خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / دانلود رمان صیغه اجباری پارت13

دانلود رمان صیغه اجباری پارت13

دانلود رمان صیغه اجباری پارت13

برای مشاهده تمامی قسمت های رمان صیغه اجباری به ترتیب کلیک کنید

مادرم بود ولی اون اینجا چیکار میکرد برای چی اومده بود چرا بعد از این همه مدت به اینجا اومده بود یک قدم نزدیک تر شدم که صداش واضحتر میومد :
_ارباب به دخترم رحم کنید اون هنوز کوچیکه من نمیخوام خونبس ارباب کوچیک بشه!

با بهت بهش خیره شدم چرا داشت التماس ارباب رو میکرد چخبر شده بود مگه اینبار داداشم چیکار کرده بود یعنی بخاطر خواهرم داشت اینجوری التماس میکرد

پس چرا بخاطر من کاری نکرد برای یک ثانیه وجودم پر از نفرت شد تموم لحظه هایی که ارباب تحقیرم کرد و کتکم زد اومد جلو چشمم با مشت کردن دستم سعی کردم آروم باشم

_ارباب تو رو خدا رحم کنید به دخترم.

با دیدن مادرم که روی پای ارباب افتاده بود و داشت التماس میکرد اشک تو چشمام جمع شد دلم نمیخواست مادرم هیچوقت خودش و انقدر کوچیک کنه یک قدم به جلو برداشتم که صدای عصبی ارباب بلند شد:
_بلند شو!

مامان از کنار ارباب بلند شد و با چشمهای اشکی و پر ازالتماسش به ارباب خیره شد ارباب با عصبانیت لب زد:
_پسرت قصاص میشه!و دخترت صیغه ی ارباب کوچیک میشه!

مامان با التماس نالید:
_ارباب این کار و‌نکنید تو رو‌خدا رحم کنید.

_خفه شو!
با دادی که ارباب زد مامان ساکت شد و بهش خیره شد اشک تو چشمام حلقه زده بود نمیتونستم رفتار ارباب رو‌ در کنم چرا نمیبخشید التماس های مامان دل سنگ رو هم آب میکرد چه برسه به آدمیزاد پس چرا ارباب نمیبخشید

داداشم باز چیکار کرده بود چرا دست از کارهاش بر نمیداشت ناموس و زن مردم به اون چه چرا خودش و تو دردسر مینداخت با شنیدن صدای دوباره ی ارباب بهش خیره شدم که گفت:
_حکم عوض نمیشه پسرت باید تاوان کارش رو پس بده.

_ارباب رحم کنید!
ارباب تا خواست چیزی بگه نگاهش به من افتاد که با چشمهای اشکی به مادرم خیره شده بودم با درد به ارباب نگاه کردم نمیدونم ارباب چی تو نگاهم دید که با صدای عصبی گفت:
_دیگه پات و داخل عمارت نزار!

_ارباب تو رو خدا!
دلم نمیخواست مادرم التماس ارباب رو بکنه به سمتش رفتم و با صدای عصبی گفتم:
_مامان بلند شو!
مامان با شنیدن صدام سرش و بلند کرد و بهم خیره شد با صدای گرفته ای گفت:
_لاله؟!
با شنیدن صدای مامان سرم و بلند کردم و با چشمهای اشکی بهش خیره شدم که با صدای گرفته ای گفت:
_دخترم!؟

به سمتم اومد و قبل از اینکه بفهمم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن با صدای گرفته ای گفت:
_دخترم دیدی بدبخت شدیم.

تا خواستم لب باز کنم چیزی بگم دستی مامان رو ازم جدا کرد نگاهم به چشمهای عصبی ارباب افتاد با چشمهایی که ازش خون میبارید بهم نگاه میکرد با صدای عصبی داد زد:
_از اینجا برو بیرون.

مامان با ترس نگاهی به ارباب انداخت نگاهی بهم انداخت که با نگرانی اشاره کردم بره ارباب عصبانی بود ممکن بودبلایی سرم مادرم بیاره

_چرا ساکت شدی هان؟!چرا داری بخاطر خانواده ای که فروختنت اشک میریزی؟!
با صدای لرزونی لب زدم:
_ارباب.

ارباب به سمتم اومد و خم شد روم با صدای خشدار ناشی از عصبانیت گفت:
_کافیه یکبار دیگه بخاطر اونا اشک بریزی تا ببینی چیکارت میکنم فهمیدی ؟!

_آره.

نگاه ترسناکی بهم انداخت و از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتنش اشکام با شدت روی گونه هام جاری شدن اما با یاد آوری حرفهای ارباب پسشون زدم ارباب

راست میگفت خانواده ام اگه دوستم داشتند من و خونبس ارباب نمیکردند مادرم بخاطر خواهرم داشت التماس ارباب رو میکرد اما بخاطر من نکرد

نمیتونستم رفتارشون رو‌ یادم بره و فراموش کنم از روی زمین بلند شدم و بعد از اینکه آروم‌تر شدم به سمت بیرون رفتم با دیدن پسر جوونی که روی

زمین افتاده بود و داشت به ارباب فحش میداد با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم سرش و که بلند کرد

که نگاهش بهم افتاد و با صدای پر از حرص گفت:
_به چی نگاه میکنی دختر ؟!

با صدای عصبی گفتم:
_چرا به ارباب فحش میدی؟!

سرتق بهم خیره شد و گفت:
_خوشم میاد.

از حرص حس میکردم گونه هام گل انداخته با عصبانیت لب زدم:
_غلط کردی.
_تو چرا غیرتی میشی؟!اصلا تو کی هستی ؟!
تا خواستم چیزی بگم صدای ارباب اومد:
_اردلان کی اومدی؟!

پسره از روی زمین بلند شد ‌وبه ارباب خیره شد و گفت:
_سلام داداش الان رسیدم.
_چرا خبر ندادی؟!

_میخواستم سوپرایزتون کنم.

با چشمهای گشاد شده از تعجب بهشون خیره شده بودم یعنی این پسره برادر ارباب بود با شنیدن صدای ارباب بهش خیره شدم که گفت:
_اینجا چیکار میکنی؟!

با صدای آرومی لب زدم:
_داشتم میرفتم تو حیاط پیش..

_لازم نکرده برو داخل اتاقت.

وا رفته به ارباب خیره شده بودم که صدای داداشش بلند شد:
_داداش این دختره کیه؟!

ارباب نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
_همسرم!

داداش ارباب نگاه شیطونی بهم انداخت که از ترس آب دهنم رو قورت دادم به سمت ارباب برگشت و گفت:
_عجب زن غیرتی داری داداش.

ارباب به سمتم برگشت که از ترس رنگم پرید نگاهش ‌وبه سمت داداشش چرخوند و گفت:
_چطور؟!
داداش ارباب با صدای شیطونی گفت:
_داشتم بهت فحش میدادم عصبی شد باهام دعوا راه انداخت .

ارباب به سمتم برگشت که با ترس لب زدم:
_ارباب من من..

_میتونی بری.!
نفس راحتی کشیدم و با گفتن چشم به سمت اتاق سهیلا رفتم تقه ای به در اتاقش زدم که صداش بلند شد:
_بیا داخل.
در اتاق باز کردم و رفتم داخل نگاهی به اتاق کوچکش انداختم و با صدای آرومی گفتم:
_اتاقت چه کوچولو.
نگاهی بهم انداخت و گفت:
_اتاق خدمتکار ها همیشه کوچیکه.

با ناراحتی بهش خیره شدم که لبخندی زد و گفت:
_باز چیکار کردی ؟!
لبخند گل و گشادی زدم گفتم:
_هیچی.
با لبخند بهم خیره شد که به سمتش رفتم و گفتم:
_سهیلا
_جانم؟!
با هیجان لب زدم:
_داداش ارباب اومده.
_چی؟!
_داداش ارباب اومده.
نگاهم به صورت رنگ پریده و‌بهت زده ی سهیلا افتاد با نگرانی لب زدم:
_خوبی؟!
صدای لرزون سهیلا بلند شد:
_آره خوبم.

_مطمئنی؟!
_آره.

_ولی انگار خوب نیستی؟!
_نه خوبم.
نامطمئن بهش خیره شدم ولی نمیتونستم حرفی بزنم یا چیزی بهش بگم با دیدن صورت رنگ پریده اش بیشتر نگرانش میشدم نگاهش و بهم دوخت و گفت:
_میشه تنهام بزاری؟!

_باشه.مراقب خودت باش.
بعد از گفتن این حرف از اتاق خارج شدم و رفتم بیرون بشدت حوصلم سررفته بود بهتر بود کمی برم داخل حیاط ولی اگه ارباب میدید عصبانی میشد ولی مهم نبود

دلم کمی تفریح میخواست خسته شده بودم بسکه داخل اتاق مونده بودم یکم میرفتم و تا اومدن ارباب برمیگشتم

داخل حیاط که شدم با دیدن خدمه ها و‌بقیه که در حال کار کردن بودند لبخندی زدم باد خنکی داشت میومد

دلم میخواست برم تو روستا بگردم بازی کنم با دوستام ولی نمیشد از وقتی که پام ‌‌داخل این عمارت گذاشته بودم از همه چیز منع شده بود و فقط داخل اتاقم بودم

_خانوم!؟
با شنیدن صدای دختری نگاهم و بهش دوختم و متعجب لب زدم:
_بله؟!
_برگردید داخل عمارت!
_چرا؟!
_اینجا کارگرهای مرد مشغول کار هستن اگه ارباب ببینن شما اومدید بیرون بشدت عصبانی میشن بهتره برگردید داخل.
تا خواستم لب باز کنم حرفی بزنم صدای ارباب از پشت سرم اومد:
_لاله؟!

به عقب برگشتم ‌وبا دیدن ارباب از ترس آب دهنم رو قورت دادم ‌و به زمین خیره شدم که صدای عصبیش بلند شد:
_دنبالم بیا.!

با صدای پر از ترسی لب زدم:
_چشم.

دنبال ارباب راه افتادم از ترس دستام میلرزید میدونستم ارباب تنبیه بدی رو برام در نظر گرفته با دیدن ارباب که داخل اتاقش شد با ترس دنبالش شدم

که صداش بلند شد:
_در اتاق و‌ببند.

در اتاق و بستم و بهش خیره شده بودم که اومد و‌روبروم ایستاد با خونسردی بهم خیره شد و گفت:
_چرا رفتی بیرون؟!

از ترس نمیتونستم حتی کلمه ای حرف بزنم فقط با ترس به زمین خیره شده بودم که انگشتش رو زیر چونم گذاشت و سرم و بالا آورد.

بهم خیره شد و با صدای عصبی گفت:
_خوب ؟!
با ترس لب زدم:
_ارباب من فقط. حوصلم سررفته بود دلم میخواست یکم هوا بخورم.
_تنبیه ات باشه برای بعدا.اول شوهرت و تمکین کن.
_ولی ارباب من.

_تو چی؟!
با خجالت لب زدم:
_من پریودم.!

با چشمهایی که میخندید بهم خیره شد و گفت:
_بیا اینجا.
بهش نزدیک شدم که محکم بغلم کرد چشمهام از حرکتش گرد شد که صدای خشدار و پر از خنده اش بلند شد:
_اصلا دروغگوی خوبی نیستی.

حرفی نزدم و فقط تو بغلش موندم عاشق ارباب بودم و کمتر فرصتی پیش میومد که داخل بغلش باشم سرم و

به سینه اش تکیه داده بودم ‌با باز شدن یهویی در اتاق سرم و از روی سینه ی ارباب بلند کردم که نگاهم به نگاه بهت زده و عصبی حوریه افتاد خواستم از

بغل ارباب بیام بیرون که محکمتر گرفتم و با صدای عصبی رو به حوریه گفت:
_این چه وضع باز کردن در اتاقه؟!

_ارباب همسرتون حالش بده.

_چی؟!

_نمیدونم یهو حالش بد شد.
ارباب سریع من و پس زد و از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتن ارباب حوریه بانو نگاهش و بهم دوخت و گفت:
_چیه تو بغل ارباب خوش گذشت؟!

فقط سکوت کردم نمیخواستم حرفی بزنم تا عصبیش کنم و بهم بپره بهتر بود سکوت کنم بدون توجه بهش از اتاق بیرون رفتم و به سمت اتاق نیلا همسر ارباب رفتم چی شده بود یعنی

داخل اتاق شدم که صدای دکتر اومد:
_ارباب همسرتون بارداره تبریک میگم.

بهت زده به در اتاق تکیه دادم چی داشتم میکنی میشنیدم یعنی نیلا حامله بود بدون اینکه بتونم خودم و کنترل کنم

اشکام روی صورتم جاری شدن سریع از اتاق خارج شدم و داشتم فرار میکردم که حوریه رو دیدم متعجب از صورت گریونم لب زد:
_چرا داری گریه میکنی؟!

پوزخند تلخی زدم و گفتم:
_نیلا حاملس.
_چی؟!
بدون اینکه توجهی به صورت بهت زده اش بکنم به سمت پایین حرکت کردم
داخل اتاق شدم کنار در سر خوردم شروع کردم به گریه کردن چرا اون حامله شده بود کاش بجای اون من حامله شده بودم

چجوری میتونستم طاقت بیارم خدا چرا همیشه من ‌‌و امتحان میکنی تا کی من دیگه تحملش و ندارم نمیتونم تمومش کن

_لاله؟!
با شنیدن سهیلا دستی به صورتم کشیدم ‌و با صدای گرفته ای لب زدم:
_بله؟!

_در و‌باز کن کارت دارم.
قفل در و باز کردم‌

با چشمهای قرمز شده ام بهش خیره شدم با دیدن چشمهای اشکی و صورت ناراحتم با صدای نگرانی گفت:
_خوبی؟!

_نه.
_چرا ؟!
با بغض لب زدم:
_نیلا حاملس.
با ناراحتی لب زد:
_ناراحت نباش تو هم یه روز مادر میشی و سوگلی ارباب.

پوزخند تلخی زدم و گفتم:
_دلت خوشه؟!

_لاله!؟
با تلخی لب زدم:
_ارباب هیچوقت عاشق من نمیشه من فقط همسر صیغه ایشم فقط بخاطر هوسش بهم نزدیک میشه من فقط خونبسم‌ اون هیچوقت من و دوست نداشته ‌‌و نداره.

سهیلا بهم نزدیک شد و دستام و تو دستاش گرفت و گفت:
_انقدر ناامید نباش.

_ناامید ؟!مگه امیدی هم مونده ؟!
_لاله؟!

_الان که همسرش باردار شده لابد خیلی خوشحاله من و هم میفرسته زیرخواب کارگرهاش بشم اون …

_سهیلا برو‌ بیرون .!

با شنیدن صدای ارباب سرم و بلند کردم و به چهره ی عصبانیش خیره شدم.

_سهیلا نشنیدی چی گفتم!؟

نگاهم به صورت رنگ پریده از ترس سهیلا افتاد لبخند تلخی زدم و چشمام و باز و بسته کردم که سهیلا رفت با رفتن سهیلا ارباب داخل اتاق اومد در اتاق و بست نگاهش و بهم دوخت و بهم نزدیک

شد نگاهش و به چشمهام دوخت و با عصبانیتی که سعی میکرد کنترلش کنه گفت:
_چی داشتی میگفتی ؟!

_داشتم واقعیت رو میگفتم!
پوزخندی زد و گفت:
_میبینم زبون در آوردی.

ساکت بهش فقط خیره شده بودم که فکم و داخل دستش گرفت و گفت:
_بهتره دیگه هیچوقت این پرت و پلا ها رو نگی وگرنه من میدونم و تو.

نگاه و به نیلا دوختم که داشت از خودش ادا درمیاورد تا ارباب بهش توجه کنه نگاهم ‌ و ازش گرفتم و بیتوجه بهش مشغول خوردن شدم که با صدای پر از عشوه ای که حالم و بهم میزد گفت:
_من به همسر های ارباب ویار دارم نمیتونم تحملشون کنم بالا میارم.

متعجب بهش خیره شدم چی داشت میگفت این زنیکه انگار کتک میخواست که داشت پرت و پلا میگفت صدای عصبی حوریه بلند شد:
_چی داری میگی تو؟!

_حوریه؟!
با شنیدن صدای خانوم بزرگ حوریه به سمتش برگشت و گفت:
_یعنی چی خانوم بزرگ خودتونم خوب میدونید این داره دروغ میگه و به من توهین میکنه با چه جرئتی؟!

_بسه.!
با شنیدن صدای ارباب حوریه ساکت شد که ارباب به سمت نیلا برگشت و گفت:
_اگه به حوریه و لاله ویار داری میفرستمت. خونه بابات بعد از زایمانت بیا.

رنگ از صورت نیلا پرید فکر میکرد ارباب مارو از اینجا میفرسته با پوزخند بهش خیره شده بودم که گفت:
_ارباب من من.

_فردا به بابات خبر میدم دیگه هم حرفی نشنوم.

بعد از تموم شدن حرفش از روی میز بلند شد و رفت با رفتن ارباب …

دانلود رمان سایت شصت تیپ
رمان صیغه اجباری
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان سایت شصت تیپ

جلد دوم رمان صیغه اجباری پارت 9

جلد دوم رمان صیغه اجباری برای مشاهده قسمت های منتشر شده این رمان از  اینجا کلیک …

2 دیدگاه

  1. سلام ممنون از سایت خوبتون
    لینک قسمت های اول و بعد این قسمت کجاست؟

    No votes yet.
    Please wait...
    • با عرض سلام
      http://60tip.ir/2018/09/08/پارت-اول-تا-اخر-رمان-صیغه-اجباری/

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *