خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / رمان کامل یکی مثل تو بخش2

رمان کامل یکی مثل تو بخش2

رمان کامل یکی مثل تو بخش2

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

مامان گفت: برزو جان ببین مامان گوشیمو کجا گذاشتم یک زنگ بزنم به مامان بزرگت

ببینم حالشون خوبه ….
گفتم مادر من ,,بزرگش نکن یک طوفان کوچولو بود دیگه زمین که به آسمون نرفته ؟ ..
فکر کنم تو آشپز خونه باشه شما بشین من با گوشی خودم مامان بزرگ رو می گیرم ….
یکی از خوبی های مامان بزرگ این بود که گوشیش همیشه تو دستش بود و خیلی

جالب بود وقتی که نماز می خوند ..
میذاشت کنار جا نمازش روی میز ..اگر در این فاصله زنگ می خورد با انگشت جواب

می داد و می گفت الله و اکبر ….
این بود که به شوخی بهش می گفتیم مامان بزرگ همیشه آن لاین …
این بارم سریع جواب داد و با صدای بلند گفت : بله ..
گفتم : سلام مامان بزرگ خوبین ؟نترسیدین ؟..
گفت برزو تویی؟ نه مادر,, مامانت چی؟ خوبه ؟ گفتم گوشی رو بهش میدم قربونت

برم ,,آن لاین من …
مادر من زنی از خانواده ی مرفه بود و توی خونه ی پدر هیچ غمی نداشت ..

و یک طورایی هم ناز پرورده بود چون تنها دختر بابا بزرگ بود و چهار تا برادر داشت ,,
پس اون سوگلی پدربزرگم شده بود ..هنوزم هست ..
خونه ی بابا بزرگ من حیاط باغ مانندی داره که پر از گل و گیاهه و یک

ساختمون قدیمی و بسیار زیبا و شیک ..
نزدیک میدون تجریش ..خونه ی مادر بزرگ جایی بود که ما بینهایت دوست داشتیم ..

و همیشه با اشتیاق به اونجا میرفتیم ….
اما بابا بزرگ و مامان بزرگم با ازدواج مامان با پدرم که دوران دانشجویی آشنا شده بودن

مخالف بودن ..
مامان من دارو سازی خونده بود و پدرم یک روزنامه نگار کُرد(کورد) بود ..
بعد از اینکه درسش تموم شد دیگه به شهرش بر نگشت چون دوستانی پیدا کرده

بود که با هم کار می کردن و فیلم مستند می ساختن ..
شاید اگر اسم پدرم رو بگم بعضی ها اونو بشناسن …
وقتی بابام بر اثر بیماری ریه فوت کرد .. از طرف اون روزنامه به مامانم که داغ عشقی

بزرگ تو سینه اش مونده بود یکسالی حقوق بابا رو دادن ..
ولی اون روزنامه توقیف شد و بعد از مدتی هم بطور کلی بسته شد و دیگه دست

ما به جایی بند نبود ..
مامان خیلی دوندگی کرد تا ثابت کنه که پدرم به خاطر رفتن به جبهه دچار این مشکل شده ..

ولی اونقدر کار سختی بود و دوندگی زیادی می خواست که از حوصله ی مامان خارج شد

و بالاخره ولش کرد ….
مامان از کارخونه ای که کار می کرد به خاطر ساعت کار زیاد و حقوق کمش اومد

بیرون توی همون داروخونه ی نزدیک خونه ی خودمون مشغول کار شد ..

دکتر یزدی و خانمش که اونم همون جا کار می کرد هوای مامان رو خیلی داشتن ..
ولی بازم حقوق اونجا هم برای ما کافی نبود و اغلب مامان تا نیمه های شب خیاطی می کرد ..
لباس دوست و آشنا و فامیل رو می دوخت و مزد می گرفت ..و اینطوری هر سه ی ما رو به خوبی تربیت کرد و فرستاد دانشگاه …
ما سه تا برادر هم بیکار نبودیم برای مامان سنگ تموم گذاشتیم و هر سه دانشگاه آزاد قبول شدیم ….
که این خودش بار سنگینی به شونه های مادرم انداخت …
وقتی رستم برادر بزرگم سراسری قبول نشد و رشته ی عمران آزاد پذیرفته شد ..مامان از ترس اینکه اون بره سر بازی و پشتش باد بخوره ..خم به ابروش نیاورد و با روی باز هزینه ی تحصیل اونو داد ..
ولی ما می فهمیدیم که حسابی خورد و خوراک ما تغییر کرده ..
بعد برای سهراب هم همین ماجرا پیش اومد و باز مادر برای اینکه استثنایی در کار نباشه اونم فرستاد دانشگاه آزاد …
بعدم ماجرا های خواستگاری و عروسی هر دوی اونا که پیش اومد بازم با تمام فدا کاری پشت اونا ایستاد …و اصلا نمی گذاشت ما بفهمیم که چقدر داره سختی می کشه ….
من اینو می فهمیدم و سعی می کرد در حد خودم رعایت اونو بکنم …..
تازه داشت قرض هایی که برای عروسی سهراب کرده بود تموم می شد که منه شازده پسر هم فقط دانشگاه آزاد قبول شدم ..
تصمیم گرفتم به کسی حرفی نزنم تا سال دیگه خوب بخونم و برم سراسری ..و به همه هم اعلام کردم که من هیچی قبول نشدم …
آثار ناراحتی رو تو صورت مامان می دیدم ..
خیلی دوست داشت ما تحصیل کرده باشیم رستم کمی سرزنشم کرد ..و گفت : بدت نیاد برزو تن به درس ندادی ..
یکسال عمرت تباه شد .. نباید این کارو با خودت می کردی ..
آزاد هم هیچی قبول نشدی ؟ ولی تو رو خدا درس عبرت بگیر کمتر دنبال این دختر و اون دختر برو ..
خندم گرفت و گفتم ای بابا کدوم دختر ..مژگان جون شما دختر دیدی ؟ نه ,,تو رو خدا تا حالا کنار من شما دختر دیدی ؟
حالا تازه این دختر و اون دختر ؟..کاش بود ولی نیست ..
یک پیر زنه هست …همه زدن زیر خنده …چون اینم قصه ی خودشو داره ( وقتی من نه سال داشتم عاشق کارگر خونه ی مامان بزرگ که سنی ازش گذشته بود شدم اون به من محبت زیادی داشت ..و من که بچه بودم ..پامو کرده بودم تو یک کفش که می خوام با اون ازدواج کنم …
و این همیشه اسباب شوخی و خنده بین ما بود ..
هنوز برادرام و به خصوص دایی مجید پیرزنی رو نزدیک من می دیدن ..چشمک می زدن که ببین می پسندی ..و مدتی می خندیدن )

اونشب بعد از اینکه تونستم همه رو قانع کنم که جایی قبول نشدم ..دایی مجید با یک جعبه شیرینی برای دیدن و تبریک گفتن به من اومد اون از اینترنت اسم منو پیدا کرده بود ..و همه چیز لو رفت …
اما .‌..اما من,, دیگه با چه عزت و احترامی رفتم دانشگاه خدا می دونه چون با این عمل جوانمردانه ..
تونسته بودم اشک مامانم رو در بیارم …
ماهرو خانم مادر من زنی قد بلند و لاغر اندام و بسیار خوش تیپ و امروزی به نظر می رسید …
هر کس با اون روبرو می شد فکر می کرد یکی از زنان ثروتمند و پول داره شهره ..
ولی فقط ما سه نفر و خودش می دونستیم که چقدر فقیر و نداریم و زمانی که همه غیر از این فکر می کنن کار دشواریه ..این مسئله گریبان ما سه تا برادر رو هم گرفته بود ..
دوستان مون باور نداشتن و از اینکه ما ماشین نداریم تعجب می کردن ..همه از ما انتظاراتی برای خرج کردن و مهمونی دادن و مهمونی رفتن داشتن که ما همیشه باید با بهانه هایی که یاد گرفته بودم اونا رو از سر باز می کردم …….
مامان حتی اجازه نمی داد که دایی مجید از اوضاع ما درست با خبر بشه …
سه تا از دایی های من از ایران رفتن و مقیم کانادا شدن ..و تنها یکی از دایی هام همین دایی مجید ایران بود و در سن چهل و دوسالگی هنوز ازدواج نکرده و با مادر بزرگ و پدر بزرگم زندگی می کرد .. و دوست خوبی برای ما سه تا برادر بود ….
اون زمان که هنوز رستم و سهراب ازدواج نکرده بودن اونم جزو خانواده ی ما بود و هر شب میومد و دور هم خوش میگذروندیم ..
همیشه فوتبال ها رو با هم تماشا می کردیم ..و با هم مسافرت می رفتیم …

اونشب به اصرار من پیتزا سفارش دادیم ..
داشتیم تو نور شمع می خوردیم که برق اومد..
مامان بالافاصله نشست سر خیاطی ..لباس سفید و مشکی قشنگی رو می دوخت که گویا مال دختر فریده خانم بود .
گفتم : حالا شما می خواهی بشینی لباس رو تموم کنی ؟
گفت : آره فردا میان دنبالش باید تموم بشه قول دادم ..
گفتم خوب زنگ بزن بگو پس فردا بیان ..
گفت : نمیشه فردا می خواد تو یک مجلسی بپوشه برای همین داره می دوزه ..
کتابم رو آوردم و پیشش نشستم تا تنها نباشه ..
پرسیدم شما کی برای خودت یک دست لباس می دوزی خانمی ؟
گفت : برام مهم نیست من به اندازه کافی پوشیدم ..
تو نگران من نباش من نیاز روحی هم ندارم .. شایدم برای اینکه بهترین تماشاچی من که بابات بود دیگه نیست …..

نمی دونی برزو چطوری به من نگاه می کرد .. وای … وای چقدر آقا بود ..
در حالیکه یک کُرد(کورد) به تمام معنا بود با جذبه و پر قدرت..ولی مهربون و با گذشت .. همین طوری بود که دو,سه ماه بیشتر از ازدواج ما نگذشته بود که مامان و بابام عاشقش شدن ..
دیگه بدون بابات هیچکاری نمی کردن ..می دونی همه دوستش داشتن یک طور خاصی بود مثل دریا یی که کنارش ایستادی و به نظر آروم میاد ولی به دور دست که نگاه می کنی می بینی چه تلاطمی داره ..
دوران پدرت هم همین طور بود ..می دونی شعر هم می گفت ولی به زبون کردی ..
گاهی آواز های کردی رو هم زیر لب زمزمه می کرد ..اونقدر سوز توی اون صدا بود که توجه هر کس رو جلب می کرد ..
سیوان برای مردمش غصه داشت ….اون یک مَرد به تمام معنا بود ..
پلک های من سنگین شد خوابم گرفته بود ولی سعی می کردم به حرفاش گوش کنم ….مامان متوجه ی من شد و گفت تو برو دیگه بخواب …
ولی خودش تا اون لباس رو تموم نکرد نخوابید ..
فردا با مامان با هم از در خونه اومدیم بیرون ..
مامان رفت بطرف داروخونه و منم دانشگاه .. راهم دور بود ..و باید چند تا ماشین عوض می کردم ..که دیدم آیدا جلوی پام نگه داشت ..
گفتم : تو از کجا پیدات شد ؟ سرشو خم کرد و گفت بیا بالا جوینده یابندست ..
از خدا خواسته رفتم بالا ..پرسیدم اتفاقی این طرفا بودی ؟
با سرعت راه افتاد و گفت :نه خیر .. دیشب چرا جواب تلفن منو ندادی ؟ چیه ؟ خسته شدی ازم ؟
گفتم نه بابا برق قطع شده بود و تلفنم شارژ نداشت مگه برق شما وصل بود ؟..
گفت : دیدی چه طوفانی بود؟ فکر کردم نگرانم میشی بهم زنگ می زنی ..ولی نزدی ؟
گفتم : واقعا باید نگرانت می شدم ؟..آخه برای چی ؟یک طوفان بود دیگه ..ببینم نکنه توهم شوهرت تو یک روز بارونی از دست دادی ؟
با تعجب پرسید : چی میگی دیوونه ؟
گفتم : هیچی ولش کن شوخی کردم ..چه خبر ؟ گفت : عععه این چه حرفی بود زدی بدم اومد…برزو ؟
نکنه تو فکر می کنی من قبلا شوهر داشتم ؟
گفتم : نه بابا خدا مرگم ..بده ..چه حرفا خواهر ..
شوخی کردم بابا شوخی سرت نمیشه ؟

گفت امشب یک مهمونی داریم اینبار میای دیگه ؟؟
خونه ی پریسا اینا در واقع تولدشه ..ولی خیلی ام معلوم نیست برای چی مهمونی گرفته …
اون جون میده برای مهمونی گرفتن و به هر بهانه ای این کارو می کنه ..
گفتم : تو برو خودت می دونی,, من نمی تونم شب دیر برم خونه, مامانم دعوا م می کنه …
گفت : لوس نشو برزو بیا دیگه,, شوخی رو بزار کنار خودم میام دنبالت ..به همشون گفتم من امشب با دوست پسرم میام ….
این بار باید بیای ,,زوره ..
گفتم: واقعا من نمی تونم مامانمو تنها بزارم ..
با تعجب گفت : عههه حالم بهم خورد اینقدر مامانم مامانم کردی … تو واقعا در گیر مادرتی .. خیلی پیره ؟
گفتم : نه جوونه ولی تو خونه تنهاست چرا تنهاش بزارم برم خوش بگذرونم ؟
پرسید : مامانت مخالفت می کنه تو بخوای بری جایی ؟
گفتم : تو اونو نمیشناسی خانم تر از اون حرفاست که به من بگه نرو .. ولی خودم دلم نمی خواد ..
گفت :تو رو خدا همین امشب ..فقط یکبار,, می خواهی من بیام اجازه ت رو بگیرم کوچولو؟ …
گفتم : برای اینکه بهت ثابت بشه الان بهش زنگ بزن اجازه بگیر …. بزن .. جدی میگم ..بهش بگو اجازه بدین برزو بیاد تولد ..ببین بهت چی میگه .. دهنش تا اونجا که می تونست باز کرد و
گفت : وووای …واقعا میشه ؟زنگ بزنم ؟ ..به خدا می زنم ها ,,
برای فان هم که شده این کارو می کنم ..
گفتم بکن ..الان سر کاره ,,ولی جواب میده .. همین طور که که با سرعت رانندگی می کرد گوشی شو بر داشت و گفت : بگو …بگو شماره ی مامان جونت رو …
گفتم بده به من برات بگیرم …
چند تا زنگ خورد مامان گوشی رو جواب داد ..
آیدا گفت : سلام خانم رادمهر من آیدا هستم .. دوست برزو ببخشید مزاحم شدم می خواستم .. مامان دستپاچه شد و پرسید: برای برزو اتفاقی افتاده ؟ حالش خوبه ؟
گفت : نترسین ..بله خوبه الان سُرو مُرو گنده کنار من نشسته ..
می خواستم ازتون اجازه بگیرم امشب با من بیاد تولد ..
مامان گفت : یعنی چی دخترم؟ نمی فهمم اگر اونجا نشسته خوب از خودش بپرس اختیارش دست خودشه نازنین,,
اون داره باهات شوخی می کنه ..شما باور نکن ,, میشه با برزو حرف بزنم ؟
یکم شل شد و به من چپ چپ نگاه کرد و گفت : بله حتما از من خدا حافظ مرسی که اجازه دادین ..و گوشی رو داد به من ..
گفتم سلام مامانم ..ببخشید مزاحمت شدیم ..
گفت : قربونت برم اینقدر شیطونی نکن ..قلبم داشت میومد تو دهنم فکر کردم کاریت شده ..
دختر مردم رو سر کار نزار ..مادر حواست رو بده به درس ….
گفتم چشم عزیزم ..فعلا …

به آیدا گفتم : حالا چی میگی ؟ دیدی حالا ؟مادر منو دیدی ؟
گفت : خیلیییی مامان نازی داری چه صدای گرمی داشت چه کیفی داره برای اینکه مادر شوهر آدم باشه …
گفتم : نکنه برام نقشه کشیدی ؟
گفت : اگر کشیده باشم چی میشه ؟ پسر به این خوبی و سر براهی ..
مامان جون شم خیلی دوست داره ..پسر گل مامانه …
گفتم: ولی من قصد ازداوج ندارم می خوام ادامه ی تحصیل بدم ….
بلند خندید و گفت : تو ما دخترا رو نمیشناسی اگر بخوایم کاری رو بکنیم کسی نمی تونه جلوی ما رو بگیره …
منم نمی خوام ازدواج کنم مگه خُلم ..
آیدا همکلاس من بود ..ولی خیلی وقت بود که تو دانشگاه هر کجا میرفتم دنبالم میومد..و همه ما رو با هم میشناختن اگر یک وقت نبود می پرسیدن پس آیدا کو ؟ ..
واقعا در حد دوستی .. ولی اون روز کلا از من جدا نشد ..
حتی وقتی با دوستام بودم اونم همراهم بود و به شوخی می گفت بهش دستبند زدم ببرمش تولد …
اما تنها دلیل اینکه من نمیرفتم به مهمونی ها و پارتی ها مامانم نبود ..
من نه لباس درست و حسابی داشتم نه پولی که خرج دخترا بکنم ..
ماشینم که نداشتم ..خیلی هم آقا منش بودم و دلم می خواست هر کجا که میرم بهترین باشم پس ترجیح می دادم تو خونه بمونم … و وانمود می کردم اصلا برام مهم نیست .. و خودمو پشت شوخی هام پنهون می کردم ….
دوستام همه ماشین داشتن ..و من هر روز با یکی میرفتم خونه ..و همه اونا هم دلشون می خواست با من دوست باشن …..
روزی نبود که یکی از من نپرسه چرا ماشین نمی خری ؟
نمی تونستم بگم که تازه داداش بزرگ من تونسته با قرض و قسط یک 206 بخره ..که چقدر همه ی ما برای اون خوشحال بودیم و قربونی کردیم که چشم نخوریم …
در حالیکه آیدا با اون سن کمش یک هیوندای زیر پاش بود …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *