خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / رمان کامل یکی مثل تو بخش3

رمان کامل یکی مثل تو بخش3

رمان کامل یکی مثل تو بخش3

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

نمی دونم پدرش چیکاره بود ولی از سر و وضعش پیدا بود که از اون مایه دار ان ..
هر وقت کسی می خواست از پدرش بپرسه طفره می رفت و حرفو عوض می کرد ..
اما پول توی نسل ما یعنی همه چیز …. و از اونجایی که من شکل آدم پولدارا بودم

پس زنده بلا ,,مرده بلا خودمو بین اون بچه پولدارا نگه می داشتم …
و چون ماشین نداشتم و مادرم دنبالم نمیومد و نمی تونستم مثل اونا پول خرج کنم

گاهی بهم شک می کردن …
پس مجبور میشدم جواب سئوال های اونا رو با شوخی و طنز بدم ……
کسی واقعا نمی دونست من در چه شرایطی هستم ….در واقع حالا که فکرشو می کنم

شرایط بدی هم نداشتم ..
وقتی تو خونه بودم همه چیز عالی به نظرم میومد ..
خونه داشتیم اسباب زندگی خوبی داشتیم … برادرام مهربون بودن و همسر های

خوب و مهرونی داشتن ..مژگان و شیرین با هم خواهر بودن و دختر ِ ,دختر عمه ی

مامانم محسوب می شدن ..
رستم پنج سال ازمن بزرگ تر بود از بچگی از مژگان خوشش میومد و بعدم عاشقش شد …
برای همین بدون اینکه به کسی چیزی بگه از همون دوران دانشجویی رفت سر کارو رو پای خودش ایستاد ….
اون هم به درسش خوب می رسید و هم کار می کرد . با یکی از دوستانش رفت

تو شرکتی که وابسته به شهرداری بود ..و بعد از اینکه درسش تموم شد همون جا

موندگار شد و با اینکه مامان مدام بهش می گفت زوده تو سن بیست و سه سالگی

با مژگان ازدواج کرد ….

پشت سرش سهراب از شیرین خوشش اومد و خلاصه

دوتا برادر با دوتا خواهر با هم ازدواج کردن ..
ولی اون زمان سهراب بیکار بود و شیرین یکسال

تو عقد بود و بیشتر خونه ی ما زندگی می کرد ..
این بود که سهراب رفت تو بوتیک دایی مجید مشغول کار شد

یواش یواش که به کار وارد شد دایی همه ی کارای بوتیک

رو به اون سپرد و چند بارم برای آوردن جنس فرستادش ترکیه و دبی … و اینطوری مامان برای اونم عروسی گرفت ..
ولی چون هیچ کدوم خونه نداشتن پس نمی تونستن وضع مالی آنچنانی داشته باشن ..
در حالیکه هر دو پول خوبی در میاوردن …..
بیشتر شب ها ی تعطیل همه میومدن خونه ی ما ,,یا خونه ی مامان بزرگ دور هم جمع می شدیم ..
وقتی ما سه برادر با دایی مجید یک جا بودیم اونقدر شوخی و خنده می کردیم که فکر نکنم تو هیچ جای دنیا به آدم اینقدر خوش می گذشت .. و از همه مهمتر این بود که مادرم رو با دنیا عوض نمی کردم …
ولی خوب دیگه چشم و هم چشمی بین جوون ها نمی گذاشت من راحت از کنار این اختلاف طبقاتی رد بشم …..
تصمیم داشتم تا جایی که می تونم خودمو تو جامعه بالا بکشم ….
تو دانشگاه خیلی ها مثل من بودن ..ولی از ظاهرشون پیدا بود و کسی از اونا توقع نداشت ….
ولی من حتی وقتی راستشو هم می گفتم که پول ندارم ماشین بخرم به من می خندیدن و حرفم رو به شوخی می گرفتن ..
شاید آیدا هم برای همین دنبال من افتاده بود هر شب به من زنگ می زد و از هر دری صحبت می کرد از اینکه یک هفته تو دبی چیکار کرده ..
از استانبول چی آورده تو فرودگاه تایلند براش چه اتفاقی افتاده ,,می گفت و من در واقع فقط شنونده بودم و حرفی برای گفتن نداشتم ….

اون روز شوخی آیدا که می گفت به برزو دستبد زدم تا شب ببرمش تولد ..افتاد سر زبون بچه ها و این شوخی بالا گرفت و دیگه ولم نکردن و مجبور شدم قبول کنم و با اون برای اولین بار با اون بچه پول دار ها برم مهمونی …
آیدا در حالیکه ناخن های بلندش رو تو هوا تاب می داد تا بیشتر به چشم بیاد گفت خودم امروز می برمت خونه تون همون جا میمونم تا حاضر بشی بهت اعتماد ندارم .
خلاصه امروز اسیر منی …
گفتم : منم که یک آدم شل ؛خودمو میدم دست تو برو بابا اگر بخوامم نیام نمیام پس تو هنوز منو نشناختی ….
با یک ناز و چشم . ابرو که انگار می خواست دل منو ببره گفت : الهی ,,,خوب همین چیزاتو دوست دارم ..
گفتم ببین آیدا راحتم بزار خودم میام ..
منم بدم نمیاد یکم خوش بگذرونم ..
ولی آیدا با اصرار منو تا سر کوچه ی خونه مون رسوند ,, تو راه فکر می کردم .. حتما باید کادو بخرم ..
لباس چی بپوشم ؟ نه ولش کن نرم بهتره ..این طوری آبروم میره ….
سر کوچه به آیدا گفتم نیگر دار من همین جا پیاده میشم تو کوچه نرو دور زنش سخته ..
پرسید : چنده ؟
با تعجب نگاهش کردم وگفتم ده میلیون ..
گفت: لوس نشو شماره ی پلاک خونه تونو میگم اگر مثل اون دفعه منو قال بزاری ,,میام در خونه تون و با زور می برمت ..
گفتم : تو نمی تونی منو به زور جایی ببری اینو تو گوشت فرو کن دیگم به من نگو چیکار کنم چیکار نکنم .. من پریسا رو نمیشناسم بیام چیکار؟چی بگم اونجا ؟
گفت : وا؟؟ چرا مثل عقب مونده حرف می زنی؟ اونجا خیلی ها همدیگر رو نمیشناسن ..میان اگر دلشون خواست آشنا میشن …
توام داری با من میای ..هرکس می تونه دوست خودشو ببره ……بیا و بگو تولدت مبارک ,,چی می خوای بگی ؟..

با لحنی مسخره آمیز گفتم :آره وارد میشم میگم پریسا کیه ؟اومدم تولدت تا باهات آشنا بشم ؟
گفت : خیلی بی مزه ای ..ببینم الان داری شوخی می کنی یا جدی میگی ؟
گفتم : شوخی کردم یک کاریش می کنم کادو چی ؟
گفت : ای بابا تو چرا اینطوری؟ پریسا سالی چند بار برای خودش تولد می گیره …بی خیال ….
گفتم : نمیشه من دست خالی نمیام ..قاه قاه خندید و گفت : خسیس ..گدا ..من می خرم تو نمی خواد چیزی بگیری …
گفتم : پیله , کَنه ,,و پیاده شدم و درو محکم زدم بهم …
گفت : مرسی از حرفای شاعرات …ساعت هفت و نیم اینجام ,, از خونه که راه افتادم بهت زنگ می زنم ,,,بایییی …..
و یک گاز محکم داد و رفت ..فورا گوشی مو در آوردم و به سهراب زنگ زدم ..
پرسیدم : داداش کجایی ؟ اونم با دستپاچگی پرسید تو کجایی ؟چی شده ؟
گفتم: ای بابا چرا شما ها مهره ی هولین چیزی نشده به هرکس زنگ می زنیم می ترسه یک اتفاقی افتاده باشه …..
گفت : ترسیدم فکر کردم مامان طوریش شده تو این وقت روز به من زنگ نمی زدی …
گفتم : هیچی تولد یکی از بچه های دانشگاه اس اون کت و شلوار آبی ات رو می خوام میشه قرض بدی ؟
گفت : آره ..چشم ,,رو چشمم …شلوارش برات کوتاه نیست؟ قد تو بلند تر از منه ها ,,
گفتم : ولش کن فکر می کنن مُده ..
گفت : باشه خودم کارم تموم شد برات میارم کی می خوای بری ساعت شش خوبه ؟..
گفتم :نه بابا چرا تو ؟بده تاکسی برام میاره دیگه ..پیرهنشم بزار ..
گفت : باشه شاید خودم اومدم به مامان یک سر زدم اصلا اگر شیرین آمادگی داشت میام که اونم تنها نباشه تا تو بر گردی ….

گوشی رو گذاشتم تو جیبم و با خودم گفتم دیدی دوتا مشکل به همین سادگی حل شد ..
کلید انداختم و رفتم تو از در حال که وارد شدم دیدم مامان مهمون داره مثل اینکه اومده بودن لباس شون رو تحویل بگیرن ..
فریده خانم با دخترش بود ..
گفتم سلام ..فریده خانم گفت : به به سلام آقا برزو حالت چطوره ..
گفتم از لطف شما خوبم ..مامان به دخترش گفت : نسترن جون پسرم برزو ..,,
نسترن جون با صدای نازک و ملیحی گفت : خوشبختم حالتون خوبه ؟
منم که شیطنت تو ذاتم بود صدامو لطیف کردم طوری که اونا متوجه نشن من دارم ادای نسترن رو در میام گفتم : خیلی ممنونم شما چطورین ؟ ولی مامان متوجه شد و شلوغش کرد و گفت تو برو ناهارتو بخور حتما گرسنه ای …با همون صدا گفتم ببخشید مزاحم نمیشم …
من قبلا نسترن رو دیده بودم ولی اون منو ندیده بود ..
چند بار از لای در و یک بارم از پنجره ی اتاقم وقتی اون تو حیاط داشت با مامان خدا حافظی می کرد از دور دیده بودمش …
چند سال پیش وقتی مامان یک تغییراتی تو خونه می داد آشپز خونه رو اوپن کرده بود …. برای همین اونا منو می دیدن ..رفتم سر قابلمه و برای خودم غذا کشیدم گذاشتم روی میز و یک ظرف ماست گذاشتم پهلوش و دستهامو شستم و نشستم ولی تمام حواسم به اونا بود ….
نگاه کردم دیدم که زیر چشمی نسترن هم داره منو نگاه می کنه ……
گرسنه بودم و شروع کردم به خوردن ..که شنیدم دارن خدا حافظی می کنن….
و بعد بلند گفتن : آقا برزو خدا حافظ .. دهنم پر بود با زحمت قورتش دادم و بلند شدم و تا کمر خودمو خم کردم و گفتم : به سلامت خوش اومدین ..
تا درو بستن یک قاشق دیگه گذاشتم تو دهنم و گفتم مامان چیکار کردی چقدر خوشمزه شده …. عجب دختر خوشگلی داره فریده جون ؟

گفت : خیلی دلت می خواد آبروی منی ببری ؟..
شما پسر به این عاقلی و مهربونی چی شد که فکر کردی می تونی دخترمردم رو دست بندازی ؟
گفتم واییییی مامان ,, ببخشید تو رو خدا ..خسته بودم .. خیلی با ناز حرف زد دلم براش رفت .. منم خواستم مثل اون بشم ..حالا یک مصیبت پیش اومده ..به آیدا اجازه دادی منو ببره تولد دیگه ول نمی کنه ..به نظرتون برم یا نه ؟

گفت : مگه اختیارت دست خودت نیست ؟ برای چی اون تو رو ببره ؟
گفتم : آره ولی دلم زیاد نمی خواد برم ..اما دوستام ول کن نبودن خیلی اصرار کردن …
شما چی میگی ؟ برم ؟ همین طور که بساط خیاطی شو جمع می کرد گفت : البته تصمیم با خودته ولی عزیز دلم, خودت می دونی که من با این جور روابط موافق نیستم ..
حالا شاید بگی من مال نسل قبلم ..ولی من تو زمانی بزرگ شدم که این بگیر و ببند ها نبود .. آزاد بودیم مهمونی میرفتیم ..
کارایی که شما ها ازش محروم بودین به راحتی انجامش می دادیم ..
ولی پاک و بدون حاشیه ..فقط ازت می خوام مزر رو بشناسی ..می دونی که مرز کجاست ؟من اگر در اون زمان هم از این مهمونی ها بود نمی رفتم ….
گفتم : کدوم مهمونی ها ؟ شما از کجا می دونین چه جور مهمونیه ؟
گفت : از همون جا که دوست شما با اون لحن نا مناسب به من زنگ زد ,,,… مادرا بوی درد سر روبرای بچه شون از صد فرسخ اونطرف تر حس می کنن ,,من دوست ندارم ,,ولی انتخاب با توس ….
وای هنوز نماز نخوندم … وضو گرفت و جا نمازشو پهن کرد ..و به نماز ایستاد ..

بشقابم رو جمع کردم و رفتم روی مبل ولو شدم تا نمازش تموم بشه تماشاش کردم …
عاشق اون حالت روحانی و صورت ماهش بودم که وقتی با خدا راز و نیاز می کرد ..نمی دونم یک حس امنیت به من دست می داد یک احساس زیبا و آرام بخش ….
فکر می کردم وقتی اون دعا می کنه من میرم تو بغل خدا ….سلام که داد تسبیح بر داشت ,,گفتم : مامان ؟ می خوای نرم ؟ به خدا خیلی اصرار کردن و گر نه نمی رفتم ….
همین طور که الله و اکبر می گفت و تسبیح رو می چرخوند ..سرشو به علامت نه تکون داد ..
بعد.. تسیح رو دور مهر گذاشت و گفت : عزیزم وقتی من میگم مراقب باش دلیل این نیست که برای تو تعین کنم چیکار کنی ..
این زندگی توس منم باید خطر ها رو بهت نشون بدم ..,,حالا دیگه خودت می دونی,, ..
گفتم آخه شما تنهاین ..
گفت : دیشب نخوابیدم باید لباس نسترن رو تموم می کردم …یک چیزی می خورم و می خوابم فقط یادت نره کلید با خودت ببری منو بیدار نکنی خیلی خسته ام …
صدای زنگ در اومد …و من درو باز کردم ,, سهراب با شیرین اومده بودن ..
مامان گفت وای حالا باید شام درست کنم ..تو گفتی بیان ؟
گفتم : نه ولی بی تقصیرم نیستم …
زود یک دوش گرفتم و سر و صورتم رو صفا دادم … کت و شلوار سهراب رو پوشیدم واقعا برام کوتاه بود ..
از اتاق اومدم بیرون و به طرز مسخره ای ایستادم و گفتم : کاش بالماسکه بود من الان آماده بودم …
مامان گفت در بیار برات بلندش کنم ..به سهراب نگاه کردم گفت : چرا به من نگاه می کنی بده بلندش کنه دیگه …
گفتم: آخه شلوار توس ناراحت نمیشی ؟
گفت برو بابا حوصله داری دوباره کوتاه ش می کنیم …..
یک مرتبه یادم افتاد که کفش مناسبی برای مهمونی ندارم ..نگاهی به کفش سهراب کردم یکم برای من بزرگ بود …یک طوری که شیرین نشنوه گفتم داداش کفش ,, اونم همین طور یواش گفت مال منو بپوش شاید اندازات بشه چرا نگفتی کفش عروسیم رو برات بیارم …

یک واکس به کفش زدم و همونو پوشیدم به هر حال از کفشی که هر روز میرفتم دانشگاه بهتر بود چون با کت شلوار نمیشد کفش اسپرت پوشید …
سال 85 بود من بیست و یک سال داشتم ….
سال دوم دانشگاه بودم و کامپیوتر می خوندم …. و زندگی من همین بود .. مامانم ..برادرامو و زن برادر هام و حالا پسر دوماهه ی رستم کیان ..
اونا رو دوست داشتم و بیشتر از هر چیزی ترجیح می دادم وقتم رو با اونا بگذرونم ….
البته از دوران دبیرستان با دوست های پسرم همه جا میرفتیم ولی همین کارای ساده ای که پسرا می کنن …
چون طوری تریبت شده بودم که هر کجا میرفتم صورت مامانم که وجدان منم شده بود همراهم بود …
اون روز آیدا سر ساعت اومد دنبال من و رفتیم به اون تولد ..
یک خونه ی چهار طبقه تو خیابون شریعتی ..در بزرگ آهنی باز شد .. سمت راست حیاط یک راهی بود که به شش تا پله ی بلند ختم می شد بقیه ی حیاط باغچه کاری و آبنما بود …
وارد یک راهرو شدیم ..یک خانم پیر شاید هفتاد سال داشت با شلوارک و تاپ که یک ژاکت هم روی شونه هاش انداخته بود ودر حالیکه دستش می لرزید یک سیگارم لای انگشتش بود ..با ناخن های لاک زده ی بلند ,, داشت با یک خانم میان سال که لباس خواب به تن داشت و تمام بدنش از زیر اون پیدا بود حرف میزد ..
من از خجالت رومو برگردوندم …و از کنار اونا رد شدیم ..
آیدا سلام کرد ..اون خانم پیر با دقت نگاهی کرد و گفت : آیدایی ؟
گفت : بله سودی جون …بدون اینکه عکس العملی نشون بده روشو بر گردوند و به حرفش با اون خانم ادامه داد …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *