خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / رمان کامل یکی مثل توبخش13

رمان کامل یکی مثل توبخش13

رمان کامل یکی مثل توبخش13

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

ولی بعد از این حرفی که من زدم مامان اخمش رفت تو هم و دیگه هم تا آخر کلامی به زبون نیاورد و طبیعی بود که کس دیگه ای هم در مورد من و نسترن حرفی نزد …
تا مامان بزرگ از جاش بلند شد و گفت »: با اجازه زحمت رو کم می کنیم ….مراسم خدا حافظی به گرمی استقبال از ما نبود .
شاید برای اینکه هر کس داشت از اون مجلس تو ذهن خودش نتیجه گیری می کرد … بالاخره سوار ماشین ها مون شدیم و راه افتادیم طرف خونه ی بابا بزرگ ,,,
از قبل قرار داشتیم شب رو بریم اونجا و فردا که جمعه بود دور هم باشیم …
پس من و مامان با دایی رفتیم و رستم سهراب و شیرین رو برد خونه شون برسونه …..
تو راه نسترن هی پیام می داد از من چی گفتن ؟ منو پسندیدن ؟
منم زدم نه تو رو نپسندیدن … منو چی ؟ پسندیدن ؟….
زد: توکه نگو حسابی دلبری کردی از بابام,, بابام عاشقت شده ..میگه خیلی خوش قیافه و خوش تیپی ..تو رو خدا برزو برای من چیزی نگفتن؟ …
زدم: تو فرصت دادی ؟ صبر کن برسیم خونه ..خودم بهت زنگ می زنم …نه نمی زنم چون تو ماشینیم داریم میریم خونه ی بابا بزرگ ..
صبح زنگ می زنم ..
مامان در جواب من که شکایت کردم چرا در مورد ما حرف نزدین گفت: ..تو عجله داری وگرنه دفعه اول برای آشنایی قرار می زارن نه برای حرف زدن بچه جون ..
این قدر عجولی که منم خجالت دادی …
گفتم واقعا ؟ چرا پس به من نگفتین اونقدر بلبل زبونی نکنم؟ ….
ولی نسترن میگه از همون بلبل زبونی ها خیلی باباش خوشش اومده ..
بابابزرگ سرشو به طرف عقب برگردوند و خندید و گفت : جریان خره رو می دونی ؟
گفتم : نه بگین برام ….
گفت : در زمان های قدیم یک پسر عجولی مثل تو زن می خواست خجالت می کشیده به پدر و مادرش بگه ..تا یک روز که کنار اتاق خوابیده بوده مادره رو می کنه به باباش می گه حاجی این پسره بزرگ شده باید براش زن بگیریم ..
گوش های پسره تیز میشه و یکم خودشو میکشه جلوتر تا بهتر بفهمه در مورد زن گرفتن اون چی میگن ..باباهه میگه دختر سراغ داری ؟..
میگه دارم ..مثلا دختر فلانی ..میگه خوبه کی بریم ؟میگه جمعه ..چی بخریم ؟ خوب کله قند و دو قواره پارچه ..پول برای عروسی چیکار کنیم ..مادره میگه نمی دونم حاجی شما باید یک فکری بکنی ..بابای پسر میگه ..آره فکر کردم خرمون رو بفروشم ..
مادره میگه راستی اون بارا که روی خر بود از کجا آورده بودی ؟ و خلاصه موضوع حرفون عوض شد و یادشون رفت چی می گفتن . ..پسره که خودشو زده بود به خواب بی تاب شد همینطور با چشم بسته سرشو آهسته بلند می کنه و میگه از خره بگین ..

حالا وقتی میگن از خره بگین یعنی از عروسی من حرف بزنین ..
توام باید اونجا به ما ندا می دادی از خره بگین ….
شما ها خیلی نسل خوبی هستین ..این تمثیل ها مال ما ها بود که رو نداشتیم حرف دلمون رو به پدر و مادرمون بزنیم ..
گفتم : به خدا بابا بزرگ منم از خجالت داشتم آب می شدم به روی خودم نمیاوردم ..
دایی گفت : آره جون خودت تو گفتی و ما هم باور کردیم … سر شام ما داشتیم از خجالت می مردیم ..آقا اونجا داشت خواستگاری می کرد پرو بی حیا ,, ….
اونشب من حال و هوای عجیبی داشتم احساس می کردم بزرگ شدم حس مرد شدن و اینکه منم مثل برادرام می تونم دست زنم رو بگیرم و بیام خونه ی پدر بزرگ خوشحالم می کرد ..
یاد صورت سفید و زیبای نسترن افتادم شیطنتی که توی چشمهاش بود ..سادگی و بی ریایی که تو رفتارش موج می زد …
موقع خواب دستهامو دور سینه ام حلقه کردم و چشمهامو بستم دلم می خواست پیشم بود و در آغوشش می گرفتم سرشو روی سینه ام میذاشتم و آروم موهای ابریشمی اونو نوازش می کردم ….می تونستم در کنار اون احساس آرامش کنم و برای یک زندگی بهتر تلاش ,, ….
دوباره شب جمعه بعد با خواست مامان رفتیم به خونه ی نسترن تا حرف هامونو بزنیم ….
این بار فقط منو خودش دوتایی بودیم …
فریده جون و آقای زاهدی مثل دفعه ی قبل از ما به گرمی استقبال کردن ..
نسترن چایی آورد و مامان باب صحبت رو باز کرد ..و گفت : منو ببخشین که می خوام چیزی بگم که شاید خوشایند شما نباشه ..
ولی دوست دارم حقیقت رو به شما بگم و شرایط برزو رو خودم توضیح بدم …
آقای زاهدی گفت : بله بفرمایید بایدم این طور باشه این بهترین کاریه که شما می کنین … و در حالیکه من دوست نداشتم مامان از اون حرفا بزنه احساس می کردم کوچیک میشم و ممکنه دیگه روی من حساب نکنن یا با ازدواج منو نسترن مخالفت کنن و هی سرخ و سفید می شدم …

مامان گفت : راستش می دونین که حتما برزو به این زودی آمادگی نداره که خونه و زندگی تشکیل بده ….
هنوز بیست و دوسال بیشتر نداره ..البته من پشتش هستم ولی تا وضع خودش تثبیت نشده شما صبر کنین اگر موافق باشین نامزد بشن .. تا درسش تموم بشه تکلیف سربازیش روشن بشه و سر و سامونی به زندگیش بده تا بعدا نسترن جون هم دچار ناراحتی نشه و یک وقت خدای نکرده ما شرمنده ی اون نشیم ….
حتما شما هم دوست ندارین بی گدار به آب بزنین ؟.
.آقای زاهدی گفت : بله دقیقا درست می فرمایید ..به نکته ی خوبی اشاره کردین ..باید مرد رو پای خودش بایسته بعد دست زنشو بگیره و ببره تو خونه اش ..
من شخصا برزو جان رو با لیاقت و با عرضه دیدم ….ولی با نامزدی موافق نیستم خانم راد مهر جوون های امروزی رو میشناسین ..نمیشه اعتماد کرد …
اجازه بدین یک عقد انجام بشه که ما هم که خانواده ی دختر هستیم خیالمون راحت باشه ..
منم اگر بدونم برزو شوهر نسترن شده خیلی کارا از دستم بر میاد که براش بکنم ..من خودم همه جور امکانات دارم ..نیازی به این حرفا نیست .خودم درستش می کنم …
مامان گفت : نه لطفا بزارین روی پای خودش بایسته اینطوری ما راحت تریم نمی خوام برزو به شما متکی باشه ..همین قدر که لطف می کنید با ما راه میان برای ما کافیه ..
در مورد عقد هم به نظرم حالا زوده.. اجازه بدین یکم ..درسش که تموم شد حتما عقد می کنیم تا تکلیف کارای دیگه اش روشن بشه …
فریده جون گفت : نه اینطوری نمیشه ,, ماهرو جون یک عقد ساده چه اشکالی داره ؟ تو اصلا نگران نباش همه چیز با ما …
کاری نمی کنیم اصلا به کسی هم نمیگیم ..فقط یک عقد ساده می کنیم که محرم بشن , حتی می تونیم بریم تو محضر رسمی باشه بهتره …
برای اینکه بدونن دیگه زن و شوهرن و احساس مسئولیت کنن همین خودت که جوون های حالا رو میشناسین ..خوب فکر می کنم توام اگر دختر داشتی همینو می خواستی ….
وقتی انشالله عروسی گرفتیم اونوقت سفره ی عقدی میندازیم و دوباره خطبه می خونیم ….شما ماهرو جون اصلا نگران نباشین ما چیز زیادی توقع نداریم هر چی خودتون صلاح می دونین بالاخره هر دو مون برای بچه هامون آرزو داریم ..
هر کاری از دستمون بر بیاد می کنیم دیگه … سخت نگیر بزار همه راحت باشیم ..مهم اینه که برزو جان پسر خوبیه و قابل اعتماد …..

مامان گفت : ولی لطفا از همین اولی کاری رسم و رسومات خودتون رو به من بگین خیالم راحت تره چون ما زیاد اهل تشریفات نیستیم ..
فریده جون گفت : رسم و رسوم چیه ؟بچه ها بزرگ شدن خودشون می دونن,,, زندگی اوناس ..با هم تصمیم بگیرن ما هم گوش می کنیم ..
ماهرو جون غریبه که اینجا نیست ما وضع شما رو می دونیم ..خاطرتون جمع پسرتون خوبه ..ما دوستش داریم برامون کافیه ..
می دونم توام اگر از دستت بر بیاد کوتاهی نمی کنی ..چون پسرتو خیلی دوست داری …و خودش خندید و بقیه هم موافقت کردن و به مبارکی و میمنت شیرینی تعارف کردن و خوردیم…
و اون جسله هم به خیر و خوشی تموم شد ..و من با دوبال نامریی تو آسمون ها پرواز می کردم …
سر و خوش مست بودم از اینکه به اون راحتی نسترن مال من می شد تو پوستم نمی گنجیدم ….حالا توی خونه ی ما فقط بحث شخصیت و شعور خانواده ی نسترن بود و بس ..و این طور که نسترن هم می گفت اونا هم از اینکه با ما وصلت می کنن راضی و خوشحال بودن …..همه چیز خوب و عالی به نظر می رسید .
ده روز بعد در میون عزت و احترامی که هر دو خانواده بهم می گذاشتیم توی محضر منو و نسترن به عقد هم در اومدیم در حالیکه هر دو از خوشحال روی پا بند نبودیم زن و شوهر شدیم …از در محضر که اومدیم بیرون ..
من نگاهی به مامان و بعد به فریده جون کردم ..و صدامو انداختم تو گلوم تا خشن به نظر بیام و گفتم : زن بیا دستتو بده به من ببرمت خونه ی خودم ..و اینطوری با خنده و شوخی از اونجا رفتیم خونه ی آقای زاهدی و دور هم ناهار خوردیم ..وبرگشتیم خونه ..
در حالیکه من فقط تونسته بودم دست نسترن رو بگیرم …
مامان درِ خونه رو باز کرد و رفتیم تو به شوخی گفتم ..من زنمو می خوام ….

مامان در حالیکه می خندید گفت : بیا تو پسره ی پر رو اونوقت میگی خجالت می کشم حیا کن …..
همون جا وسط حیاط دست انداختم دور کمرشو و از زمین بلندش کردم در حالیکه اون داد میزد منو بزار زمین نکن .. یک دور چرخوندم و گرفتمش تو بغلم و گفتم خیلی ازت ممنونم عالی بود دستتون درد نکنه قربونت برم مامان خوبم …
آخه مامان هر کاری از دستش بر میومد برای اون عقد کنون به نظر ساده انجام داد تا چیزی کم و کسر نباشه …
از زمانی که حرف زدیم تا عقد می دیدم که یک ریز در تلاش بود می خرید و می دوخت ..چون اندازه های نسترن رو داشت لباسی شیری رنگ برای سر عقد دوخت ….
چادر تور سفیدی تهیه کرد که موقع عقد سرش بندازه ..یک انگشتر و یک گردنبد با قیمتی بالا خرید ..
گل دست سفارش داد و کلی تدارک دید تا همه چیز عالی باشه …نسترن هم دائم قربون صدقه ی مامان من می رفت ..
طوری که احساس می کردم شیرین و مژگان یک طوری دارن حسادت می کنن ..چون اونا کمی بی سر زبون بودن و نسترن بدون ملاحظه احساسشو رو بیان می کرد ..
مامان بزرگ و بابابزرگ , دایی مجید و رستم و سهراب ..
سر عقد نفری یک سکه دادن و همه چیز به نظر عالی میومد و همه خوشحال و راضی بودن …..ولی از آرمان اصلا خبری نبود ..
منم گاهی یادم می رفت که نسترن همچین برادری داره …
اونشب خیلی زیاد و بطور خاطر انگیزی به همه خوش گذشت ..نسترن مرتب به مامانم می رسید و ازش تشکر می کرد ….
ولی من اینم فهمیده بودم که اونطوری هم که من فکر می کردم زن گرفتن کار آسونی نیست ….
فردای اون رو که باز جمعه بود …من بی قرار نسترن منتظر زنگ تلفنش بودم ..تکلیفم رو نمی دونستم ..خوب الان زن داشتم , باید چیکار می کردم ؟…
راستش خجالت می کشیدم از مامان بپرسم میشه نسترن بیاد خونه ی ما ؟ ولی همش دور و ور مامان می پلکیدم و از سئوال های بی خودی حرف های بی ربط من خودش متوجه شده بود ..
یک مرتبه وسط حرفم گفت : زنگ بزن ببین عروس خانم ناهار میاد اینجا ؟ ..خم شدم تو صورتش و یک بشکن زدم و گفتم : دمت گرم مامان خودمی ..زدی تو خال …الان زنگ بزنم ؟

گفت بزن ..غذا چی دوست داره نکنه باید با تشریفات دعوت کنم ؟ پسرم از زیر زبونش بکش ببین چطوری راحت تره اصرار نکن …
با اولین زنگ نسترن گوشی رو بر داشت ..
با یک لحن شل ,شل گفت چه عجب زنگ زدی شوهر جان ..
منم با همون لحن گفتم: تو چطوری زن جان؟ ..
گفت : خراب ..دلم می خواد پیش تو باشم شوهر جان ..دیگه نمی خوام ازت جدا بشم شوهر جان …
گفتم : پس پاشو بیا خونه ی ما زن جان ..مادر شوهر دعوتت کرده ..
گفت : قربون مادر شوهرم برم شوهر جان ..بگو دارم میام چون طاقت ندارم از شوهرم جدا باشم شوهر جان …
لحنم عوض شد و تند گفتم : واقعا میای ؟ بدو زود بیا ,,مامانت اجازه میده ؟
گفت: برو بابا قبل از عقد اجازه می داد حالا نمیده ؟
گفتم بازم بپرس بد نشه یک وقت …
گفت : چشم شوهر جان هر چی تو بگی …
وقتی قطع کردم ..مامان گفت : خیلی آدمای بی ریا و ساده ای هستن ..خیلی خوبه ..تو این جور مواقع معمولا نمی زارن دختر بره خونه ی پسر چه خوب که اینا اینطورین ..زود باش کمک کن آماده بشم ..
با سرعت برق من و مامان آماده شدیم که از نسترن پذیرایی کنیم ….اتاقم رو مرتب کردم ..
چیزایی که دوست داشتم بهش نشون بدم گذاشتم دم دست ..که نسترن زنگ زد و گفت : برزو میشه من بیام با هم بریم بیرون ؟
گفتم برای چی بهت اجازه ندادن ..
گفت: نه موضوع این نیست ..خجالت می کشم ..یک وقت کسی فکر نکنه من فردای عقد خودمو رسوندم خونه ی شما ..
گفتم نه مهم نیست بیا با هم میریم بیرون هر طوری راحتی ….
مامان گفت : می دونستم فریده نمی زاره ..من آخر هفته ی دیگه همه رو دعوت می کنم ..دیگه خودش از اون به بعد میاد .. نگران نباش …
از اینکه بازم مامان اونقدر منطقی با مسئله بر خورد کرده بود یک بار دیگه تحسینش کردم ….

ولی خوب ناهار بیرون خوردن پول می خواست و من واقعا نداشتم ..
هنوز حقوق منم نداده بودن ..ولی باز مامان به دادم رسید و گذاشت تو جیبم که خجالت نکشم …
گفتم : آخه این همه محبت شما رو چطوری جبران کنم ؟
گفت : وقتی تو از زندگیت راضی باشی وقتی نامیدی وجودت رو نگرفته باشه برای منِ مادر بهترین جبران و پاداشه پسرم …
نسترن که اومد و با هم رفتیم دور زدیم دست همدیگر رو با اشتیاق گرفتیم ..و حالا بدون ترس در کنار هم احساس لذت می کردیم …و از ته دل می خندیدیم …
اون مثل عسل برای من شیرین بود ..نگاهش نوازشم می کرد و قلبم رو می لرزوند ..
تا بعد ظهر با هم بودیم ..
نسترن گفت : یک چیزی ازت می خوام نه نگو چون به خاطر خودم اینو ازت می خوام ..منو برسون ماشین دست شوهر جان باشه ..
گفتم: نه دوست ندارم ..چون اگر تو یک کلمه در مورد ماشین حرف بزنی من بدم میاد و همین باعث اختلاف ما میشه …
گفت : غلط بکنم به شوهر جان حرفی بزنم ..بابا گفته ماشین رو بدم به تو تا خودت بخری ..اینطوری منم راحت ترم تو میای دنبالم میریم گردش من تو رو زود زود می بینم ..,,راحت میری دانشگاه به کلاست می رسیییی ..
گفتم : فکر می کنی من دلم نمی خواد تو رو هر روز ببینم ؟ خودم طاقت ندارم ..پس نگران چیزی نباش به زودی خودم همه چیز رو درست می کنم ..
گفت : ما الان با هم یکی شدیم ..نشدیم ؟ هر چی داریم مال هر دومونه پس لج بازی نکن ..شوهر لجباز نمی خوام … منو برسون فعلا ماشین پیش تو باشه ….
گفتم : تو فکر می کنی من زن لجباز می خوام ؟ ماشین تو رو نمی گیرم بی خودی اصرار نکن …منو برسون و ماشین هم دست خودت باشه …. نسترن دیگه حرفی نزد .
فردا از دانشگاه رفتم کلاس اونشب خیلی دیر تعطیل شدم ..
نسترن بی خبر اومده بود و کنار ماشین منتظرم شده بود …
گفت : سلام خسته نباشین بشین بریم ….
نشستم پشت فرمون و گفتم : عزیز دلم من نمی خوام زنم این وقت شب تو خیابون باشه چرا اومدی ؟

گفت : قربونت برم که غیرت داری ..دوباره بگو ,,زنم ,,,
گفتم : حالا بگو برای چه کار مهمی این وقت شب اینجایی ؟
گفت : دلم تنگ شده بود مگه چیه ؟ تو دیگه شوهرمی …شوهر جونی ….تازه بابا منو فرستاده گفته ماشینو بدم به تو ..
گفتم : ای بابا چرا آخه؟ تا حالا چیکار می کردم بعد از این هم می کنم ..تو خودت میری دانشگاه ماشین لازم داری …
گفت : من با ماشین مامان میرم اون همیشه تو خونه اس .. …
عوضش تو می تونی بعد از کلاس بیای خونه ی ما و اگرم دیر وقت شد راحت بری خونه ی خودتون ….قبول کن,, برزو بابا گفته اگر نگیری ناراحت میشم .
راستش به نظرم منطقی اومد ..
از اینکه آقای زاهدی این پیشنهاد کرده بود بدم نیومد که ماشین رو بگیرم ..خوب دیگه زن و شوهر بودیم نباید تو و منی می کردیم …..
نسترن رو رسوندم در خونه شون ..جلوی در ایستادم …دیدم اخمش تو همه پرسیدم چیزی شده زن جان ؟ می خوای ماشین رو نبرم ؟
گفت : عه تو چقدر بدی ..یکراست منو آوردی در خونه حد اقل یک دور می زدیم یک چیزی می خوردیم ..من الان از تو جدا بشم ؟ گناه ندارم ؟
اون نمی دونست که من پول کافی برای هر شب بیرون رفتن رو ندارم ….
وقتی دید رفتم تو فکر ..دستشو گذاشت رو دست من ….نگاهی بهش کردم و دلم براش ضعف رفت دستشو گرفتم و همدیگر رو بغل کردیم ….
و اولین بوسه و اولین تجربه ی من تو زندگی اتفاق افتاد .
نسترن هم در حالیکه به گردن من چسبیده بود احساسش رو به من نشون می داد .
بعد پیاده شد و رفت و من در حالیکه بدنم آتیش گرفته بود و حال عجیبی داشتم با ماشین نسترن بر گشتم خونه ….

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *