خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / رمان کامل یکی مثل تو بخش 9

رمان کامل یکی مثل تو بخش 9

رمان کامل یکی مثل تو بخش 9

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

از اون شب به بعد دلخوشی من شد حرف زدن با نسترن که بطور عجبیی

با من موافق و هم دل شده بود ,,کلی شوخی می کردیم حرفای جدی می زدیم ..
درد دل می کردیم ..و این دوستی برای من خیلی لذت بخش شده بود ..

و انگار بخشی از زندگی منو به خودش اختصاص داده بود ..
اما همدیگر رو نمی دیدیم ..و حرفی از عشق و عاشقی نمی زدیم …

و این من بودم که به بهانه های مختلف از این کار طفره میرفتم …
دلیل اولش این بود که دلم می خواست ماشین داشته باشم …
دوم اینکه می دونستم مامان شدیدا با این کار مخالفه ….
سوم اینکه اصلا نمی خواستم با کسی رابطه ی جدیه داشته باشم …
ولی از همیشه بیشتر کمبود ماشین رو احساس می کردم و رنج می بردم ….
هر چقدر برای من که جوون بودم این دوستی خوشایند و دلپذیر بود ,

برای مادرم غیر قابل قبول تحمل و زجر آور شد….
اون کاملا متوجه کارای من بود و حاضر نبود با من کنار بیاد و با رفتار

و کنایه هاش نارضایتی خودشو نشون می داد ..
من اینو احساس می کردم و فکر می کردم اصلا درکم نمی کنه

و طرفش جبهه می گرفتم ..و این باعث میشد از کمبودهایی که دارم

روز به روز بیشتر عذاب بکشم ..
نمی دونستم مقصر کیه ..برای همین به زمین و زمون بد و بیراه می گفتم ..

و بیشتر اوقات خلقم تنگ بود ..
نمی تونستم درست فکر کنم و همه ی حواسم به چیزایی بود

که نداشتم و می خواستم ….
رابطه بیشتر با نسترن ..ماشین ,,پول ,, لباسهای شیک ..

کفش مارک دار ,, شده بود همه ی فکر و ذکر من ….

تنها راه نجاتم رو رفتم به سر یک کار می دیدم ….
اینطوری همش با نداری نمی تونستم زندگی کنم ..

احساس بدی داشتم در حالیکه ظاهر غلط اندازم هم به این مسئله دامن می زد …
بالاخره نسترن با خواهش و تمنا یک روز منو وادار کرد که باهاش برم بیرون ..
البته این اون چیزی نبود که من می خواستم …
ولی کم کم برام عادی شد ..

نسترن هر وقت میومد دنبال من فورا از ماشین پیاده می شد

و جای خودشو می داد به من ..
خوب منم برای اینکه خودمو ثابت کنم اونو می بردم

به یکی از رستوان های گرونقیمت چون نمی خواستم جلوش کم بیارم …
و گاهی هم که چیزی دلش می خواست بخره من پول اونو می دادم ..

و اینطوری تقریبا مدام برای این دوستی هزینه می کردم اونم از جیب مامان …
شب ها می دیدم که مامان تا نزدیک صبح کار می کنه ….

و این بهم عذاب وجدان می داد ……
قبلا هر وقت اون بیدار می موند و تا صبح خیاطی می کرد

منم کنارش می نشستم و حرف می زدیم چایی می خوردیم

و گاهی من پا هاشو می مالیدیم ..
ولی حالا اون تنها کار می کرد و از اینکه می دید

تلفن دست منه و با نسترن حرف می زنم حرص می خورد ……
کم کم این احساس در من بوجود اومد که بدون نسترن نمی تونم زندگی کنم …
بشدت عاشقش شدم ولی اصلا در این مورد با هم حرف نمی زدیم ..نمی خواستم امیدی به اون یا خودم بدم ..
ولی نسترن رو می خواستم …آرزوم بود اونو با خودم بیارم تو اتاقم .. ..
دلم می خواست باهاش تو یک خونه زندگی کنم بهم عشق بدیم و از زندگی لذت ببریم ..ولی این کار شدنی نبود ..

مامان تازگی ها زیاد با من حرف نمی زد ..
شایدم من ازش فاصله می گرفتم به هر حال رابطه ی خوبی که با هم داشتیم خراب شده بود …….
هر بار بعد از دیدن نسترن بر می گشتم خونه اخم هاش تو هم بود و اوقاتش تلخ ولی حرفی نمی زد و منم دلم نمی خواست در مورد این موضوع چیزی بگم ….
اینو می دونستم که مامان داره خودشو کنترل می کنه و اگر یک مرتبه عصبانی بشه نمی تونم در مقابلش بایستم و باز بیشتر ازش دور شدم ….
تا نزدیک عید شد و یک روز جمعه و قرار بود همه با هم بریم خونه ی مامان بزرگ تا برای خونه تکونی کمکش کنیم بابا بزرگ هم می خواست تو حیاط گل بکاره ..
قرار بود مامان بزرگ یک آبگوشت مفصل بار بزاره و دور هم بخوریم ….
من زنگ زدم به نسترن و گفتم : چیکاره ای ؟
گفت : بیکار تازه از خواب بیدار شدم تو چی ؟ گفتم : می خوایم بریم خونه ی مامان بزرگم .. قراره رستم بیاد دنبالمون توام بیا آبگوشت بخوریم ..
با ناز گفت : وای نگو دلم خواست خیلی آبگوشت دوست دارم …
بیام دنبالت بریم یه جا با هم بخوریم ؟
گفتم: نه نمیشه باید بریم ….با همون لحن ناز دارش گفت : یه فکری ,,بیام دنبالت من تو رو برسونم ؟ ,,هان ؟بیام ؟ یکم با هم باشیم ؟
مثل اون صدامو نازک کردم گفتم : برسون,, ..با هم باشیم,, ..کی میای ؟
گفت : نیم ساعت دیگه سر کوچه باش الان حاضر میشم …
سریع به خودم رسیدم لباس عوض کردم و ادو کلن مفصلی زدم و خوشحال از اتاق اومدم بیرون …
مامان گفت : مادر چیکار کردی چرا اینقدر زیاد زدی ؟نفسم بند اومد ….

گفتم جایی کار دارم شما با رستم برو من بعدا میام ..
سرشو انداخت پایین و رفت طرف آشپزخونه و بلند گفت : صبرم داره تموم میشه برزو ببین کی بهت گفتم ……..
با اعتراض داد زدم : منم همین طور مامان خانم ..
حالت جدی به خودش گرفت و پرسید: باریکلا .. خوشم باشه …من دلیل دارم , شما برای چی ؟
گفتم دلیل شما برای خودتون خوبه دلیل من منطقی تره …
گفت : برزو بهت حرف نمی زنم و خودمو می خورم که بحثی بین ما پیش نیاد پس توام آدم باش و منو درک کن شورشو در نیار ..
به بچه ی آدم یکبار حرف می زنن ..اونقدر با این دختر برو بیرون و بیا و با تلفن حرف بزن که امید وار بشه و دیگه ولت نکنه ..
در صورتیکه تو الان شرایط هیچ کاری رو نداری …
گفتم : می دونم من شرایط هیچ کاری رو ندارم .. من اصلا آدم نیستم ..می دونم دنیا مال من و امسال من نیست ..من اصلا چه حقی دارم ؟
راست میگین شما ,,من اشتباه می کنم که می خوام از زندگیم لذت ببرم مثل همه ی اون دخترا و پسرای پولدار نیستم …
مادر نسترن می دونه که با من میاد بیرون؟ هیچ حرفی هم بهش نمی زنه با اینکه دختره ..چون پولدارن عیبی نداره دیگه ..
براشون مهم نیست ولی ما چون پول نداریم حق نداریم ..شما به من که پسرم گیر میدی ..
گفت : برزو جان این طرز حرف زدن از تو بعیده ,,مادر این حرفا چیه می زنی تو کی اینطوری شدی ؟. .باورم نمیشه یعنی تو طرز فکرت اینه؟
می دونم عزیز دلم دلت چی می خواد ..منو ببخش که نمی تونم رفاه تو رو فراهم کنم ..ولی منظور من این نبود عزیزم ,,ما کجا بی پولیم ؟ تو بی پولی نکشیدی که بدونی چیه ,, تو چی خواستی من برات فراهم نکردم ؟ که اینقدر از زندگیت ناراضی هستی ؟
من هر کاری از دستم بر میومده کردم بیشترم در توانم نیست ..

گفتم : مامان ,, تو رو به اون خدایی که می پرستی ولم کن ..مگه من از شما شاکیم ؟
غلط بکنم ..ولی تو رو امام حسین دیگه به من نگو جلوی نفست بگیر دیگه نگو خیلی ها از ما بدبخت ترن ..
من نمی خوام بدبخت باشم ..الان تو این مملکت کی جلوی نفس خودشو گرفته که من نگرفتم ؟..
دست بر دار مادر من,, یکم به دور و برت نگاه کن همه چیز بی محتوا و الکیه ..هیچ خبری نیست ..
اگر بود اونا که مدافع این حرف ها بودن نمی کردن ..
همه بخور , بخور راه انداختن ..بعد به منه بیچاره ای که تو سن چهار سالگی پدرم شهید شده میگن جلوی نفست رو نگه دار؟..نمی خوام ..
دیگه ام با من از این حرفا نزنین که با چشم خودم دارم می ببینم که خوبی هیچ ارزشی نداره ….
مامان دستپاچه شده بود و با مهربونی گفت … فدات بشم برزو جان ما به کسی کار نداریم ..ما باید تکلیف خودمون رو بدونیم چون یکی اشتباه می کنه ما باید از مرز خودمون خارج بشیم ؟
ما باید هوای خودمون رو داشته باشیم ..اصلا الان حرف من چیز دیگه اس …به خدا قسم نسترن به درد تو نمی خوره ..
ولش کن که فردا بهم علاقه ممند نشین ..
گفتم اگر شده باشیم چی ؟ من دوستش دارم کار پیدا می کنم و با هم ازدواج می کنیم هیچ کسم نمی تونه جلومو بگیره …..و درو زدم بهم و از خونه رفتم بیرون …
نسترن منتظرم بود زود تر از موقعی که گفته بود خودشو رسونده بود ..
از شدت عصبانیت می لرزیدم سوار شدم ..
گفت : یا خدا ,,یا حضرت ایوب ..به دادم برس ..اون روت بالا اومده ؟ آره ؟ از دست من ؟ ..
سرشو خم کرد و با ترس پرسید ..ببخشید جناب آقای برزو خان جسارت نباشه جنابعالی پشت فرمون نمیشنین ؟ برم ؟
با دست اشاره کردم برو …ماشین رو روشن کرد و راه افتاد وگفت : قربون اون اخمت برم ..می خوای برام تعریف کنی ؟
با غیظ گفتم : الان هیچی نگو ..فقط برو ….
باید از هم جدا بشیم ..نمی تونم به این دوستی ادامه بدم ..درست نیست …

گفت : چی میگی ؟..شوخی می کنی ؟دیوونه شدی ؟..
آره ,,داری شوخی می کنی ؟..همه ی این کارت برای اینه که بخندیم ..
اما اصلا خنده نداره دارم سکته می کنم ..برزو تو رو خدا بگو که شوخی کردی .,,
گفتم ..نه متاسفانه شوخی در کار نیست ..نمی تونم ..
گفت : چی رو نمی تونی ؟بگو ….. مگه ما چیکار می کنیم که تو نمی تونی ؟
گفتم مامانم گیر میده ..می ترسه دل تو رو بشکنم ..
گفت: خوب نشکن راهش اینه ..راه حل پیدا کرده آقا ..
گفتم: ول کن بابا حوصله ندارم…
با لحن جدی تری گفت : من ازت جدا نمیشم هیچوقت ولت نمی کنم حتی اگر شده میام به مامانت التماس می کنم ولی ولت نمی کنم ..
دیوونه ی احمق من عاشق تو شدم ….دوستت دارم ..
داد زدم و گفتم : چی گفتی ؟ همین دیگه مامانم از همین چیزا می ترسه ..همون اول بهت نگفتم اهل عشق و عاشقی نیستم؟ ..
گفت یا امام رضا به دادم برس چرا دعوا می کنی؟ داد نزن ….
خوب دوستت دارم کار بدی که نکردم من یک بار تو عمرم از یکی خوشم اومده عاشق شدم ..
با عصبانیت داد زدم وگفتم : ,,تقصیر تو بود هی به من گیر دادی ….
منم عاشقت شدم …مجبورم کردی وگرنه منو چه به این حرفا ..
گفت : چی گفتی؟تو رو خدا یک بار دیگه بگو چی گفتی ؟ عاشقم شدی؟ ..برزو تو رو خدا یکبار دیگه بگو اگر خواستی پشت سرش فحشم بده ولی اون جمله رو تکرار کن ..و زد کنار خیابون و ایستاد و برگشت طرف من و ذل زده تو صورتم …

گفتم : بی خود ,,حرف الکی زدم منظورم این بود که اگر منم عاشق تو بشم چه فایده ای برات داره؟ اینو بگو ..منو می خوای چیکار کنی؟ ..خودت وضع منو می دونی ..قید و بندی که مامانم داره می دونی ..به چه امیدی عاشق من شدی؟ ..نه پول دارم نه درسم تموم شده نه کار دارم نه سربازی رفتم …
گفت : ععععه برزو دیدی چقدر شاعرانه و رمانتیک بهم ابراز عشق کردیم ..باید از ما فیلم بسازن ..ندیده بودم کسی به این شیکی بهم ابراز عشق کنه ..وای تو واقعا منو دوست داری ؟ ای خدا یعنی ممکنه ؟ میشه یک بار داد نزنی و دوباره بگی ؟ گفتم واقعا تو زندگی رو شوخی گرفتی ..حالا دوست داشته باشم یا نداشته باشم چی میشه ؟ من به چه دردت می خورم ؟ …گفت : خیلی درد ها ..من وقتی پیش توام اصلادردی ندارم که دوا بخواد ….گفتم ول کن تو رو خدا شعر نگو واقعیت زندگی چیز دیگه ایه ..باید از هم جدا بشیم ..نمی خوام علاقه مون نسبت بهم از این بیشتر بشه ..همین الان با مامانم حرفم شد ..تا حالا اینطوری دلشو نشکسته بودم ..خیلی خرابم ..نسترن همین طور ذل زده بود تو صورت من ..گفتم چیه چرا نگاه می کنی برو دیگه ….بازم نگاه کرد ..گفتم چیه ؟ چی میگی ؟ گفت تا دوباره نگی دوستم داری ولت نمی کنم …گفتم تا شب هم اینجا بمونیم نمیگم چون من حق هیچ کاری رو ندارم تا روی پای خودم نایستم این کارا فایده ای نداره ..با دو دست بازوی منو گرفت و گفت : تو رو خدا دست از این حرفات بر دار می دونی مامان من منتظره ماهرو جون بهش زنگ بزنه و بیاد خواستگاری ؟

..گفتم : یعنی مامان تو مخالف نیست ؟
گفت : نه برای چی باشه ماهرو جون مخالفه ؟ گفتم : با تو نه,, با ازدواج من موافق نیست ..نمی خواد زود خودمو ..دچار درد سر کنم ..
گفت : یعنی من دردسر م برای تو ؟ ببین برزو اگر منو دوست داری بیا عقد کنیم ..من راحت میام خونه ی شما تو میای خونه ی ما همینطوری زندگی می کنیم تا تو وضعیت روشن بشه ..چه فرقی می کنه ..
من تو رو تو درد سر نمی دازم ..بر عکس دست به دست هم میدیم و زندگی خودمون رو می سازیم ..هان ؟ چی میگی ؟
گفتم مامان قبول نمی کنه ..دلش نمی خواد به قول خودش دختر مردم اذیت بشه ..
گفت : اگر تو نمی تونی جلوش در بیاری من باهاش حرف می زنم ..اصلا تو بگو خودت موافقی ..اونقدر تو عقد می مونیم تا هر وقت تو بگی ..
گفتم : حالا راه بیفت برو ..تا ببینم چی میشه ..تو مطمئنی مامان و بابات مخالفتی ندارن ؟
گفت : تو بیا خواستگاری خودت ببین ..راستش مامانم عاشق توس میگه از تو بهتر پسر پیدا نمیشه ..
گفتم : بابات چی ؟
گفت : بابام هنوز نمی دونه ..که من قصد دارم چیکار کنم تو بیا خواستگاری …
گفتم چقدر این حرف رو تکرار می کنی ..من اصلا آمادگی ندارم ..اصلا فکر نمی کنم مامانم قبول کنه ..خواهشا بهم فشار نیار بزار سر فرصت ..
الان منو بروسون خونه ی پدر بزرگم ..
گفت : ببین وقتی با هم یکی بشیم هر چی داریم مال هم میشه ..دونفر که همدیگر رو ….آخ برزو؟ تو رو خدا یک بار دیگه بگو که عاشقم شدی ..
واییییی خدا جون باورم نمیشه ..من الان خوشبخت ترین دختر دنیام ..لازم باشه به مادرتم التماس می کنم ….بگو دیگه ..
گفتم پر رو شدی خخجالت بکش دختر اینقدر بی حیا ؟ غرور داشته باش ..
گفت : برای چی ؟ چیکار کردم مگه ؟
گفتم تو به من پیشنهاد ازدواج دادی یادت باشه ..
گفت : نه خیر آقا,, تو میای خواستگاری پیشنهاد میدی …

نسترن در حالیکه تو پوست خودش نمی گنجید یکساعتی دور خیابون ها چرخید و از زندگی شیرین مشترکمون گفت ..
در حالیکه دل من مثل سیر و سرکه برای مامانم می جوشید ……
ساعت نزدیک یک بود که منو رسوند دم خونه ی بابا بزرگ و گفت : ای خدا کی میشه منم راحت برم تو این خونه ..با هم آبگوشت بخوریم …
این حرفش روی من خیلی اثر گذاشت راستش دل منم می خواست اونم راحت میومد و با خانواده ی من زندگی می کرد ..
برام مثل رویا بود که نسترن رو کنار زن برادرام ببینم که تو خونه ی ما با مامان یواشکی حرفای زنونه می زنن ..
نسترن دختر شاد و شنگولی بود و می تونستم زندگی خوبی رو در کنار هم داشته باشیم ….
زنگ در خونه ی بابا بزرگ رو زدم ..نسترن هنوز ایستاده بود و هر بار نگاهش می کردم دستی تکون می داد ..
سهراب آیفون رو بر داشت ..
گفتم : منم برزو باز کن ..
گفت : به به شازده پسر بالاخره اومدی ..و در و باز کرد ..نسترن یک دست دیگه تکون داد و دور شد ..رفتم تو ..دیدم مثل هر سال نزدیک عید,, تمام باغچه ها پر از بنفشه هاو پامچال های رنگارنگ کاشته بودن ….
قرار بود اونروز منم تو این کار شرکت داشته باشم که غایب شده بودم ….
سهراب اومد ه بود بیرون ..با اعتراض گفت : تو چه مرگته ؟ چرا به خاطر یک دختر مامانو اذیت می کنی ؟ گردنت کلفت شده ؟ بشکنم اون گردن کلفتت رو …

گفتم : چی میگی سهراب حرف می زنی کاری نکردم مامان پیله می کنه ..
خودت که می دونی حرف حرف خودشه اصلا به حرف من گوش نمی کنه ..گردن من از مو هم باریک تره بشکن …
گفت : با مامان بحث نکنی ها ,, برو عذر خواهی کن تموم بشه من و تو بعدا با هم حرف می زنیم ….
گفتم :چشم این کارم می کنم ولی تو با اونم حرف بزن منو اذیت نکنه …..وارد که شدم ..بابا بزرگ با همون صدای قوی و پرابُهتش
گفت : آقا برزو چه عجب اومدی مثل اینکه قرار بود بیای کمک ..چی شد بابا ؟ اون پسر سر براه و عاقل ما کجاس ؟ می زاره ساعت یک و نیم میاد ؟..یک سلام کلی کردم و رفتم و بغلش کردم و با هم رو بوسی کردیم و گفتم ببخشید یک کاری پیش اومد شرمنده شدم جبران می کنم بابای عزیزم .. شما خوبین ؟ مامان بزرگ کجاس ؟ . رستم که اخمهاش تو هم بود گفت با مامان نماز می خونن ..تو تا حالا کجا بودی ؟ خوشت میاد همه رو چشم براه خودت بزاری؟ ….جواب ندادم رفتم تو اتاق تا مامان رو ببینم ..هر دو سر نماز نشسته بودن با هم حرف می زدن ..خم شدم و دست انداختم گردنش و گفتم: قربونت برم مامان جونم ببخشید ..سلام مامان بزرگ بیا یک بوس بده که دلم براتون خیلی تنگ شده ..گفت : ای پدر سوخته ..خجالت نکشیدی اینقدر دیر اومدی ؟ بیا بغلم قربونت برم …
ولی مامان حتی جواب سلامم رو نداد ….مژگان و شیرین داشتن آبگوشت رو می کشیدن میز حاضر بود همه دورش نشستیم و مشغول شدیم …..

بعد ناهار مژگان رفت چایی بریزه ..در همین موقع کیان از خواب بیدار شد من بغلش کردم گفتم: قربونت برم عمو جون چه بزرگ شدی ..داداش به خدا ثانیه می زنه خیلی زود بزرگ شد ..رستم صورتشو از من برگردوند …همین طور که کیان تو بغلم بود نشستم کنارش و پرسیدم : اونوقت چرا ؟ برای چی روتو از من بر می گردونی ؟ ننگ بالا آوردم ؟..گفت بسه دیگه الان جاش نیست باشه بعدا ..گفتم: نه اگر الان نگی میزارم میرم باید بدونم چرا جواب منو نمی دی ؟ بابا بزرگ گفت : برزو بیا اینجا بابا ..بیا من باهات حرف می زنم رستم گفت : تو خجالت نمی کشی مامانو ناراحت می کنی ؟..از صبح تا حالا رفتی دنبال خوش گذرونی این زن فکر می کرد رفتی یک بلایی سر خودت بیاری ..همش داشت گریه می کرد و نگرانت بود …مامان گفت : رستم جان چیزی نیست مامان ,,بحث نکنین من خودم بعدا با بروز حرف می زنم ..بابا بزرگ گفت : نه همین جا تو جمع خانواده حرف می زنیم حلش می کنیم …نفس عمیقی کشیدم و نشستم کنار بابا بزرگ ..مژگان کیان رو ازم گرفت و گفت عمو جونش گرسنه اس شیر بخوره بر گرده …
همه دور من نشسته بودن ..و من احساس کردم همشون آماده شدن که منو نصیحت کنن و از راه کجی که دارم میرم منصرفم کنن ..یک فکری کردم و در جواب بابا بزرگ که ازم پرسید : خوب بابا جون حرف حسابت چیه بگو بابا …گفتم مشکلی نیست حرف حسابم اینو برین برای من خواستگاری ..می خوام نسترن رو بگیرم ….
بدون اغراق همه با هم از جا پریدن هیچکدووم انتظار چنین حرفی رو از من نداشتن …..بلند خندیدم و گفتم:چیه مگه جن دیدین ؟ بد کردم خیالتون رو راحت کردم؟ ..یکساعت می خواستیم بحث کنیم و آخر به این نتیجه برسیم,, من حرف آخر رو اول زدم ,,نسترن میگه مادرم از خدا می خواد تو داماد ما بشی ..منم نسترن رو دوست دارم ..خوب یک خواستگاری میریم تیری در تاریکی ..دادن که دادن ندادن چه بهتر …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *