رمان یکی مثل تو

رمان کامل یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

ساعت از ده که گذشت دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ..
با خودم هزار تا فکر خیال می کردم ..هی میرفتم لب پنجره ببینم اومده یا نه ..

ای لعنت به تو نسترن ..
اگر همین ماشین رو از زیر پای من در نیاوردی ؟
اگر خودش رفته بود زیاد نگران نبودم ولی ماشین منو گرفته بود و می ترسیدم

تصادف کرده باشه …
بالاخره خانم تشریف آوردن ..با اون همه دلشوره ای که به من داد تا از در اومد

تو نیشش تا بنا گوش باز شد و دستهاشو از هم باز کرد و با لحن چندش آوری

پرسید خوشگل شدم ؟
گفتم کجا بودی تا حالا ؟ مردم و زنده شدم ؟ گفت : اییی تو مگه نمی دونستی

کجا رفتم ؟گفتم که بهت آرایشگاه ..
گفتم: نمی تونستی یک زنگ بزنی؟, جواب تلفن منو که می تونستی بدی من

اینقدر نگران نشم ,, پاشو کوبید زمین و اوقاتش تلخ شد و گفت تو کیفم بود ندیدم

حالا مگه چی شده؟ باز از راه نرسیدم شروع کردی ؟
گفتم : تو تا تو مستراح میری گوشی تو با خودت می بری ..
یکساعت پیش دوتا عکس گذاشتی تو اینستاگرم سیصد نفر رو هم لایک کردی ..

بعد زنگ منو ندیدی که جواب بدی؟
خر خودتی …
شروع کرد داد و هوار راه انداختن که حیف من برای تو,, منه احمق رو بگو که

به خاطر تو دارم خودمو درست می کنم ..
گفتم : بازم خر خودتی ..تو ؟؟ تو به خاطر من خودتو درست می کنی؟ ..

آقا من نمی خوام اگر به خاطر منه نکن ..
به چه زبونی بهت بگم ؟ ندارم اینو می فهمی ..ن..دا..رم چطوری حالیت کنم ؟

همین امشب چقدر پول دادی ؟..
ده روز نیست رنگ موهاتو عوض کردی .. هنوز به اون رنگ عادت نکردم

باز عوضش می کنی این به خاطر منه ؟به خدا دارم بهت شک می کنم

برای چی اینقدر رنگ موهاتو عوض می کنی ؟ .. شروع کرد به گریه کردن

و با غیظ لباس هاشو عوض کرد و هر کدومشون رو یک طرف پرت کرد ..

و گفت : لیاقت نداری ..عوضی ..به درد تو اون دخترای گگوری

فامیل تون می خورن که مادرت می خواست برات بگیره که همیشه بوی عرق میدن ..
تو از نظافت چی می فهمی ؟ یکی می خواهی شکل مامانت ..من برای تو حیفم …
و شروع کرد با صدای بلند ناله کردن که ای خدا همیشه همه چیز رو به کام من تلخ می کنه ..
چقدر من بدبختم ..چرا من گیر تو افتادم ؟ تا کی باید از دستت بکشم ؟
الان ندا رفته خونه اش دلم می خواد زنگ بزنی ببینی شوهرش داره براش چیکار می کنه که خودشو خوشگل کرده ..تو راه بهش زنگ زد وگفت دیرم میشه کی برسی خونه ببینم چه شکلی شدی …اونوقت تو مثل عمله ها با من رفتار می کنی ….
ازت توقعی هم ندارم زیر دست اون مادر ت که هیچی بلد نیست بزرگ شدی ..

دیدم یک کم دیگه ادامه بدم زیر و روی مادرم رو میگه ، این بود که گفتم الهی من فدات بشم اینطوری گریه نکن ..
اگر جواب تلفن منو می دادی که من عصبانی نمی شدم ..
پولشم فدای سرت ..دلم برای ماشین شور می زد خوب یک خبر می دادی ..
گفت :برو با این حرفات خر نمیشم دلمو شکستی …. از کی تا حالا ماشین برات با ارزش تر از من شده ؟
گفتم : پاشو شام بیار بخوریم از دلت در میارم راستی واقعا خوشگل شدی ….
گفت: هیچی درست نکردی ؟ به جای اینکه اینقدر به من گیر میدی دوتا تخم مرغ آبپز می کردی …
من رژیم دارم و کاهو و کرفس می خورم تو هر چی می خواهی برای خودت درست کن …
ولی دروغ می گفتم اصلا خوشگل نشده بود .. اون ناخن های بلند بی معنا رو دوست نداشتم ..
چون اون نمی تونست با اون ناخن ها غذا درست کنه گوشت خورد کنه و دست به مرغ بزنه …و از همه بدتر وقتی بود که می خواست بخوابه ..
صاف دراز می کشید و دستهاشو میذاشت روی شکمش که ناخنش به جایی گیر نکنه و کنده بشه ..
اون مژه ها یی که بطور اغراق آمیزی بلند کاشته شده بود دوست نداشتم ..
رنگ موی اونو نمی پسندیدم و خوشم نمیومد .. و نمی فهمیدم کجای این کارا اسمش نظافته … ولی برای اینکه بیشتر دلشو نشکنم باید کوتاه میومدم …
گاهی اوقات دعوا های ما به جا های باریکی می کشید ..و من باید چند روز با اعصاب خورد می رفتم سر کار و آخرشم این من بودم که عذر خواهی می کردم ..و یک چیزی براش می خریدم و که حتما باید طلا می بود تا منو به خاطر جسارتم ببخشه ..
حالا درد من همین یکی نبود …
اووو خیلی مسئله از این بغرنج تر بود ..پس بزارین از اول براتون تعریف کنم …
از جایی که کاملا با زندگی من آشنا بشین ..

صدای طوفان و بهم خوردن در و پنجره منو از خواب بیدار کرد ..
روی تختم نشستم و صدا زدم مامان؟ … کجایی؟… نترسین ؟
گفت :بیدار شدی ؟ بدو کمک کن ..بدو مادر قیامت شده ..
با اینکه هنوز روز بود ولی هوا بر اثر گرد و غبار تیره شده بود و طوفان درخت ها رو خم می کرد ..
من می دونستم که مامان چقدر از این صحنه می ترسه ..و تو دلش وحشت ایجاد میشه ..با سرعت دویدم و درها رو بستم ..
ولی هنوز باد زوزه می کشید و شیشه ها رو می لرزوند ….
راستش اونقدر شدید بود که منم ترسیده بودم ..
مامان سر خودشو تو آشپز خونه گرم کرده بود دو تا زیر دستی گذاشت روی اوپن و رفت که چایی بریزه ..
حالشو میشناختم ..دستش می لرزید ..به روی خودم نیاوردم و گفتم شما بشین من میریزم ….
با ناراحتی گفت : آخه الان چه وقت طوفان بود هزار تا کار دارم فردا باید لباس فریده خانم رو تحویل بدم ..
با شیطنت پرسیدم ..با دخترش میاد ؟ پس من موقع تحویل باید اینجا باشم ؟..چه دختری داره درجه یک ..هلو ..
گفت : خجالت بکش حیا کن ..در مورد دختر مردم اینطوری حرف نزن ..
گفتم : دختر مردم هم به من بی نظر نیست بهتون گفته باشم ,, اگر فردا اومد خواستگاری من نگی نگفتی ..
گفت : خوبه والله,, پسر منو ببین ,,,چشمم روشن باید بیان خواستگاریش ..
گفتم : من که نگفتم بیاد,, خودشون از عشق من طاقت ندارن و میان ..از بس دوستم دارن ..
خوش تیپ و خوشگلم ..یک عاشق دیگه م دارم مامان خودمه که با دنیا عوضش نمی کنم …
آسمون برق زد و پشت سرش هم صدای غرش رعد خونه رو لرزوند و دوباره .. و دوباره ..مامان با هراس به اطراف نگاه می کرد ..رفتم جلو و گرفتمش تو بغلم و گفتم الهی فدات بشم مامانم .. ترسیدی ؟
گفت : نه بابا ترس چیه ..دلهره میفته تو جونم .. درا رو خوب بستی ؟
صدای ریزش تند بارون و تگرگ سر و صدایی ایجاد کرد که راستش تو دل منم دلهره افتاده بود ..
فورا گوشی مو بر داشتم و یک آهنگ گذاشتم …
گوشی رو وصل کردم به تلویزیون و صداشو بلند کردم که حواسمون پرت بشه ..ولی صدای زنگ تلفن مامان بلند شد و مجبور شدم کمش کنم ..رستم بود ..
با نگرانی پرسید : مامان جون خوبی نترسیدی ؟ برزو خونه است ؟ مامان گفت آره مادر خونه است .. نه ..نه ,,داریم نوار گوش می کنیم …
اصلام نترسیدیم چیزی نیست تو خوبی مژگان خوبه …. کیان نترسیده ؟
گفت : نه مامان جان ما خوبیم نگران شما شدیم مژگانم سلام می رسونه ..اون دراز بُرزو کجاست ؟
گوشی رو از مامان گرفتم و گفتم سلام داداش..
منه دراز اینجام شما خوبین ؟
نه اصلا مامان نترسیده ..مثل یک شیر زن داره چایی میریزه ..اصلا هم چشمش از ترس به پنجره نیست ..
وای داداش اینجا قیامت شده از زمین و زمان آب میریزه ..واااای …میشنوی ؟منم دارم می ترسم صدای رعد و برق رو میشنوی ؟…
گفت : اینجا بدتره ..کیان و مژگان هم ترسیدن ..
گفتم گوشی رو قطع کن سهراب پشت خط مامانه خیالت راحت من هستم ..
گوشی رو دادم به مامان …..

سهراب با صدای بلند و نگران گفت : وای مادر من خوب جواب بدین مُردم از نگرانی ..
حالتون خوبه ؟ برزو خونه است ؟
مامان گفت : آره عزیز دلم خونه است منم خوبم .. شما ها نترسین ..
گفت : ترس نداره که چیزی نیست شما اینقدر بزرگش می کنی که همه ی ما رو نگران می کنی ..
مامان گفت : نه قربونت برم من کی بزرگش کردم ؟ ما خوبیم تو نگران نباش ..
پرسید اون برزوی دراز کجاست؟؟ گوشی رو بده ببینم واقعا هست ؟ بلند گفتم: حاضر ..من اینجام منتظر مشتری مامانم تا نیاد از اینجا تکون نمی خورم …
بلند خندید و گفت : حتما دختر ه ..
گفتم اشتباهه دختر داره ..
گفت برو به درس و مشقت برس بچه … هنوز دهنت بو شیر میده ..
بارون با همون شدت می بارید و رعد و برق می زد ..
مامان دوتا چایی لیوانی آورد و یکم کیک ..و خودش نشست پشت چرخ خیاطیش …ولی من می دونستم که تا این وضعیت هست اون آروم نمیشه ..
هر چند مثل همیشه شکایتی نداشت …گفتم تو رو خدا مامان ول کنین الان ..و رفتم و لباس رو از دستش کشیدم و بلند ش کردم و با خودم آوردم روی مبل نشوندم ..
گفت : پیله نکن عزیزم بزار کارمو بکنم بهت که گفتم فردا باید تحویل بدم..در همین موقع برق هم رفت …
گفتم : خیالتون راحت شد ؟ دیگه با خیال راحت بشینین …
گفت :ای سق سیاه تا زیاد تاریک نشده برو اون شمع ها رو از توی کشو بیار …روشن کن ..
شمع رو گذاشتم روی میز ..و کنارش نشستم ..
گفتم : مامان ؟یکم از بابا برام بگو ..
گفت : چی بگم همشو صد بار شنیدی ..چند بار بگم ؟
گفتم : از وقتی بگو که من به دنیا اومدم ..چیکار کرد ؟
گفت : به خدا تو هنوز مثل بچه ها می مونی ..
نمی دونم چرا خیلی زیاد به گوش دادن به خاطرات اون علاقه داشتم وقتی از گذشته می گفت ..وقتی از بچگی های من تعریف می کرد، لذت زیادی می بردم ..
من از اون زمان چیز زیادی یادم نمیومد ..از زمانی که با پدرم زندگی می کردیم چون فقط چهار سال داشتم که اونو از دست داده بودیم ..
ولی اون شب می خواستم مامان طوفان رو فراموش کنه و به چیز دیگه ای فکر کنه این بود که از روی مبل خزیدم روی زمین و جلوی پاش نشستم و دستهای اونو گرفتم ..
گفتم قربونت برم مامانم که دستت اینطوری یخ کرده ..

و در حالیکه سعی می کردم دستشو گرم کنم .. گفتم : گفتی وقتی من بدنیا اومدم بابا پیشت نبود رفته بود جبهه ؟اونوقت چی شد ؟
خندید و گفت: اونوقت اومد ..,,خوب شد ؟ پاشو خودتو جمع کن …
صد بار گفتم که دیگه,, ..تو برای من بگو باز داری چیکار می کنی ؟ تا نزدیک نصف شب با کی حرف می زنی؟این کارا درست نیست مادر ..
گفتم به جون مامان دختره ول نمی کنه ..نمی دونم این دخترا خواب ندارن ..ای بابا یکی منو از دست اینا نجات بده ..
گفت: مادر قربونت برم از درس عقب می مونی ,, بزار زود تر دانشگاهت تموم بشه بری سر یک کاری ..
گفتم : خوب وقتی رفتم چی میشه ؟ حالا کو کار ؟ ول کن مادرمن خبری نیست …صدای رعد و برق هر دومون رو دوباره از جا پروند ..ولی انگار بارون کم شده بود ..و برق هنوز قطع بود ..
حالا هوا کاملا تاریک شده بود و من توی نور شمع صورت مامان رو زیبا تر و نورانی تر می دیدم ..
گفت : می دونی چرا از طوفان می ترسم ؟
گفتم ای مامان بلا مگه شما از طوفان می ترسی ؟واقعا ؟ نمی دونستم …
نفس عمیقی کشید و گفت :شبی که بابات حالش بد شد اول همین طور طوفان شده بود ..یکسال گوشه ی این خونه جون داد …
آخه دقیقا نمی دونست چقدر شیمیایی شده .. نمی دونم چرا کسی هم تشخیص درستی نداد .. شایدم داده بودن علاجی نداشت ..من از همین داروخونه ای که الان توش کار می کنم براش قرص می گرفتم ..
داروهاشو می گرفتم ..اون شب که حالش بدشد دیدم آمپولش تموم شده چاره نداشتم توی اون بارون و رعد و برق تا داروخونه دویدم …
نفسم داشت بند میومد ..وقتی رسیدم موش آبکشیده شده بودم ..حالا همین طورم گریه می کردم ..
دکتر یزدی که منو دید درو باز کرد و رفتم روی صندلی داروخونه نشستم و های و های گریه کردم آخه تو خونه از ترس اینکه شما سه تا ناراحتی منو نبینین صدام در نمیومد ..
دکتر یزدی می دونی که چه آدم خوبیه ..دارو ها رو بر داشت و با من اومد خونه تا دوباره باباتو ببریم بیمارستان ..
اما طوفان امون نمی داد ..تازه یک هفته بود که از بیماستان جوابش کرده بودن ..ولی مگه می شد دل از اون کند …
برزو نمی دونی چه شب بدی بود خوب شد دکتر یزدی با من اومد .. و گرنه نمی دونم چیکار می کردم شما سه تا داشتین گریه می کردین ..
بابات داشت نفس های آخر رو می کشید ..زنگ زدم دایی ات اونم بقیه رو خبر کرد و وقتی اونا رسیدن دکتر یزدی ترتیبشو داده بود که باباتو برده بودن سرد خونه ..و
گفتم : چرا فیلم هایی که از جبهه گرفته رو به ما نشون نمیدی ؟ ..
گفت : دور بین خراب شد بده درستش کنن یا فیلم ها رو تبدیل کن ..البته تا حالا بچه بودین صحنه های دلخراشی گرفته ..که هر وقت خودم نگاه کردم تا دو روز اعصابم خورد بود ..ولی روزنامه ها یی که گزارش های بابات توش بود همون جاست به هر سه تا تون دادم هیچ کدوم نکردین یک بار اونا رو بخونین ..
حالا فیلم می خوای ؟ ..
سر و صدا ها کم شده بود ..رفتم کنار پنجره و بازش کردم ..گفتم مامان بارون بند اومد ..خیالت راحت 

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *