندگی هستن باید باشن و گرنه آدم از زندگی لذتی نمی بره ..
گفت : می دونم پسرم من اونا رو نمی کنم ..حرفم چیز دیگه ای بود ..ببین من لباس خوب رو دوست دارم شیک می پوشم ..خوب غذا می خورم برای پول در آوردن تلاش می کنم ..ولی اگر لباس نداشتم غصه نمی خورم ..برای کمبود هام خودمو شما رو آزار نمیدم ..چون برام حقیرن ..اما برای عزت تو برای آبروی بچه هام پیش خدا ..طاقتم کم میشه ..می دونی چی میگم ؟

گفتم بله قبول دارم ..متوجه شدم ..چشم رو چشمم ..
گفت : بی حوصله شدی ولی بزار یک چیز دیگه بهت بگم ..
عزیز مادر گناه موذیه ..یک سرک می کشه,, تو رو آلوده می کنه و تو با احساس گناهی که داری پیشمون میشی ..بار دوم و سوم به تو سر می زنه ..و تو هر بار قبول اون گناه برات آسون تر و ساده تر میشه تا جایی که اصلا احساس پشیمونی هم نداری ..بزار من چراغ راهت باشم مادر ..
اگر گاهی بهت سخت گرفتم منو ببخش و درکم کن ….سکوت کردم ..حرفای اونو درست درک نمی کردم فقط گوش دادم …
فردا تو دانشگاه اصلا با آیدا حرف نزدم ..سرمو به دوستام گرم کردم و آخر وقت هم از دستش فرار کردم ….
تا خونه بیست بار زنگ زد و پیام داد ….من کلا آدم دل رحمی بودم می ترسیدم جوابشو بدم و تحت تاثیر حرفاش قرار بگیرم و قولی بهش بدم که نمی خواستم انجامش بدم …
بالاخره هم گوشی رو خاموش کردم ..بعد از ظهر دیدم مامان با عجله داره خونه رو مرتب می کنه ..
پرسیدم کسی می خواد بیاد ؟
گفت : آره فریده خانم و نسترن الان میرسن ..میان لباس نسترن رو بگیرن زیاد نمی مون ولی باید مرتب باشه ….
گفتم بزارین کمکتون کنم ..آشپز خونه رو من مرتب می کنم ..چایی بزارم ؟ ..
گفت آره بزار خودمون هم چایی می خوایم …آشپز خونه که تموم شد لباسم رو عوض کردم ..جارو و خاک انداز بر داشتم رفتم برگهای توی حیاط رو جمع کنم ..
همین طور که مشغول بودم صدای زنگ در بلند شد ..جا رو و خاک انداز رو گذاشتم گوشه ی دیوار و درو باز کردم ..
نسترن جلوی در بود ..چنان با اشتیاق به من نگاه کرد که برق نگاهش منو گرفت ..دلم ریخت پایین ..
حالی به من دست داد که تا اون زمان تجربه نکرده بودم ..گردنم داغ شده بود ..مثل اینکه نگاه منم طوری بود که اون صورتش بشدت قرمز شد ..و با لکنت سلام کرد …..

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *