خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 13

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 13

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

اونقدر قلبم تند می زد که نمی تونستم صدای اونا رو خوب بشنوم ..
قلیچ خان فکر می کنم عمدا به فارسی حرف می زد و آی جیک ترکی ولی من شکسته بسته حرفای اونم می فهمیدم ….
اول فکر کردم برم و خودمو نشون بدم تا قال قضیه کنده بشه ..ولی یک حس کنجکاوی بهم دست داد ه بود که بدونم اگر آی جیک فکر کنه قلیچ خان تنهاست ممکنه چیکار کنه؛؛ باعث شد همون جا بمونم …
این طوری بهتر می تونستم سر از جریان در بیارم …..
قلیچ خان داد زد ..چرا اومدی اینجا ؟ چی می خوای ؟ …
ای جیک گفت : اومدم ببینم چرا به من تهمت می زنی ..از بس حرف شنیدم خسته شدم ؟
اون همه عذابم دادین بس نبود دوباره شروع کردی ؟
قلیچ خان که معلوم بود عصبانیه ولی داره خودشو کنترل می کنه گفت : از اینجا برو من میام جلوی آتا و بقیه رو در رو حرف می زنیم تو همه چیز رو بگو منم میگم ..
می تونم ثابت کنم دلیل دارم اما به تو نمیگم ..حالا برو وگرنه بی آبروت می کنم می دونی که آتا زنده نمی زارتت …
گفت : نزاره ..بمیرم بهتره از این تهمت هاییه که شما ها به من می زنین ..من از هیچی نمی ترسم …
قلیچ خان گفت : نمی ترسی که این موقع شب بلند شدی اومدی …اقلا از خدا بترس …
گفت : کاری نکردم که بترسم ..دوست داشتن گناه نیست …
گفت : آی جیک خانم از اینجا برو لطفا ..اگر می خوای ثابت کنی من راهشو گفتم …برو دیگه …
گفت : وای …وای دَدَم ..چی میگی تو ؟ میگم به من تهمت نزن می فهمی ؟تو می خوای با آتا روبرو کنی ؟
چرا باید من زن تو رو مسموم کنم ؟ چرا تو ی خونه ی خواهرت جنجال راه انداختی ؟ همه به من نگاه می کردن .. حق ندارم ناراحت بشم ؟ …من نباید از خودم دفاع کنم ؟ برم به کی بگم ؟..
به اون مادر زبون نفهمت ؟ که یقین داره کار من بوده ؟ من کجا بودم که اسب تو رو زهر بدم ؟
خدا رو خوش میاد؟ ..تو مسلمونی ؟ نماز می خونی ..من نکردم ؟ …
قلیچ خان گفت : این وقت شب با کی اومدی اینجا ؟

گفت : با ماشین آغا بهادر ..اومدم همینو بهت بگم تو باید بدونی من بد تو رو نمی خوام ….
قلیچ خان گفت : خیلی خوب گفتی ؛؛حالا برو …
آی جیک تا دم در رفت ولی پشیمون شد و برگشت وبا لحن آروم و دلبرانه گفت : قلیچ خان؟ … خودت می دونی که من ..من .. خاطر تو رو همیشه می خواستم باور کن اسب تو رو نمی کشم …
با من مهربون باش خیلی عذاب کشیدم ..به خاطر تو ..این همه سال تحمل کردم توام کینه ها رو فراموش کن …
من و تو هر دو قربونی سنت ها شدیم ..به زبون نیاوردی ولی می دونم چرا این همه سال زن نگرفتی ..
می دونم تو دلت منو بی گناه می دونی .. پس دست از این لجاجت چندین ساله بر دار ..
قلیچ خان ..گفت : تو همینطور تو خیالات چندین ساله ی خودت بمون …چه وقت گفتم به خاطر تو زن نمی گیرم ؟
چرا این کارو بکنم؟تو زن پدر منی …تو شرف منو می شناسی منم تو رو میشناسم کار بدی نبوده که از وقتی پاتو تو زندگی آتا گذاشتی نکرده باشی …
گفت : کدوم کار ؟هان کدوم کار ؟ جوونیم رو به پای آتا ریختم …
گفت : همین کار حالات …چرا این حرفا رو بعد از این همه سال به من می زنی ؟ تو دیگه از هیچ کاری پروا نداری …..

مادرِ برادر و خواهرای منی خجالت بکش حیا کن هفت تا بچه داری بیست و دوساله زن پدر منی برای چی این وقت شب اومدی اینجا ؟
از کجا می دونستی که من تنهام ؟ اگر بهادر بره جار بزنه چی ؟ تو دیگه حرفی داری بزنی ؟
شروع کرد به گریه کردن و گفت : من بیچارم ..بدبختم ..جز تو امیدی ندارم توام که اینقدر با من نامهربون بودی ..
ولی نتونستم فراموشت کنم …قلیچ خان من هنوز جوونم آتا هشتاد و هفت سال داره …..
قلیچ خان داد زد ..به من چه ؟ زن ؛؛ به من چه مربوط ..
من گفتم بیای تو خونه ی ما ؟من گفتم زن آتا بشی ؟ کسی زورت کرد ؟ خودت نخواستی ؟ من چرا باید به تو رحم کنم ؟ چیکارم این وسط ؟ برو …تو رو شناختم ؛؛ از حد گذروندی …
زن ترکمن به پاکیزگی شهرت داره و تو قانون شکن بودی …
گفت : من پدر تو رو نمی خواستم به زور منو به اون دادن ..
قلیچ خان گفت : ندیدم مخالفت کنی ..وقتی پول می گیری وقتی برای پدر و مادرت و خواهر برادرات می فرستی آتا خوبه .. وقتی طلا و جواهر می خری آتا خوبه …پس تاوانش رو باید بدی هر چیزی آسون به دست نمیاد ..الان از من چی می خوای ؟ …
گفت : تو به من تهمت زدی که بولوت رو کشتم ..چیزی نگفتم ..حالا همه پچ پچ می کنن که می خواستم اون تحفه ؛؛ زن تو رو مسموم کنم …
پس تو می خوای توجه منو جلب کنی ..جز این چی می تونه باشه …
قلیچ خان فریادی از ته دلش کشید ..که من باورم نمی شد این قلیچ خان باشه …
و در حالیکه از عصبانیت زبونش تو دهنش نمی چرخید گفت : چی داری میگی ..از اینجا برو خیلی احمقی ,, کثیفی .. دوست نداشتم حتی زن پدرم باشی …که اون وقت تو صورتت تف مینداختم ..
ولی افسوس مادر آلا بای و آقچه گل هستی …حتی آتا هم برای چون تویی زیاده …
یادت نیست با لباس پاره و دست و پای پینه بسته اومدی خونه ی ما گرسنه و در مونده بودی ؟ … یادت نیست آنه چقدر بهت محبت کرد ؟ این بود سزای اون زن ؟ من با چشم خودم دیدم که بی پروا برای آتا دلبری کردی ..
دیدم که وا دارش کردی تو رو بگیره دهنم رو باز نکن زن ..
گمشو برو تا خونم به جوش نیومده و کار دستت ندادم …یادم نرفته چه بلایی سر آوا دان آوردی ؟

آی جیک از فریاد های قلیچ خان ترسید و بلندتر کرد گریه می کرد ولی نمی رفت ..
نمی دونم چرا هنوز فکر می کرد اگر بمونه رابطه اش با قلیچ خان خوب میشه ..انگار در انتظار اتفاقی بود که بین و اونو قلیچ خان بیفته ..
در حالیکه صداش رو مظلومانه تر کرده بود …
با گریه گفت : چرا تو همه کار منو مقصر می دونی …من فقط یک گناه دارم اونم دوست داشتن توست ….
قلیچ خان مشتهاشو بهم گره کرد و با هر دو دست کوبید به دیوار ..
من دیگه نمی تونستم برم بیرون چون شده بودم شاهد عینی و شاید یک روز همون بلایی رو که می گفتن سر آوا دان آورده سر منم بیاره …
نعره وحشتناک قلیچ خان چهار ستون بدن منو لرزوند و فریاد زد : زن؛؛ نمی خوام دست بهت بزنم خودت گورتو گم کن برو ..بهادر رو چی؟
اونم دوست داری ؟ گناه نداره ؟ زن شوهر دار ؟ تو چند نفر رو دوست داری ؟ من بی غیرتم که نمی تونم جلوی زن بابام رو بگیرم ….
نزار دهنم باز بشه به خاطر آبروی بچه هات حرف نمی زنم ..برو….
و درو باز کرد و کنار شالش رو گرفت و کشید به طرف در و یکی زد تو پشتش و هلش داد بیرون ..و درو زد بهم …..
من در تمام این مدت مثل بید مجنون می لرزیدم …
قلبم گاهی تند می زد و گاهی احساس می کردم از حرکت افتاده …زبونم خشک شده بود …
دیگه رو پام نمی تونستم بمونم …خودمو سُر دادم و روی زمین نشستم ….
قلیچ خان زود درو قفل کرد و پرده رو انداخت و دوید طرف من ..
در باز نمی شد من پشت در بودم …
خودمو کشیدم کنار ..اومد تو …در حالیکه نفس نفس می زد ..
گفت : وای ..گلین …وای بیا بیا بغلم ..
دستهامو باز کردم و منو از زمین بلند کرد تازه بغضم باز شد و زار زار شروع کردم به گریه کردن …
گفت : چیزی نیست …تموم شد …تموم شد ..ناراحت نباش ..تموم شد ….

منو رو تخت خوابوند و یکم آب قند درست کرد …
گفتم : توام بخور ..بزار بهتر بشی ..من خوبم یک لحظه کنترلم از دستم خارج شد …..
کنار تخت نشست و لبهاشو بهم فشار داد .و گفت : حالا فهمیدی من چی میگم ؟ هر کاری از دستش بر میاد …
این کیه پسر عمه ی منه ..اون کیه ..پسر دایی منه …بهادر کیه ؟ برادر شیری منه …
اگر آتا پشتش نبود وسط میدون شهر آتیشش می زدم ….ولی خودت دیدی آتا رو سرش قسم می خوره ….
گفتم : قلیچ خان می دونی اینا اگر راست نباشه چقدر گناه می کنی ؟
گفت : خوب تو بگو اون با برادر شیری ؛؛که تازه خودش اینطوری میگه این وقت شب اینجا چیکار می کنه ؟..
همین ها رو دور و ورش داره که من میگم هر کاری ازش بر میاد …
گفتم : تو اتفاقاتی که با چشم خودت دیدی برای من تعریف کن ..
حدس و شک رو نمی خوام بشنوم …
من دوست ندارم این طور نسبت ها رو که نمی دونم راسته یا دورغ قبول کنم ..تو از اول جریان رو برای من تعریف کن ….
دیگه این حق منه که بدونم اطرافم چی داره میگذره …
آخه مگه میشه ؟ باور کردنی نیست یک زن بتونه این طور همه ی شما رو تومشت خودشو بگیره و کسی بهش حرفی نزنه …

قلیچ خان ..بلند شد و رفت کنار قلیون نشست و چند پوک محکم بهش زد و فوت کرد تو هوا ….من همین طور منتظر بودم …
گفت : دو تا چایی بریز و بیار منم برات تعریف می کنم …..
چای ها رو ریختم و کنارش نشستم ..هنوز بدنم لرزه داشت ..
من از آی جیک نمی ترسیدم ترس من از این بود که نکنه چیزی بین اون و قلیچ خان بوده و من گول خورده باشم ..
خوب زمان زیادی نبود که ازدواج کرده بودم و گاهی به اون شک می کردم …
قلیچ خان استکان رو بر داشت و قبل از اینکه به دهنش بزاره گفت : من پونزده سالم بود ..
اون زمان هنوز آتا رو پا بود و کار می کرد و ما پسراش همه گوش به فرمانش بودیم .. اون موقع سوار کار بودم مسابقه می دادم ..و هر بار برنده می شدم …
اسب های زیادی داشتیم …و از راه پرورش اسب ثروتمند بودیم ..تا اینکه یک روز آتا با بایرام خان رفتن برای خرید اسب از کپر نشین ها اونا هنوزم هستن یک روز می برمت تا ببینی …
مردمانی فقیر و بیچاره ای هستن که کسی به فکر اونا نیست …یک مردی اونجا از آتا کمک می خواد ..و بهش میگه اگر پسر یا دخترشو ببره برای کارگری بهش لطف کرده ..
بایرام خان که دل خیلی مهربونی داره آتا رو وادار می کنه دختر سیزده ساله ی اونو برای کارکردن تو خونه و کمک به آنه بیاره …
و آی جیک رو با خودشون آوردن و مقداری پول به پدر و مادرش دادن …
اونقدر کثیف و ژولیده بود که همه از دیدنش بدمون اومد ..
ولی آنه دلش سوخت ..فورا تمیزش کرد براش لباس گرفت و شکمشو سیر کرد …و از اون به بعد مثل دختر خودش ازش مراقبت کرد ..حتی زیاد کار بهش نمی گفت و دلش براش می سوخت ..
آلماز اون زمان شوهر کرده بود ..هر وقت میومد خونه ی ما به آی جیک خوندن و نوشتن یاد می داد ….تا سه سال بعد……

ما رو برادر خطاب می کرد و به دخترا خواهر می گفت ..
ولی یک روز نزدیک غروب که آتا تو حیاط داشت قلیون می کشید ..دیدم آی جیک دور و بر آتا می چرخه و متوجه ی چشم و آبرو اومدن اون شدم ..و توجه ام بهش جلب شد ..
می دیدم که زیادی آتا رو تر وخشک می کنه ..
به اصلاح ؛خوش خدمتی می کنه و داره براش عشوه میاد …خوب دختر بزرگی بود و نا محرم …
عصبانی بودم ولی اخلاقم رو که می دونی حرفی نزدم …
فقط به آنه گفتم یک فکری برای آی جیک بکن که شوهر کنه بره ..
اون زمان یک پسری بود که دو روز یک بار میومد خونه ی ما و نفت خالی می کرد تو بشکه و میرفت اسمش بهرام بود ..
پسر خوبی بود و خیلی هم آنه بهش کمک می کرد …
آنه گفت: اتفاقا بهرام ازش خواستگاری کرده …به آتا بگم اگر صلاح دونست …
خلاصه چند روز بعد اومدن برای مراسم خواستگاری ..
ا ی جیک قبول کرد ..ولی رفتن و خبر دادن مادر پسره از اینکه آی جیک تو خونه ی ما کارگر بود رضایت نداده .. به هر حال نخواستن …

همون شب من و آنه و آوا دان دیدیم که آی جیک وقتی آتا تو حیاط تنها بود رفت و مدتی کنارش بی پروا نشست و باهاش حرف زد …
و من دست لروزن آنه رو دیدم؛؛ اونم مثل من و آوا دان از قبل احساس خطر کرده بود ..
تصمیم گرفتیم فردا آی جیک رو بفرستیم پیش پدر و مادرش ..
ولی آتا سر شام خیلی جدی گفت : می خواد ثواب کنه و آی جیک رو محرم خودش کنه …
ما نمی تونستیم رو حرفش حرف بزنیم ..می ترسیدیم ..اون زمان یک شلاق داشت که بلند می کرد و بدون هیچ رحمی می کوبید تو سر کسی که باهاش مخالفت می کرد …و وقتی عصبانی می شد هیچی حالیش نبود …
و اینطوری آی جیک شد زن آتا ..ومثل برق و باد سوگلی خونه ی ما ؛؛؛
آتا بطور کلی آنه رو گذاشت کنار و تو خونه ی ما خواسته ی آی جیک از طریق آتا به ما تحمیل می شد …
و این وسط من و آوا دان بیشتر از همه عذاب می کشیدیم ….
ادامه دارد

www.60tip.ir
www.60tip.ir

Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین پارت آخر

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید …

2 دیدگاه

  1. سلام ممنون از سایت خوبتون
    لینک قسمت های اول و بعد این قسمت کجاست؟

    No votes yet.
    Please wait...
    • با عرض سلام
      http://60tip.ir/2018/09/08/پارت-اول-تا-اخر-رمان-صیغه-اجباری/

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *